
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« April 2009 | Main | June 2009 »
آنکه گفت از رسوایی میترسم
از جادوی دستهایت هیچ نمیدانست
Permalink
روزمره های پریودی- شنبه
شنبه تعطیل بی حوصله تابستانی انگار پنیر است که آفتاب کش اش می دهد. تمام نمی شود. نه حوصله کار است ؛ نه درس؛ نه آدمیزاد؛ و نه حتی قدم زدن به مقصد آن نیمکت قهوه ای زیر آن درخت بزرگ وسط جنگل کنار دریاچه پشت خانه. این یعنی جریان جدی است.
از آن وقت هایی است که کلید پیش گریه است و سکوت؛ اما من همچنان سودای مبارزه با کلید را دارم. زورکی می نویسم و بغضم را قورت می دهم.
Permalink
دوست و رفیق یکی نیستند. حداقل برای من یکی نیستند. با آدمهای زیادی رفاقت میکنم. عزیزند و رفیق. میشود با آنها خندید،سفر کرد و مستی داشت. اما نمی دانم با چند نفر دوستم. راستش دفعه اول که فکر کردم ببینم به چند نفر میتوانم بگویم دوست،ترسیدم. حقیقتش این است که سالهاست دوستی به آن معنا که همه زندگیمان را بدانیم ندارم. شاید چون اصلا لزومی نمیبینم که هیچ کس غیر از خودم همه زندگیام، همه نقاب هایم، همه نقش هایم را بشناسد. یک لحظاتی است که اصلا خود سکوت است. خود من است. دوست ندارم با کسی قسمتش کنم. یعنی عزیزتر از آنند که تعریف شوند. بنابراین این لحظات میماند برای خودم. بقیه چیزهایم را که ولو است و همه میدانند یا اگر بپرسند میگویم. یک وقتی هم هست که هوس درددل میکند آدم. برای آن هم آدم کم است. کسی که قضاوت نکند. فقط بشینی حرفت را بزنی و سبک شوی و طرف حرف نزند و ایده ندهد و مسبب پیدا نکند و یک کلام فقط گوش کند حتی بدون آنکه هی بگوید میفهمم می فهمم. آن هم کم است. این درد دل ها هم میرود پیش همان لحظات تنهایی. کلا آدمی که بشود با او در سکوت سفر کرد کمیاب است.
Permalink
کاج
از سفر بازگشتهام اما خودم را یک روز صبح روی یک تپه سبز جا گذاشتم. یک تپه سبز مشرف به کوههای پر کاج هنوز برفی. از سفر بازگشتهام اما خودم را یک روز ظهر روی سنگهای یک دریاچه جا گذاشتم. یک دریاچه آبی محصور میان درختان کاج. از سفر بازگشتهام اما خودم را یک عصر کنار یک مرداب نیلوفر جا گذاشتم. یک مرداب ساکت میان درختان انبوه کاج.
خودم را که جا گذاشتم، اما دلم هوس دستانی با عطر سوزنیهای کاج را دارد.
Permalink
Roxana Saberi On Her Imprisonment In Iran
اولین مصاحبه رسمی رکسانا صابری بعد از آزادی اش امروز در رادیوی ملی پخش شد.
متن مصاحبه صابری با ملیسا بلاک از ان پی آر را اینجا بخوانید و بشنوید. دیدن گالری عکسها هم پیشنهاد میشود.
Permalink
Hey Joe
Hey Joe, where you goin' with that gun in your hand
Hey Joe, I said where you goin' with that gun in your hand
I'm going down to shoot my old lady
You know, I've caught her messin' around with another man
I'm going down to shoot my old lady
You know, I've caught her messin' around with another man
And that ain't too cool
Hey Joe, I've heard you shot your woman down,
shot her down, now
I said I've heard you shot your old lady down,
You shot her down to the ground
Yes I did, I shot her
You know, I caught her messin' round, messin' round town
Yes I did, I shot her
You know, I caught my old lady messin' around town
And I gave her the gun
I SHOT HER!
Hey Joe, alright
Shoot her one more time, baby
Hey Joe, said now
Where you gonna run to now?
Where you gonna run to?
Hey Joe, I said where you gonna run to now?
Where you, where you gonna go?
Well, dig it
I'm goin' way down south,
Way down to Mexico way
Alright!
