
« December 2008 | Main | February 2009 »
داستان کوتاه
آمدن تو، وسوسه من
شیدایی تو، بهت من
رفتن تو، سکوت من
Permalink
برسد به دست خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگری که هستید
خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگری که هستید
من از شما متنفرم
من خوابیدم بودم.
پتویم را کشیده بودم روی همه کتابهای نخوانده و کارهای نکرده و فقط خوابیده بودم
خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگری که هستید
وقتی شما به من زنگ زدید که آن سوال احمقانه را بپرسید
من غرق زیباترین خواب جهان بودم
و شما خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگر، از من میپرسید که آیا به نظر من رشته بایولوژی برای پسرتان خوب است؟
شما خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگر،
نه تنها زیباترین خواب جهان را پاره کردید که احمقانهترین سوال دنیا را بپرسید
چنان منگی برای من به ارمغان آوردید
که کاری که سالهاست
هر روز،هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه به خودم میگویم
نکن، نکن، نکن
را انجام دادم
جنایت کردید خانم هدایتی یا هدایت یا هر کوفت دیگری که هستید
و من برای این جنایت عاشقتان شدم خانم ه....
Permalink
آفرینش
خود خالق میشوم وقتی شهوت خلقت، خلق تو، در دستانم میپیچد.
Permalink
Just be
از من نپرس که با تو خوشبختم یا نه. میدانم که ناز است و میدانی که من خر ناز خراب کنم. نه من با تو خوشبخت نیستم. نه به خاطر تو. اصلا قرار نیست من با «کسی»خوشبخت شوم. من اگر خوشبخت باشم یا نباشم، برمیگردد به آن «من» نه «تو». خوشبختی هم از همان مفاهیم انتزاعی مزخرف است که هرکسی دلش میخواهد یک جوری تعریفش کند و بچپد تویش. مثل عشق، مثل تفاهم، مثل زندگی. نمیدانم چه اصراری به تعریف داریم و چه اصراربیشتری به یکسان کردن تعاریف. عشق را من مدل خودم تعریف میکنم. درد دارد. رسیدن دارد، نرسیدن بیشتر دارد. خوشبختی من تنهاست. زندگی من دارد لحظه میشود. پاره شدم تا این لحظه را پیدا کردم. هنوز تنم میلرزد وقتی میگویم زندگی در لحظه است ولی با همین لرزش میخواهم جلو بروم.
خوشبختی من سکون ندارد. نمیتواند یکجا بماند که برود زیر بار قسط سیساله. این تعریف من از تابوت است نه خوشبختی. خوشبختی من اگر با کسی باشد، حتی اگر آن کس تو باشی، کامل نیست. وابسته است. باید یک جوری بشود تنهایی هم خوشبختی را تعریف کرد. جوری که بودنت یا رفتنت آن را از من نگیرد.
اگر میخواهی نازم کنی، بگو که بودنم خوب است. همانطور که بودن تو خوب است در همه این لحظههای معلق بین ازلیت و ابدیت.
Permalink
بوسه
تمام میشود. به همان سادگی که بقیه تمام شدند. به همان تلخی که بقیه به تاریکی پیوستند. فراموش شدند. منقضی شدند. وسوسه است. تشنگی است. اگر بنوشیاش، تمام میشود. دوباره تشنه شدنت مثل این نخواهد بود. یک بار تحمل کن. یکبار تا ته درد برو. یکبار وسوسهات را زندگی کن. رویایت را نگاه دار. تمامش نکن. به یک نفر ،همین یک نفر، اجازه زندگی بده. جاودانهاش کن. نبوسش.
*نامهای به خودم
Permalink
گذر
فکر میکنی دایره کلمات تو کم است. به خودت لعنت میفرستی که گم شدی بین ترجمهها و دیگر هیچ زبانی، زبان دل تو نیست. افسوس میخوری چرا نمیدانی چطور وصف کنی، شرح حالت را بدهی. بغضت را، اشکت را،لبخندت را، مهرت را، هوسات را، تمنایت را، لذتت را، سکوتت را...شرح دهی. دنبال کلمات گم شده میگردی. کلمات بقیه را زیر رو رو می کنی. نه. مال تو نیست. شرح حال تو نبود. آن لحظه این نیست. هزار بار هم که فصل اول را، آبتنی مارال را در چشمه بخوانی، نمیتوانی برهنگی خودت را در آن ثانیههای اثیری تنهایی در میان جمع شرح دهی.
