" /> Baloot: July 2009 Archives

« June 2009 | Main | August 2009 »

July 30, 2009

بعضی‌ وقت‌ها تو نه مسئولی نه مقصر. فقط محکومی. به جرم بودن اصلا محکومی. یک درد‌هایی هست که تو نخریدی،‌ نخواستی، اما آمد. یک روز آمد. آمدند. در یک اتاق به جان تو، به روح تو آمیختند و ماندند. مثل آن مادری که بچه اش یک روز رفت. مادر سال‌ها بعد می‌تواند بخندند و سیاه دیگر نپوشد،‌اما می‌گویند که هر بچه‌ای، هر عروسی، هر دامادی یک بعض می‌چسباند ته گلویش. خودش که نخواست که بچه‌اش برود.

می‌شود داد و بیداد هم کرد. گریه کرد. به سبک خودت کولی بازی‌ هم درآورد. جیغ و داد هم کرد. این‌ها مثل مسکن است. خب چند ساعت ساکت می‌شوی. یکی نازت می‌کند، قربان صدقه‌ دردت می‌رود و تو سرت را می‌گذاری توی سینه‌اش و مسکن خوب است، اما همیشه که نمی‌توانی سرت را آنجا نگه داری. لاجرم اثر استامنوفین که خوب است، مرفین هم باشد تمام می شود. بعد که تنها شدی چه؟ دوباره باید یا در اتاقت فریاد بکشی یا یک تکه پارچه بگذاری میان دندان‌هایت و بهم فشارشان دهی.

تو که می‌گویی قبول کرده‌ای که تنهایی. آخرش تنهایی. بالا بروی، پایین بیایی تنهایی. درد هم درد جان خودت است. به جرم بودنت محکومی به تحملش. نباش و دیگر درد نکش. انتخاب با خودت. دیگر های و هویت برای چیست آخر . دمل دردت هم اگر بترکد، دردش به جانت. دم نزن. هنوز نفهمیدی که حق دم زدن هم نداری در این بازی. از روز اول نداشتی. جرمی نیست، خودت خواستی که باشی و به جرم بودنت محکومی. حالا برو سرت را یک گوشه بگذار و دردت را بخند.


* نامه ای به خودم

7:30 PM Permalink

July 29, 2009

هی ببین!

اینکه می‌گویم نفسم را بند می‌آوری، اصلا تعارف و ناز این‌ها نیست. از لحاظ فیزیکی این اتفاق می‌افتد و وقتی می‌افتد که ردپای یاد تو در قفسه سینه من شیطنتش می‌گیرد و مرا مجبور می‌کند که به قوطی سیگار نازنینم چپ نگاه کنم.

12:03 AM Permalink

July 28, 2009

بی‌خود نیست که من دلم نمی‌آید این وبلاگ را ببندم

rsz_52af.jpg


از همه کسانی که لطف کردند و راه‌کار ارائه دادند برای برگرداندن عکس‌ها ممنونم*. هرچه باشد من هنوز «آ» عکاس آماتور هم نیستم. اینقدر باید از این بلاها سرم بیاید و این جا ناله کنم و کسی به دادم برسد که یاد بگیرم.

با تشکر مخصوص از علی*

پی‌نوشت: عکس دست‌های «شادی» است در روز گردهمایی جهانی برای همبستگی با جنبش سبز مردم ایران. بیست و پنجم جولای، سن فرانسیسکو

4:35 PM Permalink

July 26, 2009

از یادداشت‌های یک عکاس آماتور جگر سوخته

از ظهر که وارد مراسم سان‌فرانسیکو شدم هی دنبال طیف‌های مختلف رنگ سبز بودم. عکس‌هایی از جزییات سبزیجاتی که ملت به خودشان وصل کرده بودند. دوهزار و هفتصد تا عکس وقتی آخرین بار به شماره عکس‌ها نگاه کرده بودم و اگر هفده تا عکس از تویشان درمیاد، کاملا راضی بودم. لعنتی‌ها.