I'm goin' way down south,
Way down where I can be free
Ain't no one gonna find me
Ain't no hangman gonna,
He ain't gonna put a rope around me
You better believe it right now
I gotta go now
Hey Joe, you better run on down
Good by everybody
Hey Joe, uhh
Run on down
Permalink
آن زمان که باید صبر کنی، بیتابی. آن وقت که باید ساکت باشی، ادای حرف زدن در میاوری و حالا که باید فریاد کنی، روزه سکوت گرفتی. فریاد نمیزنم اما میدانی که تلخم و بیصبر و سکوت محض و فکر کنم این را هم تا به حال فهمیده باشی که این زن رو به رویت طرز بیمارگونهای خود آزار است. دلتنگم اما تو سعی کن این را از میان خندههای زمان مستیام بفهمی.
Permalink
بتهایم شکسته میشوند، یکی بعد از دیگری. بعضیهاشان حتی پودر میشوند و میشود پودرشان را در برگ سیگاری پیچید و دود کرد. به همین سادگی.
شکستنش خوب بود. شهود آورد.
Permalink
دلم میخواهد بخوابم و وقتی بیدار میشوم همه اینها تمام شده باشد. خودم هم میدانم آن خواب اسمش خواب مرگ است. چه کنم اگر آرزوی یک خواب را هم نکنم؟
Permalink
این عکسی که اینجا به دیوار اتاق زده شده من نیستم. باید بیاورمش پایین و برای سفیدی جای قاب روی دیوار هیچ فکری نکنم.
Permalink
این زن خسته، ناامید، ساکن، و بیقهقهای که ساختی، من نیستم
خودم را پس بده
* .زن (یا مرد) یک مفهوم ساختاری سیاسی است؟ باشد. همان
Permalink
این فالهای آنلاین هم نسخه تحت ویندوز ( یا مک) همان فال قناریهای پارک شهرند. همه اش می آید که «روز هجران و شب و شب فرقت یار آخر شد....» یا« یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور..»
اینها هم فهمیدن چطور ملت رو اسکل کنن!
Permalink
یک چند روزی بود از یک جای خانه صدای بق بقو میآمد. من دانشمند فکر میکردم لابد کبوترهای پشت بامند که صدایشان از توی دریچه بخاری میآید. نگو یک جفت کبوتر روی کولر -ما کولر آبی داریم- آشیانه عشق ساخته بودند و این هم بق بقو نبود، نجوای عاشقانهشان بود که در گوش هم چیزهای بیتربیتی میگفتند. من خوشحال از این کشف، اصلا به روی خودم هم نیاوردم که همه ایوان را فضلههایشان گرفته و رسما اگر یک ساعت توی هال بشینی از صدای اینها خل میشوی . هی فکر کردم آخی نازی. لابد الان تخم میگذارند و بعد از یک ماه من نوه دار هم میشوم. در فکر انتخاب اسم برای نوهها بودم که این موجود قصیالقلب، این جلاد، این حیوان نادوست، این شمر ذیالجوشن، وحید سابق، خوشحال خوشحال میآید خانه میگوید که رفتم به مسئول مجتمع گفتم و آنها گفتند برو خانهشان را بکن بنداز دور. من هم کردم! تصورش را بکنید. خانهشان را برد انداخت دور!استدلالش هم این بود که آیا عمه من است که قرار است ایوان را تمییز کند و فردا که اینجا شد چهل درجه و خواستیم کولر روشن کنیم چه کنیم؟ وی در انتها به ضجه موره های من وقعی ننهاد و شروع کرد ساسی مانکن گوش کردن.
نوههایم را بگو.
Permalink
بخشی از یک داستان نیمهتمام*
... از این لحاظ خوب بود که خودش میآمد هر ساعتی که میخواست. کلید را برایش میگذاشتم زیر پادری. میآمد آن را بر میداشت و برای خودش غذا هم درست میکرد. یکبار گفت شیر بدون چربی دوست ندارد. خودش رفت شیر دو درصد چربی خرید. موهایش هم ته حمام نمیریخت. خودش شامپو و لیف داشت. به حولههای من هم دست نمیزد. دقت نکرده بودم پتوها را تا می کند یا نه. این پتو ها همیشه روی مبل ولو اند. غر نمیزد که این چه آهنگهایی است که میگذاری. یک سری آهنگ یک روز خودش پیشنهاد داد که من نفهمیدم چه بود.فقط «ریهب» را میشناختم. آن روز هم که آن اتفاق افتاد هوا زیاد گرم بود...
