
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
دانشگاه یک هفتهای تعطیل است و من خانه نشینم. سالهای قبل که کار تمام وقت ادارهای داشتم حال و هوای کریسمس و سال نو میلادی را بیشتر حس میکردم. شاید هم به خاطر وضع اقتصادی ما و ملت باشد که دیگر حس و حالی برای خرید و خوردن و رنگ به رنگ پوشیدن باقی نگذاشتهاست. رفیق فرنگیام یادداشت آخر سال نوشته و فرستاده برای ما-دوستانش- که ژانویهام فلان بود و فوریهام بهمان شد. آخرش هم از همه تشکر کرده که چه نقشی داشتند در ساختن سال دوهزار و هشتش. به این فکر میکنم همین یک هفته گذشته اینقدر چشمم خبر ناجور خوانده که برای یک سال ملت کافیاست. آلودگی هوای تهران و مرگ بیش از پانصد نفر، جنایت جندلله، غزه (و البته متهم شدن به جوزدگی و برخورد احساسی که البته جانهایی که قربانی حماقت و سیاست دو گروه دیوانهآند، فاقد احساساند) سنگسار، بستن روزنامه، خودکشی یک ادمی که میشناختم، و یک سری اخبار شخصیتر به همین تلخی اخبار عمومی. راه بیخیال شدن را هم هنوز یاد نگرفتم بعد از اینهمه خبر خواندن که لااقل بشود با خیال راحت ماست خورد. ماست را که میخوریم، اما انگار تهش تیغ دارد. یک جوری هنوز راحت از گلو پایین نمیرود. دستور تهیه ماست بیتیغ چیست؟
یک ور سرم ناامید است از همه چی. به هرجریانی فکر میکنم بیشتر از اینکه موفقیتهایش به چشم بیاید تفرقهاش توی ذوق میزند. نمیدانم در یکی دوسال گذشته- دقیقا به همین سرعت- چه اتفاقی افتاد که اینطور شد. مثال هم لازم است بیاورم؟ وقتی همه تحلیلهایت در مقیاسهای بزرگ است و اینطور یادگرفتی که به واحد کلی نگاه کنی نه جز جز افراد تشکیل دهندهاش، موفقیتهای فردی به چشم نمی آید. شکست جمعی محسوستر است. این ور سر ماست بیتیغ میخواهد.
در یک طرف دیگر هنوز یک روزنه امید سوسو میزند که شاید بهتر شد. یعنی شاید بهتر شدی و خودت فهمیدی که چه میخواهی بکنی. بعد آنوقت تغییر خودبه خود میآید. حداقل شاید خودت اجتماعت را بهتر ببینی. بفهمی که چه میخواهی بکنی برای آن. این طرف سر میخواهد ماست خوردن را کنار بگذارد. هنوز به طرز احمقانهای فکر میکنم میشود عوض شد و عوض کرد. گیرم نه دنیای ملت را، که دنیای خودم را. بماند که سوال اصلی باقی میماند که اصلا ما چیزی به اسم تغییر فردی داریم در اجتماعی که راکد است و روند رشدش مشخص؟
شب بین مستی در خیابانهای یخزده سنفرانسیسکو و منتظر ساعت دوازده شدن برای ماچ کردن عیال مربوطه و عدس پلوی زعفرانی عمه جان درخانه گرم و نرمش، دومی را انتخاب کردم. به سبک اینروزها که همه برای هم آرزوهای خوب و دست نیافتنی از قبیل صلح جهانی و اینها دارند من هم برای کسی که دلش به این آرزوها خوش است شراب بیشتر، سکس بیشتر، پول بیشتر، و خنده بیشتر آرزو میکنم. سوا کردنی هم نیست. همه را باید با هم بخواهید.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category