این چه شوری است که برای ثبت همه لحظات تب، برای شرح همه دقایق خلسهات داری؟ میدانی کلماتی است بین تو و مخاطب آن لحظهات. کلماتی که هردویتان را به اوج میبرد. کلمات بیربط، بیمعنی. من، تو، سفر، بادبادک، مزخرف، سیگار، دوست، عکس، گنج، احترام، گردن،خیس،وسوسه، تن، لحظه، روزی، شاید، هرگز، دیوار، مرگ....این کلمات را در میدانی نخواهی توانست در چیدمان هیچ جلمهای قرار دهی تا حس آن لحظه را منتقل کنی. اصلا چه اصراری است به ثبتش؟ این ترس از میرایی حسات نیست؟ میترسی. میترسی ننویسی و از دستش بدهی. اما اگر بنویسی هم از دستش دادهای.
لحظه رفته است. تمام شده. نه تنها لحظه، که مخاطبت هم تمام شده. تو حس ات را در لحظه با او قسمت کردی. کلماتتان را قسمت کردید و ثانیههای پرتپشتان را. باید بتوانی گذر کنی. همه تجربهها قابل ثبت کردن نیست. کلمات ساخته شده توسط دیگران همیشه نمیتواند رنگ به حس تو بدهد. نترس از میرایی. قبولش کن. زایش لحظهای دوباره را امید داشته باش. اگر هم دست نداد، با همین مزه مرده زیر زبانت بساز. گذر کن.
*این نامههایی برای خودم را دوست دارم. باید بیشتر به خودم بنویسم.
Permalink
مزخرفات شب امتحانی
-کاش نزدیکتر بود.
-دلم برای یک دامن فیروزهای چینچینی تنگ شده است.
-ایضا برای یک پیراهن گلدرشت قرمز.
-این شکلاتهای دانهقهوه دار وسطش خیلی خوب بود.
-پدرسگ آخرش هیچی نگفت و رفت.
-نگران شدهام که شاید مرده باشد.
-خواب دیشب مزه زهر عقرب میداد. دیگر زهر عقرب چه مزهای است،به خودم مربوط است.
-خیابان الوند بود. همیشه مسخرهاش میکردم که خانهتان همان شبکه دو است. گفتم باور کن دارم دو روز دیگر از ایران میروم. گفت آره من هم قرار است بروم چین. حالا لبم را بده. و همه این اتفاقات همیشه کنار ساختمان تلوزیون میافتاد....تصادف کرده و مرده.
-شکل قوری چایی شدهام. جدی جدی
-تو هنوز هم عقیدهداری خوشی زیر دلم را زده؟ قضاوت کردی. بد قضاوت کردی.
-لامصب، ول هم نمیکند. خیالش را عرض میکنم.
-خبر ندارد چه گنجی را یک جایی همین اطراف پنهان کردهام.
-معلوم است الکی دارم کشش میدهم که برنگردم سر درسم؟
-یک نفر با جستجوی «سوتین خواهرم»رسیده به اینجا. منا جان. مگر خودتان بند رخت ندارید؟ لباسهایت را خانه خودتان آویزان کن.
-همه کسانی که فردا ساعت نه صبح امتحان ندارند خرند. اینهمه کشش دادم که این را بگویم دلم خنک شود.
Permalink
From our neoliberal super hero to y' all earthians
والا من هم مثل خیلی از ایرانی-آمریکاییهای این مملکت خوشحالم که آقای اوباما تشریف آوردند و ما که بخیل نیسیتم. ایشالله به حق همون اسم وسطش که هول شد و دوبار گفتش، همه چی تغییر کنه و همه جا صلح و صفا و امنیت و عشق و محبت و کبوتر و اینها پر بشه. هرچی بشه از اون عذاب الیم مک کین بهتره و البته در سیاست همیشه انتخاب بین بد و بدتر هست. اما خدایش(کدوم خدا؟) این یک جمله اش از صبح رو اعصاب منه و هیچ جوری نمیتوانم بفهمم که در دنیای هند و چین و اعراب و مخصوصا با این اقتصاد سرویس شده چطور میشه به تمام دنیا پیغام داد که:
"We are ready to lead once again."
کی گفته که شما و مملکتت قراره اصلا رهبری کنه مستر پرزیدنت جان؟ خودمونیم دیگه. «هوپ» یه ور،خالیبندی یه ور.
Permalink
همانا بزرگان گفتهاند که یکی از میزانهای تعیین «کثافتی» یک عدد انسان، تعداد دفعاتی است که بشقاب نشسته را از توی ظرفشویی درمیآورد،غذایش را در آن گرم میکند و دوباره آنرا توی ظرفشویی میگذارد. من فعلا در روز سوم این پروسهام.