* یادم باشد این را تمام کنم روزی
Permalink
همه آنچه در زندگی لازمش دارم- یا حتی واقعا لازم ندارم، اما دوست دارم همراهم باشد- در یک کوله پشتی کوچک جا میشود. همه تعلقم به اندازه یک کوله پشتی کوچک است. از این هم باید رها شد.
Permalink
یک صبح شنبه بهار نارنجی
خانهمان یک ایوان بزرگ داشت. رو به درختهای پرتغال و نارنگی. اردیبهشت که میشد، آفتاب جان میگرفت. ظهر ها که از مدرسه به خانه میآمدم، مادربزرگم را میدیدم که روی ایوان زیر آفتاب دراز کشیده. عطر بهار نارنج هم بود.
حالا من شدهام نسخه مدرن مادربزرگم. این اپارتمان چهل متری من یک ایوان فکر کنم بیست متری دارد. رو به درخت و رودخانه. سنجابها و گنجشک ها درخت را قرق کردهاند و اردکها و جوجههای زردشان هم رودخانه را. همزیستی مسالمت آمیز داریم. میز و صندلی را کنار زدم. پتو پهن کرده ام کف ایوان و نشستهام مثلا کار کنم. عطر بهار نارنج همه جا را گرفته. این بغل توی دانشگاه یک فستیوالی است و از صبح صدای موسیقی کلتیک میآید.
ساده شدهام. با صدای اردک و بوی بهار خوشم. چه اهمیت دارد رقص همه کاغذهای دنیا به اسم بازیشان برای دیوانگی ما؟
Permalink
قطار نمیایستد
سوت میکشد و رد میشود
مسافرش هر بار به پشت پنجره میآید
دستی تکان میدهد و میگوید
زود
زود
زود
دلم اما ایستاده
در ایستگاهی حوالی شهرک اسفند توقف کرد و دیگر تکان نخورد
نفهمید که مسافر، مسافر است
حتی اگر هر روز از شهرک اسفند رد شود
Permalink
وقتی یک عصر پنج شنبه هوس راه رفتن میکنی و بعد یادت میآید که تا شعاع خدا مایلی هیچ آدمی نیست که دلت بخواهد با او راه بروی،تازه میفهمی که چقدر تنهایی.
Permalink
روزی تو را می آرایم
یک روز برای تو شعری خواهم سرود
شعری که شعر واقعی باشد
قافیه داشته باشد و وزن
در آن از آرایههای ادبی استفاده خواهم کرد
باید برای چشمهایت یک «استعاره» مناسب پیدا کنم
بین خواب و خیال تو و خال روی سینهام «جناس» بزنم
و «مراعات نظیر» دستهایت را با نوازش نشان دهم
باید خواننده بفهمد که «آن سه خط سر آغاز خلقت بود» «تلمیح» است نه «اغراق»
«کنایه» نمیزنم
«تشبیه» نمیکنم
میدانم استفاده از « تمثیل» برای گفتن از طعم لبهایت سخت خواهد بود
جنون لحظههامان «تشخیص»
و نوشیدنت «ایهام» خواهند داشت
یک جوری هم باید «تضاد» را واردش کرد
شاید آخر شعرت را با اول اعترافم پیوند زدم.
چطور است؟
Permalink
و تاریخ اینطور ساخته میشود...
Barcelona Vs Chelsea 1-1 Barca Wins in the Last Mnt !!!! - A funny movie is a click away
آقای جوزپه گواردیلای نازنینم، دوست داشتنی همه اعصارم
من که بازی را ندیدم اما همان زمان که سه نفر از سه جای دنیا همزمان نتیجه را برایم میفرستادند به شما فکر کردم و به همه لحظههای نوجوانی و حسرت و اینها...الان شما را در این ویدیو یک لحظه دیدم و گفتم بگویم که من بالاخره روزی شما را خواهم ماچید. دنیا خیلی کوچک است. باور بفرمایید. حالا درست است که مردیم تا بردیم، اما بردیم آخرش. این آخرش است که مهم است. مگر نه؟
Permalink
دعوت
من یک زن روشنفکرم
این را وبلاگم میگوید
من در وبلاگم مینویسم جنده و پریود و سکس و سوتین
اینها از من یک زن روشنفکر میسازد
من یک زن روشنفکرم
این را پروفایل چهارصد عکسه فیس بوکم میگوید
من در فیس بوک به دوستان دختر و پسر زیادی چسبیده ام
در عکسهایم میخندم و گاهی لیوان مشروبی هم به دست دارم
اینها از من یک زن روشنفکر میسازد
من یک زن روشنفکرم
ای را لیست ایمیلهایی که هر روز دریافت میکنم میگوید
در این ایمیلها همه از عقب ماندگی کشورشان ناراحتتند و نمیفهمند چرا ما در ایران استخر مختلط نداریم
در این ایمیلها من برای نجات جان افراد اسمم را تایپ میکنم و دکمه اینتر را میزنم
اینها از من یک زن روشنفکر میسازد
من یک زن روشنفکرم
این را چت امروزم با آقای نویسنده روشنفکر میگوید که به موارد بالا اشاره میکنند.
