
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« June 2009 | Main | August 2009 »
بعضی وقتها تو نه مسئولی نه مقصر. فقط محکومی. به جرم بودن اصلا محکومی. یک دردهایی هست که تو نخریدی، نخواستی، اما آمد. یک روز آمد. آمدند. در یک اتاق به جان تو، به روح تو آمیختند و ماندند. مثل آن مادری که بچه اش یک روز رفت. مادر سالها بعد میتواند بخندند و سیاه دیگر نپوشد،اما میگویند که هر بچهای، هر عروسی، هر دامادی یک بعض میچسباند ته گلویش. خودش که نخواست که بچهاش برود.
میشود داد و بیداد هم کرد. گریه کرد. به سبک خودت کولی بازی هم درآورد. جیغ و داد هم کرد. اینها مثل مسکن است. خب چند ساعت ساکت میشوی. یکی نازت میکند، قربان صدقه دردت میرود و تو سرت را میگذاری توی سینهاش و مسکن خوب است، اما همیشه که نمیتوانی سرت را آنجا نگه داری. لاجرم اثر استامنوفین که خوب است، مرفین هم باشد تمام می شود. بعد که تنها شدی چه؟ دوباره باید یا در اتاقت فریاد بکشی یا یک تکه پارچه بگذاری میان دندانهایت و بهم فشارشان دهی.
تو که میگویی قبول کردهای که تنهایی. آخرش تنهایی. بالا بروی، پایین بیایی تنهایی. درد هم درد جان خودت است. به جرم بودنت محکومی به تحملش. نباش و دیگر درد نکش. انتخاب با خودت. دیگر های و هویت برای چیست آخر . دمل دردت هم اگر بترکد، دردش به جانت. دم نزن. هنوز نفهمیدی که حق دم زدن هم نداری در این بازی. از روز اول نداشتی. جرمی نیست، خودت خواستی که باشی و به جرم بودنت محکومی. حالا برو سرت را یک گوشه بگذار و دردت را بخند.
* نامه ای به خودم
Permalink
هی ببین!
اینکه میگویم نفسم را بند میآوری، اصلا تعارف و ناز اینها نیست. از لحاظ فیزیکی این اتفاق میافتد و وقتی میافتد که ردپای یاد تو در قفسه سینه من شیطنتش میگیرد و مرا مجبور میکند که به قوطی سیگار نازنینم چپ نگاه کنم.
Permalink
بیخود نیست که من دلم نمیآید این وبلاگ را ببندم

از همه کسانی که لطف کردند و راهکار ارائه دادند برای برگرداندن عکسها ممنونم*. هرچه باشد من هنوز «آ» عکاس آماتور هم نیستم. اینقدر باید از این بلاها سرم بیاید و این جا ناله کنم و کسی به دادم برسد که یاد بگیرم.
با تشکر مخصوص از علی*
پینوشت: عکس دستهای «شادی» است در روز گردهمایی جهانی برای همبستگی با جنبش سبز مردم ایران. بیست و پنجم جولای، سن فرانسیسکو
Permalink
از یادداشتهای یک عکاس آماتور جگر سوخته
از ظهر که وارد مراسم سانفرانسیکو شدم هی دنبال طیفهای مختلف رنگ سبز بودم. عکسهایی از جزییات سبزیجاتی که ملت به خودشان وصل کرده بودند. دوهزار و هفتصد تا عکس وقتی آخرین بار به شماره عکسها نگاه کرده بودم و اگر هفده تا عکس از تویشان درمیاد، کاملا راضی بودم. لعنتیها.
همه شان پاک شدند. نمیدانم آیا به خاطر این بود که مثل احمقها دوربین را خاموش نگردم وقت بیرون آوردن کارت یا چه شد. هیچی نمیدانم. هیچ جور برنمیگردد و من رسما سوخته ترین جگر سبز امشب را دارم. حتی تکرار هزار باره shit happensهم مرهم نیست. لعنتی. لعنتی .
عکس آنهمه انگشترسبز، انگشتهای سبز، روبانهای سبز، آن هم سبز....لعنتی..لعنتی...عکسهایم را میخواهم.
Permalink
انتظار هم بیرمق شد
به ریش من خندید و رفت
Permalink
در سالروز مرگش...
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
و با لبان ات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستهام
برای خاطر زندهگان
و در گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندهگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست
احمد شاملو
۱۳۳۴
Permalink
San Francisco Mega Rally

Permalink
دلم واسه اون چشای هیز پدرسگت هم تنگ شده و نگاه معصومانه خودم که انگار نمیدونم داری چه غلطی میکنی وسط سینههای من...الله و اکبر.