Permalink
یونیورس خر است
کلا این یک حرف بسیار مزخرف و ثابت نشدهای است که یک چیزی در مایههای سیمهای نامریی در جناب یونیورس (سلام پدرسگی که خودت میدونی دلم چقدر برات تنگ شده) وجود داره که دل شما رو به تلفن طرف وصل میکنه، که خود یارو میفهمه بهتون زنگ میزنه. لطفا دست از انرژی بازی برداشته،شماره مورد نظر را بگرید. فوقش تحویلتون نگرفت، دو روز بعد یادتون میره دوباره زنگ میزنید. .
Permalink
برای درد کلمه داریم، برای لذت، برای عشق،برای مرگ
برای همهشان کلمه ساختهایم. کتاب نوشتهایم. شعر گفتهایم.
خودمان را تعریف کردیم. شناساندیم. هرکس کلمه بیشتر میداند، شناختهشدهتر است.
کلمات سخت، سنگین، پرطمطراق
از بیکلامی ترسیدیم. از سکوت ترسیدیم. سکوت وحشت شد. سکوت را کشتیم و در مرگش بازهم مرثیه سرودیم. تلخترین طنز قرن است این در سوگ سکوت کلمه بافتن.
کلمه میبافم. کلمه می بافی. کلمه میبافد
کلمه میبافیم، کلمه میبافید، کلمه میبافند.
لبخندت گم شدهاست. لبانت زیر کلمات دفن شدهاند. ساکت باش. فقط ساکت باش.
Permalink
Cafe Mishka's
-یک لیوان چای سیاه لطفا
بدون کلام یک لیست میگذارد روبرویم. چایهای روسی.
-من که نمیدانم اینها چیست. یک چای تلخ تند باشد.
یک اسمی را میگوید و من بدون اینکه بدانم چیست میگویم همان خوب است.میپرسد
«لهجهات کجاییاست؟»
-ایرانی.
«دوست پسر من هم ترک است»
به همان ترکی دست و پا شکستهای که بلدم میگویم ترکیه زیباست. بقیه اش را انگلیسی میگویم
-بهترین غذاها،زیباترین زنها، پسرهای شاعر، و استانبول مرکز همه دنیاست.
مشتری بعدی را هم راه میاندازد اما حواسش به چای من نیست.
از آشغالهایی که اینجا به اسم غذای ترکی به ما می دهند حرف میزنیم. از جماعت ترک در این شهر، از گوشواره چشم شور دور کنش، از پسرهای ترک شهر که همهشان میخواهند دکتر شوند، از برنامههردویمان برای برگشتن به استانبول. عاشق تقسیم است. من هم تقسیم را با کبوترهایش یادم است. دلم هوای صدف و ساندویچ ماهی کنار مسجدهای لب آب را کرده. پول چایی را نمیگیرد.
Permalink
چرا همیشه بیخدایان باید به خداپرستان و مذهبیان احترام بگذارند و در مقابل آنها هرچه دلشان میخواهد به نام مذهبشان به ما بیخدایان بگویند؟
شاید به همان دلیل که دست روی ضعیفتر ها نباید بلند کرد است که ما خودداری میکنیم. خوب است لااقل ما بدون آقا بالاسر اخلاق سرمان میشود.
A Perfect Circle - Judith
Permalink
دفنشان کردم
همهشان را
عشقبازیمان که تمام میشد
وقتی به سوی من میچرخیدند و با لبخند سیگار میخواستند
همه شان را میکشتم. همه مردان و زنان بسترهایم را
همه شان را در رحمم دفن کردم
از راهنماییات متشکرم.
تو بودی که گفته بودی رحم من امنترین جای دنیاست.
راست گفته بودی.
Permalink
رفتم در هوای ملس بیست درجهای (قابل توجه بعضیها) قدم زنان کنار رودخانه با خودم حرف بزنم، تقریبا روی یک اردک لگد کردم. فکر کنم او هم آمده بود با خودش خلوت کند. یحتمل اسم و آدرس شمایل مرا بدهد به قبیلهشان که چشم و چالم را در بیاورند. با این جمعیتی که اینها اینجا دارند، هیچ بعید نیست همه آپارتمان را خراب کنند. اردکها هم اگر نکشند، ترسش کافیاست.
Permalink
...
باز گذاشتن بخش نظرات، برای شنیدن مزخرفات یکعده بیمار، اشتباهی بود که دیگر تکرار نخواهد شد. چرا باید وقت شما، بیمارعزیز،را گرفت که اینجا به رفقای من لقب عطا بفرمایید که اگر درست باشد یا نباشد هم به من و شما ربطی ندارد و تنها بیماری شما را برای لحظهای تسکین خواهد داد. بیماری اسمگذاری بر روی آنکه مثل شما نیست. کاش لااقل متن را میخواندید که بدانید روی صحبتم با بیمارانی چون شماست.
