<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Baloot</title>
      <link>http://s308409616.onlinehome.us/</link>
      <description>نوشته های لوا زند در مورد جامعه , مهاجرت و زنان.</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 02 Feb 2012 11:21:46 -0700</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.35</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>دوم فوریه دو هزار و یازده</title>
         <description><![CDATA[<p>-تو رو چیکارت کنم؟<br />
-ببین. رو من حساب نکن. من هیچ حسابی ندارم.<br />
- نگفتم رو تو حساب می‌کنم. اصلا به تو ربطی نداره این داستان. قصه منه. تا وقتی بخوام می‌خونمش، بازیش می‌کنم. من بلدم کی باشم و کی نباشم. خودتو جدی نگیر تو این قصه. من نوشتمش.  </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/02/2219.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/02/2219.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 11:21:46 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اول فوریه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>Neal: Peter... in case we don't make it, I just want you to know...<br />
Peter: I know. Me, too. </p>

<p>White Collar</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/02/2218.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/02/2218.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 11:16:54 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سی و یکم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>"Dreams are just your brain processing random rigmarole it couldn't find a place for: it don't mean nothin'. Except you feel guilty about kissing Olive when you want to be kissing some dead girl you can't."</p>

<p>Pushing Daisies </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2217.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2217.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 31 Jan 2012 10:59:02 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سی‌ام ژانویه دو هزار و دوازده </title>
         <description><![CDATA[<p>یه زوج شصت و شصت پنج ساله کانادایی دو شب خونه ام هستند. از طریق همین کوچ سرفینگ اومدن. جدای اینکه فکر می‌کنم پدر مادرهای شصت ساله ما آيا امکان داره اینطوری مسافرت بکنن یا نه و هر شب برن خونه یه آدم کاملا غریبه، به شدت دارم باهاشون حال می‌کنم. یعنی یه چند ساعتی که امشب حرف زدیم. بهشون کلید دادم که دیگه نگران برنامه من نباشن. گفتم یه شب دیگه هم می‌تونن بمونن. غذای خودشون رو درست می‌کنن ( با موادی که خریده‌اند و گذاشته‌اند توی یخچال). من هم چایی گذاشتم و اون‌ها هم یه شرابی آوردند و باز کردند و خوردیم. پدر و مادرم هم که میان خونه من اینقدر راحت نیستند که اینا هستند و من باهاشون بودم.  </p>

<p>تراپیستم گفت اگه ذهنم رو بتونم سینسوسی مدیریت کنم، شاید بهتر بتونم تو رو هضم کنم. من ترجیحم قورت دادنه البته. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2216.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2216.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 20:04:21 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>شرطمو ستوندم<br />
موهاش ریخت کف حمام و روی سینه‌های من. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2215.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2215.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 07:34:58 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>جاده شبونه هم عالمی داره واسه خودش‌ها! </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2214.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2214.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 07:30:28 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و نهم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p><iframe width="340" height="300" src="http://www.youtube.com/embed/dskpbt_2pRg" frameborder="0" allowfullscreen></iframe></p>

<p><br />
<strong>Somethings will never wash away</strong></p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2213.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2213.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 07:26:32 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و هشتم ژانویه دو هزارو دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>منا اومد آماده بشیم بریم عروسی. من خونه دوستم بودم. تب و تاب عروسی دلم می‌خواست،‌ اما جفتمون بی‌حوصله بودیم. غر زدیم قبل از رفتن. بعد رفتیم یه آریشگاهی همچی شینیون کرده (بعله. موهای من به اندازه شینیون هم رسیده) ماتیک سرخابی زده لباس شیکان و حتی کفش بسیار پاشنه بلندی پوشیده رفتیم عروسی. </p>

<p>عروس سال‌ها خواهر من بود. یعنی بهترین دوست زندگی. تا بیست سالگی. بعد دیگه فضا و مکان عوض شد و ما دو تا هم. الان هیچ شباهتی با هم نداریم، اما دوستیه از جنسیه هست که می‌دونی همیشه هست واست. داماد رو هم که اصلا نمی‌شناختم. مامان بابای عروس مامان و بابای دوم خودمم. یه سری فامیل‌های مشترک قرار بود بیان. معاشرت اجباری نمی‌خواستم. </p>