همه شان پاک شدند. نمی‌دانم آیا به خاطر این بود که مثل احمق‌ها دوربین را خاموش نگردم وقت بیرون آوردن کارت یا چه شد. هیچی نمی‌دانم. هیچ جور برنمی‌گردد و من رسما سوخته ترین جگر سبز امشب را دارم. حتی تکرار هزار باره shit happensهم مرهم نیست. لعنتی. لعنتی .

عکس آنهمه انگشترسبز، انگشت‌های سبز، روبان‌های سبز، آن هم سبز....لعنتی..لعنتی...عکس‌هایم را می‌خواهم.

12:39 AM Permalink

July 24, 2009

انتظار هم بی‌رمق شد
به ریش من خندید و رفت

6:56 PM Permalink

July 23, 2009

در سالروز مرگش...

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.


قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
و با لبان ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.


دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست


احمد شاملو
۱۳۳۴

10:17 PM Permalink

July 22, 2009

San Francisco Mega Rally

rsz_5451_235196045098_901025098_7531948_2483057_n.jpg

10:38 PM Permalink

July 21, 2009

دلم واسه اون چشای هیز پدرسگت هم تنگ شده و نگاه معصومانه خودم که انگار نمی‌دونم داری چه غلطی می‌کنی وسط سینه‌های من...الله و اکبر.

6:32 PM Permalink

July 18, 2009

یادش جاوید

حتی خبر مرگش هم «جلال آریان»ی بود. اسماعیل فصیح در بیمارستان شرکت نفت درگذشت.

کتابخانه عمویم به جرات مسبب بسیاری از روانپریشی‌های دوران بلوغ و بزرگسالی من است. کدام دیوانه‌ای «داستان جاوید» را دست دختر ده ساله می‌بیند و نمی‌گوید تو که هنوز نمی‌دانی اخته شدن چیست این همه درد و رنج را نباید بخوانی؟ داستان جاوید را یکبار دیگر در دبیرستان خواندم و راستش دیگر جرات نکردم برگردم به رنج جاوید. ( الان دلم می‌خواست خانه خودم بودم که می‌توانستم یکی از آن پاراگراف‌های محبوبم را پیدا کنم و اینجا بنویسم) اما بقیه کتاب‌هایش را بارها و بارها خواندم. زمستان ۶۲ عجیب و غریب بود. ثریا در اغما (‌که هنوز از همه کتاب روایت آن روغن کرمانشاهی و دستمال توالتش به یادم است) و بقیه کتاب‌ها که انگار هرکدام یک دریچه بود. قبلا هم گفتم که من هرگز جنوب ایران نبودم، اما تصورم از جنوب تصویری است که احمد محمود و اسماعیل فصیح برایم کشیده‌اند.

جمله آخر ندارم که بنویسم. کاش و ایکاشی در کار نیست. یکی دیگر از سازندگان پازل های دورانی از زندگی ام هم رفت.

7:23 PM Permalink

July 17, 2009

این را برای «جمعه برای زندگی» همایون خیری نوشته بودم:


چند سال قبل از اینکه با خانواده تصمیم به مهاجرت بگیرم، قرار بود که تنها بیایم این ور آب. شاید بیست سالم بود. خانواده ما اینطور است که عموها برای همه کاری با هم مشورت می‌کنند، یعنی می‌کردند. یکی از آن شب‌های بروم یا نروم، بابا عموها را دعوت کرد که بیایند ببینند تکلیف من چیست. نوه ارشد بودم هرچه که بود و با همه کله شقی‌ام و دو سال قهر با یکی از عموها در همان سن و سال یک ذره ارج و قربی هم داشتم. عموی قهری که گفت هرکس که برود برای من مرده است (‌بماند که الان پسرش هم اینجاست و بعدها کلی کمکم کرد کتابخانه‌ام را اینجا سر و سامان بدهم). آن عمو که یک ذره عاقل‌تر بود گفت که بیست سال سرمایه مملکت را مصرف کردی،‌ حالا که وقت پس دادن شده می‌خواهی بروی؟ و گفت که اینجا به یک زنی مثل تو احتیاج دارد نه امریکا. گفت که درسم را همانجا بخوانم و معلم شوم. گفت که آنجا گم می‌شوی. گفت به دلتنگی عادت می‌کنی و برنخواهی گشت.