این آقای نویسنده روشنفکر از پدر من دوسال بزرگترند. این را پروفایل فیسبوکشان میگوید.
در این چت این آقای نویسنده روشنفکر بعد از اینکه در ابتدا مرا «دخترم» خطاب کردند و گفتند که من یک زن روشنفکرم، به من پیشنهاد دوشب «عشق و حال» در لاس وگاس را دادند
قبول این پیشنهاد از من یک زن روشنفکر میسازد.
من یک زن روشنفکرم
این را عدم افشای نام این آقای نویسنده روشنفکر میگوید
من برای آقای نویسنده روشنفکر دونقطه پرانتز فرستادم و گفتم امیدوارم کار ویزایتان درست شود و بتوانید به مراسم فارغ التحصیلی دختران برسید
آقای نویسنده روشنفکر در جواب من دونقطه دی فرستادند و گفتند که «اینها بهانه است عزیزم. من مدتهاست وبلاگ تو را می خوانم.» و بعد لینک اتاقی در هتل بلاژیو را میفرستند تا نظر مرا بدانند.
سکوتم از من یک زن روشنفکر میسازد
من یک زن روشنفکرم
که در کمال روشنی فکر میکنم حالا یک چیزی گفته. مست بوده.
من یک زن روشنفکرم
که به همه کتابهایی که از او خوانده بودم فکر میکنم و به روشنی از خود میپرسم که نکند خودم «پا» دادم
من یک زن روشنفکرم
که از بوی پیاز داغ متنفرم و فکر میکنم در زندگی کارهای مهمتری از پیاز سرخ کردن هم وجود دارد.
Permalink
در خیالم رو به روی تو نشستهام. روی میز این مانیتور سفید رنگ سیزده اینچی نیست. دو لیوان خالی چای است و یک بشقاب با خردههای کیک لیمو به تهش چسبیده.
در خیالم با تو راه میروم. به آن درخت که میرسیم، تو میگویی که اگر این میوه سمی باشد چه. میوه را نمیکنم
در خیالم با تو درس میخوانم. سرم را که بلند میکنم دعوایم میکنی. نمیفهمی سرم که پایین است هم به دستهایت نگاه می کنم.
در خیالم با تو به سنجابها نان میدهم. یادت است آن روز آفتابی را که سرت روی پایم بود و به یک سنجاب غذا دادیم؟
در خیالم با تو شعر میخوانم. همان شعر نصفه کاره را که هیچ وقت تمامش نکردی.
در خیالم با تو به سفر میروم. به نیت جاده. بیمقصد. فقط با تو میشود اینطور سفر کرد.
در خیالم با تو میخندم، میرقصم، عشق را بازی میکنم، دستهایت را بازی میکنم
...
در خیالم
در خیالم
فقط در خیالم
...
Permalink
همه ادعاهایم را پس میگیرم
اینجا با صدای بلند اعلام میکنم که باختم
اعتراف میکنم که سن یک شماره بیارزش دیگر نیست، سم است
عاشقیت کش است
همه ادعاهایم را پس میگیرم
از حرف زدن برای تو ترسیدم
قانون اول را زیر پا گذاشتم. حرفم را خوردم
درفتش کردم
همه ادعاهایم را پس میگیرم
این دلتنگی تو نیست. بغض روز اول پریود است
عاقلم جانم. هنوز به شدت عاقلم
زن دیوانه میخواستی؟
همه ادعاهایم را پس میگیرم
باختم به ترسم از خستگی تو
باختم به اختلاف ساعت
باختم به اقیانوس لعنتی طوفانی امشب
همه ادعاهایم را پس میگیرم
ترسیدم، ننوشتم، نوشتم، نگفتم
فکر کردم، جنونم مرد
آرام بخواب. من حالم خوب است.
