" /> Baloot: March 2009 Archives

« February 2009 | Main | April 2009 »

March 31, 2009

یکی یه تحقیقی بکنه ببینه آیا تو نیمرو ماده اعتیاد آوری وجود داره چون الان با اونکه تو خونه غذا هست، باز من دلم نیمرو می‌خواد. خوشمزه‌اس پدرسگ!‌

3:00 PM Permalink

March 30, 2009

چشم‌هایت را با همان چای یخ‌کرده کنار تخت
تلخ، بدون قند
خواهم نوشید وقتی از نفس افتادی.

10:24 PM Permalink

March 29, 2009

فعل‌ها هم کلمه‌اند مگرنه؟
یعنی مشکل فلسفی من با کلمات باقی خواهد ماند اگر بنویسم
که نوشیدم
و بوییدم
و نفس کشیدم
و رقصیدم
و خنیدیدم
و زندگی کردم
و رنگ پاشیدم
و دویدم
و نرسیدم
و نرسیدم
و نرسیدم
و نگاه کردم
و نگاه کردم
و نگاه کردم

اگر کلمه‌اند که بی‌خیال. نخوانشان
اگر نه که دیگر خودت می‌دانی چرا این‌ها را نوشتم.

*افعال ساده، کلمات ساده، به سادگی لذت بودن تو. قول دادم سختت نکنم حتی اگر خودت از این همه عریانی ساده بترسی.

9:41 PM Permalink

March 28, 2009

شرح دقایق

سرمست شد نگارم ،بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش،پیجیده شد زبانش
گه می فتد ازین سو ، گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد ،خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ، ما را ازو مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق ، الله الله ، سرمست شد شهنشه
برجه ، بگیر زلفش ، درکش درین میانش
اندیشه یی که آید در دل ، ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش ،وآن بلبل بیانش
وان شیوه هاش یارب ، تا با کی است آنش
این صورتش بهانه ست ،او نور آسمان است
بگذر ز نقش و صورت ، جانش خوش است، جانش
دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد
پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش

مولانا

1:39 AM Permalink

March 25, 2009

ابطال

به راحتی ضرب یک مهر
آرزوهایت باطل می‌شوند
زنده باد پاسپورت قرمز گوجه‌ای
صادره از تهران، تمدید شده در واشنگتن
زنده باد دربان سیاه‌پوست سفارت‌خانه مردان سفید
که هر روز به احترام من کلاهش را از سر بر‌می‌داشت
اصلا به قول توی دوم خردادی
زنده باد دشمن من
و چه اهمیت دارد که مهری
دست‌هایت را غیرقانونی اعلام کرد.

2:29 PM Permalink

تفاوت

راستش هم همان بود که گفتم
بخوانی یا نخوانی
فرقی ندارد.
تنها فرق تو با بقیه در این بود که تو
...


اوه. راستی!‌ یادم رفت که بگویم
شروع کردم به تمرین خودسانسوری
از تو

12:16 AM Permalink

March 23, 2009

روزنامه نگاران ایرانی- شماره دهم

فاصله

ij1.jpg


نوروز زمان خوبی برای نوشتن از فاصله نیست. قلب‌ها قرار است نزدیک‌تر شوند و دست‌ها مهربان‌تر و کیلومتر‌ها کمتر. اما ایکاش همیشه اوضاع بر وفق آنچه دل‌ آدمی‌ می‌خواست می‌گشت. دوره‌ای بود که وطن مفهومی وسیع‌تر از مکان تولد نداشت. جایی به دنیا می‌امدی و به قریب بالا همان‌جا هم دفتنت می‌کردند. با علف‌های دشت‌هایش هم خویشاوند می‌شدی چه برسد به انسان‌ها. انگار از وقتی مفهوم وطن بزرگ‌تر شد دوری از آن هم بیشتر شد. مهاجرت حالا دیگر طوری با خانواد‌های ما گره خورده که دیگر عادی است صبح روز عید یکی از بچه‌ها از بوستون زنگ بزند دیگری از کپنهاگ. وقت‌هایی مثل نوروز که نه تنها با زنده شدن زمین که با بوی بازار و آجیل و سمنو و ماهی قرمز برای ما گره خورده، بیشتر یادآور فاصله‌‌های خواسته و ناخواسته بین عزیزانند. تلفن، ایمیل، چت، پیامک و انبوهی دیگر از دست‌آوردهای تکنولوژی قرن بیست و یکم ارتباطات را راحت‌تر و سریع‌تر کرده اما آیا فاصله‌ها را هم کرده؟ چقدر شنیدن صدای عزیز در پنجره چت و دیدن شکل مادر بزرگ برای ما از پشت دوربین کامپیوتر پسرعمو از مفهوم دوری و دلتنگی ناشی از فاصله جغرافیایی کم می‌کند یا چقدر به آن اضافه؟ همکاران این شماره از فاصله و مفهوم آن برایمان نوشته‌اند.

