" /> Baloot: April 2009 Archives

« March 2009 | Main | May 2009 »

April 30, 2009

مادربزرگ گلم از ایران زنگ زده از مادرم می‌پرسد که «وچه جان! این بچه این‌همه سال درس خوانده و هنوز هم تمام نشده، آخرش قرار است چه کاره شود.» زنگ می‌زنم با همان مازندرانی دست و پا شکسته‌ای- که کلا مایه تفریح همه است- می‌گویم که گت ننا جان! اگه قرار بود کاره‌ای بشوم که تاحالا شده بودم. دارم می‌‌خوانم کسی نفهمد قرار نیست کاره‌ای شوم. خودم هم نفهمم.

11:11 PM Permalink

April 29, 2009

شهر باریک

The_Narrow_City_HQ.jpg

«نیاز کتاب می‌خواند. انگشت سبابه‌اش را توی دهانش می‌کند. قسمتی از ناخن را می‌کند. کتاب را روی تخت پرت می‌کند. به حمام می‌رود. شیر آب را باز می‌کند. وان پر می‌شود. کمی‌ شامپو می‌ریزد. به طبقه پایین‌ می‌رود. پسر تلوزیون را خاموش کرده است. پسر را بغل می‌کند. روی صندلی بالابر می‌گذارد. پسر بالا می‌رود. خودش بالای پله‌ها روی صندلی چرخدار دوم می‌نشیند. بلوزش را در می‌آورد. دنده و سرشانه های باریک و سفیدش لرز می‌کنند. نیاز شلوار پسر را در می‌آورد. پسر را بغل می‌کند و در وان می‌گذارد. پسر دست‌هایش را به کناره وان می‌گیرد تا خودش را بالاتر از سطح آب نگه دارد. نیاز دوپای بدون ماهیچه را می‌شوید. عضو کوچک پسر تغییر حجم می‌دهد....»

از داستان «حرف بزنیم»
«شهر باریک» نوشته آیدا احدیانی و به تصویرگری توکا نیستانی
نشر افرا

***

نمی‌دانم می‌خواستم کتاب آیدا را معرفی کنم یا داستان خودم را بگویم. خودم را که نه. زنی را که چند ماه قبل بعد از پنج سال از دست صاحب‌کار فلجش بالاخره فرار کرد و آمده بود مرکز ما. داستانش داستان همین نیاز قصه آیدا بود. برای همین است که فکر می‌کنم داستان‌های «شهر باریک» داستان «ما»ی مهاجر است اگر نخواهم خیلی جنسیت زده‌اش کنم و بگویم «ما زنان مهاجر».

کتاب را می‌توانید از اینجا سفارش دهید و یک سیر حسابی هم در طراحی‌های توکا نیستانی بکنید

9:48 PM Permalink

April 28, 2009

من اگه یه روز مشاور درسی یا راهنمای درسی یکی شدم قول شرف می‌دم که فکر نکنم یارو کارش خیلی درسته و بعد جوری بشم که محصل بدبختم بمونه تو رودربایستی که مسئله یه مقاله براش بشه حیثیت و همه استرسش بشه اینکه که اگه به موقع تمومش نکنم یا اگه خیلی چیز کاردرستی از آب درنیاد خود کار به درک، پیش این یارو کم میارم.

تابلوه که این وضعیت الان منه؟

11:15 PM Permalink

باید یاد بگیرم که موقع درس خوندن یا کار جدی کردن یه دفعه نپرم برم به جاهای دیگه- همین وبلاگ- مثلا سر بکشم. چند ساعت خوبم. بعد مثلا باید چیزی تایپ کنم و میام سراغ کامپیوتر و همه چی مثل همین لحظه خراب میشه. یه چیزی رو می‌خونی - یا در این مورد خاص کسی چیزی توی چت بهت می‌گه -که شاید اصلا به تو ربطی هم نداشته باشه اما به طرز بدی فکر می‌کنی مخاطبش تویی و در حالی که می‌دونی نیستی- چون واقعا به تو ربطی نداره- اما مستعدی که بزنی حال خودت رو خراب کنی چرا از همه ریاضی احتمالاتش یادت مونده و نکنه هاش. بعد تا یک ساعت آینده هی باید مهم‌ترین فلسفه زندگیت رو- به تخمدان مبارکم- به خودت یادآوری کنی و قلپ قلپ چایی بخوری (‌یا بعضا قاشق قاشق ماست میوه‌ای) که واقعا دوباره به درک فلسفه‌ات نائل بشی و یادت بیاد یواش یواش داری یاد می‌گیری که نه همه موظفن دوستت داشته باشن و نه تو باید به خاطر مبارک همه احترام بذاری و زندگیت رو برای همه توضیح بدی و خب کلا به تخمدونت که کی چی فکر می‌کنه. برو چای‌ات رو بخور که دارمت!‌

