
« September 2008 | Main | November 2008 »
MSNBC - College Student Jailed In Iran
* وبلاگ فارسی پیگیری اخبار عشا
* وبلاگ انگلیسی پیگیری اخبار عشا
* پتیشنی برای آزادی عشا
Permalink
اینهمه دوتایی منتظر اولین بارون امسال بودیم و حالا که داره میباره تو نیستی.
دیگه نیستی. مگه نه؟
Permalink
اخترک اشغال شده*
مهدی اولین مدیر یک رسانهایرانی نیست که وقتی نهالش در حال رشد و نمو است، از کار برکنار میشود. آخرین هم نخواهد بود. شاید دوستان رسانهای که به بستن و پلمپ کردن رسانههایشان- متاسفانه- دیگر عادت کردهاند، برایشان این همه ناباوری اصحاب زمانه کمی عجیب باشد، اما زمانه برای همه ما چیز دیگری بود.
من شاید کوچکترین و کم کار ترین یار زمانه باشم در مقایسه با آنچه بقیه در این سه سال کارکردهاند و از جان مایه گذاشتهاند. هیچ وقت خودم را خبرنگار ندانستهام و نخواهم دانست چرا که اسم خبرنگاری اسم بزرگی است و هرکسی لایق آن نیست. من فقط یک برنامه ساز ساده بودم که آن هم بدون اعتماد بیقید و شرط مهدی شکل نمیگرفت.
زمانه تیم عجیب و غریبی داشت. اگر از فعل گذشته استفاده میکنم شاید برای این است که دیگر مطمئن نیستم این ترکیب عجیب و غریب دوست داشتنیمان چقدر بتواند دوام بیاورد. آهن ربایی که این تکههای بی ربط را از سراسر دنیا، از کوالالامپور مالزی و برزین استرالیا تا رشت و تهران ایران و پاریس فرانسه و آمستردام هلند و دیویس آمریکا دور هم جمع کرده بود، دیگر نیست. نخواستند که باشد.
زمانه بهتر میشد. میخواستیم که بهتر شود. اینطور هم نبود که دیکتاتوری مطلق مهدی باشد یا هرچه او می گفت را دربست همه قبول کنیم. برای خواستههایمان مبارزه میکردیم و او خرد جمعی را میفهمید. زمانه بهتر میشد. نقصهایمان را میدانستیم. یاد میگرفتیم از هم. حداقل من بهترین سردبیرهای دنیا را داشتم. روش آزمون و خطایی را که در زمانه تجربه کردم، میدانم که دیگر تکرار نخوهد شد.
چیزی که شاید از بیرون نشود دید این است که این فقط یک جایگزینی ساده مدیریت نیست (که البته من نمیفهمم مدیر غیر ایرانی برای یک رسانه فارسی زبان یعنی چه) سیاستهای زمانه و فضای بازی که ما داشتیم و خط قرمزی که مهدی برای ما رسم نکرده بود، و حداقل من از آن تا جایی که میتوانستم استفاده کردم، همه در معرض خطر است. اینها به کنار، همان اعتمادی که گفتم و رفاقتی که در خانواده زمانه داشتیم و کمیاب بود هم حالا دیگر تکلیفش معلوم نیست. ما بودیم و یک لیست ایمیلی که میدانستیم یک نفر هست که بشود با او غر مشترک زد و پشت یک سوژه مشترک غیبت کرد و از کمبودهای مشترک نالید. ما بودیم و مدیری که میدانستیم جوابمان را میدهد.
راحت نیست این سطور را نوشتن. هنوز همه زمانهای ها، هرچند دلگیر از نادیده گرفته شدنشان و نگران از آیندهشان و دلتنگ برای مدیرشان، پایبند به قول و قرارشان با رسانه زمانهاند حتی وقتی نمیدانند صبح فردا قرار است چه اتفاقی بیافتد و چطور یک خبر جدید و یک ایمیل تازه تصوراتشان را و آرزوهایشان را و برنامههایشان را بهم بریزد. شاید اگر تصمیم گیران پشت پرده زمانه ، همانطور که هدفشان داشتن جامعهای دمکرات و مبنی بر آزادی بیان و خرد جمعی است، به نظر گروهی این جامعه کوچک هم احترام میگذاشتند و آن را نمونه جامعه ایرانی پراکنده در سراسر دنیا میدانستند که نمیخواهند فسیل شوند و رابطه با ایران برایشان مهم است، امروز شاهد این همه بغض و حیرانی نبودیم.
*****
برنامهام پخش شده بود و منتظر توبیخ بودم. میخواستم ببینم اینکه خط قرمز ندارم واقعا درست است یا نه. از اینکه درست بود ترسیده بودم. هیچکس نمیخواست چیزی بگوید. هیچ ایمیلی نیامده بود. ساعت دو صبح بود که مهدی آنلاین شد. یک ذره چت کردیم و بعد زنگ زد. گفتم که من تنها هستم اینجا. شما آنجا همه دور هم جمعید. لااقل یک نفر بخواهد گریه کند یکی هست دلداریاش بدهد. آن شب مهدی مطمئنم کرد که همیشه میشود به خود او هم زنگ زد و گریه کرد و غیبت کرد و از خودش هم گلایه کرد. میشود به او گفت که از سوژه خالی هستی و ایده تازه بگیری.