زحمت صفحه بندی هم به گردن رضا گنجی عزیز بود.
*****

محمد خواجه‌پور- ایران

در مدار بودن

وقتی فاصلهای وجود دارد که تو «مبدایی» را بگیری و بعد بخواهی از آن مبدا «تا» جایی بروی. «جایی» که دور از «تو» است. تو مبدا عالم میشوی و چیزهای دیگر مثل سیارهها به دور تو میچرخند با «فاصله». اگر همین احساس مرکز بودن، احساس مبدا بودن را بگذاری کنار دیگر فاصلهای نمیماند. البته دیگر تو هم نماندهای. تو تنها وقتی هستی که از دیگران جدا باشی از دیگران فاصله بگیری. در یک خلق یک شکل تو نیستی. به خاطر همین هی آدمها را از خودت میرانی و بعد دوباره سعی میکنی آنها را جذب کنی. دلت میخواهد فاصلهها را خودت تنظیم کنی و این چه قدر سخت است هم برای خودت هم برای دیگری که باید یاد بگیرند که کی با تو یکی شوند و کی فاصله با تو را رعایت کنند که تو، «من» باشی.

*****


شهره منشی‌پور- سوئد

اختتام محتوم فاصله ها

کره جغرافیایی را در دست ها یمان می گرفتیم. یک بازی کودکانه. با یک حرکت دست ما٬ ده ها بار در دقیقه می چرخید. با چشمهای بسته و لب های خندان و قلبهای تپنده ٬ پر از آرزو و خیال معصمومانه و ٬ انگشت اشاره را در یکی از چرخشها بر کره جغرافیایی می گذاشتیم. اینجا جایی آنسوی آبها . در به در بدنبال خانه کودکی بر روی نقشه. و از این سوی دنیا تا آن سوی دنیا٬به اندازه چهار انگشت ٬فاصله . بی آنکه روزها را بشماری و شبها را هر شب و هر شب دوره کنی. بی آنکه با چشمهای بسته ات آرزوهایت را هر بار از حفظ باز خوانی کنی. بی آنکه قلبت دوری را هر روز و هر روز در آینه تکرار کند. بی آنکه پشت همه پنجره ها هر روز در انتظار آفتاب بی ساقه و ریشه برویی و همه شبها بی نگاه ستاره ها بی رویا سر کنی . بی آنکه خاک را اینجا و آنجا بدوش بکشی. بی آنکه بدانی کودکی را به اندازه قرنها دور در زمان رها خواهی کرد... لبخند می زنی و فاصله بودن و نبودنت. ازین خانه تا آن خانه ات ٬تنها چهار انگشت ناقابل می شود.
برای فاصله ننوشته ام. که از اینجا ٬ دل من ٬ و خانه ٬ دیگر هیچ "تا " یی نیست. اینجا دیگر هیچ فاصله ای نیست. حتی همان چهار انگشت ناقابل. اینجا همه دنیا در قلب من٬ بی فاصله .....رسته ام از رستن/که پناه من بیش ازین/نگاه آفتاب نیست. ...
بارور باور بی مکان بودنم/و اینک/اختتام محتوم فاصله ها

*****


لادن کریمی- مالزی

پر از فاصله‌ها شده‌ام

دو دستِ منتظر، یک لب دعا، یک بغل تنهایی، یک آغوش انتظار و دو چشم نگران معنای فاصله برای من است. فاصله یعنی من باز هم امید دارم به روزی که گرمای وجودت انتظارم را پر کند، به روزی که دستانت خستگی چشمانم را پاک کند و روزی که لب هایت سلامم را پاسخی باشد. می‌شمارم چروک‌های صورتت را هر شب و می‌دانم که به تعداد شب‌های بی تو بودنم دلت چروک برداشته است. فاصله همین بی تو بودن‍ با تو است. بارها و بارها فاصله‌ را برای خودم معنی کرده‌ام؛ چشمانت، دستانت، و لب‌هایت را از پس فاصله‌ها دیده‌ام اما هنوز هم پس از سال‌ها، پر از تنهایی فاصله‌ها مانده‌ام. می‌خواهم ببینم تکان لب‌هایت را که برایم دعا می‌خواند، احساس کنم دستانت را که موهایم را نوازش می‌کند، می‌خواهم غرق در آغوش گرمت شوم و تو به من بگویی دیگر فاصله‌ای نیست تو با منی همان‌گونه که از اولین نفست بوده‌ای. دوباره با یکدگر بگوییم از فاصله‌ها؛ تو از فاصله‌هایی که گذشت و من از فاصله‌هایی که می‌آیند. دنیای من پر از فاصله است و چشمانم خسته از این همه فاصله دوری‌ها؛ چشمانم را می‌بندم تا دوباره نزدیکت باشم بدون فاصله، بدون تنهایی و با تو.

