
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« January 2009 | Main | March 2009 »
Do not call me
شاید سندرم باشد نون جیم جان.
حالا اینطور نبود که یک روز بیدار شوم ببینم دیگر نمیتوانم با تلفن حرف بزنم. مصدر فعلش توانستن نیست. خواستن است. یعنی اولش حوصله نداشتم با تلفن حرف بزنم. بعد دیگر اینقدر فرار کردم از تلفنی حرف زدن که حالا دیگر نمیتوانم. از پانصد دقیقهای که در ماه دارم، هشتاد دقیقهاش هم زورکی مصرف میشود. آنهم صرف مواردی از قبیل «ببین اگه تخم مرغ نداریم بخرم» یا «شب دیر میام خونه» میشود که البته این دومی را دروغ گفتم. این را تکست میکنم. نمیتوانم تلفنی حرف بزنم. ساعتها میتوانم پشت جی تاک زر بزنم و بخندم و گریه کنم و زمین و زمان را -مدل خودم- بهم بریزم، اما اگر آی دی تبدیل به صدا بشود لال خواهم شد. صبر می کنم ملت پیغام بگذارند، بعد ایمیل میزنم که شرمنده نتوانستم جواب دهم. امرتان را بفرمایید. بعد در ایمیل روده درازی میکنم. حتی در تلفن به حضرات والدین هم خست میکنم. آن بیچارهها که آنقدر شنیدهاند من در کتابخانه ام، خودشان هم میترسند زنگ بزنند.
امروز فکر کردم قهقه زدن پشت تلفن که دورانی امضای پای حرف زدنهای من بود کاملا جایش را به دو نقطه دی داده است. نمیدانم. راحت نیستم با صداها دیگر. مشترک گرامی شما فعلا و تا اطلاع ثانوی لال است.
Permalink
The Key
مدتهاست کلیدی به گردنم آویزان است. هیچ فلسفه خاصی هم پشتش نیست. از قدیمی بودنش و مدلش خوشم آمده بود و با یک بند انداختمش به گردنم.
این خانم دیروز در دانشگاه در مورد وضعیت قرارگاههای پناهندگان فلسطینی صحبت کردند. تازه از فلسطین برگشته بود و عکسهایش حکایت از تجربیاتی متفاوت از آنچه ملت اینجا در خبرها میبینند داشت.
آخر سخنرانی رفتم خودم را معرفی کنم و تشکر کنم بابت عکسها و سخنرانی که کلیدم را دید. گفت که بعضی از کسانی که در این کمپها هستند نسل چهارم پناهندگان فلسطینیاند که در قرارگاه بدنیا میآیند. تصوری از خانه- از آنچه که ما خانه مینامیمش- ندارند، اما به گردن بسیاری از این زنان یک کلید آویزان است. سمبلی از امید برای داشتن خانه. روزی، جایی، خانهای....
Permalink
روزمره-چهارشنبه
کافه همیشگی
دستهایی لرزان از هجوم وحشیانه کافئین
انتخاب بین سرما و سیگار یا حسرت دیدن دود از پشت شیشه
شیشه بخارگرفته
صفحه سفید ایمیل من
نوشخوار حرفهای تو
تل مقالات نخوانده، ننوشته
تیتاپ رسیده از ایران
(نه، اشتباه نشود، من کسی را ندارم برایم تیتاپ بفرسد. سخاوت بابک بود)
گرین دی، بلوار آرزوهای تباه شده
خبر تازهای نیست
شعر تازهای نیست
و جملات را سواسوا نوشتن شعر نیست
شعر تازه نداری؟
Permalink
بخش حوادث
اگر امشب در اخبار ساعت ده
شنیدی که زنی با کارد آشپزخانه
آشپزخانه آپارتمان کوچکش
شکمش را با قساوت پاره کرد
و جایی آن پایین تلوزیون
درون آن خط پهن قرمز با فونت آریال سفید
حروف اول اسم مرا دیدی
فکر نکن چه تشابه جالبی
و نگو که همه ل.ز. های دنیا دیوانهاند
پروانه، همان پروانه زردانبوی لاغر مردنی
که هر روز، هر ساعت، هر دقیقه،هر ثانیه میکشتمش
وبازهم، هزاربار هم، آن تو به دنیا میآمد
بالاخره تمامم کرد.
