
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« شبانه- جمعه
صفحه اصلی
اعتراف »
مکاشفه- شنبه
توی آرایشگاه نشستم و منتظرم که نوبتم بشه.
یه دختر و پسر خیلی جوون میان تو. مکزیکی حرف میزنن و منتظرن که نوبتشون بشه. پسره اومده که موهاشو اصلاح کنه. آرایشگر مکزیکی میخوان و صبر میکنن که سر اون خلوت بشه. من هم هنوز منتظر آرایشگر ایرانیام که ابروهام رو بگیره.
دختره کنار آرایشگره وایستاده الان و دستش رو گذاشته تو موهای پسره و مدلی که میخواد رو توضیح میده. من یک کلمه از حرفاشونو هم نمیفهمم. اما خندههای پسره شیرینه. یه بار هم شونههاشو در جواب سوال آرایشگر بالا انداخت. دختره داره فرمانروایی میکنه.
یاد اون دورانی افتادم که هنوز «هرجور خودت دوست داری عزیزم» نشده بود. یاد دوران قبل از دمکرات بودن و «موی خودم، قیافه خودم، تصمیم خودم» نشده بود. یاد دوران «نظرت چیه؟ کوتاه یا بلند؟ ابرو کلفت یا نازک؟» اونقدر دور به نظر میرسن که انگار نه انگار خود من بودم که یه دورهای از دوست پسرام میپرسیدم «موهامو کوتاه کنم یا نه؟»
دختره هنوز زل زده به قیافه پسره و داره زیرزیرکی میخنده. انگار جو این اتاق کوچک کنار سالن کاملا عوض شده. من لبخند میزنم. نه اینکه الان بتونم تحمل کنم کسی به من بگه چه کار بکنم یا نکنم (حالا موی کوتاه و بلند که دیگه ساده ترینشه) اما نمیتونم منکر اون حس نابی بشم که تو اون مدل نظر خواستنها و نظر دادنها وجود داشت. نمیدونم اگه الان اتفاق بیافته اصلا به جمله دوم بکشه یا نه، اما گاهی آدم دلش میخواد متعلق باشه. متعلق به کسی ، به چیزی، به آرمانی، به هدفی. به تعهدی...
مدتهاست دارم خودم رو رها میکنم از همه قید و بندها و تعلقها و این مکاشفه امروز قاطیم کرد.
---
کار آرایشگر تموم شده و الان دختره نشسته رو کاپوت ماشین و دارن همدیگه رو میبوسن.
English Weblog
archives
by dateOctober 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
گاهی اوقات آدم دلش میخواد خودش رو بسپاره دست یکی دیگه. نه این که از زیر بار مسوولیت شونه خالی کنه، نه، فقط برای این که خودت رو شده حتی برای چند لحظه آزاد احساس کنی از فکر کردن و تصمیم گیری. چیزی که دقیقا در مواقع عادی زندگی تعبیرش در بند بودنه، آزادی انتخاب نداشتنه و هزار برچسب آنتی آزادی داره ... برای همینه که من فکر میکنم هرچیزی (به خصوص تو رابطههای عاشقانه) با توجه به زمان و مکان و حتی نیتش تعریفهای مختلفی داره.
من
October 18, 2008 09:35 PM
اونجا رو ببین،اینجا(ایران)رو ببین.
اینجا طرف چکمه میپوشه،یه مشت وحشی(گشتهای ارشاد) میریزند روی سرش و به بازخواست کردن،اونجا توی خیابون میشینند و هم رو میبوسند و هیچ کی مزاحمشون نمیشه.
خاک تو سر جمهوری اسلامی،جمهوری ممنوعیتها و محدودیتها و اجبار ها و قدغنها و سلب آزادیها و بکن نکنها
Hamid
October 18, 2008 11:30 PM
آها، فكر ميكنم به همان كس يا چيز يا آرمان و هدف و تعهد ميگويند افيون تودهها
Maitham
October 20, 2008 02:22 PM
salam,
man az in adamayi ke Iradaye alaki migiran ke hich rabti ham be mozoo nadare vaghean badam miad ama in yedafaro bebakhshin...zabani be naame zabane Mexici vojood nadare, esmesh Spanish hast, mese ine ke kasi bege Irani harf mizanam ya Afrighaii (zaboone Afrighaii ham vojod nadare).
Baz ham bebakhshid va merci
Mahsa
October 27, 2008 04:53 AM