*****


رودابه برومند- آمریکا

ایستگاهی که سوار نمی‌‌شدیم

سال‌های دبیرستان خان ما با مدرسه ۶ ایستگاه اتوبوس فاصله داشت. صبح‌ها با دوستم که خانه‌شان کمی‌ آن طرف تر بود قرار می‌‌گذاشتیم و با تاکسی میرفتیم مدرسه. صبح‌ها کسی‌ حال نداشت در خیابان معطل کند. اما تمام ۴ سال را هنگام برگشتن پیاده بر می‌‌گشتیم، چون روز با تمام مکافات‌های درسی‌ تمام شده بود و وقت خوشی‌ و آزادی از قید نیمکت‌های تنگ و در بزرگ و آهنی مدرسه را باید با تمام وجود و در قدم قدم آن ۶ ایستگاه تجربه می‌‌کردیم. آن فاصله از قلهک تا حسینیه ارشاد و همه کوچه پس کوچه‌های جاده قدیم، دولت، یخچال، ظفر، نفت، و قبا را آنقدر پیاده رفته‌ام و آنقدر از آنها خاطره دارم که احساس می‌‌کنم نوجوانیم را تنها در آنجا باید به خاطر بیاورم. هر بار که فاصلهٔ هزاران کیلومتری را تا تهران می‌‌روم، آن ۶ ایستگاه را باید بگردم تا خیالم راحت شود. و هر بار که می‌‌روم، بخشی از خاطراتم را یا شهرداری کنده و غارت کرده، یا صاحبان املاک آن کوچه پس کوچه‌ها و خیابان ها. مثل این است که به نوجوانی و هویتم دهن کجی شده باشد. بغض می‌‌کنم و برای اینکه اشکم نریزد، فقط از شلوغی گله می‌‌کنم. ولی‌ با چشمانی حریص به دنبال تصاویر آشنا می‌‌گردم. سعی‌ می‌‌کنم چند تصویر به ذهنم بسپارم، که وقتی‌ سوار هواپیما شدم، و دیگر اشک ریختن آزاد شد، فاصله آن خانه تا این خانه را با آنها پر کنم. با تصویر ساعت ۲ بعد از ظهر تقاطع جاده قدیم و یخچال که پر بود از سر‌های زیر مقنعه و صورت‌های کم سبیل و پر جوش، و دل‌هایی‌ که بد جور و بیخودی می‌‌تپیدند. من و رفیقم فرصت شلنگ تخته انداختن آن ۶ ایستگاه را جشن می‌‌گرفتیم. در آن نیم ساعت فاصله پیاده روی می‌‌شد ۲ کیسه آلوچه کثافت خورد، متلک باران شد، غش و ریسه رفت، و فکر کرد که هر فاصله ای را می‌‌شود با پای پیاده طی‌ کرد. آخر از روز‌ها بین مغز و قلبمان هیچ فاصله‌ای نبود.

*****


محمد معینی- ایران

فصل

بهار، تابستان، پاییز و زمستان نبودند اگر "فصل" و "فاصله" نبود! "پله" را هم با فاصله ساخته اند؛ این یکی بالاتر از آن یکی؛ و گرنه چه کسی می توانست "بالا" یا "پایین" برود؛ همه باید عادت می کردیم به در یک خط و سطح ماندن! زمین را از آسمان، دشت را از کوه، دریا را از خشکی و شب را از روز، جدایی باید که خودشان باشند ... دلِ بی تاب و چشمِ در انتظار، اما در رنجِ "فاصله" ساعت ها و روزها سپری می کنند بدون آن که دمی این سئوال را فرو گذارند که: "محبوب" در آن سوی خطِ فاصله، خوش است آیا؟

*****


مجید آل‌ابراهیم، سوئد

حدِ فاصله

کلمه " فاصله" بر خلاف بار منفی روانی که دارد تنها کلمه‌ای است که به همه چیز معنا می‌دهد. از دنیای فیزیکی و مادی که فاصله به آن بعد می‌دهد، تا دنیای روابط انسانی که بدون فاصله نزدیکی در آن معنایی نخواهد داشت. ولی فاصله‌ها همیشه باید با حدی محدود شوند که اگر این حد نباشد آنگاه تنها نشان دهنده جدایی و دوری‌اند. در مدیریت نیز، همانند دیگر شاخه‌های روابط اجتماعی، فاصله‌ها نقش مهمی دارند چه مدیریت یک خانواده باشد چه یک کشور. مدیر یک مجموعه باید فاصله‌ای معقول از مجموعه زیر نظرش داشته باشد وگرنه قادر به دیدن کل مجموعه و هدایت آن نیست. از دیگر سو اگر حدی بر این دوری نباشد نه او دیگر ارتباطی با جامعه‌اش دارد و نه جامعه او را مدیر می‌داند و در این هنگام است که هر دست‌آوردی برای چنین جامعه‌ای بی‌معنی خواهدشد. با نگاهی به دور و بر خود می‌توانیم شواهد تایید کننده چنین مدعایی را به وضوح ببینیم. غم انگیز است که دستاوردی که می‌توانست باعث افزایش خودباوری و غرور جامعه‌ای خسته شود دستمایه طنز و هزل می‌شود و کسی آن را باور نمی‌کند. این نتیجه مستقیم همان نبود حد در ایجاد فاصله‌هاست


*****

مهران شقاقی


فاصله از هرات تا یمن

مادرم گوشی را برداشته که بیا و تلفنی از فلانی خداحافظی کن. من می‌گویم وقتی به مقصد رسیدم هم می‌توانم تلفنی از او خداحافظی کنم٬ خداحافظی هم مگر تلفنی معنی دارد؟ می‌گوید نه این تلفن با آن تلفن فرق دارد...