آن شب مطمئن شدم که زمانه، زمانه ماست. زمانه ای که حرف و عملش یکی است و مدیرش هم یکی از ماست، یکی از همان دوستان همان لیست ایمیلی که میشود همیشه یک غر مشترک با آنها پیدا کرد. اما امشب هیج نمیدانم و دلم برای مدیرم تنگ شدهاست.
* از نوشته فواد که: «آقای جامی زمانه اخترک شماست»
Permalink
روزهای ترانه و اندوه
روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روز گار پلید و دژخیمی
بر سر دار ، یار بردنها
روزگار هلاک بلبلها
جغد ها را به شاخه ها دیدن
روز هایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن
----
اگر این زبان قفل شده باز شود، شاید بشود از زمانهمان نوشت.
Permalink
دستهایت را دوست میدارم
رانندگی میکنم و کنار من خوابیده. ابی میخواند
جاده خلوت است و من سعی میکنم زیرچشمی نگاهش کنم. انگار در خواب میخندد. چیزی زیر پوستم میرود.
به خودم فکر میکنم. به تمام تردیدهایم، دیوانگیهایم، خستگیهایم، آرزوبافیهایم، بدخلقیهایم، سردرگمیهایم و نبودنهایم وقتی مرا میخواهد.
به او فکر میکنم. به مهربانیهایش، به خستگیهایش، به نگران بودنهایش، به دلهرههایش، به سرگشتگیهایش، به دستهایش،به تنش، به پیچ و خمهای تنش وقتی درهم میپیچیم.
به رابطهمان فکر میکنم. با همه پیچیدگیهایش و سادگیهایش. به تلاش هر روزه هردویمان برای پویا نگاه داشتنش، به تمام تغییراتی که در این چهار سال اتفاق افتاد، به رشدش و ریشه گرفتنش.
به تنش فکر میکنم و تنم داغ میشود. به عشقبازیهای بیشمارمان در فاصله های کوتاه بین گرفتاریهای زندگی شلوغ و بیهوش شدنهای زمان خوابی که دیگر هیچ تنظیمی ندارد. به تمام چیزهایی که از تن هم یاد گرفتیم و به تن هم دادیم. به وسوسه تنهامان که هر روز داغتر و وحشیتر میشود و رابطهای خالص که از دل این خواهش تن بیرون آمده است.
وسوسه شدهام وهنوز به مقصد نرسیدهایم. دستم به سویش میرود و چیزی جز تن برهنهاش نمیخواهم. صدایش میکنم. جنایت است الان بیدار کردنش، اما من از جنایت ابایی ندارم. یک نگاه کافیاست که بفهمد چه میخواهم . میخندد و میگوید صبر کن دختر.
این روزها احساس کمال میکنم. جایی هستم که میتوانم حس هایم را بیهیچ ترسی هرجا که دلم بخواهد بیان کنم. احساس میکنم به یک برهنگی رسیده ام که زیباست و از نشان دادن آنچه در سرم میگذرد ابایی ندارم. ثبت کردن خطرناک است، اما من دوباره عاشق خطر کردن شدهام. دوباره وحشی شدهام این روزها و این پاییز دوهزار و هشت چه ها که نکرد با من.
دوباره خوابیده و من هنوز میرانم. رویای دستهایش به دور کمربرهنه ام را دوست دارم. من باز انسان رویا شدهام و تلفیق این رویا با آنچه کنارم خوابیده زیباست. از او پرم امروز.
Permalink
توهم
آقا شمام فکر میکنید هیچکی شعر شاعر محبوبتون رو به خوبی خودتون نمیخونه حتی خود شاعر؟
جان من بگید فقط من نیستم که به این توهم دچارم.
عشا مومنی یک زن سیساله معمولیاست
از دو شب پیش تاحالا تقریبا هر ایمیلی یکبار قلب منو میاره تو دهنم. وضعیت دستگیری و گرفتاری عشا داره به سمتی میره که هیچکی فکرش رو هم نمیکرد.
عشا یه دانشجو بود (و هست) که برای پروژه درسیاش رفته بود ایران. تاجایی که من میدونم داشت در یک بازه زمانی مشخص یک ماه زندگی روزمره یه سری از زنان فعال در ایران رو مستند سازی میکرد. یعنی بدون اینکه هدف خاصی باشه یا سناریویی برای فیلمی نوشته شده باشه، کارهای روزانه اونا رو دنبال میکرد. عشا نه قهرمان مبارزه با رژیم بود، نه متخصص تئوریهای فمینیستی و نجات دهندهای با نیروی خارخالعاده. هنرمند و خبرنگاری بود که به توجه به علاقهآش به مسائل زنان موضوع پروژهاش را در راستای وضعیت فعالان زنان در ایران انتخاب کرده بود. قرار هم نبود از پس این پروژه درسی انقلاب مخملی و ارغوانی به راه بیافته . عشا به کمپین یک میلیون امضا هم انتقادات زیادی داشت، که من هم دارم و خیلی های دیگه هم دارن و همه میدونیم که هیچ حرکتی بدون نقص نیست، اما هرکی باید در حد توانش کاری بکنه برای بهتر کردن وضعیت و این کار بیرون گود نشستن و انتقاد کردن محض نیست.
از یکی دو روز پیش هی لینکهای پتیشنهای عجیب و غریب و اخبار مربوط به دستگیری عشا در نسخههای مختلف از نهادهای مختلف منتشر میشه. گروههای نئوکانی که یه دورهآی نگران اعدام گیها در ایران بودند،الان یک علم تازه پیدا کردند. اینکه عشا شهروند امریکا هم هست باعث شده که بگن ما داریم از یک شهروند آمریکایی طرفداری میکنیم. کسی نیست بگه اون بقیه سیصد میلیون احتیاج به کمک ندارن که شما یه دفعه نگران عشا شدید؟ تا جایی که شنیدم تلوزیونهای ایرانی هم بهانه تازه ای پیدا کردن برای برنامه های تکراری خودشون.