10:45 PM Permalink

April 27, 2009

چگونه؟

خب به سلامتی سوتین خواهرم و انواع و اقسام سکس با زن دایی و عمو و برادر و سایر خویشان و البته «راز داشتن سینه‌های برجسته» کم نبود که امشب چشمم به این سوال روشن شد که ملت با آن به اینجا رسیده بودند: «چگونه در فیس بوک یک جنده پیدا کنم؟»

11:03 PM Permalink

April 26, 2009

آره واقعا. خیلی ضایع است آدم ماه عسلش کتاب برداره ببره به هوای اینکه بشینن تو تخت دوتایی کتاب بخونن.
یعنی افتضاح ضایع است. فکرشو بکن. نه. حتی فکرشو هم نکن. بهتره اینطور.

11:18 PM Permalink

April 23, 2009

هی دختر!‌ چته؟ باز که رم ‌کردی ، یادت رفته افسارت رو محکم ببندی. باز دو روز خوش خوشانت شد، آفتاب گرمت کرد، باد بهار خورد تو سرت، یادت رفت که هیچی نبودی و نیستی؟ باز واسه خودت حق و حقوق قائل شدی؟ باز فکر کردی حالا که دوسش داری حق هم داری؟ یادت رفت تویی که احتیاج داشتی و داری نه اون؟ یادت رفته خلایق واسه دل خودشون عاشق می‌شن نه دو زار واسه گیسوی طرف؟ عاشق شدی، دلتنگ شدی، سرت باد خورد فکر کردی حق داری؟ حق رو چی؟ حق رو کی؟ فکر کردی حالا که تو عاشقی، تو دلتنگی اون هم باید باشه؟ حق داری اینو ازش بخوای؟ تو واقعا فکر کردی حق داری اینو ازش بخوای؟

عاشق بودنت حقی واست ایجاد نمی‌کنه. واسه بار هزارم. نه حق داری ازش بخوای دوستت داشته باشه، نه حق داری بخوای دلش تنگ بشه، نه حق داری حتی بخوای به تو فکر کنه. تو عاشقی خره. اون هست یا نیست اصلا به تو ربطی نداره. تو واسه خاطر دل خودت دل دادی. نکنه فکر کردی اون هم الان باید دلت رو بگیره دلداری کنه؟ نکنه فکر کردی تو یه لحظه حق داری ازش بپرسی کجا می‌ره و چیکار می‌کنه و باید به توی دیوانه توضیح بده صرافا واسه اینکه تو عاشقی و دلت تنگ می شه؟ اگه اینطوره که بردار کاسه کوزه ات رو جمع کن و برو یه دنیای دیگه. ما خیلی وقت قبل با هم قرار گذاشته بودیم. تو می‌دونی که همه اینا برای خودته. توهم توقع و حق که برات اینجاد شد بدون یه جای کار عاشقیت می‌لنگه.

حالا برو لب و لوچه‌ات و حواس نداشته‌ات رو جمع کن که دیگه صبح اول صبحی از این غلطا نکنی. زنیکه آدم نمی‌شه.

* نامه ای به خودم

7:59 AM Permalink

April 22, 2009


در معبد فراموشی وسوسه‌ات را سربریدم
به قیمت مرگ تو وجاودانگی خود

8:25 PM Permalink

April 21, 2009

در حج چشم‌هایت نور قربانی کردم
حاجتم را از لبانت بده.