Permalink
آدم مثل چی دلتنگ میشه؟ مثل سگ؟ مثل خر؟ مثل کوه؟ مثل اقیانوس؟ مثل چی؟
همون.
Permalink
نشانه
آنقدر دوری که آرزوی دیدنت،امید عبثی به یک معجزه است.
لابد خداپرست هم باید شد.
Permalink
شیطان تازه کار بود
سه بار بر مسیح ظاهر شد و وسوسههایش را هدر داد
همان بار اول تو را فرستاده بود، کار تمام شده بود.
Permalink
نخ دندان
یک عینک مستطیل رنگ قاب مشکی دارد. سبیلهایی همیشه شانه شده و مرتب. اما یک خال موی سبیلش را همیشه یادش میرود کوتاه کند. همیشه وقتی که لبخند میزند میرود توی دهانش. لای دندانهای زردش میچسبد که با دست بکشدش بیرون و بگوید «باز هم یادم رفت قیچیاش کنم» و زیر زیرکی میخندد.
روزی سه بار میآید. جمعهها که من کار میکنم روزی سه بار میاید. روزهای دیگر را نمیدانم. سرش را میاندازد پائین و میاید تو. هرکس که از در وارد شود اول از همه مرا میبیند که پشت میز نشستهام. هر سه بار وانمود میکند که مرا ندیدهاست. باید یک دور چشم بچرخاند مثلا که چشمش به چشم من بیافتد و بعد بگوید «اوه. سلام شما هنوز اینجایید.»
جاسوس است. میدانم. جاسوس «اد» است. اد ریس همه ساختمان است. میداند من سرکارم کار نمیکنم. این را میفرستد زاغ مرا چوب بزند بیهمه چیز. میتواند مرا اخراج کند. مهم نیست. چیزی که زیاد است کار با این حقوق. از این جاسوس فرستادنش بدم میاد. آن هم این چندش را. با آن کت مسخره بیرنگش. بوی سیگار زیر باران مانده را میدهد. هر دفعه میگویم اینبار دیگر زل میزنم به چشمان خالیاش و می گویم که به اد جاکش سلام برسان. اما عوضش لبخند میزنم. یک لبخند مرده. مثل دستهای خشک او.
هفته قبل از من پرسید چندتا بچه دارم. گفتم دوتا. گفت کجا شیرشان میدهم. گفتم شیرم را میدوشم میگذارم پیش دایه. گفت اینکار خوب نیست. بچه سینه مادر میخواهد. گفت بچهها را بیاورم سرکار. من ته دلم خندیدم و فکر کردم لابد این ایده اد است که بهانه داشته باشد که مرا اخراج کند. کور خوانده مادر به خطا. تولهها از گرسنگی هم بمیرند اینجا نمیآورمشان. مگر آن دایه پتیاره پول نمیگیرد اینها را نگه دارد. اصلا شیرشان را هم بدهد. شیشه شیر مرا بگذارد دهانشان، سینه خودش را بماند به تنشان. لابد یک راهی باید باشد دیگر. نصف حقوقم را دارم میدهم بهش. یک سینه اش را که میتواند ده دقیقه بمالد به دهان آن تولهها.
امروز باز پرسید که جمعهها با بچهها چه میکنم. گفتم دایه خوب است. خودش شیر میدهد. چشمان خالیاش را گرد کرد و گفت بچه سینهتو را می خواهد. سین سینه را با غیظ میگفت. ترسیدم. سه بار گفت سینه تو. سینه تو. سینه تو. بعد یک دفعه چشمهایش را باز کرد و انگاری یادش آمده باشد که کجاست مثلا خواست درست کند. گفت یک مقاله در نیویورک تایمز خوانده که دکترها گفتهاند مادر و بچه باید «فیزیکال کانکشن» داشته باشند. انگار ف فیزیکال را هم با غیظ میگفت. من ازش پرسیدم اگر چایی میخواهد آبجوش داریم. گفت نه و رفت.
