" /> Baloot: June 2009 Archives

« May 2009 | Main | July 2009 »

June 30, 2009

به یک عدد حمیدرضا که قبلا مرا دوست داشت نیازمندیم.

بنابه علل نامعلومی اینجا پشت صحنه‌اش باز می‌شود و من می‌توانم بنویسم و فیدش را هم در ریدر بخوانم ، اما خود وبلاگ دیده نمی‌شود. حالا یا توطئه غربی‌ هاست یا عوامل غوغاسالار داخلی. هنوز معلوم نیست. هل حمیدرضایی ینصرنی؟

11:20 PM Permalink

June 29, 2009

یه روز که همه اینها تموم بشه، باهم می‌شینیم و چایی می‌خوریم و وقتی تو داری کری می‌خونی که آره...من زیرلبی می‌خندم و تو باز می‌گی مرض. در هر حال خودت می‌دونی که آره....

6:31 PM Permalink

June 27, 2009

به من بگو که حالت خوب است
که جای ضربه باتوم دیگر کبود نیست
بگو که سرت دیگر گیج نمی‌رود
و کابوس تکراری خفاشی که از وسط سینه‌هایت آویزان میشود تو را رها کرده

به من بگو که حالت خوب است
که هنوز رمقی برای روبرویم نشستن در تو مانده
بگو که هنوز می‌توان تو را با یک لیوان آب‌ طالبی خرید
و تردیدت در انتخاب بین من و توت تمام شده

به من بگو که حالت خوب است
و من از تو بی‌خبرم چون باز هوای جاده چالوس به سرت زده
بگو که اینبار در نزدیکی کدامین نصف‌‌النهار باید پیدایت کنم
می‌‌دانم که حالت خوب است
اما لطفا بگو که زنده‌ای

9:28 AM Permalink

June 26, 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.


پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

8:50 PM Permalink

June 25, 2009

مخاطب شعر‌های تو انسان خوشبختی باید باشد که در پشت چشم‌های تو نه یک بیابان مدام که یک برکه می‌بیند.

8:54 PM Permalink

June 23, 2009

دختری گلوله خورد. چشم‌هایش باز ماند و ما شکستیم. قلبمان به درد آمد و قسم خوردیم که نگذریم.

حالا اما آن صورت، آن خون، آن چشم‌ها شده عکس‌های پس زمینه صحنه بازی. جلوی آن می‌ایستند، گریه می‌کنند، تهدید می‌‌کنند، حتی با آن عکس یادگاری می‌گیرند. عکس‌های بیشتر و بیشتری از صورتش هنگامی که هنوز غرق به خون نبود منتشر می‌شود. با روسری و بی‌روسری تا شاید مخاطب بسته به ذائقه‌اش- شاید هم مورد استفاده‌اش- یکی را انتخاب کند.

همه معنای حرمت را نمی‌فهمند. حداقل این روزها فهمیدیم که بازی سیاست هنوز خیلی کثیف‌تر از آن است که دلمان خوش باشد که خون صورت این زن بتواند تطهیرش کند، اما به خانواده‌اش فکر کنیم. اگر برای دنیایی او شده سمبل اعتراض مردم و بی‌شرمی یک حکومت، برای پدر و مادرش داغی است که خواهد ماند.

جانش را که گرفتند، حریم شخصی‌اش را ما نگاه داریم.

6:44 PM Permalink

دلم می‌‌خواد از آقای رضا پهلوی بپرسم وقتی می‌گن « ما نمی‌گذاریم این - خاطره کشته‌شدگان اخیر- بمیرد» دقیقا منظورشان از «ما» چه کسانی است.

پی‌نوشت: شاید الان دل و دماغ این‌کار نباشه، اما من یه ایمیل یک خطی به سی‌ان ‌ان و ان پی آر که این خبر رو توشون دیدم زدم و گفتم که به عنوان یه ایرانی-امریکایی این آقا رو جزو افرادی که در ایران این روزها در خیابون هستند نمی‌دونم (نگفتم که خودم رو هم می‌دونم) و به این «ما» در گفته ایشون اعتراض دارم.