این وسط چیزی که داره فراموش میشه وضعیت عشایی هست که یک دانشجوه و رفته بوده روی پروژهاش کار کنه و الان تو انفرادیه اوینه. از یه طرف جاکشهایی هستند که دنبال این لینکها میگردن ( که ایشالله تا اینترنت خونشون تو شهرری وصل بشه،عشا هم آزاد شده) تا بهانه تازهای پیدا کنن و بگن که فعالان زنان ایران از فلان جا و فلان جا تغذیه میشن( من اصلا شک دارم بشه عشا رو فعال امور زنان هم در نظر گرفت، حداقل در مورد این پروژه درسیاش) و البته این جاکشان عزیز خبرندارن که بچهها واسه جمع کردن پول فتوکپیهای دفترچههایی که لازم دارن تو خونههای هم شب فیلم میذارن و به بهانه فیلم دیدن دور هم جمع میشن و نفری پنج دلار میذارن تو صندوق. (و بله.. این اتفاق در لوس آنجلس،مهد ایرانیان ثروتمند، داره میافته) و اون میلیونمیلیونی که اینا میگن معلوم نیست کجاست و اینها از کجا ردش رو میگیرن.
از طرف دیگه معلوم نیست اخبار این مدلی چه تاٍثیری در وضعیت یک زندانی انفرادی که داره هر روز بازجویی میشه بذاره و چه سناریویی براش ساخته بشه.
ما عادت داریم غرق در توهم توطئه بشیم و از آدمهای عادی قهرمان هایی بسازیم و بعد هم بکشیمشون که رو مردهشون سوگواری کنیم. عشا نه قهرمان زنان ایرانه نه نجات دهندهای از ماورا. یه زن سی ساله است با دغدغهها و دلخوشیها و غم ها و شادیهای یک زن سی ساله. مثل من و مثل همه زنهای
سیساله دیگه.
آدمها رو برای اینکه به زمین بزنیمشون، از رو زمین بلند نکنیم.
راست است گفتهاند آفتاب پاییز عزیز است.
پینوشت: دلم نارنگی سبز نرسیده میخواهد. باید دیگر فصلش شده باشد.
Permalink
پنجره
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
فروغ فرخزاد
----
بازگشت به روزهای مجنون شعرخوانی
پدر عشا مومنی : نمی دانم اقایان چه جوابی در مقابل وجدان خود دارند
این فیلم هایی که برده اند مجموعه است از مصاحبه هایی که دخترم با فعالان اجتماعی انجام داده بود. خود من این فیلم ها را دیدم و واقعا لذت بردم. این فیلم ها نشان می داد که زنان جامعه ما چقدر رشد کرده اند و در چه سطح بالایی از آگاهی اجتماعی قرار دارند. این فیلم می توانست تاثیر خیلی خوبی خارج از کشور داشته باشد. عشا این فیلم ها را برای کار دانشگاهی اش تهیه کرده بود. خود من در آمریکا تحصیل کرده ام و با اینکه قرار نبود این فیلم ها خارج از چارچوب دانشگاه پخش شود اما می دانم که در سطح اساتید دانشگاه ها هم دید خوبی درباره ایران و وضعیت زنان کشور وجود ندارد و عشا هم خیلی روی این موضوع حساس بود. حال اگر عشا تصمیم می گرفت برود از مردم کوچه بازار فیلم تهیه کند می گفتند او می خواهد فقر و محرومیت را در ایران به تصویر بکشد و چهره نظام را خراب کند. اما دیدن این زنان چه تاثیری می تواند خارج از کشور داشته باشد جز نشان دادن رشد جامعه ایران
من در آمریکا از جمله کسانی بودم که برای سرنگونی رژیم شاه مبارزه می کردم. زمانی که شاه در آمریکا با کارتر در کاخ سفید ملاقات داشت من از جمله دانشجویانی بودم که مقابل کاخ سفید تظاهرات کردند. با آمدن آیت الله خمینی به ایران به کشورم بازگشتم و از آن زمان تا امروز 30 سال است در بدترین مناطق ایران راهسازی می کنم. 12 سال در بوشهر بودم که بخش اعظمی از این سالها در زمان جنگ گذشت. 4سال در هرمزگان، چند سال در غرب کشور و ... . زمانی که خانواده ام از آمریکا برگشتند عشا در برازجان تحصیل کرد. در مدرسه ای که حتی صندلی نداشت و من با هزینه شخصی ام برای مدرسه صندلی خریدم. منظور من در اینجا این نیست که بگویم خیلی انسان فداکاری هستم. به هر حال این انتخاب آگاهانه و شخصی ما بر مبنای علاقه ای که به ایران داشتیم بود. اما وقتی می بینم امروز همان دختری که از ناز و نعمت در امریکا آمد ایران تا دیپلم گرفت و یک لحظه از دغدغه هایش برای ایران و مردم کشورش کم نشد امروز در یک سلول انفرادی در زندان است دلم به درد می آید.
ادامه این گفتگو را در وبلاگ «برای آزادی عشا» بخوانید.
تلخم، تلخ تلخ تلخ...