8:23 PM Permalink

April 20, 2009

«من نمی‌تونم مواظبت باشم. خودت مواظب خودت باش.»

و این عاشقانه‌ترین جمله همه این روزها بود.

12:18 PM Permalink

April 19, 2009

زیر نخ بند نشستم و دارم درد می‌کشم. کوله پشتی ام کنار پاییم است و ت جون می‌خواهد کوله را تکان بدهد که بیاید لپ این‌وری را بند بیاندازد. بعد می‌فهمد که کیف سنگین است می‌گوید: «اوه مای گاد. لوا جون. این چقدر هوویه». من هم با همون لپ باد کرده می‌گم که کامپیوترمه. بعد ت‌ جون می‌گن: « اوه. کامپیوترت وایرلسه؟ مال پسر من هم وایرلسه.» آره عزیزم. وایرلسه کامپیوترم. بندت رو بنداز که مردم از درد.

1:37 PM Permalink

تابوهای ذهنی می‌تونن ریشه مذهبی یا فرهنگی داشته باشند. گاهی فرد از فرهنگ یا مذهب جدا می‌شه یا حداقل خودش رو مبرا می دونه اما این تابوها همچنان باهاش باقی می‌مونن. ممکنه فرد خودش رو معتقد به مذهب اسلام ندونه ولی نتونه و نخواد گوشت خوک بخوره شاید چون این بخشی از تربیتشه و رفته توی ذهنش که این گوشت کثیفه. بعضی وقت‌ها هم ذهن بخشی از این تابوها رو نگه می‌داره و با بقیه اش کنار می‌آید. دوستی دارم که هنوز با مشروب- بنا به عقاید مذهبی‌ که در اون بزرگ شده- مشکل داره اما با روابط آزاد جنسی - که بازهم همون مذهب منعش می‌کنه- کاملا راحته. کارکرد اولیه- و مدرن- این تابوها ظاهرا یه جور امر از یک سری از موارد بوده که منابع قدرت -مذهب یا جامعه- اونو به نفع خودشون نمی‌دونستن. دورکهایم از لحاظ جامعه شناسی مذهب و فروید از لحاظ روانکاوانه مفصل در مورد کارکرد این تابوها در جوامع اولیه و مدرن نوشتن. در هر حال چیزی که تجربه شخصی به من نشون داده اینه که هرچی بیشتر با تابوهای ذهنی ام کنار اومدم لذتی که از لحظات زندگیم بردم بیشتر شده. لذت‌هایی که تا چند سال قبل برام متصور نبودن. فکر کنم بخوام بیشتر بنویسم در این مورد به زودی.

حالا نرید آخرتتون رو بفروشید بگید بلوط گفت. من اول یه آپارتمان خریدم ته جهنم بعد شروع کردم به عیاشی.

1:25 PM Permalink

حالا هی بشینم بنویسم. من چه می فهمم از اون آدمی که قراره چند ساعت دیگه اعدام بشه. حالا دل‌آرا داربی نه یکی دیگه. جان اسمیت در ایالت تکزاس یا هرکسی که قراره قانون جونش رو بگیره. تموم که شد یه فحش می‌دیم میگیم دیوثا یا خارجکی می‌گیم شت. بعد می‌ریم تو فیس بوک می‌نویسم که خیلی ناراحتیم. بعد سه تا مطلب تو گوگل ریدر در این مورد تقسیم بقیه میکنیم و دو ساعت بعد همه چی تموم می‌شه. یا من تلخم یا همه چی به همین تلخیه.

1:56 AM Permalink

April 18, 2009

این شکلی نبودم. موقع اینجا نوشتن مراعات کسی رو نمی‌کردم. یه دونه خودم بود و یه دونه دلم. از کی تا حالا اینقدر نگران قبای مردم شدم که با کلمه‌ها بازی می‌کنم برای پیدا کردن کلمات رو نمی‌دونم. حتی فکر می‌کنم بنویسم یا نه.

وبلاگ نویسی با احتیاط به درد لای جرز هم نمی‌خوره. یا باید دوباره حیوون شم یا در اینجا رو تخته کنم بره پی‌ کارش.