آشنای هموطن طبقه بالایی‌ات برداشته اسمت را کنار صد و پنجاه تا اسم دیگر گذاشته و ایمیل زده که دوست گرامی سال نو مبارک و از این حرفها؛ لابد یعنی که مثلاً به یادت بوده. اما دیروز که از دور دیده بودی‌اش خودش را به ندیدن زده بود و از آن‌ور خیابان رد شده بود!

یاد شعر ابوسعید افتادم که پدربزرگ قاب کرده بود و با اشتیاق برای من تازه سواد می‌خواند:
گر در یمنی چو با منی پیش منی----گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی---خود در عجبم که من توام یا تو منی

___________________________________
-در مورد روزنامه نگاران ایرانی
-وبلاگ روزنامه نگاران ایرانی

شماره نهم: تاکسی
شماره هشتم: آسمان، علم، خرافه
شماره هفتم: ما زن‌ها، ما مردها
شماره ششم: عشق
شماره پنجم:علم بهتر است یا ثروت
شماره چهارم:سفر
شماره سوم: مهمانی ایرانی
شماره دوم: بازیافت
شماره یکم: مد

12:45 PM Permalink

March 20, 2009

راه رفتن یعنی با تو حرف زدن، آهسته راه رفتن یعنی بیشتر با تو حرف زدن، عکس یعنی بهانه برای یک ایمیل تازه. بهار دیویس این روزها شاهد زنی‌است که خیابان‌هایش را دوربین به دست با قدم‌های مورچه‌ای گز می‌کند.

1:06 PM Permalink

March 19, 2009

برای اولین بار در طی این شش سالی که نوروز را در ایران نیستم،‌هیچ حس عیدانه‌ای ندارم. سبزه‌هایم -هر هفت تایشان- به ریشم خندیدند و سبز نشدند. خانه را تلی از کاغذ و کتاب و لباس و ظرف یکبار مصرف و غیر یکبار مصرف احاطه کرده. هیچ سینی ندارم غیر از چند عدد سیب سه هفته مانده در یخچال و فکر کنم سرکه بالزامیک! ترمه ننداختم، هفت سین نچیدم. سنبل نخریدم و دیوان حافظ هم اصلا ندارم به لطف دوستی که برد و دیگر پسش نداد.

برای اولین بار در طی این شش سالی که نوروز را در ایران نیستم، به هیچ کس زنگ نخواهم زد که عید را تبریک بگویم. برای هیچ کس هدیه‌ای نگرفتم. از کسی هم هدیه‌ای نخواهم گرفت. این را هم می‌دانم. ایمیل های گله‌ای «دوستان عزیز عیدتان مبارک» به شدت امسال کمتر شده یا من از لیست ملت خط خورده‌ام. از هیچ گلی عکس ننداختم که برای ملت ایمیل شخصی تبریک بفرستم. راستش را بگویم آن حس عیدانه سه پست پایین‌تر را که هوس بازار تجریش کرده بودم را هم خالی بستم. دلم از جای دیگر پر بود.

بهار این گوشه دنیا،‌ لب اقیانوس آرام، دو هفته‌ای است که آمده. باید از علف‌هایی که این روزها به معنای واقعی کلمه رویشان غلت می‌خورم عکس بگیرم و بگویم که چشم اندازم موقع درس‌خواندن چیست. حتی من سرمایی هم می‌توانم یواش یواش به لباس‌های آستین کوتاه چشمک بزنم و شال‌گردن‌هایم را ببوسم و برای سال بعد تایشان کنم. بهار است. بهارم.

برای اولین بار در طی شش سالی که نوروز را در ایران نیستم،‌خود خود بهارم. بهار و نه عید. آنهم بهار مدل اسفندی که فقط اسفندی‌های می‌فهمند من چه می‌گویم. سبزم. جوانه زده‌ام. برای اولین بار در طی شش سالی که نوروز را در ایران نیستم، دلتنگ هم نیستم. بغض نیامد سراغم امروز وقتی از کنار رودخانه سنبل چیدم. خندیدم. این خنده از بوی سنبل شش سال طول کشید که بیاید. سال اول هق هق بود و سال‌های بعد قطره‌های اشک و خیسی چشم و بغض. امسال خنده بود.

برای تبریک چیزی ندارم که بگویم. غلط است وقتی خودم حس نوروز ندارم به کسی هدیه‌اش بدهم. نمی‌دانم دلش را دارم که بگویم کسی شریک سبز شدنم باشد یا نه. گاهی وقت‌ها باید خسیس بود. خسیسم و سبز و تیز و برنده. حس رقاصی را دارم بی‌برنامه می‌رود روی سن و وقتی صدای جمعیت را می‌شنود تازه فکر می‌کند که این اجرا، اجرای آخرش خواهد بود اگر خوب نرقصد و تازه آنوقت است که باید شکوفا شود برای بقا. تنم می‌جنگد برای بقا این‌ روزها.