Permalink
یه آدم دروغگوی.....
این خیلی جالبه که آدما فکر میکنن دروغ بزرگ و کوجیک داره و اگه دروغشون کوچیک باشه طرف مقابل یادش میره یا به روی خودش نمیآره و مسئلهای نیست.
روزی که اولین دروغ رو دارین تو یه رابطه میگید به طرف مقابلتون ( که میتونه معشوقه، همکار، همکلاسی، ارباب رجوع، صاحبکار... باشه) ، دقیقا همون لحظه دارید گند میزنید به همه رابطه. طرف بالاخره میفهمه. شاید اون موقع نفهمه و بعد شما هم فکر کنید یادش میره و یه حرفی بوده وسط حرفا. اما وقتی متوجه بشه که یه جای کار میلنگه، دیگه به بقیه حرفا هم اعتماد نمیکنه.
پینوشت شخصی برای آروم کردن خودم:
یه روزگاری به روی طرف نمیآوردم که دارم میفهمم که بهم دروغ میگی، ولی دیگه رسما تحمل نمیکنم. نمیفهمم چرا باید شرمی یا ترسی وجود داشته باشه از نشون دادن و گفتن واقعیتی که وجود داره. اگه شرمی - یا ترس، یا هر حس ناخوشایند دیگهای- هم باشه باید در وجود اون واقعیت باشه نه در بیان کردنش. اما مهمترین دلیلش اینه که به آدم دروغگو اعتماد نمیکنم. برای هیچ کاری، حتی اگه سرگرمی محض هم باشه چه برسه به مسائل کاری و جدیتر.
با اولین دروغت تمام شدی، خودت فکر کردی که ادامه داری.
وبلاگی برای آزادی عشا
دوست نکته سنجی برایم نوشته است:
اتهام اولیه بازداشت خانم مؤمنی و توقیف اتومبیل وی «سبقت غیرمجاز» اعلام شده است.
مشکل زنان ایران همین تلاششان برای سبقت «غیرمجاز» است.
به رفتنهای بیخداحافظی، حتی اگر عادت هرروزهات هم باشد، باز عادت نخواهم کرد.
Permalink
عشا در اوین است

عکس از صنم دولتشاهی
کنفرانس سنحوزه بود. آمد جلو و گفت تو بلوطی؟ گفتم هی نصفه بلوط نصف آدمیزاد. دست دادیم و بعد من فهمیدم که روزنامه نگاری میخواند و عکاس معرکهای است و عضو کمپین است ومثل خودم همه چی را دربست قبول نمیکند و از انتقاد هم نمیترسد ولی دست روی دست هم نمی گذارد که همه چیز درست شود بعد برود یک جای کار را بگیرد. عشا یک دوست خوب شد. یک دوست خیلی خوب.
دو هفته بعد باز در کنفرانس زنان برکلی همدیگر را دیدیم. دیگر عکاس اختصاصی من شده بود. آن سه روز فرصت کمی بود برای خداحافظی با عشایی که میرفت ایران روی پروژه پایاننامهاش کار کنه. قرار بود چهل روزه باشد سفرش که تمدید شد. حالا خبر بدی رسیده. خبر خیلی بدی.
عشا را به جرم رانندگی با سرعت بالا گرفتهاند و منتقلش کردند به بند ۲۰۹ اوین.
چقدر از وقتهایی که غیر از یک صفحه بدرنگ قهوهای هیچ در اختیار نداری که از دلت بگویی و دلداری بدهی و دلگرمی بگیری،بدم میاد. کاش عشا را زودتر آزاد کنند.
---
اعتراف
وقتی یک کامنت یک خطی پای یک نوشته یک خطیتر، حسادت مرا چنان برانگیخت که حس کردم هر لحظه ممکن است قلبم از کار بایستاد، یادم آمد که با همه ادعاهایم، هنوز هم حسودترین انسان دنیایم.
آرام تر که شدم فکر کردم اگر قرار بود فقط یک هزارم این ادا و اطوارها و روابط مرا «او» داشت، حتما تا به حال یا «او» مرده بود یا من.
مکاشفه- شنبه
توی آرایشگاه نشستم و منتظرم که نوبتم بشه.
یه دختر و پسر خیلی جوون میان تو. مکزیکی حرف میزنن و منتظرن که نوبتشون بشه. پسره اومده که موهاشو اصلاح کنه. آرایشگر مکزیکی میخوان و صبر میکنن که سر اون خلوت بشه. من هم هنوز منتظر آرایشگر ایرانیام که ابروهام رو بگیره.
دختره کنار آرایشگره وایستاده الان و دستش رو گذاشته تو موهای پسره و مدلی که میخواد رو توضیح میده. من یک کلمه از حرفاشونو هم نمیفهمم. اما خندههای پسره شیرینه. یه بار هم شونههاشو در جواب سوال آرایشگر بالا انداخت. دختره داره فرمانروایی میکنه.