2:25 AM Permalink

April 17, 2009

من همیشه زودم. الان توضیح می‌دم یعنی چی . یعنی آدم زود کارم. صبح زود بیدار می‌شم. یه چیز تو مایه های پنج وشش. زود می‌رسم سر کار. زود می‌رسم به کلاسام. زودتر از همه سر قرارام هستم و کلا زودم دیگه. حالا مشکلی که هست اینه که همه اتفاق‌های خوب دیر می‌افته. مهمونی‌ها دیره . رفقا دیر دور هم جمع می‌شن. مشروب خوب رو دیر باید خورد. حرف‌های خوب دیر زده می‌شه. کلا همه آدم‌های باحالن دیرن. من هم وقتی دیره، خوابم. یک چیز درونی دارم به اسم ساعت خواب شلمانی. این ساعت خواب که زنگ بزنه رسما فرقی نداره کجا باشه. من باید بخوابم. خونه غریبه و آشنا و وسط مهمونی و بار و این حرف‌ها هم نداره. شده اومده باشم تو ماشین خوابیده باشم و البته که همیشه یک پتو همیشه زیر صندلی موجود است. تازگی‌ها بدتر هم شده. حالا یا من ملاحظه ام با ملت کم شده و رسما می‌افتم می‌خوابم هرجا که باشم یا اینکه دارم پیر می‌شم اونقدری که زور می‌زدم واسه بیدار موندن رو هم دیگه نمی‌تونم. یه راهش البته اینه که عصر دو ساعت بخوابم. اما کو وقتش که الان دو ساعت عصر بخوابم. فکر کنم اخیرا ضمیر ناخودآگاهم هم دست به یکی کرده با این مشکل من یواشکی خودش مهمونی‌ها رو می پیچونه. یعنی یه جوری یه بهانه‌ای چیزی جور می‌کنه برنامه های شبونه رو رد می‌کنه که نکنه یه وقتی از این خواب شلمانی من زده بشه. من که عمرا از خوابم بزنم، بنابراین به یک سری آدم زود برای معاشرت نیازمندیم.

*: نه اینکه حالا مثلا دیرم باشه سه صبح‌ها. من به ده شب می‌گم دیر!


April 16, 2009

در شهر چه خبر؟

مدتی این مثنوی در شهر چه خبر است تاخیر شد. من هم که خب کلا تعطیلم. اما اگر این اطرافید شاید این لینک‌ها برایتان جالب باشد و حتی بخواهید مرا هم ببینید! من هم که نه کار دارم، نه درس. عاشقیت می‌کنم هرجا که بشود!‌

***********************************

filmfest.jpg


۱. برای خبررسانی این اولی شاید اندکی دیر شده باشد. اما امشب و فردا شب فستیوال فیلم‌های فمینیستی است در دانشگاه دیویس.
اطلاعات بیشتر، زمان نمایش فیلم‌ها و آدرس را اینجا بخوانید یا یک ایمیل به من بزنید بیایم بلندتان کنم!

***********************************

cowmilking.jpg

عکس از اینجا

۲. پیک نیک سالانه دانشگاه دیویس هم همین شنبه هجدهم آپریل است. به قراری این بزرگترین مراسم دانشجویی در تمام آمریکایی شمالی است. توی وبسایتشان نوشته که انتظار صد و بیست و پنج هزار نفر آدم را دارند. اینکه اینهمه آدم را چطور می‌خواهند در شهری به اندازه دیویس جا دهند البته سوال مهمی است که من شنبه جوابش را می‌فهمم. بارهای شهر از ساعت شش صبح باز است و باز هم راویان اخبار می‌گویند که ملت از همان ساعت مست و پاتیل در خیابان‌ها ولویند. مسابقه سگ دوانی و شیر گاو دوشی هم دارند که این دومی باید کلی هیجان‌ انگیز باشد. برای عکاسی از همان کله سحر بیرون خواهم بود. بعد میایم پز دوربین جدیدم را هم می‌دهم.