3:21 AM Permalink

March 18, 2009

L the Chef

آمده بودی توی زرده تخم مرغ
من کفگیر بدست و نه پیش‌بند بسته، نیمرو درست می‌‌کردم
دلم نیامد بهمت بزنم
حتی با سفیده

2:27 PM Permalink

March 17, 2009

زور نزن، من زورم بیشتره

هفته قبل که مایکروسافت هشت صفحه را خورد. امشب مثل بچه آدم نشسته بودم از ساعت هشت شب یک صفحه سوال باز بود که باید بهشان جواب می‌دادم برای فردا. سوال‌ها را می‌شد همه شان را یک زمان کپی کرد روی همان مادر مرده ای که داشتم جواب ها را می‌نوشتم رویش. اما خوب احتیاجی هم نبود. ساعت دوازده و سیزده دقیقه صبح دستم خورد ناغافل به این دکمه رفرش این بالا.
و این پیغامی بود که آمد:

The weekly SacCT maintenance period starts on Wednesdays at 12am. SacCT is unavailable while maintenance is being performed.

online.csus.edu is scheduled to return to normal operations at 6:30am, though the system might be up earlier.
Please check back occasionally.

Wed Mar 18 2009 00:17:27 GMT-0700 (PDT)

نه خیر. جستجوی گوگل و هیستوری و کوکی و اینها فایده ندارد. جواب نمی‌دهد. برنمی‌گردد.
وقتی قرار است آدمی دانشمند نشود و شاید بشود کافه‌چی، از همه جا آیت می‌رسد.

12:44 AM Permalink

March 15, 2009

یکشنبه عوضی همچنان ادامه دارد

بدنم کرخت است. حس می‌کنم چیزی زیر گوشتم، در همه جای بدنم، سنگین‌تر شده است. سینه‌هایم را نمی‌توانم تکان دهم. انگار سم ریخته باشند توی تنم. دستم، دست‌هایم دارند جدا می‌شوند از بازوهایم. شهوت تراشیدن مویم را پیدا کرده بودم چند لحظه قبل. هنوز پایم می‌کشد که به حمام بروم و تیغ به دست بیافتم به سرم. خودکاری که باید با آن بقیه مشق شبم را بنویسم انگار هزار کیلو شده‌است. کاغذ دفتر مثل سمباده زبر است و نمی‌شود رویش نوشت. خانه از تمیزی برق می‌زند. حتی کف یخچال را هم تمییز کردم و خاک روی تلوزیون را که هزار سال بود جای انگشت کسی رویش بود را هم گرفتم. قراربود یک روز بی فلسفه باشد امروز، آخرش اینجا الان نشسته‌ام و با کلمات تخمی، تراوشات ذهن بیمارم عشق‌بازی می‌کنم تا ببینم کدام فکر زجرش بیشتر است که همان را ادامه دهم. کسی را می‌‌کشم، دیگری را جوانه می‌زنم. بعضی‌ را از قلم می‌اندازم و خودم را با تیغ می‌خراشم. شکل تاتویی را که جرات گرفتنش را هنوز پیدا نکردم روی دفتر سمباده‌‌ای با خودکار هزار کیلویی می‌ریزم. هنوز جرات نکردم ایمیل استاد راهنما را که عنوان یکی از پیوست‌هایش «چند پیشنهاد دوستانه» است باز کنم. می‌ترسم گفته باشد برو همان قهوه‌خانه آرزویی‌ات را باز کن که به تو این کارها نیامده. انگار از روی اجبار یا وظیفه باشد که به این سیب بدبخت کنار دستم گاز می‌زنم. بیست سوال جواب نداده هنوز مانده و پنج نیمچه مقاله هر کدام دو پاراگرافی به اضافه مقادیری توصیف برای یک سری ترکیبات قرون وسطایی جناب رودولف اوتو. چقدر غر می‌زنم. چقدر گشاد بازی آخر؟
همه چیز تقصیر این یکشنبه گس سرد خاکستری خنثی غرغروی گشاد پانزده مارچ است که یک دانه ماهی قرمز هم ندارد چه برسد به یک بازار.

7:59 PM Permalink

Lost in Calendars

امروز
فقط یک پانزده مارچ گس خنثی سرد در کنار اقیانوس آرام است
نه یک بازار تجریش ماهی قرمز و سمنو و تخمه ژاپنی در بیست و پنجم اسفند
دلتنگی هرساله دم عید نیست
«رفرش» کردن یک جای خالی‌است
و سوزی که از آن سوی تخت میاید

11:31 AM Permalink

March 14, 2009

اصل بیست و هشتم

در هرحال زندگی قبل از شما هم به همین شدتی که الان جریان داشته، یحتمل جریان داشته. اگر ظرفیتش را ندهید، اسمش را به گوگل ندهید که برایتان آمار بگیرد.

