
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
بعد از سال ها دارم معاشرت فامیلی می کنم. نه اینکه حالا یک عمو و عمه باشند. نه. مثلا یک شامی رفتم که سه تا دختر عمه و دختر دایی و دختر عمو و پسر عمو و خانواده هایشان با -به گمان من- هزاران بچه قد و نیم قدشان هم بودند. این چند روز آخر سفر را آتلانتا هستم به بهانه بدنیا آمدن جدیدترین عضو خانواده که دختر جوان ترین خاله است. این خاله از من فقط پنج سال بزرگتر است و من یادم است که بچگی چقدر هرجا می خواست برود من بهش می چسبیدم. کلا خیلی سریشش بودم. حالا احساس کردم باید موقع زایمان باشم کنارش. به زایمان که نرسیدیم اما دوسه روزی اینجایم.
من در آتلانتا یک پدر و مادر دومی هم دارم. دایی و زندایی- که من اینطور صدایشان می کنم- پدر و مادر قدیمی ترین دوست من اند. من دوماه بودم که این دوستم بدنیا آمد و کلا پدر مادرهایمان شراکتی بودند همه این سال ها. دیدنشان یک حس خوبی داشت که تازه بود. هرچند این چندسال ندیدن ها پیری ها و شکستگی ها را بدجوری پررنگ تر می کند. هنوز که دایی بهم می گوید:« دتر*» دلم می ریزد و پرت می شوم بیست سال قبل.
آن شامی هم که گفتم منزل این ها بود با فامیل هایشان که همه یک جوری در ده بیست سال گذشته اینجا دور هم جمع شده اند. بعد از شام مردهای جمع نشستند دور هم به ورق بازی و خانم ها شروع کردند به حرف زدن در مورد بچه هایشان یا حراج های بعد از روز شکرگزاری و اوضاع و احوال فامیل های باقی مانده در ایران.
به من هم گفتند که چقدر ساکت شدم و بچه که بودم خیلی پرحرف بودم. من هنوزم پرحرفم , اما بعد از اینهمه وقت دیدن این جمع برایم جالب بود. مدل خانواده ما اینطور زنانه مردانه نیست. معمولا همه دور هم می نشینند و حالا هر حرفی که هست همه باهم می زنند. غیر از دایی و زندایی که شصت را شیرین دارند, سن بقیه شاید بین سی تا چهل بود.
چندتا مکالمه هم خوب یادم ماند. من حوصله ام سر رفت و رفتم بخش«ورق». گفتم دست بعد من هم بازی. یکی از پسرهای نوجوان - که احتمالا بیشتر عمرش را در آمریکا بوده تا ایران- رو به من کرد و گفت: خاله بازی مردونه است. می بازی گریه می کنی. من هم که فکر کردم نمی فهمد «جندر» فارسی اش چه می شود به انگلیسی گفتم که آیا روی بسته کارت ها جنیست بازی کننده ها را هم نوشته اند؟ ساکت شد.
یکی دیگر را که البته جواب ندادم- چون اصلا جوابی نداشت- این بود که یکی از آقایان در گروه کوهنوردی ما همنورد من و بابا بود گفت که دلش برای بابا تنگ شده و آیا عکسی دارم که نشانش بدهم یا نه. من هم کامپیوترم را آوردم و عکس های این کوهنوردی آخرمان را نشانش دادم. عکس ها را که رد می کردم رسیدم به عکس های یک کمپی که چند وقت قبل تنها رفته بودم. بعد که فهمید من تنها بودم گفت: تو زنی؟ مردی؟ چی هستی؟
از وضع حرف زدن این پدر جدید هم چیزی نمی گویم اول به خودم قول دادم با نفس های عمیق زنده بمانم, اما حالا فکر می کنم یک چیزهایی خیلی یادم رفته بود, چیزهای تلخی که هنوز وجود دارند و به شدت وجود دارند.
*دتر به مازندرانی یعنی دختر
** هرکاری کردم سر از نیم فاصله در این کامپیوتر اینها در نیاوردم.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category