پی‌نوشت دو: به همچین خانم مریم رجوی را هم در تظاهرات پاریس دریابید.

2:12 AM Permalink

June 22, 2009

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
من مانده​ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويی که نيشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمی ​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود
با آن همه بيداد او وين عهد بی ​بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم می​رود
بازآی و بر چشمم نشين ای دلستان نازنين
کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم می​رود
شب تا سحر می ​نغنوم و اندرز کس می ​نشنوم
وين ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود
گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل
وين نيز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن ديدم که جانم می​رود
سعدی فغان از دست ما لايق نبود ای بی​وفا
طاقت نميارم جفا کار از فغانم می​رود


1:43 AM Permalink

June 21, 2009

...

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که میبرید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟


****
(ممنون از کتی )

2:22 AM Permalink

June 20, 2009

از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد
دوره رهایی رهایی فرا می‌رسد
این شب پریشان پریشان سحر می‌شود
روز نو‌گل‌افشان ‌گل‌افشان به ما می‌رسد
بخت آن ندارم‌که یارم کند یاد من
حال من‌که‌گوید که‌گوید به صیاد من
گرچه شد دل زار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق به فریاد من
ساقیا کجایی کجایی که درآتشم
وز غمش ندانی ندانی چه‌ها می‌کشم
ساقی از در وبام در وبام بلا می‌رسد
بردلم ازاین عشق چه‌ها می‌رسد
از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد
دوره رهایی رهایی فرا می‌رسد

4:04 PM Permalink

تبعیدی خود‌خواسته

همه این سال‌ها اولیت بندی کردیم که کدام مشکل مهم‌تر است و حرف کدام را باید الان زد و کدام را به آینده (‌کدام آینده؟ کسی آز آینده چه می‌داند؟) موکول کرد. الان و این روزها شاید جای این بحث نباشد اما این‌ّ‌ها مشاهدات روزمره من است که باید جایی ثبت شود.می‌نویسمشان برای دل خودم که این‌ها را می‌بیند و درد می‌کشد.

***
تبعید یک مفهوم حقوقی دارد. قدرتی فردی مخالف را به نقطه‌ای خارج از مکان اقامت و فعالیتش -به زور- می‌فرستد تا هم آزار جسمی و روحی ببیند هم ارتباطش با مکان فعالیتش کم شود. شاید اگر تعریف را اندکی گسترش دهیم شامل افرادی که نه توسط قدرت که خودشان به علت جمیع شرایط موجود در یک منطقه سیاسی-جغرافیایی مجبور به ترک آن و سکونت گزیدن در مکان دومی شده‌اند را نیز دربر بگیرد. این مکان دوم نه لزوما جای بد‌‌آب و هوا و دور از دسترس،‌بکله باید جایی باشد که فرد در آن احساس راحتی و در خانه بودن نکند که شاید مشمول این تعریف تبعید شود.

اما من مهاجرم. درست است که در ایران شهروند درجه دوم به حساب می‌آمدم و به دلایل گوناکون از بسیاری از حقوق شهروندی برخوردار نبودم، اما خودم انتخاب کردم - و امکاناتی داشتم که میلیون‌ها ایرانی دیگر نداشتند و ندارند- و آز ایران بیرون آمدم و الان هم مشکل قانونی برای بازگشت به ایران ندارم. بی کار و بی‌پول و بی‌سرپناه خواهم بود، اما کسی مرا زندانی و شکنجه نخواهد کرد. من تبعیدی خود خواسته نیستم. من مهاجرم ایضا میلیون‌ها ایرانی دیگر، حتی‌ آنها که فکر می‌کنند اگر برگردند در همان فرودگاه چوبه دار برایشان علم خواهند کرد.