2:43 AM Permalink

March 13, 2009

فاصله*

در فاصله نفس‌گیر بین خواندن ایمیل‌های شبانه تو و گرم شدن آب دوش
بین دیدن اولین اردک‌های پای پله و بلند کردن سه چرخه آبی پسرک همسایه از سر راه

در فاصله گرداندن سویچ تا پخش صدای ترک سوم
و بین زرد و قرمز شدن اولین چراغ سرراه تا آخرین سبقت مسیر،‌بدون راهنما

در فاصله ایستادن در صف چایی و انتخاب بین خوردن یا نخوردن کیک گردویی پشت پیشخوان
در هنگام خوردن چایی و کیک گردویی و سه باره خواندن ایمیل‌های دیشب تو

در فاصله بین اولین کلاس و دیدن نمره امتحان میان ترم،‌بی
و در همه وقتی که مصطفی کمال روی چرچیل را در نبرد گالیپولی کم کرد
حتی آنزمان که امیر فیصل به برکت انقلاب روسیه از دسیسه انگلیسی‌ها باخبر شد

در فاصله بین کاهو و فلفل و خردل تند روی مرغ و بیکن
و آب سیب صددرصد طبیعی(رویش نوشته بود) زیر درخت بلوط وسط دانشگاه

در فاصله به تو نوشتن که جای سرت روی پای من خالی‌است و آفتاب بهانه تو را دارد
تا همان سه ثانیه بعد که جوابت برسد که من که آنجایم، منتهی نامریی

و در فاصله نفهمیدن دورکهایم و توتم‌هایش تا خیال‌بافی برای گذران وقت کلاس
رویا بافتن برای چای دم کردن روی آتش، چای بعد از ناهار، بعد از سیگار،‌بعد از عشق‌بازی

در فاصله پارک کردن ماشین تا رسیدن به خانه، گل‌هایت را روی میز دیدن، به سبزه‌هایت آب دادن
کتاب‌ها را بیهوده ورق زدن،‌ساعت‌ها را کشتن، به کتابخانه نرفتن، کافه را ترجیح دادن

در فاصله بین آماده شدن چایی بهار نارنج در میشکاس و پیدا کردن پریز برق خالی
ننوشتن، نخواندن،‌شعر بافتن، بهانه بهار را گرفتن،‌عکس‌هایت را دوره کردن

در فاصله هفت دقیقه‌ای میشکاس تا خانه، هفت بار برای تو نوشتن، هفت بار اسمت را دیدن
در فاصله مسواک نزدن، پماد روی تبخال مالیدن، به کرم دور چشم انگشت نشان دادن

در فاصله آخرین بار تو را تجربه کردن تا بسته شدن پلک‌ها
در فاصله هیچ بین تن من و بوی تو

تو را نفس می‌کشم.

*****

*این فقط یک عنوان بی‌معنی است

2:54 AM Permalink

March 12, 2009

خب من یک اسفندی خیالباف اشکش دم مشکشم. در این اصلا شکی نیست. برخودم و همگان هم بارها ثابت شده. این اشک در دم مشک بودن هر از گاهی زیربار فشار زندگی گم می‌شود (‌از این ترکیب فشار زندگی خوشم میاد. سخته) ولی گاهی یک تلنگر‌هایی از جاهایی وارد می‌شود که شلاق بزند که نه خیر خانوم. هنوز اشکتان به شدت دم مشکتان است. بعد هم حالا فکر کنید خیلی جریان مثلا انسانی است یا عاشقانه یا فیلمی مثلا است اشتباه کردید. ( البت همه اینها هم می‌تواند باشد، ولی گاهی من روی یک چیزهایی بغض می‌کنم که اصلا شاهکارند. فکر کنم یکبار اینجا گفتم که یکبار شیشه ماشین پایین بود و یک مگسی آمد تو. بعد مثلا تا دو تا چراغ بالاتر هی تلاش می‌کرد برود بیرون نمی‌توانست. من رسما بغض کردم که حالا این راه خانه‌آش را گم می‌کند و چطور برگردد سرخانه زندگیش. در این حد.)

امشب کتاب‌های کتابخانه را جابه‌جا می‌‌کردم یک جایی برای کتاب‌های جدید پیدا کنم دیدم اصلا دلش را ندارم کتاب‌هایی را که تاحالا پیش هم بودند را سوا کنم. اگر دل فروغ برای شازده احتجاب تنگ شود یا گونترگراس ‌نخواهد بشیند پیش پل آستر جواب این‌ها را که باید بدهد؟ بغض کردم و کتاب‌های جدید را چیدم روی زمین.


2:59 AM Permalink

eau de parfum

ترکیب بوی عطر از شب مانده بر تن من
و دود سیگاری که تو ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح، بعد از عشقبازی‌مان،‌ خوابیده، می‌کشی
فرمولیست که هنوز مانده جادوگران خیابان‌های پاریس به آن برسند

12:37 AM Permalink

March 11, 2009

عاشقتم مایکروسافت!