یاد اون دورانی افتادم که هنوز «هرجور خودت دوست داری عزیزم» نشده بود. یاد دوران قبل از دمکرات بودن و «موی خودم، قیافه خودم، تصمیم خودم» نشده بود. یاد دوران «نظرت چیه؟ کوتاه یا بلند؟ ابرو کلفت یا نازک؟» اونقدر دور به نظر میرسن که انگار نه انگار خود من بودم که یه دورهای از دوست پسرام میپرسیدم «موهامو کوتاه کنم یا نه؟»
دختره هنوز زل زده به قیافه پسره و داره زیرزیرکی میخنده. انگار جو این اتاق کوچک کنار سالن کاملا عوض شده. من لبخند میزنم. نه اینکه الان بتونم تحمل کنم کسی به من بگه چه کار بکنم یا نکنم (حالا موی کوتاه و بلند که دیگه ساده ترینشه) اما نمیتونم منکر اون حس نابی بشم که تو اون مدل نظر خواستنها و نظر دادنها وجود داشت. نمیدونم اگه الان اتفاق بیافته اصلا به جمله دوم بکشه یا نه، اما گاهی آدم دلش میخواد متعلق باشه. متعلق به کسی ، به چیزی، به آرمانی، به هدفی. به تعهدی...
مدتهاست دارم خودم رو رها میکنم از همه قید و بندها و تعلقها و این مکاشفه امروز قاطیم کرد.
---
کار آرایشگر تموم شده و الان دختره نشسته رو کاپوت ماشین و دارن همدیگه رو میبوسن.
شبانه- جمعه
روزها همچنان گنگ و ساکت میگذرند. درونم همچنان میجوشد و زبانم همچنان ساکت. نگفته زیاد است، خیلی زیاد. اما نمیدانم چطور حس را با کلمه منتقل کنم. این مشکل همیشگی من است که برای حسهایم کلمه نمییابم. برای آشفتگی و گمگشتی خودخواستهای که ذره ذره ، مثل جذام،از درون میخورد چه کلمهای سراغ دارید؟
هیچ زمانی، مثل این ترم از کلاسها و درسهایم فرار نمیکردم. به خاطر نمیآورم در این چهارسال گذشته کلاسی را حذف کرده باشم فقط برای اینکه تکالیفش زیاد بود یا سر کلاس نروم چون بیحوصله بودم. امسال سال آخر است و محض تمام سختیهای این چند سال باید خوب تمام شود. باید خودم را جمع و جور کنیم و شروع کنم برای تقاضانامههای مرحله بعدی. نمیدانم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. به هیچ کاری.
وضع جسمیام مناسب نیست. وضع درسم هم. کاری که دوستش دارم اوضاعش نامعلوم است. دل تنگ ایرانم و تقریبا تمام زمان بیداریام به رویابافی برای سفری که اصلا قرار نیست اتفاق بیافتد میگذرد.گاهی فکر میکنم همه این سگ دو زدنها برای چیست؟ دلم میخواهد بروم جایی که نه انسانی باشد، نه کامپیوتری و نه اینترنتی. نه تکلیفی، نه تعهدی، نه دغدغهای.
دلم یک انرژی تازه میخواهد. یک انگیزه نو برای درسها. یک روح تازه برای کارم. یک قلب نو برای عشق. دلم برای خودم تنگ شده که رفته است و قرار هم نیست که برگردد.
من از تو میمردم
من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
.....
فروغ فرخزاد
پینوشت:
برای این روزهای خیس
Permalink
LUV
فردا- یعنی دیگه الان، چون ساعت دو صبحه- تولد بهترین خواهر دنیاست.
ما از اون خواهرهایی نیستیم که همیشه در حال حرف زدن باهم باشیم. یه وقتایی یه هفته هم میشه که بهم زنگ هم نمیزنیم. اما منا یه خاصیت داره، اونم اینکه میدونی اونجا هست. یعنی میدونی وقتی حوصله نداری، خستهای، خوشحالی، گریه میکنی، در هر حالتی میدونی که یه شماره توی تلفنت هست که میشه بهش زنگ زد و یا فقط غر زد یا اینکه فقط چرت و پرت گفت.
دعوا هم کم نمیکنیم. بزرگ شدنمون چیزی از دعواهامون کم نکرده. اما همیشه از پس این دعواها رفاقتهای بهتر بیرون اومده. یه وقتهایی- مثل همین حالا- فکر میکنم هیچکی، هیچ دوستی،هیچ رابطهای، رابطه بین خواهرها و برادرها نمیشه. هرچقدر که از هم دور باشن یا فاصله زمانی و مکانی داشته باشن.
برادرم امشب در فیس بوکش نوشت که «مامان فردا برمیگرده و من بعد از یکماه غذای خوب میخورم» با اونکه امروز در حد مرگ ازدستش عصبانی بودم - که چرا قلیونمون رو نیاورد- ولی باز دلم واسش مرد که اینطور با حسرت حرف غذا رو زده. یه وقتای پس همه روزهای سخت و دقیقههای پر از استرس و فشار کار و روابط عجیب و غریب کاری و درسی و دوستی، به یاد آوردن این رابطه خواهر و برادری خیلی خوبه. خیلی.
من خیلی خوشبختم که این خانواده رو دارم و عاشق اینطور رو راست بودن خودمم با خودم. تولدت مبارک منایی من.
****
یک پینوشت هم بزنم که حس داستان خراب بشه:
این ساعت شب اینطور نشستن و نوشتن، احساس سارا جسیکا پارکر بودن به آدم میده.
از در و دیوار که میگن میریزه، حکایت امروز من بود و هست.
Permalink
پارمیدای من کوش؟
سلام امیروسین!
بالاخره میخوای دو کلوم راجع به «پارمیدا» در آهنگ جاودانه «پارمیدای من کوش؟»* بنویسی یا خودم دست به کار شم؟ این تبعیضی که تو بین «لی لی» و «پارمیدا» میذاری اصلا قابل قبول نیست.