<p>تبدیل شد به یکی از بهترین شب‌های این چند وقته. </p>

<p>آدم که دوره، بزرگ شدن بچه‌ها رو نمی‌بینه. یه پسر کوچولویی تو کوچمون زندگی می‌کرد، فامیل همین عروس اینا،. همه روز دم حیاطشون وا میستاد. هر دفعه هم به من میگم «آجی لوا». تو عروسی شده بود یه آقای خوشتیپ کت و شلواری که آدم رو کلی بغل محکم می‌کرد. یه دوست اون زمان‌های رها هم بود. یه کیفی داشت یه کیفی داشت که تو بار ببینیشون، بعد به بارتندر بگی که مشروب اونها رو بنویسه پای تو. یعنی تو عمرم فکر نمی‌کردم عرق خریدن واسه اینا اینقدر اینقدر کیف داشته باشه. </p>

<p>با پسرعمه‌ام،‌ که همیشه سر جنگ داشتیم با هم، نشستیم تو همون بار و واسه اولین بار آدم بزرگانه حرف زدیم. اعتراف می‌کنم که شوک شده بود. برای من حرف‌هایی که می‌زد خیلی غریب نبود. حکایت خیلی از مهاجرهای ماست، مخصوصا اگه هنرمند باشن. </p>

<p>عروس از وسط سالن اومد کنارم همون لحظه اول و بغلم کرد و زد زیر گریه. انتظار اینو نداشتم. من هنوز هوشیار هوشیار، نمیدونستم چه کنم. فکر نمی‌کردم این حس هنوز مونده باشه در خصوص این رفاقت برای اون. دیگه تا اخرش هی تور عروسش رو گرفتم پشتش رقصیدم. یه چندتایی هم گوشمالی به داماد دادم که هوی! حواست باشه!</p>

<p>مامان عروس رو کلی ماچ کردم. باباش رو همین طور. بعد من سال‌ها تو خونه اینا زندگی می‌کردم. عروس تو خونه ما. بعد دیگه رها اومد و پسرعموم و بعد شروع کردن مازندرانی رقصیدن و به تنهایی ضیافت شام خیلی شیکان رو تبدیل کردن به یه مهمونی تو مایه های علی گرایلی. عالی بود. </p>

<p>آدم که بزرگ میشه یه دفعه یه سنی می‌مونه. بعد کوچیکترها بزرگ می‌شن می‌رسن به آدم. یه حال خوبی داره بشینی با برادر کوچیکت عرق  بخوری! بعد بزرگ شدن همه، بعد حالا نمیدونی بری تو فاز رفیق یا تو فاز الهی قربون دست و پای بلوری خواهر برادرم برم! </p>

<p>دیگه بخشی از خانوادمون عروسی رو به گند کشید و عروس و دوماد در رفتن. من هم بالاخره رفتم به مامان داماد تبریک گفتم. <br />
هیچی دیگه. بادابادا مبارک بادا خوندن. ما مامان بابا رو تنها گذاشتیم هتل، هر کدوم از سه تا به جانب الواتی بعد از نصفه شب خویش روان شدند. </p>

<p>الکی الکی عاشق فامیل بازی شدم. همه فکر می‌کردن من چه خوشحالم. نمی‌دونستن یواشکی اون پشت بساط ودکا به ره بود. سلامتی عروس خوشگلمون تازه. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2210.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2210.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 06:47:13 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و هفتم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>-What if I tell you im a prophet?<br />
- Ok! Be one. What can I do?<br />
-Don't you want to know how I saw god? How she sent me messages?<br />
-Yeah! Right! SHE!<br />
-Well, the god who has chosen me, is a female God!<br />
-People wont buy you.<br />
-I did not tell people. I told you!<br />
-I am an atheist!<br />
-Me too!<br />
-Are you drunk or hi?<br />
-No. I just like talking nonsense to you. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2211.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2211.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 07:07:21 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و ششم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>یه جایی توی نامه‌ام نوشتم که قبول کردم که ما با هم غریبه شدیم. بعد تو جوابش نوشت: «ما الان غریبه‌ایم؟ تو این حرفا که الان بهم گفتی رو به کدوم غریبه‌ای می‌تونی بگی؟»</p>

<p>اینو تو جواب ننوشتم، ولی فکر کردم دیدم همه اینا رو واسه هر غریبه‌ای هم می‌تونم بگم. گفتم اصلا کلی. زندگیمه. چیکارش کنم. حالا باید یه جواب پیدا کنم تو ذوق نزنه خیلی. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2209.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2209.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 26 Jan 2012 06:38:57 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و پنجم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>فقط سرم رو بذارم روی سینه‌ات، بدونم که هستی. که واقعی هستی. همین. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2208.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2208.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 23:43:06 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیست و چهارم ژانویه دو هزار و دوازده</title>
         <description><![CDATA[<p>چطور آدم می‌تونه نه سال رو بنویسه برای کسی که نه ساله دیگه ازش خبری نداره ولی قبل از اون نه سال،‌ سال‌ها بهترین دوستش بوده؟ <br />
چی باید بنویسم؟ </p>