دوشبانه روز است که مثل اردک رو‌ی یه پا در کتابخونه می‌خوابم. ساعت دوازه ظهر نوبت تحویل دادن این تکلیف است. یعنی چهل و پنج دقیقه دیگر. کله سحر آمدم دفتر و شروع کردم نوشتن نهایی را. از ساعت هفت صبح تا حالا نوشتم. بعد رفتم پرینت کنم،‌ مایکروسافت ورد عزیز و دوست داشتنی فرمان خطای بسیار شیرینی صادر فرمودند و بعد ناگهان صفحه سفید شد و من ماندم و یک لبخند به پنهای صورت. هیچ کلمه ای را از هفت صبح تا حالا ذخیره نکرده بود این زیبای دوعالم. فکر کنم این چهل و پنج دقیقه را بروم یک سوپ بگیرم و زیر آفتاب دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم منجمله افتادن در این کلاس چهارواحدی.

11:03 AM Permalink

آپشن

گزینهMore About را در منویOptions فیس بوک برایت فعال کرده‌بودم
گفت که در آینده قصه‌های بیشتری از تو خواهم شنید.
یا فیس‌بوک دروغگو است یا تو قصه‌هایت را جای دیگری می‌گویی.

2:59 AM Permalink

March 10, 2009

زنان این‌ روزهای زندگی من

به بهانه هشت مارسی که گذشت


زن اول: زنگ زده است به مرکز ما. شوهرش دست بزن ندارد، اما بددهن است. خرجی می‌دهد،‌ اما صدایش می‌کند خر و حیوان. بجه‌هایش را دوست دارد. می‌گوید نمی‌خواهم از خانه در بروم. اما مرد نمی‌گذارد با فامیلش حرف بزند. نمی‌گذارد رانندگی یاد بگیرد،‌ نمی‌گذارد برود کلاس انگلیسی. یکبار در مرکز خرید بلند سرش داد زده و زن گریه کرده. فروشنده هم خواسته زنگ بزند به پلیس اما خود زن جلویش را گرفت. می‌گویم مرکز ما شش تا تخت دارد برای زنانی که کتک می‌خورند و دیگر نمی‌خواهند در خانه بمانند. گفتم میخوای بیایی بیرون؟ گفت زبان نمی‌دانم. رانندگی بلد نیستم. پول ندارم. کجا بیایم خانم؟ پرسیدم می‌خواهی چه کنم من برایت. گفت می‌شود زنگ بزنی بگویی همسایه ها صدای بلند شنیدند و شما مشاور خانواده‌اید و میخواهید با او صحبت کنید بلکه برود دکتر قرص اعصاب بگیرد. جمله‌اش تمام نشده می‌گوید خانم آمد آمد و ....بوق تلفن.


زن دوم: از من یکسال بزرگتر است. ترم قبل همش باهم درس می‌خوانیدم. در فیس بوک پیغام داد که باید ببینمت. کارش را از دست داده. اجاره خانه نداشته و حالا شب‌ها در ماشین می‌‌خوابد. دوست پسرش کسی را زیر گرفته و حالا در زندان است. می‌گویم مواد می‌زنی . چشم‌هایش برق می‌زند. می‌گوید نه. فقط علف است. دروغ می‌گوید.


زن سوم: ایمیل زده که خسته شدم و نمی‌دانم چه کنم و دلم تنگ است و می‌‌خواهم برگردم و همه زندگی‌‌ام کنترل شده است و نمی‌دانم چه کسانی از همه ایمیل‌ها و تلفن‌هایم خبر دارند. جواب دادم که نمی‌دانم خودت این ایمیل را زدی یا نه. اما مهم هم نیست. دلم برایت تنگ شده عشا. زود برگرد.

زن چهارم: مادرم با چروک‌های دور چشمش زیباتر از همیشه شده است.

زن پنجم: بیست سالش است. دارد با دوست پسرش ازدواج می‌کند. می‌گوید هربار بعد از سکس با مرد، خودارضایی می‌کند. عاشق دختر عمویش شده و حالا به هر قیمتی می‌خواهد «نرمال» شود. به ایمیلش جواب نمی‌دهم.

زن ششم: بزرگ است و بزرگ است و بزرگ. شعر خالص! همه لذت زندگی‌ام شده ‌است. .

زن هفتم: بچه‌هایش را دوست دارد. صاحب کار شوهرش را هم. احساس گناه می‌کند. نماز می‌خواند اما سر سجده هر دو مرد را دعا می‌کند. می‌گوید یک پدر بچه‌هایش است و تکیه گاه زندگی‌اش، اما قلبش برای یکی دیگر می‌زند. می‌گوید بیشتر از هرکس پیش دختر دوازده ساله اش خجالت می‌کشد. نمی‌خواهد دختر که بزرگ شد مثل خودش شود. فقط سی‌سالش است و این حرف‌ها را پشت تلفن به منی گفت که فارسی بلد بودم.

زن هشتم: غرق شده در دنیای لباس و لوازم آرایش و جراحی. بیست و هفت ساله. هنوز تنها زن دفترچه تلفن دویست و پنجاه و سه اسمه من است که می‌دانم هر لحظه که بخواهم می‌توانم بهش زنگ بزنم و از وسط ناکجا همه زندگی‌آم را بگویم و بعد هم بی‌خیال قضاوت و حرف پس و پیش خداحافظی کنم. رفیق دوران قنداقی‌ام است. با اینهمه فرق، هنوز رفیق است و هنوز هست.