* از عشق تازه یافتهام: ساسی مانکن، سلطان صدا.
حدس بزنید*
کور شوم اگر دروغ بگویم.
ساعت شش و هشت دقیقه صبح است. من هشت دقیقه قبل، راس ساعت شش، با صدای مهیب یک انفجار در خواب و زنگ موبایلم از خواب پریدم. خواب دیدم در مدرسه جادوگری هری پاتر هستم و قرار است در طی محیرالعقولترین جادوگری قرن ( که ترکیبی بود از اعمال خارقالعاده بروس ویلس در «آزاد زندگی کن یا سخت جان بده» و «مومیایی» و «ماتریکس» و تام کروز با لباس سامورایی در «ماموریت غیر ممکن »- و باور کنید فضای همه اینها بود در خوابم) نیمه یک سنگ را در خراش سنگی دیگر جا دهم تا بزرگترین اتفاق تاریخ بشریت بازسازی شود. یعنی صحنهاش در آن غار زیر مدرسه دوباره ساخته شود.
من آن سنگ را به سرجایش رساندم و ....
شما حدس بزنید آن بزرگترین اتفاق قرن چه بود که در خواب من در ساعت شش صبح سه شنبه چهاردم اکتبر سال دو هزار و هشت باز سازی شد. به دور از ذهن ترین واقعه ممکن فکر کنید.
----
* فکر اینکه نگویم خواب چه بود و از شما بپرسم در نیمه راه به نوشتن پست به ذهنم رسید ببینم کدامتان به رویای صادقه اعتقاد دارید.
* جواب سوال فحش خور ملسی دارد!(این یک راهنمایی بود)
* اگر کسی مرا تحویل گرفت و جوابی نوشت، در پست بعد میگویم در آن صحنه چه اتفاقی افتاد و آنوقت همه تان سجده کنندنان برسر خواهید کوبید و گریان همی خوهید رفت!
چرا میگویند دنیا کوچک است؟ هیچم کوچک نیست.
آنقدر بزرگ است که حتی به رویاها هم باید پوزخند زد وقتی فاصله - این فاصله لعنتی- آنها را میکشد.
---
سوال بیربط: کسی از مصر اینجا را نمیخواند؟
رعشه
و این شب لعنتی صبح نمیشود....نمیشود...
Permalink
مسافر
کیوان بود که نوشته بود:
«خوب شد رفتی، دوری ات شاعرم کرده عجیب...»
من میخوانم:
رفتنت نشانم داد که چه شاعر بودم با تو...
Permalink
کوهان شتر اونوقت؟
يكي از حقوق مردان بر زنان به عنوان حسن تبعل آن است كه زن خود را همواره در حوزه مسائل جنسي آماده نشان دهد مگر در مواردي كه دين از آن بازداشته است. البته در همان موارد خاص و ممنوع نيز به اشكال ديگر خود را درمعرض بهره برداري جنسي قرار دهد و زمينه هاي استمتاع شوهر را فراهم آورد به گونه اي كه مرد هيچ احساس كمبود و نياز جنسي نكند. اين آماده باش هرچند كه در آيه 57 سوره نور نيز بيان شده ولي در روايات به شكلي مشخص مطرح شده است. در بسياري از روايات بر اين نكته تاكيد شده كه زن مي بايست همواره درحالت آماده باش دايم جنسي باشد.
در روايت است كه زني از پيامبر(ص) درباره حقوق شوهر پرسيد: آن حضرت فرمود: ولاتمنعه نفسها و ان كانت علي ظهر قتب؛ بر زن است كه خود را از شوهرش بازندارد و بگذارد تا وي از او كام بگيرد حتي اگر بر روي كوهان شتر باشد.
اين روايت بدترين حالت را تجسم كرده كه در جريان سفر و آن هم در روي شتر و بار كجاوه اگر مردي از زن خويش بخواهد كه از وي كام گيرد مي بايست خود را آماده كند و از آن بازندارد.
در حقيقت آماده باش دايمي جنسي براي جلوگيري از هرگونه احساس نياز، امري است كه مي بايست زن به عنوان حق شوهر بشناسد و از آن كوتاهي نكند.
لینک از طریق سمیه توحیدلوی عزیز
چیزه، ملت،
دوستان عزیز،لاسیدن حق مسلم شما (و بنده) است، اما مطمئن باشید طرف جریان هم میداند قصد شما همین است و یک دفعه شب چهارم نیاید بگوید عاشقتان شده! آنوقت است که باید جد و آبادتان را در قبر بلرزانید که باور کند قصد شما همین بوده که عرض کردم. در انتخاب خود دقت کنید!
جاده اسم منو فریاد میزنه*
رانندگی یکی از لذت بخشترین تفریحات زندگی منه. تا چند وقت قبل جزو ارزونترینهاش هم بود که با این قیمت بنزین دیگه نمیشه گفت ارزونه. هرچند هنوز سیصد مایل رو میتونم با چهل و پنج دلار برم و خوب این باز هم خیلی بد نیست در مقایسه با تفریحات نه چندان سالم دیگه! من اصلا از این خجالت نمیکشم که بگم یکی از اهداف بسیار مهم زندگی کاپیتالیستی بنده خرید یک ماشین کورسیه- کمتر از فراری قبول نیست- و اصلا این یکی از انگیزههای مهم کسب علم و دانش برای منه. اگر یک روز هم تمام این خاورمیانه خوانیها واینها به سی آی آی انجامید واقعا باید مهمترین عاملش همین عشق ماشین کورسی باشه. حالا که البته یه چیزی دارم تو مایههای پسرخاله پراید خودمون. لامصب یحیی باز یه ذره گاز میخورد، این کیومرث که از ماشین پت پستچی هم آرومتر میره.
