" /> Baloot: November 2008 Archives

« October 2008 | Main | December 2008 »

November 29, 2008

چشم در برابر چشم

این جریان حکم قاضی برای مرد اسیدپاشی که عملش منجر به نابینایی زنی شد از ذهنم بیرون نمی‌ره. از طریق لینکدونی‌ حاجی واشنگتن به پست اون یکی حاجی پرت شدم که نوشته بودند چرا وبلاگستان در خصوص این جریان سکوت کرده.

در مبحث حقوق جزا- اگه چیزی از شش هفت سال قبل یادم مونده باشه- بخشی هست به اسم تناسب مجازات با جرم، اما از طرفی اقتضای جامعه امروز رو هم باید در نظر گرفت. کور کردن فرد خاطی واقعا به چه کسی قراره سود برسونه؟ اگه بگیم که عبرتی می‌شه برای بقیه، آیا تا به حال مجازات اعدام جلوی قتل رو گرفته؟ اصلا تحقیقی انجام شده که نشون بده مجازات چشم در برابر چشم و دست در برابر دست کارآمد بوده در جامعه امروز ایران؟ یا این حکم برای خنک شدن دل قربانی صادر شده؟ که البته من بعید می‌دونم-به گفته نوشته یکی از نظرگذاران پست -قاضی‌ای که تو جریان محاکمه از زن می‌پرسه حاضری مرد رو ببخشی و باهاش ازدواج کنی خیلی به دل زن فکر کرده باشه، اما حتی اگه اون هم باشه آيا معلول کردن یک انسان سالم به نفع سلامت اجتماعه؟ آیا از یک فرد سالم استفاده های بهتری نمی‌شه برد تا یک فرد نابینا؟

یکی از نظرگزاران پست نوشته که این مجازات عادلانه نیست و اگه قرار باشه عادلانه باشه، باید به صورت طرف اسید پاشید همانطور که اون به صورت زن پاشید. برای دادن حکم عادلانه که فقط نباید عین عمل رو دوباره بازسازی کرد. عدالت می‌تونه مجبور کردن فردخاطی باشه به جبران. مثلا خرج عمل زن رو دادن. دادن جریمه نقدی که قربانی بتونه از اون امرار معاش کنه یا حتی مجبور کردنش به انجام یک خدمت برای جامعه. حرفه مجرم چی بوده؟ نمیشه مجبورش کرد که فلان قدر کار مجانی انجام بده؟ آیا اینها بیشتر به سلامت عمومی جامعه کمک نمی‌کنه تا کور کردن اون؟

دستگاه قضایی باید کمک کنه به آروم کردن جامعه نه اینکه خودش مجری خشونت بشه و فشار روانی جامعه رو- که کم هم نیست- بیشتر کنه. یک چیزی هم هست به اسم فرهنگ عفو که تا جایی که من می‌دونم تو همین اسلام روش بیشتر از انتقام تکیه شده. حالا چرا حضرات فقط به بخش چشم در برابر چشمم فکر می‌کنند و به جایی اینکه فرهنگ عفو - که اگه بخشش اگه از دل باشه آرامش رو هم به همراه میاره- رو گسترش بدن یا به مجازات‌های جایگزین برای منفعت عامه فکر کنند، همچین مواقعی یاد خانواده قربانی می‌افتن سوالی هست که باید پرسید و دید که هدف از ترویج ترور و خشونت و ترس تو جامعه چیه و در دراز مدت کی قراره ازش استفاده کنه؟ مردم یا از ما بهترون

5:40 PM Permalink

مهمانی خانوادگی بود و همه دور میز شام نشسته بودیم. یکی در مورد حکم قاضی برای کور کردن چشم مرد اسیدپاش خبر داد و خوب اظهارنظرها در مورد اینکه آخر این حکم فایده‌اش چیست درگرفت. یکی که روبه روی من نشسته بود گفت: « بهترین مجازات این مرد این است که مجبور شود با همان زن ازدواج کند و تا آخر عمر تحملش کند.»

فکر کردم زن اینجا پس وسیله مجازات است یا نابینای‌اش مجازات مرد است. یا حتی بدتر از آن،‌ اگر زن آن مرد شود، کدامشانند که دارند مجازات می‌شوند؟ زنی که مجبور است تا آخر عمر با آن مرد زندگی کند، یا مردی که آزاد است همان فردای ازدواج -حتی اگر قاضی اجازه طلاق را هم بهش ندهد- به سمت صیغه رود؟ یا اصلا هم نرود. حالا همه اینها به کنار، داشتم به آقای محترم منورالفکر امروزی نظردهنده نگاه می‌کردم که این در سرش چه می‌گذرد که این نظر را داده. خوشبختانه من دهانم را باز نکرده آنقدر توپ و تشر از بقیه مهمانان دور میز شنید که معذرت خواهی کرد بابت نظر نسنجیده‌اش و گفت که اصلا نفهمیده چی گفته.  