یادم است آن زمان گریه کردم. فکر می‌کنم هنوز عمران می‌خواندم. گفتم می‌خواهم بروم درس بخوانم، کسی شوم (این را که یادم می‌آید می‌خواهم بخندم. انگار در ایران نمی‌شود کسی شد) برگردم و آنجا "خدمت" کنم. گفتم دلم چیزهایی را می‌خواهد که ندارم، اما برای این نیست که می‌خواهم بروم. دلم می‌خواست با دست پر برگردم.

این استدلال بیست سالگی من بود. هشت سال قبل. گذشت و من لحظه آخر پشیمان شدم از تصمیمم و دو سال بعدش کلأ با خانواده مهاجرت کردم. بعد هم زندگی و درگیری‌‌های آن. درس می‌خواندم و کار می‌کردم و یاد می‌گرفتم،‌ اما هیچ وقت برنگشته بودم به حرف ‌های آن شب. یعنی کلا کنده بودم. آن دو سال آخر هم آنقدر سختی کشیده بودم که دل کندن خودم را برای خودم توجیه کنم. این مملکت هم خوب است. دانشگاه‌هایش و مردمش را که به من بدی نکردند. خانواده‌ام هم که اینجایند. طبعتیش هم که خب برای من خیلی مهم است که جایی باشم که بتوانم هر وقت خواستم دیوانگی کنم و یک مدتی غیب شوم تویش.

یک جوری همه چیز جمع و جور بود برای اینکه بگویم خب خانه است دیگر. چه فرقی دارد کجا باشد. چه فرقی دارد برای کجا کار کنی. انسانیت است نه مرز. نه که اصلأ به ایران فکر نمی‌کردم. کسانی که مرا می‌شناسند از دلتنگی های "فصلی" من هم خبر دارند. اما فصلی بود. یک وقت‌هایی مثل نوروز و اول مهر آدم دلش می‌خواهد آنجا باشد. پیش خودم منت "حالا درسم تمام شد یک مدت اینجا یک مدت آنجا" را هم می‌گذاشتم. فکر کرده بودم زمستان امسال می‌روم چند ماه می‌مانم ببینم "کارهایی را که بلدم" را چطور می‌شود یک جوری آنجا پیاده‌اش کرد. بعد هم برمی‌گردم و بقیه زندگی.


حوادث بعد از انتخابات اما همه چیز را عوض کرد. یک جور زنگ بیدار باش بود. یک جوری یاد آوری "تعلق" بود. ربطی ندارد که در این مملکت چقدر دوست و رفیق پیدا کنی و چقدر تقویمت همان تقویم آن‌ها شود و چقدر کار کنی و درس بخوانی و خانواده تشکیل دهی. از بیرون که نگاه کنی می بینی دغدغه‌ات اینها نیست. اینجا نیست. از طبیعتش هم لذت می‌شود برد به اندازه یک مسافر. کوه‌هایش کوه‌های من نیست. کوه‌های من نخواهد شد.

