
« من از تو میمردم
صفحه اصلی
مکاشفه- شنبه »
شبانه- جمعه
روزها همچنان گنگ و ساکت میگذرند. درونم همچنان میجوشد و زبانم همچنان ساکت. نگفته زیاد است، خیلی زیاد. اما نمیدانم چطور حس را با کلمه منتقل کنم. این مشکل همیشگی من است که برای حسهایم کلمه نمییابم. برای آشفتگی و گمگشتی خودخواستهای که ذره ذره ، مثل جذام،از درون میخورد چه کلمهای سراغ دارید؟
هیچ زمانی، مثل این ترم از کلاسها و درسهایم فرار نمیکردم. به خاطر نمیآورم در این چهارسال گذشته کلاسی را حذف کرده باشم فقط برای اینکه تکالیفش زیاد بود یا سر کلاس نروم چون بیحوصله بودم. امسال سال آخر است و محض تمام سختیهای این چند سال باید خوب تمام شود. باید خودم را جمع و جور کنیم و شروع کنم برای تقاضانامههای مرحله بعدی. نمیدانم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. به هیچ کاری.
وضع جسمیام مناسب نیست. وضع درسم هم. کاری که دوستش دارم اوضاعش نامعلوم است. دل تنگ ایرانم و تقریبا تمام زمان بیداریام به رویابافی برای سفری که اصلا قرار نیست اتفاق بیافتد میگذرد.گاهی فکر میکنم همه این سگ دو زدنها برای چیست؟ دلم میخواهد بروم جایی که نه انسانی باشد، نه کامپیوتری و نه اینترنتی. نه تکلیفی، نه تعهدی، نه دغدغهای.
دلم یک انرژی تازه میخواهد. یک انگیزه نو برای درسها. یک روح تازه برای کارم. یک قلب نو برای عشق. دلم برای خودم تنگ شده که رفته است و قرار هم نیست که برگردد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
تا زمانی که کلمهای برای حس نیافتی آن آزادانه برای خود درونت را به هم میریزد. وقتی اسماش را پیدا کردی، به چنگاش گرفته و منترل میکنی.
ساتگین
October 18, 2008 12:45 AM
اگر اون انرژي را پيدا كردي ادرسش را به من هم بده.من هم مدتهاست دلم براي خودم تنگ شده و هر چي مي گردم كمتر پيداش مي كنم.از دل هم چيزي نمي گويم
سعيده
October 18, 2008 7:38 AM
ورزش میکنی؟
paris
October 18, 2008 3:00 PM
سلام بلوط
بلوط جان من هم حال ترا دارم. اما می دونم کجای کار می لنگهو تو هم می دونی، همه می دونیم که یه وقتها دور از جونت چه مرگمون است. پس بجنب حلش کن تار رسوب نکرده.
چیلی
October 21, 2008 1:24 PM