************

یک سری تجربیات خوبی پیدا کردم در مورد اینکه اگر نوشته کسی را به خودم گرفتم -یا کسی نوشته‌ای از من را به خودش گرفت- مثل انسان‌های متمدن به هم ایمیل بزنیم و بپرسیم که فلانی آیا منظورت من بودم. حالا یا جواب مثبت است و سر صحبت باز می‌شود، یا اینکه یک جمله یک خطی لازم است که بگویم نه. تو نبودی. از خودخوری و فکر و خیال بافی بهتر است.

11:12 AM Permalink

November 28, 2008

محتاط شده‌ام در اظهارنظر که از من بعید است و فکر می‌کنم قبل از حرف زدن که از آن قبلی بعید‌تر است. هی فکر می‌کنم خوب که چه بشود؟ این را بگویم که چه؟ آن‌هایی که می‌دانند و قبولش دارند که لابد دارند و آن‌هایی که ندارند هم با دو خط نوشتن من نه قرار است عوض شوند و نه باید که عوض شوند. این‌ است که هی ساکتم و فقط گوش می‌دهم. کم و بیش هم می‌خوانم. باور به این‌ که هیچ مطلقی نداریم و همه چیز نسبی است وابسته به زمان و مکان و گاهی هم عقیده (‌که آن را هم لابد باید تعریف کرد) تقریبا همه کلماتی را که از دهانم بیرون می‌‌آیند تحت شعاع قرار داده اند.

تمام آنچه چند ماه گذشته بر من گذشت و جایی هم ثبت‌است از من چیزی ساخت و دارد می‌سازد که برای خودم خیلی غریبه است. ساکتم کرده. بماند که آن یک جو اعتقادم به انسانیت هم از بین رفته، اما این موج اعتقاد به خیلی چیزهای دیگر را هم از بین برد. نمی‌دانم سببش آن است یا این تمرینی که شروع کرده‌ام که یک پله ورای آنچه خودم به آن باور دارم-که کمیاب است چیزی را که قلبا به آن باور داشته باشم- را هم ببینم. شاید اثر دیدن این همه آدم مختلف باشد که ذره‌آی با آنچه حرفش را می‌زنند شباهتی ندارند. فکر کرد‌ه‌‌اید که چقدر تعداد انسان‌هایی که «همان لحظه که شما را می‌بوسند در ذهنشان طناب دارتان را می‌بافند» زیاد شده‌آست؟

ولی این ساکت شدن یک اثر خوبی که دارد عمیق‌تر شدن مشاهده است. مخصوصا مشاهده اعتقادات آدم‌ها، یا حداقل آنچه ادعا می‌‌کنند به آن اعتقاد دارند و بعد هم تناقض این اعتقاد با رفتارشان. حالا می‌خواهند مذهبشان باشد، مرام سیاسی‌شان باشد یا حتی فعالیت‌های اجتماعی‌شان. مشاهده ایمان -و شاید استیصال ما- به نام‌ها و بت‌ها. مشاهده افرادی که برای اینکه فقط بگویند سلام، باید سه تا اسم را ردیف کنند که بگویند در این فضا و مکان و دوره تاریخی شاید مناسب باشد که من به شما سلام کنم. بعد هم شما اگر فقط بگوید علیک سلام بسیار بی‌سواد و بی‌پرستیژ و سطحی هستید که از قول خودتان گفتید علیک سلام. مشاهده انکار آدم‌ها از انچه تجربه‌اش می‌کنند و در آن زندگی می‌کنند و افرادی که فقط انتقاد می‌کنند برای اینکه حرفی زده باشند بی‌انکه جایگزینی داشته باشند و بعد هم رسیدنشان به همان نقطه‌ای که سال‌ها منتقدش بودند.

تغییر خوب است. آدمی که تغییر نکند خطرناک است نه کسی که قبول کند تغییر لازمه زندگی پویاست، اما تعصب -به هرچه به آن عقیده داریم- جلوی اعتراف به اینکه عوض شده‌ایم را می‌گیرد و این ترس از اعتراف جلوی تغییر ما را می‌گیرد. برای همین است که رسیدن به نقطه‌ای که منتقدش بودیم لزوما بد نیست، اما مسئله این است که حتی آن را هم انکار می‌کنیم و فکر می‌کنیم باید تغییر را حتما توجیه کرد. گفتن اینکه آلان دیگر انطور فکر نمی‌کنم انگار نوشیدن جام هلاهل است.