Permalink
دکلریشن اف جندگی
خودشیفتگی باشد یا نباشد- که مهم هم نیست- عاشق این تغییراتی هستم که دارد در این زن بیست و هفت ساله بوجود میاید. خودم را عرض کردم. چقدر این ساکت شدن و نگاه کردن خوب بود/است. ناراحت نیستم که چرا زودتر به این جا نرسیدم. اگر همه آن گذشته نبود، امروز اینجا نبودم. بماند که اگر ملاک همین سه سالی باشد که اینجا را مینویسم خواندن بعضی از نوشتههای قدیمی واقعا بیشتر شبیه جوک است.
یک خلا در حیات وجود دارد. در حیات هرکس به اندازه خودش. میشود روی خلا را پوشاند با یک فرش ابریشمی دست باف، میشود اصلا فراموشش کرد و رویش را بتن گرفت. بعدهم جزیی از تاریخ میشود. انسانهای «نرمال» همین کار را میکنند و شادند که زندگی بیسوراخ دارند. این خوب است. خیلی خوب که آدم خودش از آن چیزی که هست راضی باشد. اصلا شاید همه این حرفها هم از روی حسودی باشد. کسی چه میداند.
چیزی که هست خلا بعضیها را نه پول پر میکند، نه درس و مدرسه، نه عشق و رابطه. درس که قربانش بروم حتی یک قطره شعور به همراه نمیآورد و هیهات از درسخواندههای بیشعور که دل آدم را بیشتر میسوزانند. بر عشاق و پولدارها هم حرجی نیست. چه باید کرد؟
دقت کردید در دنیای تعاریف زندگی میکنیم و هرچیز تعریف نشده چقدر ما را میترساند. اشیا تعریف نشده ترسناکند. برایشان اسم میگذاریم. طول و عرض و ارتفاع و حجم و رنگشان را اندازه میگیریم. باید تعریفش کرد تا بتوان تصاحبش کرد. از انسان تعریف نشده بیشتر میترسیم. انسانی که روی قواعد و اصول زندگی حرکت نکند و مسیرش را نتوانیم تشخیص بدهیم. مرد میشود دیوانه و زن میشود جنده. میترسیم بگوییم نمیشناسیم. نمیدانیم. باید کلمه پیدا کنیم. خوب است، زیباست، دروغگو است، معتاد است، ساکت است، پر حرف است. برای صفتها خوب و بعد تعیین میکنیم که بتوانیم طبقه بندی کنیم. انسانها را طبقه بندی کنیم تا سر راهت روی بالش بگذاریم.
میخواهیم تعریف شده باشیم که دیگران از ما نترسند. میخواهیم هرطور شده خودمان در آن دسته از خوبها جا کنیم. برای دیگران صفت تعیین میکنیم که خودمان را بالا بکشیم. به قیمت فروختن روحمان درگیر رابطههای نرمال میشویم. میخواهیم آدم معمولی باشیم. معمولی نبودن ترسناک است. روح به درک. میرود در همان سوراخ زیر فرش ابریشمی. کسی چه میفهمد. یک مدت یادمان میرود. بعد قسط سیساله خانه و ماشین و درگیری دکترا و جشن تولد بچه و تعطیلات در اروپا و ...اصلا مجالی نمیگذارد که روحت یادت بماند. تمام میشود. تمام میشوی.
حرف همان مردمی که تعریفت میکنند و با خط کش فلزی زوایای روحت را اندازه میگیرند، میشود ملاک همه زندگیات. اینچهای خطکش آنهاست که خط های قرمز زندگی تو را تعیین میکند. اصلا خط قرمز میکشد. شعاع رفتار برایت تعیین میکند، دسته از خوب از بد روی تخته سیاه ذهنت مینویسند و گاهی تو را مبصر می کنند که احساس خوبی هم داشته باشی. که جزی از خودشان شوی. راجع به کوچکترین حرکت تو نظر میدهند و برای اینکه «از خوب» باشی، تن به هر خفتی میدهی.