کلا ملت میرن جای آروم و لب آب و اینها واسه تمرکز و آرامش، من میافتم تو بیابون. دور و بر ما هم که چیزی که کم نداره اتوبانه و جاده است. بماند که یک عدد آروزی دیگهام اینکه برم تو اتوبونهای آلمان که میگن یه جاهایش سقف سرعت نداره برونم. (راست و دروغش پای گویندگان. ما شنیدیم.)
در ضمن اگه فکر کردید از این آسمون ریسمون بافتن قصد داشتم چیز خاصی رو خدمتون عرض کنم، اشتباه کردید. امروز به سرم زده بود یه دوساعت بیهدف- وسط اینهمه کار و مشغله- رانندگی کردم. گفتم بیام خودمو توجیه کنم واسه خودم.
در ضمن مزه رانندگی به تنهاییشه. کمک و نقشه خون هم لازم ندارم.
*تیتر تزئینی است.
برای یک دوست
به تمام لحظههای مستی شبانه من و خودت مدیونی اگر دوباره بلند نشوی و ننویسی.
Permalink
لنز دائم
چند وقت قبل در خلال یکی از نوشتههام اشاره کردم که مدتیاست از لنزهای دائم استفاده میکنم که شبها لازم نیست از چشم بیرون بیاورمشان. از زمان من هر هفته چند ایمیل میگیرم درمورد اینکه این لنزها چطورند و آیا من راضیام یا نه. گفتم اینجا بنویسم شاید به درد کسی بخورد.
۱. نام لنزهایی که من استفاده میکنمNight and Day است.این آدرس سایتشان است.
۲. نه ماه است از این لنزها استفاده میکنم
۳. با اینها شنا میکنم و تا به حال مشکلی نداشتم
۴. حمام هم ایضا
۵. باید هم یک ماه عوضشان کرد، من شده سه ماه و نیم هم عوض نکردم. شما اینکار را نکنید.
۶. راحتیشان روی چشم ازتمام لنزهایی که من در شش سال گذشته استفاده کردم بهتر است. صبحها که بیدار میشوم لنز به چشمم چشبیده نیست،گریه که می کنم تکان نمیخورد و بر عکس لنزهای سابق، هیچ وقت از چشمم بیرون نیافتاده. حتی وقتی به شدت گریه میکنم.
۷. یکی از سوالهای ایمیلی این بود: اینکه گفتید مثلا یک ماه میشه که توی چشم باشه بدون درآوردن و بعدش باید انداخت دور، میشه مثلا اون یکماه رو به تناوب استفاده کرد؟ مثلا توی ۵ تا مسافرت ۶ روزه که با هم فاصله دارن (فاصله مسافرتها مثلا بین یک تا دو ماه)، استفاده کرد و بعد انداخت دور، یا نه، وقتی از چشم درآوردیم، دیگه باید بندازیم دور؟
من جواب این سوال را نمیدانم. من همیشه از اینها استفاده میکنم و مسافرت و غیر مسافرت ندارد.
۸. من برای شش جفت از اینها ( با شماره چهار و نیم برای هرکدام) صد و بیست دلار پرداخت کردم. نمیدانم بیمه چیزیاش را تقبل کرد یا پول بیمه به ویزیت دکتر رفت.
۹. همه این سوالها را از دکترتان که چشم شما را میشناسد بپرسید.
۱۰. غیر از چیزهایی که اینجا نوشتم، هیچ چیز در مورد این لنزها نمیدانم. من هم یک مصرف کنندهام. مثل شما.
تشبیه قرن
فکر کنم بهترین چیزی که بشه لئونارد دیکاپریو رو بهش تشبیه کرد «قورمه سبزی» باشه. لامصب هرچی بیشتر میگذره، بیشتر جا میافته، خوشمزهتر میشه.
پیچک
همه چیز از یک درد کوچک زیر انگشت میانه پای چپم شروع شد. در حیاط دانشگاه بودم. خم شدم دیدم انگار چیزی دارد جوانه میزند. هنوز زیر پوستم بود. دردش زیاد نبود و فراموشش کردم. دو روز هم نگذشته بود که دوباره تیر کشید. اینبار که نگاه کردم دیدم جوانه زده است. یک گیاه سبزرنگ نازک به انگشت میانه پای چپم پیچیده بود. هنوز خیلی کوچک بود.
باید همان موقع از ریشه میکندمش. گیرم که یک ساعتی درد داشت و خونریزی میکرد، بعد لابد خوب میشد. دل لامصب سوخت باز. گفتم حالا که درد ندارد بگذار بماند ببینم گیاهش چه شکلی میشود.
بعد کارم در آمد. پیچک بود لعنتی. اصلا رشدش را به چشم میدیدم. رشدش را میدیدم و خونی که از من میمکید را حس میکردم. رشد میکرد و حالا دیگر به مچ پایم رسیده بود. یک پیچک با ساقههای «نازک لاغر» از من روییده بود. پای چپم زیبا شده بود. مدل پیچک مثل همان تاتویی است که دو سال است هوس گرفتنش را کردهام.