چرا باید بیایم اینجا آسمان و ریسمان ببافم؟ نمی‌دانم. دیشب به این فکر می‌کردم که آنچه عده‌ای برایش جان و مال و زندگی را با ایمان از دست می‌دهند، برای عده‌ای یک موسسه استعماری است. این تعارض جالب است و این حقیقتی که وجود ندارد. چه کسی می‌تواند بگوید که حقیقت مدارک تاریخی است یا ان انسانی که دیگر نیست. برای همین است که فکر می‌کنم گاهی اصلا نباید حرف زد. حتی با خود. همین حرف‌هایی که دو پاراگراف بالا نوشتم آیا قضاوت نیست در مورد روش زندگی بقیه و در مورد افکارشان؟ یا فقط مشاهده بود؟

تمرین لازم است.

12:43 PM Permalink

November 25, 2008

تا یادم بماند

که هرچه می‌کشیم از بی‌سوادی مفرطمان است و ادعاهای گنده‌گنده‌ای که ....

2:09 PM Permalink

November 23, 2008

امروز اتفاق افتاد:

پنل «بوجود آمدن برابری در عصر احمدی‌نژاد: کمپین یک میلیون امضا»

رئیس جلسه خانم دکتر اکس در هنگام خواندن مقاله یکی از ارائه کنندگان که نتوانسته بود در کنفرانس حاضر شود گفتند: « خانم ....دخترآقای.....» و ادامه دادند: .......


بخش سوال و جواب:

سوال: به نظر شما تاثیر تحریم‌های اقتصادی در جنبش زنان و خواسته‌های اجتماعی آنها چیست؟ تحریم چه نقشی در مشکلات اجتماعی زنان داشته که به جریاناتی مانند کمپین منتهی شده؟

در پاسخ به این سوال آقای دکتر ایگرگ گفتند که مساٍئل اقتصادی هیچ نقشی در این جریانات نداشته‌است. همین.


سوال: «خانم دکتر ایکس. این نکته برای من خیلی جالب بود که شما چرا باید در معرفی خانم...که در جلسه حضور ندارند باید ایشان را با نام پدرشان به حضار معرفی کنند. آیا نام و موقعیت پدر ایشان ربطی به محتوای ارائه شده در مقاله و بحث این خانم داشت؟ آیا شما با این کار به مخاطب یک پیش فرض ذهنی نخواهید داد و چطور فقط ایشان باید با نام پدرشان معرفی می شدند و ارئه کننده دیگری که ایشان هم نتوانسته بودند در این جلسه حاضر شوند، شامل این قاعده نشدند؟»

جواب خانم دکتر ایکس: « خانوووووم! این چه سوالیه که شما می‌‌کنید. »

******
پنل‌های خیلی خوب هم رفتم و مقالات خیلی خوبی رو هم تا امروز که روز سوم بوده شنیدم، اما این جلسه امروز شاهکار بود. اون از اون خانم دکتری که بهم جواب داده بود تا دکتراتو نذاشتی تو جیبت حرف نزن و این از شاهکار امروز.

10:33 PM Permalink

November 21, 2008

شبانه- پنج‌شنبه

بدیهی‌است که وقتی کمتر از پنج ساعت به پروازت مانده و هنوز حتی چمدان را از داخل گنجه ( برای اینکه به این نثر بخورد به جای واژه کمد از گنجه استفاده شده) بیرون نیاوردی که احیانا اگر دلت خواست خنزرپنزرهایت را بچپانی تویش، از اهم واجبات است که بشینی زیر پتو و وبلاگ بنویسی.

دارم میرم این کنفرانس سالانه موسسه مطالعات خاورمیانه در واشنگتن. یک کنفرانس چهارروزه که هرروزش از ساعت هشت صبح تا هفت شب پر است. من قرار نیست حرف بزنم یا ارائه داشته باشم. (‌من این ارائه با جای پرزنتیشن رو از نیما یاد گرفتم. اومده بود خونه ما می‌گفت: «فردا سن‌فرانسیسکو «ارائه» دارم. من هی فکر می‌کردم آدم تو سن‌فرانسیسکو آخه چی می‌تونه ارائه کنه؟) آره. حالا به هر حال من ارائه‌ای ندارم. دارم می‌رم یه سری ملت رو ببینم و یک مقداری بر دانش‌های تروریستی خودم اضافه کنم. یک سری دوستان عزیز هم از اقصی نقاط عالم تشریف میاورند که ذوق زده‌ام برای دیدنشان. رستوران‌های واشنگتن هم که رسما خدان.