می‌گویند این اتفاقات ایرانی‌های خارج نشین را متحد کرد. اما من را بیدار کرد. یادم آمد آن حرفی را که به عمویم زده بودم و آن موقع شاید بهانه برای توجیه کردنش بود. این اصلأ یک تصمیم لحظه‌ای و احساساتی نیست. همان یکی دوماه قبل- که از این خبرها نبود- و من کنار ایاصوفیا با صدای اذان شکستم دانستم که همه این سال‌ها به خودم هم دروغ گفتم. قیمتش برای من ارزان نخواهد بود اما هرچه که خواهد باشد می‌پردازم. من به آن مملکت حداقل بیست سال بدهکارم. بدهکاریم که تمام شد، شاید رفتم جای دیگر. از این به بعد قدم‌های راهم طوری خواهد بود که به آنجا منتهی شود. بدهکارم.

3:52 PM Permalink

July 16, 2009

کلماتت را به من قرض بده که برایت یک شعر عاشقانه بنویسم
کلمات ساده من برای شرح وسعت دیوانگی دست‌هایت کوتاه است

11:26 PM Permalink

July 15, 2009

ممکنه شافل آیپادتون یه جایی که نباید شما رو ببره و اون وقت دیگه هیچی جلوی اشکاتونو نمی‌‌گیره، حتی موقعیت خطیر در یک گروه رسمی بودن.

11:25 PM Permalink

July 14, 2009

اسمش ترس باشد یا استیصال فرقی ندارد. نمی‌توانم برگردم و خاطراتش آن چند روز توقف زمان را مرور کنم. خودم را فقط یادم میاد و آن لبخند تلخ لعنتی ام را در اخرین ترمینال و امان از این ترمینال‌های آخر.

11:24 PM Permalink

July 13, 2009

من بودم و هوس یک جفت دست
من ماندم و هوس یک زندگی دیوانگی

11:23 PM Permalink

هی تو. ببین
وقتش همین روزهاست
اصلا همین امروز، همین لحظه که سیاهیم
دستم قاصدک جوانه زده
نمی‌گیری‌اش؟

4:45 PM Permalink

July 12, 2009

هجده تیر هشتاد و هشت

rsz_1img_0595.jpg

6:02 PM Permalink

July 11, 2009

راست است که در سفر باید شناخت،‌ اما نه تنها همسفر را که بازماندگان را هم.

11:08 AM Permalink

July 9, 2009

نبودم. نیستم. تابستان عجیب و غریبی است. همه دیوانگی‌‌های نکرده این سال‌ها برای تابستان امسال نوبت گرفته‌اند. هزار تکه‌ام. جسمم را به گوشه و کنار دنیا می‌کشانم و دیگر حتی خبر از روحم که کجاست هم ندارم. یک روز در خیابان انقلاب کتک می‌خورد و شبش در چادری در دره‌ای در یوتا به تنم می‌چسبد. تابستان عجیب و غریبی‌است.

11:07 AM Permalink

July 6, 2009

زندگی که بشود آن را در یک وبلاگ نوشت، زندگی بی‌خود و حوصله سربری است و وبلاگی که نتوان در آن زندگی را نوشت وبلاگ مزخرفی.
بشینیم با هم بخندیم به آن آدمی که همه زندگی‌اش را در وبلاگش می‌نوشت.

11:06 AM Permalink

July 4, 2009

کلمه بازی زمان مستی را می‌خواهم که تو بگویی سفر و من بگویم تو.

11:05 AM Permalink

July 3, 2009

ریسمون سیاه و سفید

وقتی بسیاری از زنان سکولار معترض به رژیم پهلوی قبول کردند که به نشانه اعتراض روسری سرکنند، نمی‌دانستند که قرار است این نشانه اعتراض به یکی از سمبل‌‌های ایدولوژیک رژیم بعد تبدیل شود و به زودی این «انتخاب» انقلابی تبدیل به «اجبار» دولتی شود.

دلیل استفاده کارزار میرحسین موسوی از سمبل‌های اسلامی قابل درک است. رنگ سبز، فریاد الله و اکبر و حالا دعوت به اعتکاف. قابل درک است، اما نمی‌دانم قابل قبول است یا نه. هرچه باشد مارگزیدگی هم حق مسلم ماست.

11:23 AM Permalink