Permalink
یادش جاوید
حتی خبر مرگش هم «جلال آریان»ی بود. اسماعیل فصیح در بیمارستان شرکت نفت درگذشت.
کتابخانه عمویم به جرات مسبب بسیاری از روانپریشیهای دوران بلوغ و بزرگسالی من است. کدام دیوانهای «داستان جاوید» را دست دختر ده ساله میبیند و نمیگوید تو که هنوز نمیدانی اخته شدن چیست این همه درد و رنج را نباید بخوانی؟ داستان جاوید را یکبار دیگر در دبیرستان خواندم و راستش دیگر جرات نکردم برگردم به رنج جاوید. ( الان دلم میخواست خانه خودم بودم که میتوانستم یکی از آن پاراگرافهای محبوبم را پیدا کنم و اینجا بنویسم) اما بقیه کتابهایش را بارها و بارها خواندم. زمستان ۶۲ عجیب و غریب بود. ثریا در اغما (که هنوز از همه کتاب روایت آن روغن کرمانشاهی و دستمال توالتش به یادم است) و بقیه کتابها که انگار هرکدام یک دریچه بود. قبلا هم گفتم که من هرگز جنوب ایران نبودم، اما تصورم از جنوب تصویری است که احمد محمود و اسماعیل فصیح برایم کشیدهاند.
جمله آخر ندارم که بنویسم. کاش و ایکاشی در کار نیست. یکی دیگر از سازندگان پازل های دورانی از زندگی ام هم رفت.
Permalink
این را برای «جمعه برای زندگی» همایون خیری نوشته بودم:
چند سال قبل از اینکه با خانواده تصمیم به مهاجرت بگیرم، قرار بود که تنها بیایم این ور آب. شاید بیست سالم بود. خانواده ما اینطور است که عموها برای همه کاری با هم مشورت میکنند، یعنی میکردند. یکی از آن شبهای بروم یا نروم، بابا عموها را دعوت کرد که بیایند ببینند تکلیف من چیست. نوه ارشد بودم هرچه که بود و با همه کله شقیام و دو سال قهر با یکی از عموها در همان سن و سال یک ذره ارج و قربی هم داشتم. عموی قهری که گفت هرکس که برود برای من مرده است (بماند که الان پسرش هم اینجاست و بعدها کلی کمکم کرد کتابخانهام را اینجا سر و سامان بدهم). آن عمو که یک ذره عاقلتر بود گفت که بیست سال سرمایه مملکت را مصرف کردی، حالا که وقت پس دادن شده میخواهی بروی؟ و گفت که اینجا به یک زنی مثل تو احتیاج دارد نه امریکا. گفت که درسم را همانجا بخوانم و معلم شوم. گفت که آنجا گم میشوی. گفت به دلتنگی عادت میکنی و برنخواهی گشت.
یادم است آن زمان گریه کردم. فکر میکنم هنوز عمران میخواندم. گفتم میخواهم بروم درس بخوانم، کسی شوم (این را که یادم میآید میخواهم بخندم. انگار در ایران نمیشود کسی شد) برگردم و آنجا "خدمت" کنم. گفتم دلم چیزهایی را میخواهد که ندارم، اما برای این نیست که میخواهم بروم. دلم میخواست با دست پر برگردم.
این استدلال بیست سالگی من بود. هشت سال قبل. گذشت و من لحظه آخر پشیمان شدم از تصمیمم و دو سال بعدش کلأ با خانواده مهاجرت کردم. بعد هم زندگی و درگیریهای آن. درس میخواندم و کار میکردم و یاد میگرفتم، اما هیچ وقت برنگشته بودم به حرف های آن شب. یعنی کلا کنده بودم. آن دو سال آخر هم آنقدر سختی کشیده بودم که دل کندن خودم را برای خودم توجیه کنم. این مملکت هم خوب است. دانشگاههایش و مردمش را که به من بدی نکردند. خانوادهام هم که اینجایند. طبعتیش هم که خب برای من خیلی مهم است که جایی باشم که بتوانم هر وقت خواستم دیوانگی کنم و یک مدتی غیب شوم تویش.
یک جوری همه چیز جمع و جور بود برای اینکه بگویم خب خانه است دیگر. چه فرقی دارد کجا باشد. چه فرقی دارد برای کجا کار کنی. انسانیت است نه مرز. نه که اصلأ به ایران فکر نمیکردم. کسانی که مرا میشناسند از دلتنگی های "فصلی" من هم خبر دارند. اما فصلی بود. یک وقتهایی مثل نوروز و اول مهر آدم دلش میخواهد آنجا باشد. پیش خودم منت "حالا درسم تمام شد یک مدت اینجا یک مدت آنجا" را هم میگذاشتم. فکر کرده بودم زمستان امسال میروم چند ماه میمانم ببینم "کارهایی را که بلدم" را چطور میشود یک جوری آنجا پیادهاش کرد. بعد هم برمیگردم و بقیه زندگی.