دلم می‌خواد یه خلاصه‌ای از هر پنلی که میرم بنویسم. ببینم میشه یا نه. یا باید همزمان ترجمه کرد به فارسی،‌یا یه خلاصه‌ای بعد از هر پنل نوشت. اونایی رو که جالب بود رو شاید نوشتم. فعلا برم سراغ گنجه.

1:29 AM Permalink

November 18, 2008

در چت اتفاق می‌افتد

- سلام لوا خانم
- سلام صادق جان. چطوری؟ حال و احوال؟
- خواهش می‌کنم. من امیرحسین هستم
-وا؟ مرتیکه! تو از کی تاحالا به من می‌گی لوا خانم؟ خوبی خواجه حرم؟ تخم پیدا کردی به من سلام می‌کنی:)
-خیلی ممنون. من همونی هستم که وبلاگ...رو داشت. الان دیگه نمی‌نویسم
- اوه. بله. حال شما چطوره؟ ببخشید من یه خورده حواسم پرته
.....

11:09 PM Permalink

چرت و پرت، وبلاگ پر‌کنی، فانتزی خرید، شیر

من یک سری فانتزی‌های عجیب و غریب واسه خرید دارم. البته این نوع فانتزی‌ها بر دو نوع‌اند. برخی در فروشگاه اتفاق می‌افتند، برخی قبل از فروشگاه. این خرید می‌تونه هرچیزی باشه. از لوازم یخچال گرفته تا خودکار و دفتر و لباس.

یکی‌اش اینکه می‌رم سوپرمارکت گوجه و تخم مرغ بخرم، از اونجا که نود و نه درصد غذایی که در خانه خورده می‌شه املته. اما مثلا یه دفغه می‌گم شیرنسکافه داغ چه می‌چسبه یا اینکه مثلا سس غذای تایلندی هم خوب چیزیه و خوب ادویه تاکو هم همینطور. خوب این خریدها در نفس خودشون اصلا بد نیستند. مشکل اینه که من شیر نمی‌تونم بخورم، غذای تایلندی بلد نیستم درست کنم- اصولا غیر از همون املت چیز دیگه ای درست نمی‌کنم- و خوب من به عمرم تاکو هم درست نکردم. این میشه که الان من غصه دار اینجا- رو همون مبل قرمزه نشسته‌ام- و به این شیر گالنی چهاردلار فکر می‌کنم که تا سه ساعت دیگه تاریخ مصرفش تموم میشه!


این‌ها فانتزی‌های خرید در فروشگاه بودند. یک مدل دیگه‌اش هم اینه که واسه خودم خونه یه لباسی رو طراحی می‌کنم که مثلا کفشش فلانه و شلوارش این مدله و بلوزش این شکله و پلوور روش این هست و طرح کراواتش فلانه و با رنگ این کیف چرمیه قشنگه و بسم‌الله بریم خرید. مشکل اونه که خوب این چیزها تو ذهن منه و نه هیچ طراح دیگه‌ای و این می‌شه که من دست از پا درازتر باید با پای تاول زده برگردم خونه.

حالا باز اگه یه بار دوبار بود و من انسان عاقلی بودم متنبه می‌شدم، جای گله نبود. مشکل اینه که هر دفعه همین آشه و همین کاسه و همین شیر فاسد شده و هزار مدل سسی که اصلا نمی‌دونم چی هستن.

10:41 PM Permalink

November 16, 2008

شبانه-یکشنبه

با همه سرمایی بودنم، همیشه یه جورایی منتظر زمستونم واسه این لباسهای زمستونه. ژآکت و پلوور و چکمه کرکی و شال‌گردن و کلاه‌های رنگی. البته زمستون ما هم اینجا همچی زمستون نیست، در حد یه ژاکت بپوش رو لباسات، اما باز هم خوبه. یه پلوور هفت رنگ درشت‌باف می‌خوام که آستیناش رو انگشتامو بگیره با یه دونه پتوی زرد که خودمو توش بپیچونم برم گوشه مبل قرمزمون جمع شم. چه خوشگل می‌شم ها.

10:15 PM Permalink

November 15, 2008

روزمره-جمعه

دیشب- درکنسرت کیوسک- دوست عزیزی گفت که اینها چیست که می‌نویسی. خیلی محترمانه پرسید که واقعا هدفم از این چرت و پرت‌هایی که اینجا تحویل ملت می‌دهم چیست. حق داشت خب. سرم را پایین انداختم و گفتم جایی هستم که نه می‌توانم بنویسم و نه می‌تواننم ننویسم. لااقل دلم خوش آست به مخاطب گفته‌ام که اینجا فعلا چیز بدردبخور پیدا نخواهند کرد و عذاب وجدان آن را ندارم.