الان باید دوباره سر و کلهاش پیدا شود. کاش نخندد که سبیلش نرود توی دهانش. خیلی چندش آور میشود وقتی سبیل را از لای دندانهایش میکشد بیرون.
Permalink
وب ناز
به تنهایی آمار صفحهات را هزاربرابر کردهام
به من سر نمیزنی؟
Permalink
اعتصاب
در دست تعمیر بودم که کارگران اعتصاب کردند و من نیمه کاره ماندم.
Permalink
سقوط اورشلیم
وسوسههایم، مثل قوم بنیاسرائیل،
بعد از نابودی معبد دستانت
برای ابد آواره شدند.
*کلاس تاریخ ادیان، مبحث یهودیت
Permalink
گم شدی
رفته بودم سرکوچه خمیرهایم را بدهم که برایم نان بپزند، آمدم دیدم دیگر نیستی
همه جا را گشتم حتی لای رختهای چرک را
گفتم لابد چند ساعت بعد سر و کلهات پیدا میشود. نشد
.گفتم به درک. خودش رفته،خودش هم بر میگردد. برنگشتی
ترسیدم. جایت خالی بود. مثل یک حفره سیاه وسط پستانهایم.
خودم را زدم به بیخیالی. وسط مستی مردی آمد و سرش را گذاشت توی حفره سیاه و قاهقاه خندید. ترسناک بود.
حالا دیگر آنقدراز آن زمان گذشته که اگر برگردی هم نمیشناسمت.
دارم به حفره عادت میکنم.
برنگرد.
Permalink
ده دقیقه نشستم. نه. نشستن نبود .تحمل کردن بود. بعد یک لحظه، فکر کردم چرا باید جزو جماعتی باشم که جناب دارد ته دلش به ریششان میخندد که این بیماری مغزی ما اینهمه طرفدار داشت و ما خودمان بیخبر بودیم.
رفتم کافه کناری دو ساعتی نشستم تا رفقا کیفشان تمام شود و به خودم بقبولانم که اینها همه سلیقه شخصی است و....ساکت.
Permalink
از اون شباست که یکی باید بگیرتم زیر مشت و لگد که خورد بشم. یا اینکه یه چیزی باشه گاز بزنم که خون بپاشه همه جا. دل سگ شده باز.
Permalink
به یاد شما خانم که بزرگ بودید و اهل همه روزهای ما، همه لحظههای ما
*دربرابر این شعر فروغ-فتح باغ- بیدفاعترین موجود جهانم. منهدمم میکند.
Permalink
من: به نظرت اگه موهام رو نمره پنج بزنم و بعد قهوهای روشنش کنم شبیه ناتالی پورتمن کچل نمیشم؟
میم: نمیدونم والا. ولی آگه بشی چی میشی.