<p>کار؟ درس؟ احوال والدین؟ سفر؟ مذهب؟ روابط؟ ازدواج؟ طلاق؟ خود الانم؟ خود دو سال پیشم؟ خود نه سال پیشم؟ ....<br />
وقتی گفتم می‌نویسم به این فکر نکرده بودم که چی رو قرار بنویسم.</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2207.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2207.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 14:36:59 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>از یه جای دوری صدای گریه بچه میاد. صدا محوه، اما صدای گریه بچه است. امروز پیش تراپیستم گریه کردم. هفته قبل بهش گفته بودم از اینهمه قدرتی که دارم می‌ترسم. بلد نیستم کنترلش کنم. این هفته اینطوری ذلیل بودم. <br />
یه کوچ سرفری یه ساعت دیگه می‌رسه باید برم از ایستگاه اتوبوس برش دارم. یه مقاله رو باید تا صبح تمام کنم. سردبیرم ایمیل تذکر بهم فرستاد. تو خونه شیر ندارم. رو تخت اینقدر لباس ریخته و اتاقم اینقدر نامرتبه که دیشب تو راهروی خونه خودم خوابیدم. </p>

<p>به بچه‌هام گفتم برید جدایی نادر از سیمین ببینید بهتون نمره اضافه می‌دم. نگفتم خودم هنوز ندیدمش. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2206.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2206.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 21:31:01 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p>یه ساعت دیگه باید برم سر کلاس درس بدم.<br />
درس این هفته‌شون در مورد پوشش و مراسم عروسیه. بنابراین من باید در مورد حجاب حرف بزنم و صیغه و کارکردهاش قدیم و جدید.</p>

<p>کار کلاس دست خودمه. همه روز به این فکر می‌کردم که این کلاس تاریخ اجتماعی ایران مدرنه. فکر کردم باید در مورد تحریم حرف زد، باید از تاریخ تحریم ایران و سرنوشت مردم عراق و کره گفت. اما نمی‌خوام. نمی‌خوام موضوع درس رو عوض کنم. همون حجاب و صیغه.  باید معنی حجاب اجباری رو بفهمن. معنی اینکه چرا صیغه تنها راهی هست که گاهی وقتا باقی می‌مونه رو بفهمن. گیرم که یادشون نمونه ده دقیقه بعد از کلاس.</p>

<p>سی و سه ساله از نظر زمانی هیچ وقت مناسب نیست برای گفتن از این مسایل. نه اونجا و نه اینجا انگار. همیشه یه دغدغه تازه هست. هر روز یه آشوب تازه، یه دست گل محمدی بزرگ میذاره دولت دم در خونه تک تک ایرانی‌ها، هرجا که باشن. یکی ورشکسته می‌شه، یکی عزیزش از بی‌دارویی می‌افته به بستر مرگ، یکی پول گاز نداره بده چون شوهرش مسلمون نبوده و زندانی شده و یکی قلبش در روز سه بار می‌گیره. </p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2205.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2205.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 18:09:31 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/283">مدایح بی صله</a> می‌خوانم از روی موبایل و گریه می‌کنم</p>

<p><br />
و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد<br />
آن خونریزِ بیدادگر<br />
در جزیره‌ی مغناتیس<br />
                        بر دو پای<br />
                                  استوار بایستد</p>

<p>زخمِ آخرین را<br />
خنجری برهنه به دندانش.</p>

<p> </p>

<p>پس دریا<br />
به بانگی خاموش<br />
ایشان را آواز دردهد.</p>

<p> </p>

<p>ملاحان<br />
از زیباترینِ دختران<br />
                    دست بازدارند<br />
و در بالاخانه‌های محقرِ میکده‌ی بارانداز<br />
                                               به خود رها کنند،<br />
خوابگردْوار<br />
            در زورق‌های زنگار<br />
                                  پارو بردارند.<br />
و به جانبِ میعادِ مقدّرِ ظلمت<br />
شتاب کنند.</p>]]></description>
         <link>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2204.php</link>
         <guid>http://s308409616.onlinehome.us/2012/01/2204.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 23 Jan 2012 18:06:15 -0700</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