یک دوره‌ای فکر می‌کردم- و واقعا فکر می‌کردم- همه چیز را می‌شود نوشت. فکر می‌کردم حسی، حادثه‌ای، دردی، شادی، غمی نیست که نشود به زبانش آورد. اگر در عالم واقع اتفاق افتاده پس می‌‌شود نوشته‌اش کرد و ثبتش. زیاد طول نکشید که فهمیدم ترس من هم کم نیست. نه ترس از قضاوت بقیه که ترس از آنچه که یادم دادند به نام آبروی بقیه مردم که خودم اعتقادی ندارم به اینک چیزی از خودم را باید پنهان کنم. من همینم که هستم. با همه اعمال و افعالی که انجام می‌دهم. اگر تلخم یا مهربان یا نادان یا شکننده،‌همینم. شاید بهتر شوم روزی. شاید روزی مقبول عده بیشتری شوم شاید هم نشوم. شاید تلخ‌تر یا مهربان‌تر یا نادان‌تر یا حساس‌تر شوم شاید نشوم. این پروسه تغییر هیچ‌وقت پایان نمی‌گیرد که من از زمین تا عرش با آن لوایی که دو سال قبل در همین صفحه می‌نوشت تفاوت دارم. آدمی که بعد از چند سال تغییر نکند خطرناک است نه آنکه تغییر می‌کند.

کلمات برای من مفهوم داشتند روزی. روزی به اسم رفاقت قسم می‌خوردم. روزی پول وسیله شناخت انسان‌‌ها نبود. روزی هنوز آنقدر خاطرات خوب از انسان‌ها در یک مرز جغرافیایی به نام ایران داشتم که بر تمام بدی‌هایی که بیست و چند سال دیده بودم چیره می‌شد. روزی اعتقاد داشتم که انسان‌ها همه خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شود روزی واقعا انسان‌ها را به خاطر انسان بودنشان دوست داشتم - دقیقا به همین حماقتی که اینجا نوشتم. همه این‌ها رنگ باخته‌اند و من مستاصل مانده‌ام که مگر چند سال فاصله افتاده است که من اینقدر ساده‌ شده‌ام و مردم اینقدر «زرنگ»؟ و چرا برای هرکس باید توضیح داد که می‌شود واقعا بدون چشم‌داشت دوست داشت و ساده بود رفاقت کرد و چرا هیچ کس به این باور ندارد؟

انگار باید دوباره به داخل غار برگشت و همه سوراخ‌ها را هم اینبار محکم‌تر از همیشه بست که لااقل خاطرات بیشتر از این خراب نشود تا لااقل بهانه‌ای برای بازگشت باشد. بازگشتی که گفتنش با پوزخند همراهان اینطرفی همراه است و تعجب دوستان آن‌طرفی که تو دیوانه‌ای و کسی نمی‌فهمد که تن باید جایی باشد که دل قرار دارد. هرچند دیگر بعید است دل جایی قرار پیدا کند.

باید شروع کنم به روزمره نوشتن. مثل همان روزهایی که از خوردن خرچنگ می‌نوشتم و بی‌کلید ماندن پشت در. نمی‌خواهم ذوق و شوق نوشتن در وبلاگم از من گرفته شود. این لامصب را دوست دارم و بهش وابسته‌ام. نمی‌خواهم خودم آن را از خودم بگیرم. زمان مثل همیشه مرهم خواهد بود و من می‌خواهم کلماتم دوباره رنگ بگیرند.

5:53 PM Permalink

November 13, 2008

روزمره- پنج‌شنبه

خیلی کم مریض می‌شم. شاید دهه‌ای یکبار، اما وقتی بیافتم درست و حسابی می‌افتم. یک آنفلونزایی گرفتم که هیچ وقت سابقه نداشته به همراه یک تب و لرز خیلی شدید. امروز دوتا تکلیف داشتم. به استادهایم ایمیل زدم که مریضم .یکی گفت که سه شنبه بیاور، یکی گفت ایمیل کن. این است که باید بشینم و بنویسم.
مریضی هم باید می‌گذاشت روز قبل از کنسرت کیوسک می‌آمد سراغ ما. بعد از اینکه دو هفته است اندازه دو مینی‌بوس آدم جمع کرده‌‌ام که همه با هم برویم کنسرت، خودم اینطور افتاده‌ام. دلم هم نمی‌آید دعا کنم که بهشان خوش نگذرد بدون من. اما امیدوارم نگذرد! یا یک معجزه‌ای شود که من بتوانم بیاستم روی پاهایم.