Permalink
روزمره
۱. این میگوید که فاصله خانه من تا دانشگاه چیزی بیشتر از ۳۱ کیلومتر است. یعنی اگر هیچ جا غیر از دانشگاه - که محل کارم هم همانجاست- نروم روزی تقریبا شصت و سه کیلومتر باید رانندگی کنم. امروز تنها کاری که داشتم این بود که بروم سر کلاسی، یک مقاله هجده صفحهای را سر کلاس چاپ کنم و بدهم دست استاد و برگردم خانه. احمقانه است. واقعا نمیشود این را برایش ایمیل کرد؟ گیرم که خودش چاپش کند که حالا آن هجده صفحه صرفه جویی محیط زیستانه نشود، اما بقیهاش از فرط بی خود بودن مضحک است. نه فقط وقت که بنزین و آلودگی و این حرفها.
از تمام کلاسهای این ترم، فقط یکی از اساتید تکالیف ایمیلی را قبول دارد و بقیه هنوز «اولد فشن» وار کاغذ می خواهند.
۲. در همین فاصله رانندگی به رادیو محلی گوش میدادم. یک مسابقه انشایی بود ظاهرا بر اساس یکی از گفتههای انیشتن که اگر قراراست فردا را تغییر بدهیم باید اذهانمان را امروز تغییر بدهیم. (کلا میدانید که ای «تغییر» الان به شدت در این مملکت مد است) بعد با یکی از داوران مسابقه گفتگو داشتند که در مورد کارهای برتر صحبت میکرد و مورد مقاله یک دختر شانزده ساله گفت که ایشان آگاهی کاملی به سیاست خارجی امریکا، تغییرات هوای زمین، گیاهان بومی کالیفرنیا، زبان آلمانی، و ادبیات انگلیسی و همینطور صنعت خودرو سازی دارند.
فقط در مملکت ما نیست که دانش آموزان هفده ساله در آشپزخانه انرژی اتمی کشف میکنند.
۳. سالها پیش زنی اینجا نوشته بود که از دکمهها و کلیدهای زندگی دیجتالش میترسد و نمیداند مصرف اینهمه دکمه برای چیست. امروز فکر کرد که همه زندگیاش حالا دیگر دکمه و کلید است. ترسش از این است که اگر روزی این دکمهها و کلیدها کنار بروند چه خواهد شد. این زن حالا یک زن دیجتال است با هزاران دکمه در مغزش.
Permalink
با همه زوری که زدم در تمام این سالها، حالا دیگر حس میکنم که فاصلهام دارد زیاد میشود. راستش زیاد شده است. آنهم خیلی زیاد. فضا را نمیگیرم. اسم کوچه را یادم رفته. مسیر تاکسیها را. قیافهها را نمی شناسم. جوکها را نمی گیریم. حرف مشترک کم مانده. خیلی کم. من سریالهای امریکایی نمیبینم و مدل موبایلها را نمیشناسم. مقالهها را که میخوانم، حس مشترکی ندارم. اخبار فقط اخبارند. مثل اخبار همه جای دیگر دنیا. تلخ و سیاه و تیتر ساز. حرفهای روزمره من را آنها نمی فهمند. راستش حرف روزمره زندگی اینجا سالهاست یکی است. درس و کار و آخر هفته ها چند ساعت بیخبری از بقیه دنیا. چند سال بگویم :« سلامتی! مثل همیشه.»
نشد که حتی یک سفر بتوانم بروم. حالا دیگر فکر میکنم کار یک سفر نیست. امروز دلم خواست بروم یک مدت بمانم. نه فقط سفر که کار کنم. چند ماهی خانهای اجاره کنم و کار کنم در فضایی که باید دوباره بشنامسش تا ببینم واقعا همه این حرفهایی که پشتش میزنند راست است یا نه. راست هم باشد....لعنتی خانه است دیگر. خانه.
Permalink
محضر دادگاه
لطفا بیا
دیوانگی ام را قرار است اعتراف کنم
کنج همین دل
زیر این شاخه تازه نوک زده
روی همین چمن سبز خیس از شبنم صبح
کنار همان سنگهای رنگی
دستانت را شاهد میخواهم
Permalink
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category