حوادث بعد از انتخابات اما همه چیز را عوض کرد. یک جور زنگ بیدار باش بود. یک جوری یاد آوری "تعلق" بود. ربطی ندارد که در این مملکت چقدر دوست و رفیق پیدا کنی و چقدر تقویمت همان تقویم آنها شود و چقدر کار کنی و درس بخوانی و خانواده تشکیل دهی. از بیرون که نگاه کنی می بینی دغدغهات اینها نیست. اینجا نیست. از طبیعتش هم لذت میشود برد به اندازه یک مسافر. کوههایش کوههای من نیست. کوههای من نخواهد شد.
میگویند این اتفاقات ایرانیهای خارج نشین را متحد کرد. اما من را بیدار کرد. یادم آمد آن حرفی را که به عمویم زده بودم و آن موقع شاید بهانه برای توجیه کردنش بود. این اصلأ یک تصمیم لحظهای و احساساتی نیست. همان یکی دوماه قبل- که از این خبرها نبود- و من کنار ایاصوفیا با صدای اذان شکستم دانستم که همه این سالها به خودم هم دروغ گفتم. قیمتش برای من ارزان نخواهد بود اما هرچه که خواهد باشد میپردازم. من به آن مملکت حداقل بیست سال بدهکارم. بدهکاریم که تمام شد، شاید رفتم جای دیگر. از این به بعد قدمهای راهم طوری خواهد بود که به آنجا منتهی شود. بدهکارم.
Permalink
کلماتت را به من قرض بده که برایت یک شعر عاشقانه بنویسم
کلمات ساده من برای شرح وسعت دیوانگی دستهایت کوتاه است
Permalink
ممکنه شافل آیپادتون یه جایی که نباید شما رو ببره و اون وقت دیگه هیچی جلوی اشکاتونو نمیگیره، حتی موقعیت خطیر در یک گروه رسمی بودن.
Permalink
اسمش ترس باشد یا استیصال فرقی ندارد. نمیتوانم برگردم و خاطراتش آن چند روز توقف زمان را مرور کنم. خودم را فقط یادم میاد و آن لبخند تلخ لعنتی ام را در اخرین ترمینال و امان از این ترمینالهای آخر.
Permalink
من بودم و هوس یک جفت دست
من ماندم و هوس یک زندگی دیوانگی
Permalink
هی تو. ببین
وقتش همین روزهاست
اصلا همین امروز، همین لحظه که سیاهیم
دستم قاصدک جوانه زده
نمیگیریاش؟
Permalink
هجده تیر هشتاد و هشت

Permalink
راست است که در سفر باید شناخت، اما نه تنها همسفر را که بازماندگان را هم.
Permalink
نبودم. نیستم. تابستان عجیب و غریبی است. همه دیوانگیهای نکرده این سالها برای تابستان امسال نوبت گرفتهاند. هزار تکهام. جسمم را به گوشه و کنار دنیا میکشانم و دیگر حتی خبر از روحم که کجاست هم ندارم. یک روز در خیابان انقلاب کتک میخورد و شبش در چادری در درهای در یوتا به تنم میچسبد. تابستان عجیب و غریبیاست.
Permalink
زندگی که بشود آن را در یک وبلاگ نوشت، زندگی بیخود و حوصله سربری است و وبلاگی که نتوان در آن زندگی را نوشت وبلاگ مزخرفی.
بشینیم با هم بخندیم به آن آدمی که همه زندگیاش را در وبلاگش مینوشت.
Permalink
کلمه بازی زمان مستی را میخواهم که تو بگویی سفر و من بگویم تو.
Permalink
ریسمون سیاه و سفید
وقتی بسیاری از زنان سکولار معترض به رژیم پهلوی قبول کردند که به نشانه اعتراض روسری سرکنند، نمیدانستند که قرار است این نشانه اعتراض به یکی از سمبلهای ایدولوژیک رژیم بعد تبدیل شود و به زودی این «انتخاب» انقلابی تبدیل به «اجبار» دولتی شود.
دلیل استفاده کارزار میرحسین موسوی از سمبلهای اسلامی قابل درک است. رنگ سبز، فریاد الله و اکبر و حالا دعوت به اعتکاف. قابل درک است، اما نمیدانم قابل قبول است یا نه. هرچه باشد مارگزیدگی هم حق مسلم ماست.
Permalink
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category