من هنوز نمی‌دانم دنیا کوچک است یا بزرگ. تکلیفم معلوم نیست. اما این سارای پست پاینی دختر دایی شادی ضابط درآمد که هفده‌سال است همدیگر را ندیده‌اند. فکر کنم اینجا باید گفت دنیا کوچک است، اما وقتی دل من هوای رامسر می‌کند آنوقت کش می‌آید و بزرگ می‌شود.

این چندروزه، قبل و همراه مریضی، شاهد سورئال ترین داستان ممکن بوده‌ام. شاهد شاید واژه خوبی نباشد، وسط سورئال‌ترین داستان ممکن بوده‌ام. نمی‌دانم اگر این مسکن‌های خواب آوری که می‌خورم نبود، الان به جای این پست آرام چه قرار بود اینجا نوشته شود. اما هنوز عقلم کار می‌کند که بتوانم بازی آدم‌ها، بازی ماهرانه آدم‌ها، را تشخیص دهم. بگذریم. گنداب را نباید بهم زد.

عشا آزاد شده، اما معلوم نیست کی برمیگردد خانه.

8:46 PM Permalink

November 11, 2008

کمک به یک دانشجوی دکترا

سارا، دوست خوب من، دانشجوی مقطع دکترای روانشناسی ( مشاوره خانواده به صورت تخصصی‌تر) و با تمرکز روی روابط بین فرهنگی و تطابق فرهنگیه که برای نوشتن پایان‌نامه‌اش به دنبال زوج‌های (مزدوج) ایرانی و آمریکایی/اروپایی (‌زن ایرانی- مرد آمریکایی/اروپایی) می‌گرده برای مصاحبه.
مصاحبه با هردو نفر خواهد بود و تمام اطلاعات داده شده - مثل همه تحقیقات از این دست- کاملا محرمانه حفظ میشه و اسم واقعی افراد هم نوشتار نهایی نخواهد اومد.

حالا اگه شما این شرایط رو دارید یا کسی رو می‌شناسید که می‌تونه به این رفیق ما کمک کنه لطف کنید با این شماره یا ایمیل تماس بگیرید. بعد خود سارا جزییات رو می‌گه براتون.

Sara Ruebelt : (530) 302-7322
sara.ruebelt@gmail.com

به خود من هم اگه ایمیل بزنید حتما ترتیب تماستون با سارا رو مید‌م

balootak@gmail.com

باور کنید کمک به نوشتن پایان نامه اجرش خیلی زیاده. این رو یک دانشجوی دین‌شناسی داره بهتون می‌گه. سند و مدرک داره. اگه کسی رو می‌شناسید که واجد این شرایط هست یه جوری این لینک رو براش بفرستید. خیلی خیلی ممنونم.

1:17 PM Permalink

November 10, 2008

12:10 AM Permalink

November 9, 2008

در شهر چه خبر؟

visramin.jpg


UC Davis Comparative Literature and Religious Studies programs present:

Dick Davis
Professor of Persian Literature, Ohio State University
Bita Daryabari Professor of Persian Letters, Stanford University

"Vis and Ramin: A Medieval Persian Romance"

Monday, November 10
8 pm @ AGR Room, Buehler Alumni & Visitors Center
* There will be a reception following the lecture.

5:17 PM Permalink

November 8, 2008

افق روشن

آرامم. بعد از مدت‌ها آدم بزرگ بودن، کاری را کردم که دلم خواست و تصمیمی گرفتم که حتی اگر یک روز پشیمان شوم، می‌دانم که در لحظه درست‌ترین تصمیم ممکن بود. طوفان درونم آرام‌تر شده و سرم سبک‌تر (‌این ممکن است استعاره از با ماشین شماره چهار به جان موهایم افتادن هم باشد در اوج دیوانگی‌ دیروز)

از ایده و انرژی پرم و کمتر کردن زندگی آنلاین قطعا یکی از تصمیماتی است که به پایش خواهم ماند. مرجان دیشب «عشق عمومی» را خواند و من حرف به حرف «افق روشن» را می‌خواهم فریاد کنم.


روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کردو مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا اگر روزی
که دیگر
نباشم...

احمد شاملو- برای کامیار شاپور

2:47 PM Permalink

November 7, 2008

یه سری واژه ها رو باید دیگه فراموش کرد،‌چون اصلا وجود ندارند دیگه. شاید هم اصلا از اول وجود نداشتند و فقط اسمشون رو ما شنیده بودیم با یه تعریف تو فرهنگ لغت. از این لغات فراموش شده شاید اینجا نوشتم.