Permalink
یک مرکز خرید نزدیک دانشگاه است که این روزها به رنگ قرمز درآمده برای تشریفات روز ولنتاین. دورتا دور مرکز روی این پستهای چراغ برق تصاویری از هدیه دادن و گرفتن و خوشحالی و اینها نصب کرده اند. مسیر هر روز رانندگی من است و چون هر فصل تصاویر را عوض میکنند، همیشه دنبال این هستم که ببینم مدلهای جدید تبلیغشان چیست. تصویرهای دوبخش دارند. یعنی هرکدامشان را به یک ور پست زدهاند. روی یکی عکس مردیاست که یک جعبه کادو دستش است و زیر تصویر نوشته:Give و تصویر کنارش عکس خانمیاست که خوشحال است و زیرش نوشته: Happiness عکس بعدی تصویر مردی است پشت کامپیوتر که دارد کار می کند و کنارش نوشته:Work و عکس کنارش تصویر زن و بچهای است و زیرش نوشته:Joy عکس بعدی مردی است با کت و شلوار که کنار در یک ماشین ایستاده و زیرش نوشته:Invite و تصویر کناری خانمیاست که لباس شب به تن دارد و جلوی آینه دارد آرایش میکند و زیرش نوشته: Accept
****
در صف طولانی بخش مالی دانشگاه ایستادهام که نوبتم شود و در مورد برگههای مالیات امسال بپرسم. شش تا پوستر به دیوار زدهاند که باید موقع پرکردن فرمها حواستان به این نکات باشد و اگر این سوال برایتان پیش آمد جوابش چیست. در پنج تای پوسترها سوال کننده یک دختر لاغر با موهای بافته و کتونی و کیف است که روی زمین نشسته (و بیشتر شبیه کارتونهای بچههای پیش دبستانی است تا زنانی که من در دانشگاه می بینم)و کسی که دارد آنور پوستر با تلفن جواب سوالش را میدهد یک آقای چهارگوش (کلهاش را واقعا از توی مربع در آورده بودند) و چهارشانه است که کراوات زده نشسته که جواب سوال دختر ریغوی خنگ را بدهد که نمیتواند فرمهایش را پر کند. پوستر ششم عکس ندارد.
****
دور هم جمع شدهایم. به سبک و سیاق همه این جمعشدنها آخرش به کارتونهای بچگی میرسیم و بعد یک کابل که کامپیوتر را به تلوزیون وصل کند و یونیورس این یوتیوب را از ما نگیرد. از کاکاشی و سوباسا اوزارا و پدر پسر شجاع به یکی از ویدوهای هشدارهای پلیس راهنمایی و رانندگی میرسیم. چند مرد و زن شخصیتهای داستانند.تنها زن داستان یک جایی تصادف میکند و زنگ میزند بابا جان که بیا جسد این لندکروز را جمع کن. در کل هفت نفریم. پنج تا مرد و دوتا زن. می گویم که این تنها شخصیت زن داستان است که باید تصادف کند و زنگ بزند که پدرش بیاید ماشین را جمع کند. جمله از دهانم خارج نشده سه تا از دوستانم- که دوتایشان به طور رسمی فعال حقوق زنانند و در این رابطه خودشان را صاحب نظر هم میدانند و دستشان هم درد نکند که حامی برابریاند- صدایشان بلند میشود که ذهن تو از همه جنسیت زدهتر است. چرا هیچ کس غیر از تو این نکته را نگرفت. پس اگر مرد داستان هم جاهل است ما باید بگویم این ویدیو ضد مرد است. بحث بالا میگیرد. سعی میکنم توضیح دهم که اتفاقا این همان چیزی است که میخواهم ذهنم آنطور تربیت شود که این نکات را ببیند و بتواند تلنگر بزند. یکیشان میگوید که در هر حال در ایران آمار تصادف زنان بالاتر است ( نمیدانم این درست است یا نه) و این هم واقعیت جامعه امروز ایران (با همین کلیگویی) که اگر زنی تصادف کند یا به پدرش زنگ میزند یا به شوهرش یا دوست پسرش. اما مردها اگر تصادف کنند به پدرشان زنگ نمیزنند. من شش سال است ایران نبودم. از واقعیت روز جامعه ایران خبر ندارم. اینجا اگر کسی تصادف کند زنگ میزند به شرکت بیمه. یکی دیگر از بچهها در ادامه همان بحث قبلی میگوید که وظیفه کسی که اینها را میسازد ریشه یابی جریان نیست که حالا چرا آمار تصادف زنان بالاتر است یا چرا این دختر به پدرش زنگ زده. کسی که ویدیو را ساخته فقط تصویر کرده. باید دید هدف رسانه نشان دادن عریان واقعیت است یا فرهنگ سازی. من عقیده داشتم که چرا رسانه- اینجا یا آنجا- همش باید یک طرف قصه را نشان دهد. چرا هیچ وقت در این ویدیوها از دختری که دارد پنجری ماشینش را میگیرد خبری نیست یا چرا مثلا در آن مثالها بالا فقط مرد است که دارد پول خرج میکند و کادو میخرد و دعوت میکند.