چند روز گذشت. شاید یک هفته. انگشت میانه پای چپم خونی بود همیشه. از جای رویش پیچک مرتب خون میامد. هنوز خون میاید. پیچک به کمرم رسیده بود. دیگر نمیتوانستم دامن بپوشم. هر دو پایم را گرفته بود. یک شلوار گشاد خریدم و دیگر تنها به حمام می رفتم. دیگر نمیتوانستم برهنه در خانه بمانم. دلم برای برهنگیهایم تنگ شده بود. تنگ شدهاست.
پیچک به کمرم رسید. شاخههایش را به پایم میمالید. من مرتب ارضا میشدم. حس لعنتی خوبی داشت. اما آنجا نماند. شاخهها از کمرم جدا شدند و بالا رفتند. از هر شاخه چند جوانه جدید در میاید و اینها خون بیشتری میخواهند. من لاغر شدهام و فکر میکنم همه خون من باید از قهوه تامین مشود. غیر از قهوه چیز دیگری نمیخورم. قهوه رشد پیچک را تند کرده. این را مطمئنم.
حالا دیگر پیچک به گردنم رسیدهاست. دستانم را هم گرفته است. باید همان موقع، حتی به قیمت بریدن انگشت میانه پای چپم ، پیچک را از ریشه میکندم. میدانم که تا چند روز دیگر شاخههایش به دور گردنم آنقدر محکم شود که جانم را بگیرد. شاید شاخههاش چشمهایم را هم کور کند.
حالا دیگر کاری از دست من ساخته نیست. باید منتظر بمانم که خودش کارش را تمام کند. دیگر رمقی نمانده که حتی دستم را به ریشههایش بزنم. حالا دیگر فقط درد است و از لذتش خبری نیست. شاید فقط بشود قهوه بیشتری خورد که این زودتر کارش را تمام کند. رنگ سبزش هم- شاید به خاطر قهوه- الان دیگر به لجن میزند. من به جایی اینکه شبیه تیستوی سبز انگشتی شوم، شکل یک تکه چوب جلبکبسته بیتحرک روی یک مرداب شدهام.
به مامانم اینها
چیزه.
وقتی سفر و اینها تشریف میبرید، یه دفعه هفته دوم نیاید نگید چی خریدید واسه بچهتون. اونجوری تحمل بقیه سفر شما خیلی سختتر میشه. دلتنگی و اینها البته دیگه.....
آبان...آبان
من امروز فهمیدم که مهجور ترین ماه سال شمسی «آبان» است.
شروع کنید به نام بردن اسامی ماهها. همه ماها را زیاد میشنویم غیر از این «آبان»
مهر که حق همه ماههای دیگر را به شدت خورده.
خودم هم نمیدانم بعد از چند سال شنیدم که کسی گفت آبان فلان کار را میکنم.
خیلی خوب بود.
عکسهای امامزاده طاهر را میدیدم که دوستی برایم فرستاده بود. ششمین سالمرگ احمد محمود بود دیروز. چند نفر مثل منند که جنوب ایران را ندیدهآند اما به خاطر این مرد عاشق جنوبند؟ مثل من دورهای دلشان میخواست تبعید شوند جزیره خارک که ماهی شور بخورند و تف کنند روی زمین؟ تقریبا با هرکسی که از دیروز حرف زدم، هنوز اسیر تصویر داستان یک شهر بود. چه داستانی داشت.
---
پای ثابت امامزاده طاهر رفتنهای من فرشاد بود. همکلاسی دوران حقوقخوانی. ساکت و سربزیر. از آن آدمهایی که معمولا از من پر حرف گریزانند. اما من و فرشاد خیلی باهم دوست بودیم. چقدر با هم راه می رفتیم بیهدف و من هر دفعه فکر میکردم اینبار زبانش را باز میکند و به من میگوید مدل احساساتش نسبت به من عوض شده. اما فرشاد هیچی نمیگفت و فقط با من قدم میزد. من هم بیپروا تمام داستانهای عشقیام را برایش تعریف میکردم. به من میگفت مواظب خودت باش و من متنفر بودم از اینکه کسی به من بگوید مواظب خودم باشم.
مثلا سر قبر شاملو شعر میخواندیم. حالا هم نمیدانم برای شعر بود، بقیه آدمها بود، فضا بود، آن بیرنگی قبرستان بود، یا سیگار کشیدن. یک بار، قبل آمدن، به فرشاد گفتم باید برویم یک بار از اول تا آخر همسایهها را بخوانیم سر قبر احمد محمود. گفت باشد. اما یک لباس گرم بپوش که من مثل هر دفعه مجبور نشوم کتم را بدهم به تو که یخ نکنی! من هم جوابش را دادم که تو از خدایت است کتت بوی تن مرا بگیرد.
----
چرا بعضی از آهنگها هیچ وقت کهنه نمیشوند؟ شاید هم آن آهنگ نیست. خاطره فضایی است که آهنگ را در آن به کرات شنیدهای.
به آهنگهایی گوش میکنم که در یک دورهای خجالت میکشیدم بگویم من روزی طرفدار اینها بودم. آدمیزاد موجود عجیبی است.
یک روز جرات آنرا پیدا میکنم که نوشتههای زمان مستیام را با صدای بلند برای همه بخوانم. یک روز.
و تو چه میدانی که دربیخوابی بیست و چهار ساعت گذشته (دقیقا بیست و چهارساعت گذشته) بر من چه گذشت و من چند بار شکستم. تو هیچ نمیدانی و هیچ کدام از نوشتههای مستانه مرا نخواهی خواهند. هیچکدام را.
Permalink
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