واژه اول «شرف» است. نداریم. تمام کردیم. اصلا در این بازار از روز اول نبود. شما راه را اشتباهی آمدید.

3:58 PM Permalink

November 6, 2008

روزمره- پنج‌شنبه

۱. انتخابات زهر شد با تلخی زهری که هم ولایتی‌های عزیز به کام قانون ازدواج همجنسگراها ریختند. حال همه سرکار گرفته‌است و هیچکی دل و دماغ حرف زدن نداره.

۲. زشته آدم به استادش بگه گاو؟ مهم هم نیست اگه زشت باشه. من سه تا استاد گاو دارم این ترم به معنای واقعی کلمه. دوستان آکادمیای عزیز. استاد بشوید، اما گاو نشوید.

۳. ساعت هشت صبح امروز سر کلاس خوابم برد، از صندلی سر خوردم افتادم پایین. تصور کنید!‌فرو رفتید تو صندلی، کلاس گرم،‌شب نخوابیدید، چشمتون گرم می‌شه، یه هو بمبی سر می‌خورید می‌افتید زمین! استاد بدبخت فکر کرد من غش کردم! من هم الکی گفتم سرگیجه گرفتم و فشارم لابد افتاده. فشارم کجا بود؟ داشتم از زور خواب می‌مردم. اما بدجوری خوابم پرید. حیف شد.

۴. اردکامون جوجه کردن!‌ البته این اصطلاح درست نیست. باید گفت جوجه اردک‌ها از تخم سربیرون آوردند و الان دنبال ماماناشون!‌ شنا می‌کنن تو رودخونه. آهو هم میاد دم رودخونه آب می‌خوره. اصلا یک چیزی من می‌گم یک چیزی می‌شنوید.

۵. برای عشا یک میز گذاشتیم در مرکز. با عکس و توضیحات مفصل در مورد جریان دستگیری‌اش و فراخوانی که برای امضای پتیشن‌اش است. رئیسم هم پیشنهادش را داد. خودش یک ایمیل زده به استادان دانشگاه و لیست ایمیل‌مان برای جمع آوری امضا. آدم نمی‌داند دلش باید بسوزد یا خوشحال باشد. بیا بیرون دیگه دختر جان. دلم برای تلفنی حرف زدن باهات موقع رانندگی تنگ شده. حساب کن!‌حتی گوهر انسانی هم سراغت را می‌گیرد.

۶. یک منظره‌ای جلوی چشمم است که اصلا کنار هم نمی‌رود. رامسر است در یک روز مه گرفته. یک ویلا وسط جنگل و دریا. یعنی یک هفته است دارم مقابله می‌کنم این تصویر برود، همانطور مانده روی لنزهایم. گاهی آنقدر پررنگ می‌شود که فکر می‌کنم سردم شده و باید بخاری را روشن کنم که ویلا گرم شود.

۷. خواب دیدم سگی در دستانم ارضا شد. این یعنی چه؟

۸. یک کتابی خواندم به نام «عصر اپرا: آیکون فرهنگی دوران نیولبرالیزم» اپرا هم همان «اپرا وینفری» مجری تلوزیونی است. خواندنش به شدت توصیه می‌شود

۹. یک کتاب دیگر هم هست به نام «زندگی محمد برا اساس اولین منابع» نوشته مارتین لینگ. یک‌بار یک نفر پرسیده بود در مورد زندگی محمد قبل از بعثت و نقش سفرها و اتفاقات قبل از چهل سالگی ‌اش در اسلام چه منابعی وجود دارد. این کتاب یک مقدار قطور است اما کتاب خوب و روانی است و مطالبش برای من تازه.

۱۰. ما از فقه سنی هیچی نمی‌دانیم و خواندن به انگلیسی مصیبت است. من فقط اسامی حنفی، شافعی،‌مالکی و حنبلی را شنیده بودم و واقعا ترجیح می‌دهم به فارسی بخوانمشان، نه انگلیسی. فکر کنم این دفعه باید سفارش کتب فقه بدهم. در ایران از فقه سنی چه منابعی داریم؟

۱۱. و اگر از اوضاع ما خواسته باشید، به شدت مالیده است (‌ من از واژه مالیده به همان معنایی استفاده کردم که شما برداشت کردید. در یک صفحه‌ایم)

11:04 AM Permalink

November 4, 2008

هی می‌شینی نقشه می‌کشی که وقتی ببینی‌اش اصلا امون ندی حرف بزنه، پرتاب کنی خودتو هی بگی دلت چقدر تنگ شده و چقدر حرف زدی تنهایی باهاش و چقدر نوشتی براش و چقدر نگران شدی و چقدر خواستیش و چقدر نبودش سخت بود و بد بود چقدر عاشق بودن خوب/ بد/ مزخرفه و تو هیچم عاشقش نیستی و اونه که داره الکی شلوغش می‌کنه ولی خوب حالا واسه اینکه دلش نسوزه یه ذره هم نازش می‌کنی و بعد هی باز نقشه می‌کشی و نقشه می‌کشی.....بعد اونوقت که ازت می‌پرسه: «چطوری؟» جواب می‌دی : « خوبم. مرسی. تو چطوری؟»

آدم نمی‌شی دیگه. نمی‌شی.