درگیرهای ذهن من با اینها تمام شده. بوسیدمشان و گذاشتمشان کنار. این است که این زن بیست و هفت ساله را شکوفا کرده. اینها را برای تو مینویسم که امروز پشت تلفن گریه میکردی. چرا نمیتوانیم تا وقتی هستیم از وجود هم لذت ببریم و نبودنمان را هم قبول کنیم؟ رابطه چیز چرندی است. مسولیت میآورد که به دروغ میگویند زیباست. همیشه نیست. زیبایی آن علاقهای است که گاهی پشت مسولیت است. اگر نباشد زیبا هم نیست. بشمار ببین رابطه بیمسولتت کدام است؟ خانواده، کار، درس، دوستان، همه از تو انتظار دارند که با استاندارهای آنها زندگی کنی و مسولیت بپذیری. پس تکلیف آن روح لعنتیات چه میشود؟ بالاخره میخواهی بگویی لعنت به همهتان. باید خودم زندگی کنم یا نه؟
میخواهم به آن نقطه دلکندن برسم. نمی خواهم دفن شوم. مشاهده مردههای متحرک اطراف با خطکشهای بایدها و نبایدهایشان، مرا بیش از هرچیز ترسانده. باید بتوان پیه همه ناظمهای مدرسه اجتماع را به تن مالید. باید شنید که پشت سرت پچ پچ کنان بگویند که جندهای و بخندی. باید قبول کرد که به چشم خیلیها دختر قدرنشناس خانواده خواهی شد. بدانی که دوستانت را خواهی آزرد. باید بدانی که تنهایی و تنها خواهی ماند حتی اگر در بین میلیونها آدم زندگی کنی. باید بتوانی از تنهاییات لذت ببری اگر نه که این تو و این فرش ابریشمی زندگی امریکایی.
یک نامه با مخاطب خاص
در چشم تو من سنگدلترین انسان روی زمینم. نامهربان، بددهن، تلخ، ...روزگار ما مگر چیست غیر از این صفتهای پشت هم ردیف شده به اضافه بینهایت تاریکی دیگر؟ من دیگر دل نمیسوزانم. بخشی از بهترین سالهای زندگیام که میتوانست سرشار از تجربههای ناب خودشناسی باشد به خاطر دل سوزی فنا شد. میدانم تو طلب دلسوزی از هیچ کس را نداری. اما این دوستیما ادامه پیدا نمیکرد و نخواهد کرد بدون دلسوزی. بهتر نیست از همان ابتدا تکلیف خودمان را معلوم کنیم؟
زندگیمان برای بقیه بهدر میرود و نامش را انساندوستی گذاشتیم. کدام دوستی؟ وقتی همه تو را قضاوت میکنند، برای مهربانیات چهارچوب تعیین میکنند با خطکشهای فلزی و عشق یک وظیفه میشود. کجای این نامش رابطه است؟ این تجاوزی است که ما در زندگی به نام انساندوستی در حق هم میکنیم. بگرد ببین کجای این دنیا کسی را میتوانی پیدا کنی بیآنکه تو را تعریف کند، ذره ذره روحت را و جسمت را تحلیل کند و بی انکه در ذهنش طناب دارت را ببافد به تو لبخند بزند را پیدا خواهی کرد؟ ما، من، هم جز همان خیلم. تو هم.
کاش بفهمی که بیرحمیام برای خودت است. دلم میخواهد دنیا را از دریچه چشم خودت ببینی در در کلمات دیگران. دیروز دلم میخواست این را فریاد میزدم که این اسمها، این کلمات، این تعاریف مزخرف و این بزرگان را که همهشان در گورشان به من و تویی که بتشان کردیم میخندند را ول کن. چه اهمیت دارد تعریف فلان کسک از دریا چیست یا جنگل در کدام شعر چطور وصف شده؟ تو خودت چه میبینی؟ حس خودت چیست؟ از نامها، بتها دل بکن. روزی که بشکنند تو را هم با خود به زمین خواهند زد.
بزرگترین گناه پدر و مادرهای همه ما این است که میخواهند ما زود بزرگ شویم چرا که در کنار خانه و مبل و ماشین و کتابخانه و مایکروو و فرش ما هم وسیله نمایشی برای آنهاییم. «دختر من نابغه است. این کتابخانه اش است. از سه سالگی تولستوی میخواند. مولانا را از بر است....» بچگیمان چه شد؟ میدانی که من از نصیحت شنیدن بیزارم. یکبار سرم به سنگ میخورد. یا دردش یادم میماند و طرف سنگ نمی روم، یا از درد هم فانتزی میسازم و تکرارش میکنم، اما اگر قرار باشد فقط یک کلمه به تو بگویم این است که بچگیات را پیدا کن. بچگیات را زندگی کن. نگاه کن به همین حلقه دور و برت. همین هایی که کم و بیش با همیم و میدانم تو دلت به حال همه ما میسوزد که چرا وقتی دور همیم کتاب نمیخوانیم، یا فیلم نمیبینیم یا با فلان موسیقی به اوج نمیرویم. میدانم سیاه مستی ما، علف کشیدنهای ما برایت زجر آور است، چرا که همه این لحظه را میشود «مفید» تر سپری کرد. فکر کردی چرا فقط منتظر لحظهای فراموشی هستیم؟ داریم آن بچگی نکرده لامصب را جایی وسط این توهمات پیدا میکنیم که ترس عقلمان بریزد و بیخیال قضاوت جامعه تخمیمان، کودک شویم.