شاید بحث دوستانم درست باشد که ذهن من همه چیز را جنسیت زده میبیند، اما عقیده دارم وقتی تو خود این جنسی، حق داری نگاهی متفاوت داشته باشی.
Permalink
حرفهایم را مرور میکنم
«نه. ببین. دردش اینطور نیست. یعنی درد نیست. سوزش است. انگار کسی از آن داخل ناخن میکشد به دیوارهاش. بعد چنگ میزند و میخارد. بعد میسوزد و میسوزد. آنقدر که دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی و فقط زار بزنی»
بیمعنی است. درد را که نمیشود کلمه کرد.
خمیر از همه جایم زده بیرون
دهانم پر از کف است. خمیر در دهانم کف کرده. شیرین است. خیلی شیرین. خیلی شیرین
چکمههایم سفید شدهاست
وحشت میکنم
خمیر از شلوارم زده بیرون و ریخته روی جیر چکمهها
هنوز لزج است اما خشک میشود زود
خشک میشود و میماسد به جیر چکمه
به دیوار چنگ میزنم. خمیر را میبینم که شکل دست گرفته
ناخنهایش بلند است. خیلی بلند. چنگ میزند
حرفهایم را مرور میکنم
دیگر مهم نیست. خمیر مرا خواهد خورد.
Permalink
Davis Drum Circle
ماهی یک بار، وقتی ماه کامل است، جایی در جنگلهای اطراف دانشگاه - رد همین رودخانه کنار خانه ما را که بگیری- دورهم جمع میشوند. حوالی ساعت یازده. بعد یک حلقه درست میکنند که اندازهاش بسته به شبزندهداران آن شب است. بعد آن وسط آتش روشن میکنند نه فقط برای گرم کردن خودشان که برای گرم درام هایشان هم. بعد شروع میکنند به درام زدن و علف کشیدن و آبجو خوردن. بعد هم آنقدر میزنند که از حال بروند. هروقت هر کدام خواست برقصد یا راه برود، جایشان را میدهد که یک نفر دیگر بزند. هرکس هم بخواهد میتواند برود دورشان جمع شود و برای خودش برقصد و بخندد یا از سرما سگ لرز بزند. خیلی خوب،یا عالی،یا بینظیر،یا حتی معرکه اصلا کلمات درخوری برای وصف دو ساعت سگلرز زدن دیشب من نیستند.
Permalink
ما در این عرصه...
حرف حمید هامون که میگوید: «آخه اگه من اون باشم که تو میخوای که دیگه من من نیستم. یعنی اون من خود من نیست» درست، اما سوال اصلی همچنان برقرار است. این «من» ی که از آن حرف میزند کدام است؟ در چه شرایط و در مقایسه با چه تعریف میشود؟ از کجا میشود فهمید که این «خود من» چیست؟ اصلا اگر بقیه نباشند این «خود» چه معنی میدهد؟ از کجا فرق این «خود» و «ماسک خود» یا «نقش» معلوم است؟ ما کجا بازیگریم کجا خودمان؟ صحنه بازی کدام است و پشت صحنه کدام؟ خود مطلق آیا اصلا تعریف شدنی است که هامون بدنبالش است؟ و کلا یک سری سوالات دیگر در همین راستا.
Permalink
***
جالبترین بخش قضیه این است که این داستانها هیچ ربطی به او ندارد،اما بدون او هم اتفاق نمیافتادند.
Permalink
بیربط
تعریف میکنند بچه که بودم و هنوز شیرخواره، جایی حوالی دوسالگی، مادرم را مجبور میکردم که بلوزش را دربیاورد، سینههای لختش را بیرون بریزد، چهاردست و پا روی زمین بنشیند که من بروم آن زیر مثل بره شیر بخورم و دستم را جای دم به پشتم ببرم و تکان دهم.