4:38 PM Permalink

Vote No on 8

من نمی‌دانم چرا صبر کردم اینها را ساعت سه صبج انتخابات بنویسم، به حساب عقب‌ماندگی کلی از زندگی لابد باید گذاشتش.

انتخابات که انتخاب بین بد و بدتر است، بروید به هرکه دلتان خواست رای دهید، اما اگر می‌توانید رای دهید و مقیم این ایالت طلایی ما ( اصلا بسکه طلایی است چشمان را کور کرده) هستید به این پراپوزیشن شماره ۸ رای منفی بدهید. حالا اینکه کارکردهای موسسه ازدواج در جامعه ما چیست و خوب است یا بدش را هم فعلا ول کنیم، مهم این است که یک سری آدم فقط برای اینکه سلیقه انتخابشان در تخت‌خواب با یک‌سری دیگر فرق دارد، دارند از یک سری حقوق محروم می‌شوند.


vote-no-red.jpg


3:12 AM Permalink

November 2, 2008

این هم از همان جملاتی‌ است که گاهی باید تمام قد ایستاد و در روی طرف گفت: (‌گیرم که اینجا دیگر لبخند لازم نیست)‌

صبر کن اولین عاشق سمج - که دست برقضا می‌داند و خوب هم می‌داند در یک رابطه جدی‌ هستی- از راه برسد، انوقت نطق کن در مورد زیبایی‌های تعهد و مواخذه «بی‌بند و بار» های دور و برت.

10:42 PM Permalink

November 1, 2008

واسه دوستم

یه بخشی هم برمی‌گرده به این‌که ما مثلا دوتا آدم بزرگیم قاطی دنیای ادم بزرگ‌ها با همه نفهمی‌های اون‌ها تو دنیای خاکستریشون. مجبوریم اونجوری که اون ها میخوان لباس بپوشیم، حرف بزنیم ، غذا بخوریم، بخندیم، گریه کنیم و هزارتا کد مسخره دیگه رو دنبال کنیم، چرا که باید زنده بمونیم و نون بخوریم. بعد بهم که می‌رسیم تازه یادمون میاد چقدر بچه‌ایم. چقدر می‌خوایم بچه بمونیم و یه دفعه همه مسئولیت‌ها رو رها کنیم و فقط مثل یه بچه گربه جمع بشیم و فقط نوازش بخواهیم. هرچی باشه ما وسط همه این کارها و کدها همدیگه رو پیدا کردیم و این مثل یه نقطه سبز بود تو یه صفحه خاکستری. به هم که می‌رسیم پر می‌شیم از خودخواهی و فقط می‌خواد یادمون بره همه چی رو غیر از خودمون. تو منو یادت می‌ره و من تو رو. فقط از خودمون می‌خواهیم حرف بزنیم و هیچی هم غیر از خودمون نمی‌خواهیم بشنویم. بعد خوب ما هم که آدم‌های زمینی - و البته با ظرفیت خیلی خیلی کم،‌ هرچند ادعاهامون اینطور نمی‌گه- بعد می‌شه که یه دفعه قاطی می‌شه همه چی و من می‌گم اصلا نباش و تو می‌گی که می‌ری بمیری.

حالا نه تو می‌میمری نه من میرم، اما خوب این واسه خورد کردن اعصاب جفتمون بسه. چیکار کنیم حالا بعد از این خودروانکاوی امشب من؟

7:24 PM Permalink

و در زندگی لحظاتی است که باید تمام قد روبروی طرف ایستاد و یکی از جملات زیر را با لبخند بیان کرد:

- ایا شما کدام یکی از قسمت‌های پیاز هستید؟ سرش؟ تهش؟ یا اصلا کجایش؟
- چقدر قیافه شما شبیه گربه‌ای است که دستش به گوشت نرسیده‌است
-چرا شما سراغ کدخدای ده را می‌گیرید؟
-حق با شماست (‌با لبخند مضاعف )


5:05 PM Permalink