***********************************

۳. سه‌شنبه هفته بعد یعنی بیست و سوم آپریل سیما شاخساری مهمان دپارتمان مطالعات خاورمیانه دیویس است. عنوان سخنرانی‌اش یک چیز سختی است که من از آن وسط فقط بلاگرانش را فهمیدم. «حکومت گرایی مجازی و سیاست قتل مشروع در زمان جنگ: بلاگرهای خارج‌نشین ایرانی در زمان جنگ» می‌شود ترجمه لغت به لغت عنوانش. حالا اگر بیاید به سخنرانی‌اش همه با هم می‌فهمیم.(شاید البته) خدایش آدم بلاگ‌خوان باشد- اگر نبودید که الان اینجا را نمی‌خواندید- و این این اطراف باشید و نیاید سخنرانی سیما. اطلاعات بیشتر را اینجا بخوانید.


************************************

iraniancom.jpg

۴. این چهارمی را که اصلا مدیونید اگر این اطرافید و نیاید. اولین کنسرت سالانه ایرانین دات کام شنبه هفته بعد در کاخ هنرهای زیبای سن فرانسیکو قرار است برگزار شود. (‌ترجمه Palace of Fine Arts را داشتید؟) فرامرز اصلانی، آرش سبحانی، زیبا شیرازی و صبا امینی‌کیا قرار است برنامه اجرا کنند.

*********************************
سعی می‌کنم این در شهر چه خبر را بیشتر کنم. کلی اتفاقات خوب در این اطراف می‌افتد که زکاتش قسمت کردنش است. این آهنگ هم سه روز است از مغزم بیرون نمی‌رود. ایشالله برود توی و مغز شما هم و قر بیاید.

12:38 PM Permalink

April 15, 2009

عاشقیت در جی‌میل

به گوگل مدیونم
که تو را «اینویزبل» می‌کند
و بعد با «ایز تایپینگ‌» هایت
مرا به ارگاسم می‌رساند

3:43 PM Permalink

April 14, 2009

سه ثانیه پیش :

قیافه بنده را مجسم کنید وقتی سیم هدفون از کامپیوتر جدا می‌شود در هنگام چه چه زدن آقای شجریان در آلبوم بیداد که «شهریاران را چه شد؟» در فضای مطالعه کتابخانه که با وجود حداقل دویست نفر آدم حتی صدای نفس کشیدن‌هایشان را هم می‌شود شنفت و وقتی من شهوت گوش دادن به این آهنگ را با آخرین درجه صدا دارم.

8:46 PM Permalink

April 12, 2009

هر ثانیه که می‌گذرد دورتر می‌شود. دورتر و دورتر ...

2:50 AM Permalink

April 11, 2009

امشب سحر نمی‌شود.

2:53 AM Permalink

April 9, 2009

هر روز از روی همین پل رد می‌شوم. یک‌بار رفت و یک‌بار برگشت. هیچ وقت به ارتفاعش توجه نکرده بودم. هیچ وقت به شیبش نگاه نکرده بودم.هیچ وقت هیچ حس خاصی نسبت به این پل نداشتم. از ابتدا تا انتهایش- با همان سرعت هفتاد مایلی من در ساعت در نبود ترافیک- شاید دو یا سه دقیقه دقیقه شود. زیرش یک اتوبان دیگر است. شاید هم دوتا. نمی‌دانم. هیچ وقت نگاه نکردم.

به سر پل که رسیدم آن آهنگ دف شروع شد و خیلی هم طول نکشید که به اوج برسد. شاید مثلا من یک سوم پل را رفته بودم و شیب اصلی‌اش را می‌دیدیم. اولین بار بود که حتی به شیب نگاه می‌کردم. فکر کردم زاویه شیب مثلا چند است. حتی سعی نکردم به دوران عمران خوانی برگردم چون مطمئن بودم هیچ اصلی یادم نمانده. همانجا بود که شروع شد آن وسوسه سرد داغ. فکر کردم این همان لحظه است. خود خود آن لحظه. فکر که نه، حس کردم این همان دقیقه است که باید باشد. باید رفت. حس کردم هیچ چیز غیر از من و آن شیب و ماشینم در تمام این دنیا وجود ندارد و این همان لحظه است که باید روی آن شیب پرواز کنم و تمامش کنم. حس کردم تمام این راه را آمده‌ام که روی این پل تمام کنم خودم را. خاطرم هست که در آن لحظه هیچ چیز باقی نمانده بود. هیچ چیز مفهومی نداشت. من بودم و یک ارتفاع که باید از رویش پرت می‌شدم پایین. پرت شدنی که به یک چرخاندن فرمان و فشار روی پدال گاز بسته بود. هیچ کلمه‌ای الان برای وصف آن لحظه ندارم. این‌ها چیزهایی است که یادم مانده یا بازسازی یک نیروی ناشناخته با کلمات روزمره شناخته شده.