گبه را دوباره دیدم. یک جایی من و مادرم بودیم. بره و مادرش. بیانکه هیچ ربطی به مادرم و رابطه ما داشته باشد، حس نابی برای خودم داشت.
Permalink
چاهکن
نقب به روشنایی در تاریکترین و ترسناکترین و تنهاترین وضعیت ممکن
چاهکن ته چاه نیست
چاه کن نزدیکترین ما به آب است.
Permalink
قابله
بیاسم، بیرنگ، بیصدا
جایی همان دورترها
جایی حوالی بودن
جایی کنار لحظه
لحظات ناب خلسه
اسم داد و رنگ بخشید وخود موسیقی شد
تجربه میکنم
زاییده شدن را
Permalink
یادت باشی یککارهایی فقط برای دلت است. نگرد دنبال توضیح و تفسیر. به عقل نصفه نیمهات مرخصی بده. اینقدر دنبال توجیه برای همهچی نباش که رنگ فلان به مدل موهایم میآید و کتاب فلان را فلانی که آدم گندهای است پیشنهاد کرده و اینکار را میکنم که اینطور شود. یک لحظه توقف کن. نفس عمیق بکش. حالا سرت را بالا بگیر. بخند و بگو دلم خواست اینکار را کردم. هیچ توجیج دیگری هم لازم نداری. نه برای خودت نه برای هیچ کس دیگری. به هوسهایت هم احترام بگذار. خسته شدند بسکه بهشان نگاه نکردی.
*نامههایی به خودم
Permalink
شیدایی
این آهنگ، این آهنگ، این آهنگ
Permalink
یک شاعرانه بیشعر
برای خودم راه میروم. موسیقی را کشف کردهام. هیچ لحظهای از دستم در نمیرود برای گوش کردن به تو. میگفتم. برای خودم راه میروم. میخندم. حرف میزنم. بلند بلند با خودم، شاید هم با تو،حرف میزنم. آرامم. عجیب است. سالهاست به این حد آرام نبودهام. فکر که میکنم میبینم اصلا همه چیز باید باشم غیر از آرام. موسیقیات آرامم کرده. شاعرم کرده. تنهایی ملکوتی را تجربه میکنم که حتی حاضر نیستم وصفش کنم مبادا کسی در آن شریک شود. بچه میشوم. بزرگ میشوم. زن میشوم. زیبا میشوم. میرقصم با کلماتم و فکر میکنم چقدر این روزها زیباست. این لحظهای که کشفش کردم و سالها در جستجویش در آینده بودم، اما خود همین لحظه است. اکنونی که در آنم و خالق آنم. خودشیفتگی خالق را میفهمم. حق دارد اینهمه مغرور باشد. میدانی؟ حتی بودن و نبودنت دیگر مهم نیست. بینیازم کردی.
Permalink
Fake Call Application
موبایلم*- مثل خیلی از موبایلهای این دور و زمانه- یک کامپیوتر تمام وقت آنلاین است با مزیتها و معایبش. امروز در حال گذار و شهود بودم در قسمت برنامههای مجانیاش برای بازی و موسیقی و سفر و اینها. مهمترین کشفم برنامهای بود که اگر روی آیکنش در صفحه نمایش موبایل فشار میدادی در صفحه موبایل سه ثانیه بعد برایت زنگ میخورد. در توضیحاتش هم نوشته که مثلا در مهمانی هستید و میخواهید کسی را تحت تاثیر قرار دهید که خیلی محبوبیت دارید و مرتب تلفنتان زنگ میخورد،یا الکی بگویید که دوست دختر/پسرتان است،یا مثلا جلوی همکارانتان بگویید که از شما دعوت به شام شده و یک لیست بلند بالا راهنمایی های دیگر. درجه اسیتصال ما به طرز خنده داری ناراحت کننده است.
*زیبا جون
Permalink
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category