12:09 AM Permalink

June 19, 2009

یادت است به من گفتی هرچه از تو بخواهم نه نمی‌گویی؟ یادت است سرت روی پای من بود و گفتی به تو بگویم که چه شوی که شوی که دوست‌ترت بدارم؟

با آنکه همه وجودم فریاد می‌زند که فقط یک جمله بگو که امروز نرو، اما نمی‌گویم. مگر اگر خودم جرات بودن در ایران داشتم و هزار و یک جور زنجیر عقلانی به دست و پایم نبود، نمی‌رفتم؟

یادت باشد آن گردنبد را به گردنت بیاندازی. می‌دانی که کدام را می‌گویم.

11:44 PM Permalink

June 18, 2009

من اعتراف می‌کنم که کم آورده‌ام. مدت‌هاست اینطور مستاصل نشده بودم. دورم. بی‌‌خبرم. فهمیدم چقدر بی‌جربزه‌ام. دیدم وقتی باید بلیط می‌خریدم و می‌رفتم عقل نداشته‌ام چطور به کار افتاد که این ماه را که اصلا فکرش را هم نکن. نه پول داری نه وقت. بعد دیدم همان عقل نداشته چطور دل بی‌تاب را دلداری داد که حالا تو هم از این ور تماشا کن و کمک کن به فلان و بیسار.

پیام می‌گوید جایت در میدان مرکز شهر سان‌فرانسیسکو خالی بود. رویم نمی‌شود بهش بگویم انگار از این تجمعات خارج از ایران خجالت می‌کشم. می‌دانم هدف اطلاع رسانی است و همدردی و چه و چه...اما شما هم می‌دانید من چه می‌گویم. مگر نه؟ دل خودمان را خوش می‌‌کنیم. می‌خواهیم هی زورکی بقبولانیم که نه. دور نیستیم. نزدیکیم. دلمان نزدیک است. با همیم. اما چیزی هست به اسم فیزیک لعنتی. این فیزیک لعنتی تن من باید الان آنجا باشد. یه هزار جای دیگر. هرجا غیر از این تخت یک نفره با ملافه های شیری رنگ راه راه در وسط شهری در ناکجای جهان.

وقتی هفته قبل کنار دریا، ساعت ده شب با صدای اذانی که بیست و چند سال از آن فرار کرده بودم،‌هق هق کردم تازه فهمیدم که چقدر گم شده‌ام. چقدر دورم و چقدر هنوز متعلقم و چقدر خواهان این تعلقم و فهمیدم که جای من آنجا نیست. جای من آنجا نیست.

11:28 PM Permalink

June 17, 2009

بيستمين کنفرانس بنياد پژوهش های زنان ايران

من از آن سفر برنگشته دارم می‌روم آلمان برای بيستمين کنفرانس بنياد پژوهش های زنان ايران که امسال در شهر هانوفر برگزار می‌شود. قرار است روز اول در مورد جریانی که به «از تن نویسی زنانه» در وبلاگستان فارسی معروف شده بود و آپریل سال گذشته اتفاق افتاد صحبت کنم. اگر آن طرف‌ها هستید یک ایمیل بزنید (البته امیدوارم هتل و محل کنفرانس اینترنت دار باشد- بسکه من در این چند سفر اخیر به در بسته بی‌اینترنتی خوردم مارگزیده شده‌ام) که یک گپی بزنیم چایی هم بخوریم (‌این یعنی من الان هوس چای کردم)


این هم ایمیل من: balootak@gmail.com

7:19 PM Permalink

June 16, 2009

مفاهیمی که انتزاعی نیستند

وسط یک جزیره در ناکجای جهان، با اینترنت ذغالی دزدی خبر می خوانم و شرمم می‌آید از نبودنم. همین.

2:57 AM Permalink

June 10, 2009

سفرهایم را گم کرده بودم. یادم رفته بود هیچ لذتی بالاتر از تنها سفر کردن و فقط سکوت کردن و دیدن نیست. دوباره شروع کردم. دوست دارم اسم مسافر را رویم.

روی اقیانوسم و هنوز نمی‌دانم مقصدم بعد از رسیدن به اولین فرودگاه کجا خواهد بود. آنجا که رسیدم تصمیم خواهم گرفت کجای جهان باشم روز بعد.

رهایم.