زن نهم: صبح‌ها ساعت پنج باید بیدار شود که به قطار برسد و ساعت هفت سرکار باشد. ساعت چهار می‌رود دانشگاه و شاید یازده با همان قطار برگردد خانه. قد یک بند انگشت،‌ زندگی‌ای را می‌چرخاند این خواهر چهل و پنج کیلویی من!

زن‌های دهم و یازدهم و....: دوستانم زنان قویی‌اند. روحشان آزاد است و صدای قهقه‌‌هایشان همیشه بلند. صدای قهقهه خوب است. هیچ وقت مثل حالا با این همه زن قوی احاطه نشده بودم. زنانی که انتخاب می‌کنند نه یا آری بگویند و قواعد این جامعه را به تخمدان‌های مبارکشان هم نمی‌گیرند. رهایی درشان جاری‌است و لحظه لحظه زندگیشان مبارزه.

1:18 AM Permalink

March 9, 2009

Guinness World Record

کنارت که باشم
رکورد بوسه بر اینج‌‌ مربع
حبس نفس‌ بر دقیقه
زمان عشق‌بازی بر روی علف‌ها
رکورد سفر بی‌مقصد- به نیت جاده- بر سال
و تعداد بطری‌های آب برای تو در کوله‌پشتی من
را
خواهم شکست

اما عجالتا
رکورد کلیک روی دکمه send
و refresh کردن Inbox
را عوض کرده‌ام

1:26 AM Permalink

March 8, 2009

هفده اسفند ۱۳۸۷

۲۸ ساله هم می‌شویم!‌

2:05 PM Permalink

March 6, 2009

تجمع

دلم خواست فعل‌هایمان جمع باشد، جمع و مضارع
می‌خندیم، می‌خوابیم،‌می‌رقصیم،‌ می‌بینیم، می‌رویم...

بیا یک جمع دونفره تشکیل دهیم

2:01 PM Permalink

March 5, 2009

واجبات دینی من

زکات چت باتو
پنج بار یک‌نفس خواندش است.
سه بار فوت کردن به اسمت
و یکبار لبخند هر وقت به خطوط خداحافظی می‌رسم که به اندازه همه چت طول می‌کشد

10:57 PM Permalink

March 3, 2009

اینجا هنوز بارانی‌است

به خودم قول دادم
-یک قول دیوانه نه که زنانه یا مردانه -
که هیچ بارانی را برای راه رفتن
و هیچ نیمکت خیسی را برای نشستن
و هیچ گودال آبی را برای جفت پا پریدن
و هیچ علفی را برای غلت‌زدن
و هیج شکوفه سفیدی را برای چیدن
از دست ندهم.


پی‌نوشت: مادر زمین کجاست که به رقص من زیر باران حسودی‌اش شود؟

11:57 PM Permalink

حدس‌

این‌روزها اخبار‌ نمی‌خوانم
و حساب تاریخ شمار زمانه و کلاس زبان بی‌بی‌سی از دستم دررفته
این‌روزها نمی‌دانم نظرسنجی سی‌ان‌ان چه از من می‌خواهد
و مهمان امشب جان استوارت کیست
حتی در یوتیوب به دنبال برنامه دیشب دیوید لترمن هم نمی‌گردم
چند وقتی‌است رادیوی ماشین روشن نشده و عوضش هشت ترک یک سی‌دی هی تکرار می‌شود

ایمیل‌های ستاره دار، ستاره‌های رنگی دار، هی بیشتر و بیشتر می‌شوند
و تعدا دفعات کلیک روی «مارک آل از رید» هم

چایی‌ها طعم‌هایشان عوض شده. دیروز یک چایی با طعم بهارنارنج خوردم
وامروز در باران صندل پوشیدم
شعرها یک چیزی کم دارند که نمی‌دانم چیست
و عکاسی‌ شده یافتن فقط یک رنگ، یک سوژه

به ساعت که نگاه می‌کنم، ریاضی هم تمرین می‌کنم
و دلم می‌خواهد بدانم هوای همه جای جهان چطور است

****
اسفند است دیگر. باید عاشقت شد.

2:54 AM Permalink

March 2, 2009

وعده‌های انتخاباتی

به من رای دهید
همه کارخانه‌های چتر سازی را خواهم بست
و مالیات بازکردن چتر در یک روزبارانی را آنقدر بالا خواهم برد
که دیگر هیچ‌کس جسارت طغیان برعلیه باران اسفند را نکند

11:46 AM Permalink

دلم هوس یک عدد «تو» کرده
بی‌صدا، با نگاه.
بی‌زحمت «دلیوری» شود به همان آدرسی که آخرین بار روی «گوگل مپ» نگاهش کردی.

1:22 AM Permalink

March 1, 2009

صوفی

حیف است تو باشی و ذکر هم.
دستان تو نماز لحظات سماع منند.
به «هو هو»ام چه احتیاج؟

11:06 AM Permalink