کاش بدانی که هیچ واقعیتی مطلق نسیت. کاشترش این است که واقعیتی وجود ندارد. اما رسیدن به این نقطه دردناک است که بدانی واقعیت همه بتهای زندگیمان هم توهمی بیش نبود. اصلا زندگی ما چقدر واقعی است چقدر مجازی؟ اولین حرفی که به من زدی این بود که باید مرا از فیس بوکت «دیلیت» کنی. به سادگی فشردن یک ضربدر یک جسم زنده را از زندگیات بیرون میکنی. شاید این همان شهوت کشتن است که در همه ما وجود دارد. شهوت قدرت حذف کردن بقیه. مرز واقعیت اینجا کجاست؟
حرفهایم پراکنده است. مثل همیشه. این نه درددل است نه نصحیت. حرفهایی بود که دو هفته است با گوشه و کنایههای تلخ خواستم بگویم. شاید صریح بودن هنوز بهترین راه باشد. درست است که سن فقط یک شماره بیاهمیت است، اما تجربهای که سالهای زندگی به تو میدهند را هیچ کتابی، هیچ متفکری، هیچ فیلمی، هیچ موسیقی به تو نخواهند داد. دنیا را از دریچه چشم خودت باید ببینی. واقعیت -وجود نداشته- خودت را باید کشف کنی. باید از این مانیتور لعنتی دل کند. باید راه رفت. دوید. خندید. زن را، مرد را، امتحان کرد. لذت برد. درد کشید. تحقیر شد. گریه کرد. بچگی کرد.
دنیای آدمبزرگها دنیای متوازیالاضلاعهاست. سیاه یا سبز فرقی ندارد. زاویههای مشخص فکر و توهم یک آرامش که همه برای آن زندگیشان را به فنا میدهند. عجلهات برای ورود به این کثافت آنهم از خلال کلمات و نتها و سانسها چیست؟ کلمات و نتها و سانسهایی که یک مشت آدم معمولی با توهمهای متفاوت به خورد من و تو میدهند. زندگی را سخت نگیر. ارزش هیچ چیز را، هیچ کس را ندارد. تو زبان محاوره مرا میدانی. سخت است که فحشهایم به جامعه و آدمها و ضوابط زندگی گهیشان را، زنجیرهای سنگین عادتها و بایدها و نبایدهایشان را، قضاوتهای تخمیشان را و ترسشان از ناشناختهها را نگویم ولی حرفم را بزنم. تنها یک کلام: ساده باش. بچگی کن.
Permalink
آرامش با زاویه نود درجه
آرامش با قاعده
با زوایای مشخص
ساعتی که سر ساعت زنگ میزند
حمام با همان شامپوهای همیشگی
شیر با دو درصد چربی و ویتامین آ و دی
چراغها راهنمایی، خطهای سفید، سرعت مشخص
لبخند، لبخند، لبخند
چمنهای هرس شده، همسایههای مودب ساکت، بینام
کانالهای همیشگی، برنامههای تکراری با رنگهای متفاوت
خوشخوابهای درجه دار، شب به خیر عزیزم
آرامش با قاعده
با زوایای نود درجه مشخص
با گونیاهای عظیم برای تنظیم
زندگی در یک متوازیالاضلاع سبز ساکت
و مامورهای مخفی سنجش لبخند
جای شما خالی
آرامم
Permalink
خانه شماره چهار خیابان سیو دوم
مادام
نمیدانست دلبسته مشتری هرشب جوانترین فاحشهی خانه شدن
هم مشتری را خواهد پراند
هم فاحشه جوان را
Permalink
پیشنهاد یک کتاب

گلوین در این کتاب بحث میکند که برخلاف نظریات شایع که جنگ در فلسطین و بین اعراب آن منطقه و اسرائیلیان یک نبرد مذهبی هزاران ساله است ( و در نتیجه راه حلی هم ندارد) محصول مدرنیسم قرن نوزدهم و بیستم و ملیگرایی ناشی از آن است. اگر میخواهید یک مقدار از سطح قضیه که تقصیر حماس است یا اسرائیل و اول شیطنت را کدام شروع کرد، کمی عمیقتر بخوانید، گلوین ریشههای تاریخی این جریان را از اواخر امپراطوری عثمانی بررسی می کند.
