
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« یک نامه با مخاطب خاص
صفحه اصلی
... »
دکلریشن اف جندگی
خودشیفتگی باشد یا نباشد- که مهم هم نیست- عاشق این تغییراتی هستم که دارد در این زن بیست و هفت ساله بوجود میاید. خودم را عرض کردم. چقدر این ساکت شدن و نگاه کردن خوب بود/است. ناراحت نیستم که چرا زودتر به این جا نرسیدم. اگر همه آن گذشته نبود، امروز اینجا نبودم. بماند که اگر ملاک همین سه سالی باشد که اینجا را مینویسم خواندن بعضی از نوشتههای قدیمی واقعا بیشتر شبیه جوک است.
یک خلا در حیات وجود دارد. در حیات هرکس به اندازه خودش. میشود روی خلا را پوشاند با یک فرش ابریشمی دست باف، میشود اصلا فراموشش کرد و رویش را بتن گرفت. بعدهم جزیی از تاریخ میشود. انسانهای «نرمال» همین کار را میکنند و شادند که زندگی بیسوراخ دارند. این خوب است. خیلی خوب که آدم خودش از آن چیزی که هست راضی باشد. اصلا شاید همه این حرفها هم از روی حسودی باشد. کسی چه میداند.
چیزی که هست خلا بعضیها را نه پول پر میکند، نه درس و مدرسه، نه عشق و رابطه. درس که قربانش بروم حتی یک قطره شعور به همراه نمیآورد و هیهات از درسخواندههای بیشعور که دل آدم را بیشتر میسوزانند. بر عشاق و پولدارها هم حرجی نیست. چه باید کرد؟
دقت کردید در دنیای تعاریف زندگی میکنیم و هرچیز تعریف نشده چقدر ما را میترساند. اشیا تعریف نشده ترسناکند. برایشان اسم میگذاریم. طول و عرض و ارتفاع و حجم و رنگشان را اندازه میگیریم. باید تعریفش کرد تا بتوان تصاحبش کرد. از انسان تعریف نشده بیشتر میترسیم. انسانی که روی قواعد و اصول زندگی حرکت نکند و مسیرش را نتوانیم تشخیص بدهیم. مرد میشود دیوانه و زن میشود جنده. میترسیم بگوییم نمیشناسیم. نمیدانیم. باید کلمه پیدا کنیم. خوب است، زیباست، دروغگو است، معتاد است، ساکت است، پر حرف است. برای صفتها خوب و بعد تعیین میکنیم که بتوانیم طبقه بندی کنیم. انسانها را طبقه بندی کنیم تا سر راهت روی بالش بگذاریم.
میخواهیم تعریف شده باشیم که دیگران از ما نترسند. میخواهیم هرطور شده خودمان در آن دسته از خوبها جا کنیم. برای دیگران صفت تعیین میکنیم که خودمان را بالا بکشیم. به قیمت فروختن روحمان درگیر رابطههای نرمال میشویم. میخواهیم آدم معمولی باشیم. معمولی نبودن ترسناک است. روح به درک. میرود در همان سوراخ زیر فرش ابریشمی. کسی چه میفهمد. یک مدت یادمان میرود. بعد قسط سیساله خانه و ماشین و درگیری دکترا و جشن تولد بچه و تعطیلات در اروپا و ...اصلا مجالی نمیگذارد که روحت یادت بماند. تمام میشود. تمام میشوی.
حرف همان مردمی که تعریفت میکنند و با خط کش فلزی زوایای روحت را اندازه میگیرند، میشود ملاک همه زندگیات. اینچهای خطکش آنهاست که خط های قرمز زندگی تو را تعیین میکند. اصلا خط قرمز میکشد. شعاع رفتار برایت تعیین میکند، دسته از خوب از بد روی تخته سیاه ذهنت مینویسند و گاهی تو را مبصر می کنند که احساس خوبی هم داشته باشی. که جزی از خودشان شوی. راجع به کوچکترین حرکت تو نظر میدهند و برای اینکه «از خوب» باشی، تن به هر خفتی میدهی.
درگیرهای ذهن من با اینها تمام شده. بوسیدمشان و گذاشتمشان کنار. این است که این زن بیست و هفت ساله را شکوفا کرده. اینها را برای تو مینویسم که امروز پشت تلفن گریه میکردی. چرا نمیتوانیم تا وقتی هستیم از وجود هم لذت ببریم و نبودنمان را هم قبول کنیم؟ رابطه چیز چرندی است. مسولیت میآورد که به دروغ میگویند زیباست. همیشه نیست. زیبایی آن علاقهای است که گاهی پشت مسولیت است. اگر نباشد زیبا هم نیست. بشمار ببین رابطه بیمسولتت کدام است؟ خانواده، کار، درس، دوستان، همه از تو انتظار دارند که با استاندارهای آنها زندگی کنی و مسولیت بپذیری. پس تکلیف آن روح لعنتیات چه میشود؟ بالاخره میخواهی بگویی لعنت به همهتان. باید خودم زندگی کنم یا نه؟
میخواهم به آن نقطه دلکندن برسم. نمی خواهم دفن شوم. مشاهده مردههای متحرک اطراف با خطکشهای بایدها و نبایدهایشان، مرا بیش از هرچیز ترسانده. باید بتوان پیه همه ناظمهای مدرسه اجتماع را به تن مالید. باید شنید که پشت سرت پچ پچ کنان بگویند که جندهای و بخندی. باید قبول کرد که به چشم خیلیها دختر قدرنشناس خانواده خواهی شد. بدانی که دوستانت را خواهی آزرد. باید بدانی که تنهایی و تنها خواهی ماند حتی اگر در بین میلیونها آدم زندگی کنی. باید بتوانی از تنهاییات لذت ببری اگر نه که این تو و این فرش ابریشمی زندگی امریکایی.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
همش دارم فکر می کنم، من هم وقتی بیست و هفت ساله بودم، به این مرحله از پختگی رسیده بودم؟ یادم نمی آید.
ساسان
January 13, 2009 7:12 PM
یکی از بهترین نوشته هایت بود
فهیم
January 13, 2009 7:47 PM