
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
یکم: معمولا حوالی این موقع سال و جشنهای تولد مسیح و سال نو فرنگی حال و هوای این خانه من عوض میشد. اغلب درخت و چراغ و این برنامهها بود. امسال اصلا دل و دماغش نبود. نوروز هم حتی سفره ننداخته بودم. نه که حالا عذاب وجدان داشته باشم که چون هفت سین نبود، کاج کریسمس هم نباشد که باید از هر بهانهای برای رنگی شدن خانه استفاده کرد. دل و دماغ لامصب برنمیگردد سرجایش.
دوم: دارم برای این تحصیلات تکمیلی تقاضانامههای دانشگاههای مختلف را پر میکنم این روزها. بعد دوستان دیگری هم هستند که هم وضع منند. هی بهم دلداری میدهیم که «نه. تو قبولی. اصلا خیلی دلشان بخواهد تو را بگیرند. کی بهتر از تو؟» بعد یک چند دقیقه بعد میگوییم که« حالا اگر امسال نشد سال بعد. دیگر از ما که کلا گذشته. یک سال میرویم مسافرت» بعد صفحه را میبندیم و نقشه میکشیم کجاها برویم. به سبک آن تائتر تلخ آن سالهای تلوزیون: «دو مرغابی در مه»
سوم: ریسم ایمیل زده بود که امروز دو دختر ایرانی دیدم در استارباکس. میگویم حالا از کجا میدانی فارسی حرف میزدند. گفت نه. فارسی حرف نمیزدند. دستبند سبز داشتند! اصلا ما اصل رسانهایم. چند هفته قبل هم در فروشگاهی در بوستون فروشنده از من و همراهان پرسیده بود که آیا ایرانی هستیم و بعد اشاره کرد به دستبندهای ما و گفت که تویترش را سبز کرده بود در تابستان. آقای چشم آبی خوبی بود. ما هم رسانههای خوبی هستیم بدون سردبیر.
English Weblog
archives
by dateDecember 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category