از سفری که یکی دوماه قبل به واشنگتن داشتم شروع شد. عقربه بنزین ماشین به «خالی» رسیده بود. یعنی از آن هم گذشته بود. اما چراغی روشن نمیشد. یعنی حداقل من اولش ندیدمش. بعد به خودم گفتم عجب ماشین خوبی. یعنی هنوز میرود. در ویرجینیا، جایی که باید ماشین کرایهای را پس میدادم، گم شدم. ساعت چهار صبح بود شاید. وسط ناکجا تازه فهمیدم که چراغ بنزین آنجایی که من انتظار داشتم- یعنی زیر همان آمپر بنزین- نبود. چراغ روشن و نورانی بود. معلوم هم نبود چند وقت است روشن است. تنها چیزی که دور و برم بود درخت بود و تاریکی. من هم نابلد. یک چشمم به جاده بود یک چشمم به جهت یاب موبایل. ساعت پرواز هم نزدیک بود و من هنوز ماشین را پس نداده بودم. یک ترس عجیبی آمد سراغم که اگر اینجا بنزین تمام شود و ماشین خاموش شود، من چه باید بکنم. با همان وضع رانندگی کردم و باز هم گم شدم و هی دور زدم. تازه خوب است من به شدت به جهت یابی خودم مطمئنم. القصه. چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه من چراغ را دیدم به مقصد رسیدم. اما آن ترس ماند.
اما حسی هم همراه آن ترس آمد. یک ترسی از چیزی که نمیدانی چیست و نمیدانی قرار است کی خرخرهات را بگیرد. این ترس تمام شدن بنزین در جاده یک جور عجیبی است. یعنی بعدا فهمیدم که نه تنها عجیب است بلکه خواستنی هم است. خواستنیاش را وقتی فهمیدم که دیدم هی بنزین زدن ماشین را عقب میاندازم. وقتی چراغ بنزین روشن میشود یک جوری، ته دلم،، میجوشد که آمد، آمد. آن حس غریبی که الان یک اتفاقی میافتد و مثلا در اتوبان یک دفعه ماشینت خاموش میشود و بعدش چه میشود. اتفاقی که نیافتاده تا حالا و شاید هم نیافتد. حالا یک حدی گذاشتم که سیمایل بعد از اینکه چراغ روشن شد رانندگی میکنم. بعد اگر پمپ بنزین دیدم، بنزین میزنم. اگر نه هم تا انجا که برود میروم. فکر کنم این جدیدترین مدل خودآزاری باشد یا چه میدانم ماجراجویی در دل روزمرگی از نوعی که لابد شما میگویید بیدردانهاش.
هنوز بین راه نماندهام. اگر یک روز واقعا خاموش کردم، گزارشش را خواهم داد.
پنجره
میتونست یه روز معمولی باشه. مثل همه روزهای اول بعد از تعطیلات. میتونست همون ساعت چهار، وقتی دفتر خالی شده بود، کامپیوترها رو خاموش کنه، سرکی به اتاقها بکشه، درها رو ببنده، سوار آسانسور بشه، دکمه طبقه اول رو بزنه، ده دقیقه تو سرما راه بره که به ماشینش برسه، تو راه برگشت بره گوجه و کاهو و شیر بخره، به سه نفر زنگ بزنه و بگه شرمنده که جواب تلفنتون اینقدر دیر شد. میتونست بیاد خونه و یه چیزی بخوره و لای کتابی رو باز کنه و بیهدف از وسطش شروع کنه به خوندن. می تونست واقعا ساعت ده شب بره ورزش کنه و قرصهای روغن ماهیاش رو سروقت بخوره و بیست دقیقه بیهدف هشتادتا کانال تلوزیون رو نگاه کنه و روی کانالهای اخبار فحش بده و سریع عوضشون کنه که انفجار نبینه و به فکر کنه چطور سینههای همه دخترهای ام تی وی اینقدر گرده و بعد هوس سیگار کنه و به زمستون لعنت بفرسته که چرا اینقدر سرده و به ظرفهای نشسته بگه به درک و آخرش هم بگه که عزیزم بریم بخوابیم. میتونست یه روز معمولی مثل همه روزهای بعد از تعطیلات باشه. میتونست اگه ساعت سه و چهل و پنج دقیقه به سرش نمیزد که یک صفحه دیگه رو، یک بار دیگه، نگاه کنه.
***
فکر میکنم موهایم دسته دسته در حال سفید شدنند و این درد دستهایم آخرش مرا خواهد کشت. احساس میکنم لای یک چرخ گوشت بزرگ در حال له شدنم و دستهایم اول از همه به زیر چرخ دندهها رفته اند.
Permalink
...