حالا از روی شیب رد می‌شدم و نمی‌دانم کدام نیرو بود که در برابر این کشش قوی فیزیکی که کاملا در دستهایم برای چرخاندن فرمان حس می‌کردم مقاومت می‌کرد. عقل نبود. عقل هیچ‌کاره بود آن لحظه. همه تنم، همه وجودم می‌خواست که بکوبم به بلوک‌های بتونی کناره پل. داغ بودم. مسخره است اگر بخواهم وسوسه‌اش را با هر چیزی که تا به حال هوسش را کرده‌ام مقایسه کنم. شیب تمام می‌شد.

هنوز هم نمی‌دانم که چه شد و چه اتفاقی افتاد و چرا من همیشه تسلیم در برابر هوس‌هایم تمکین نکردم. شاید همان عرق سرد آخر شیب بود که نگهم داشت. ترس نبود هرچه که بود. میل ماندن نبود. یک عرق سرد بود از چیزی که نمی‌دانم چه بود. سردترین عرق همه عمرم. اما حالا دیگر می‌دانم که چطور تمام خواهم شد.

12:50 PM Permalink

April 8, 2009

درست است که باران بهاری بی‌خبر می‌آید، اما آن بوی خاکی که یک ساعت بعدش مستت می‌کند می‌ارزد به همه غافلگیری‌ات.

10:24 AM Permalink

April 7, 2009

نمی‌دونم شما هم تجربه این دوست‌پسر/ دوست‌دختر/ همسر ها رو داشتید که وقتی صحبت از قوا و احتیاجات جنسی‌ می‌شد عقیده داشتند که :« ولی مال من یه چیز‌دیگه است» یا نه. اما این قانون جدید خانواده برای شیعیان افغانستان- که البته به علت مخالفت جهانی برای بررسی بیشتر به پارلمان برگشت داده شده- قانونی داره می‌گه که «مال ما یه چیز دیگه‌است». در این این قانون زن هر چهار روز یکبار مجبور به تمکینه و مرد هر چهار ماه یک‌بار.

2:24 PM Permalink

April 6, 2009

یه اصلیه* که می‌گه حتی به چشم‌های خودت هم اعتماد نکن، اما اگه می‌خوای زندگی کنی ببندشون.

* از خودم در آوردم.

12:45 PM Permalink

April 3, 2009

دردت که می‌آید و می‌پیچد و نابود می‌کند یک جور بدی خوب است. بد است چون در هر حال درد است، خوب است چون درد توست. درد که می‌کشم انگار یادم می‌آید این‌همه تلاش برای بی‌حس بودن، خنثی بودن، سر بودن و سرد بودن به فنا رفته و یک جایی هنوز گاهی می‌سوزد. می‌سوزانی‌اش. دردت یک جور یادم می‌آورد شاید هنوز یک جایی آن گوشه‌های وجود، پشت هزار دیوار تو در تو، روزنه ای مانده باشد به اسم دل که گاهی حتی هوس می‌کند بطپد به بهانه اسفندی که هنوز ادامه دارد برای من. حواست هست که اسفندم را تا وسط فروردین کش داده‌ای؟

11:53 PM Permalink

April 1, 2009

دانشجو

چراغ روشن تو
قرمز هم که باشد
از همه سیب های باغ عدن وسوسه برانگیزتر است
اما من سر کلاسم.

11:12 AM Permalink