3:01 AM Permalink

June 9, 2009

یک خوابی دیدم مولتی میدیا، مولتی اعصار

خواب دیدم با این سر تراشیده‌ام یک لباس عصر ویکتوریایی پوشیده‌ام (‌دامن پفی و کمر تنگ و کرست بسته) . نیمه شب از خواب بیدار می‌شوم و مخفیانه به یک اتاق دیگر می‌روم و لپ تاپ را زیر نور شمع روشن می‌کنم که ایمیل‌هایم را ببینم. یک ایمیل دارم که در سر خطش با پینانگلیش نوشته شده : محبوب من!
تمام هم نشد. وقتی نشانه‌گر موس را روی خط‌های نامه می‌بردم شکل پر می‌شد!


* دلم خواست کسی مرا محبوب من صدا کند.

3:47 PM Permalink

June 8, 2009

برای ملتی‌ که هنوز عرق‌هایشان را به سلامتی ناموس و وطن بالا می‌برند معلوم است مانور موسوی روی عکس زنش در دست احمدی‌نژاد باید خوش‌‌آیند باشد. در بقیه موارد زهرا رهنورد زن مستقل، تحصیل‌کرده و هنرمندی است که خواستار پیگیری مطالبات زنان است، اما وقتی روزنه‌ای پیدا می‌شود برای جولان دادن نامزد انتخاباتی، تبدیل به همان شئی زینتی و شکننده‌ای می‌شود که لابد با بودن عکسش در دست احمدی‌نژاد به «حرمت» و «تقدس» آن لطمه وارد شده. قهرمان ناموس پرست داستان ما هم غیرتش به جوش آمده و همه موارد کشوری را ول کرده رفته سراغ حفظ ناموسش.

اگر موسوی یک کلام می‌گفت رهنورد زن مستقلی است و خودش پیگیر تهمت‌هایی که احمدی‌نژاد به او زده خواهد بود،‌ رای ام را خیلی مطمئن‌تر برایش به صندوق می‌ریختم روز جمعه.

و البته که رای خواهم داد هرکجای جهان که باشم.

3:17 PM Permalink

June 7, 2009


اردبیهشت تهران


تهران یعنی تو و شب و اتوبان و علف
و من که کنارت افتاده ام
و نور چراغ ها که از رویم رد می شوند
...
مرگ بر هواپیما

(از اینجا)

9:56 PM Permalink

June 6, 2009

ما نیمی از جمعیت ایران هستیم- ساخته رخشان بنی اعتماد

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم


9:59 PM Permalink

June 5, 2009

کلمه بازی

بقیه حرف هایم را باور نکن. کلمه اش «احتیاج» است. «احتیاج».

12:34 AM Permalink

June 3, 2009

زن گفت:
«از من گذشته بود. یعنی نه. از او گذشته بود. از او گذشته بودم. تمامش کرده بودم. زجر کشیده بودم. دردش را تمام کرده بودم. گریه‌هایم را خشکانده بودم. بغضم را خورده بودم. آنقدر اسمش را گفته بودم که معنایش را از دست داده بود. سرد شده بودم. وسوسه‌هایم را کشته بودم. همه زمستان را جنگیده بودم با خودم. باغ‌هایم را حتی سبز نکردم برای بهار. چیزی را دیگر در من زنده نمی‌کرد حسم را خورده بودم. اصلا تمامش کرده بودم. تمامش کرده بودم.»

به اینجای حرفش که رسید بغضش را خورد و به جایش آه کشید. ادامه داد: «حق نداشت. حق نداشت....»

نگاهش کردم و فهمید که باز رسید سر خط، همان کلمه دو حرفی ممنوع: «حق»

12:36 AM Permalink

June 2, 2009

وسوسه سرخ من برای تسلیم
و دست و پا زدن‌های تبدار تو برای بقا

آیا این همان« لحظه نامحدودی که دو خورشید به هم خیره شدند» نبود؟

3:54 AM Permalink

June 1, 2009

ته داستان این است که اینجا نیستی و این دیگر دردی نیست که رویا بافی مرهمی برایش باشد.

7:08 PM Permalink