یک ماه بعد که خاکستر مادرم را رسما تحویل گرفتم ظرف خاکستر را نزد داییام ، به باغ او و به کنار برجک سوزنبانی، که در باغ به پا کرده بود، بردم و داییام به دیدن ظرف خاکستر ندا داد: «خواهرکم، عاقبت به خانه برگشتی؟»...تابستان که شد و داییام داشت خاک باغچه تربهای سبز را بیل میزد به یاد خواهرش افتاد که چقدر ترب سبز را دوست داشت و رفت و ظرف خاکستر را آورد و درش را با کمپوت بازکن بازکرد و خاکسترها را بر کرت ترب سبز ریخت و بعد، فصلش که شد این تربها را کندیم و خوردیم.
تنهایی پرهیاهو
بهومیل هرابال
ترجمه پرویز دوائي
Permalink
شبانه - جمعه
مدتهاست دلم میخواد یه کاری واسه دل خودم بکنم. کاری که هدف خاصی پشتش نباشه. کتابهای که میخونم محدوده به درس و مشق و تحقیق، اشپزی واسه شکم پرکردن، کار برای پول و کارهای داوطلبانه هم برای اینکه لابد باید کرد دیگه. نمیگم اینها دوست داشتنی نیستند که هستند و تقریبا هیچ کاری رو بدون علاقه انجام نمیدم و این به خودی خود خیلی هم خوبه اما انگار یک چیزی، یک زمانی، یا یک فضایی برای خودم این وسط گم شده. دوست روانکام چند ماه قبل بهم گفته بود که خیلی از کارهایی که خودم اسمشون رو احمقانه میذارم اما انجامشون میدم در واقع برای اینه که دنبال این زمان و فضا برای خودم هستم. بهانه وقت همیشه بیخود ترین بهانههاست. روزهایی بودند که هشت ساعت کار میکردم، شانزده واحد درسی داشتم،مرتب ورزش میکردم و خیلی کارهای دیگه. به همه هم میرسیدم. الان باید خیلی آسونتر شده باشه این زمان رو پیدا کردن. اما نمیدونم چه کاری رو میخوام انجام بدم. کاری که برای دل خودم باشه. ازش لذت ببرم. پول زیاد نخواد، وقتی که میبره معقول باشه، مطلقا ربطی به کامپیوتر و اینترنت نداشته باشه و .... ادمی هم که بگه حالا بذار دوشنبه بعد شروعش کنم هم نیستم. بدونم چیکار میخوام بکنم همین امشب شروعش میکنم.
پینوشت: بخش نظرات بعد از مدتها -به دلایل شخصی- بازه. قدم ایدههای شما روی چشم.
نرمالیته
دوست هیجدهسالهام رو بابا و مامان دندونپزشک پولدارش از خونه بیرون انداختند. نه واسه اینکه لزبینه بلکه واسه اینکه دوست دخترش سیاه پوسته. پاییز ترم اولش بود و وقتی با این رفیق ما دوست شد اومد بین ماها. یه وقتهایی اذیتش میکردیم که تو همه جملاتت با مامانم اینطور گفت بابام اینطور کرد شروع میشه. الان باباش بلیط برگشتش رو براش خریده، شهریه ترم بعدش رو داده و بعد از اینکه موبایلش رو گرفته گفته برو به سلامت. میگه باباش بعد از اینکه عکس دوست دخترش رو دیده عصبانی شده گفته بین اینهمه لزبین خوشگل تو باید بری یه «کاکا سیاه» چاق کچل رو انتخاب کنی؟ و بعد هم بهش گفته که اگه میخواد لزبین باشه یه لزبین «نرمال» باشه. میگم حیف به دکترها Queer Theory یاد نمیدن.
چقدر تو زندگی واسه خاطر دل بابا و ننه و عمه و عمو و خاله و دایی و همسایه و معلم و رفیق و احیانا هفتاد میلیون جمعیت خواستیم نرمال باشیم و به شدت نرمال بودنمو هم ثابت کنیم شده با غیرنرمال خوندن بقیه و حتی یه بار هم با یکی از این میلیونها آدم ننشستیم حرف بزنیم که از کی نرمال بودن ارزش شد و چرا باید نرمال بود و اصلا کی گفته ارزش مهمه و باید بر اساس ارزشهای نرمال زندگی کرد؟ Queer Theory اتفاقا از اون نظریههاست که باید از تو کتابها و مقالهها درش آورد و تو زندگی پیادهاش کرد. هرچند اولش باید این هشدار رو داد که اگه قرار باشه اداش باشه و واقعا ته دلتون هنوز بخواهید همون نرماله مقبول دل همه باشید کلا یک نمایش بسیار خنده داری از آب در خواهد اومد.
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category