" /> Baloot: September 2008 Archives

« August 2008 | Main | October 2008 »

September 30, 2008

زنانگی گم شده

معرف زن بودن من چیست؟

دامنی که به پایم است؟ مردی که با او می‌خوابم؟ روژ لب قرمز؟ موی بلند؟ گریه‌های وقت و بی‌وقت؟ ناز کردن‌های گاه و بی‌گاه؟ سینه‌هایم؟ تکه گوشت وسط پایم؟

یعنی اگر من از امروز دامن نپوشم، با زن بخوابم، آرایش نکنم و دیگر ناز و عشوه نیایم، چیزی از زن بودن من کم می‌شود؟ چه کسی زنانگی را با این معیارها تعریف کرده؟

این روزها بیشتر و بیشتر می‌شنویم که زنان باید از زنانگی خودشان لذت ببرند. اما این زنانگی چیست و در چه بستری تعریف شده است؟ آیا این زنانگی هم در همان چهارچوب و بستر قوانین و تاریخ مردسالار تدوین نشده است؟ چه کسی می‌تواند معین کند که اگز زنی بگوید که من با لباس صورتی‌ رنگ ویکتوریاز سکرت احساس زنانگی می‌کنم آنوقت این زن تحت تاثیر رسانه‌ها و جامعه مصرف گرایی که آنهم توسط مردان شکل گرفته، قرار دارد یا واقعا زنانگی‌اش را این تعریف می‌کند؟ و آیا باید برگشت و این زنانگی تحت تاثیر ویکتوریاز سکرت را نقد کرد یا گذاشت که این زن از زنانگی‌اش لذت ببرد؟

من اگر نخواهم لباس «زنانه» بپوشم و نخواهم در چهارچوب‌های قراردای و از پیش تعریف شده برای زن قرار بگیرم چاره ای جز پوشیدن لباس ها و مدل مو و آرایش «مردانه» ندارم. اما مگر این «مردانگی» در همان بستر تعریف نشده است؟ اگر هم بخواهم با آنچه که با آن راحتم گذران امور کنم این «راحتی» من چطور شکل گرفته و چرا من باید با این مدل راحت باشم نه با مدل دیگر؟

قضیه فراتر از اعضای بایولوژیک بدن است. آقای محترمی تمام روز شنبه را سعی کرد بفهمد من بالاخره لزبینم یا می شود به من نخ داد! دچار سردرگمی شده بود بین جنسیت ظاهری من و مدل ظاهر شدنم در جمع. جنس و جنسیت ( اجراگیری جنس) را نمی‌توانست با هم تطبیق بدهد یا حداقل با «نرم» جامعه تطبیق بدهد و این به وضوح کلافه‌اش کرده بود.

طفلک لیلا. زنگ زده بود من بعض کرده را دلداری دهد، بحثمان کشیده شد به نظریه نسبیت فرهنگی و آنچه به موج سوم فمینیزم معروف شده. برای من هر آنچه که بخشی از من است، بخشی از زنانگی من هم هست. اما چطور می‌شود مشخص کرد که این «من» و «زنانگی» در یک بستر مطلق شکل گرفته؟ بحث پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.


برای کلاس روش‌های تحقیق این ترمم، دارم روی نحوه برخورد با دانشجویان مسلمان و با حجاب دانشگاه کار می‌کنم. یعنی بازخوردی که این زنان از سوی بقیه دانشجویان، استادان و کارکنان دانشگاه می‌گیرند. روش تحقیقم مصاحبه‌های عمقی و گروه‌های متمرکزه. تا چند ساعت دیگه باید اولین پیش‌نویسم رو تحویل استاد بدم. الان که داشتم جمع بندی می‌کردم داده‌ها رو به این فکر می‌کردم که چقدر نتایج این تحقیق کوچک کلاسی شرم‌آوره. واقعا شرم‌اوره.

یکی از روش‌های تطبیق با محیط برای گروه‌های اقلیت مذهبی -به طور کلی- اینه که به این تبعضات و نابرابری‌ها به چشم یک جور امتحان (الهی)‌نگاه می‌کنند و با فکر به آینده ( که اون رو از آن خودشون می‌دونن) و حقیقتی‌ (‌که باز هم در قالب مذهب گروه تعریف می‌شه) که اون رو حقیقت واقعی می‌دونن در مورد این طور برخوردهای نابرابر عکس‌آلعمل خاصی نشون نمی‌دن و اغلب اون فرد (‌یا جامعه ستمکار) رو به خداوند (‌تعریف شده بر اساس مذهب)‌ واگذار می‌کنند.

بدون اینکه بخوام هیچ انتقادی رو به این گروه از زنان وارد کنم ( چون تا حد خیلی زیادی به عنوان یک زن اهل خاورمیانه،‌حالا گیرم بی‌حجاب،‌ مشکلاتشون رو درک می‌کنم) دارم به این فکر می‌کنم چرا نباید یک گروه تشکیل داد و بر ضد این رفتارهایی که هر روز شاهدش هستند قدمی برداشت. لااقل بقیه متوجه می‌شن که شاید عملشون - از خیره شدن در حیاط دانشگاه گرفته تا با صدای بلند گفتن که «به کشورت برگرد تروریست» - رو چهارتا آدم دیگه نفی می‌کنن.


September 29, 2008

خدمت همکلاسی عزیزم

محمود جان، همکلاسی خوبم

تلاش شما برای چرخاندن سر لپ‌تاپتان به سویی که من ببینمش قابل ستایش است.
راستش را بخواهید بنده همان روز اول صفحه وبلاگم را شناختم. مثل بجه‌ام است دیگر. هرجا باشد می‌شنامش. اما الان دیگر هفته چهارم کلاس‌هاست. گفتم یک مدلی به شما اطلاع دهم که بنده فهمیدم شما وبلاگ مرا می‌خوانید. خیلی ممنون. منت می گذارید. من فهمیدم. حالا دیگر لطف کنید و سر کلاس به سخنرانی استاد توجه کنید. چشم برهم بگذارید، امتحانات از راه می‌رسد ومن اصلا راضی نیستم به خاطر معرفی خودتان به من آنهم با سخت‌ترین روش ممکن، شما خدای ناکرده نمره خوبی نگیرید.

قربان شما


September 27, 2008

Iranian Film Festival - San Francisco

اینجا هستم و دارم با رفقا خوش می‌گذرونم.

جای شما خالی. بعد از چند سال دیدن خیابون‌های ایران و مردم و شوخی‌هایی از جنس خودمون و کلا همه چی ایران،‌ کلی داره می‌چسبه.

تخصص من هم سینما نیست که در مورد فیلم‌ها هیچ حرفی بزنم.، اما همین تماس نزدیک با فضا و خیابون و چهره‌های آشنا خوبه. حداقل تو این روزها خیلی خوبه.

اگه این طرف‌ها هستید، این فستیوال تا عصر یکشنبه ادامه داره. اگه خواستید بیاید یه خبری بدید که همدیگه رو ببینیم.

6:45 PM Permalink

September 26, 2008

What the Fuck??

دختر سیاسی،بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ی سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذراند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر ×عدالت می‌جنگد، آن‌جا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.

بلوط: چون گفتند که فقط نباید به پاراگراف اول لینک می‌دادید من بقیه متن را هم اینجا می‌گذارم. حرف من باقی است. نادر ابراهیمی گفت و شما هم ادامه اش دادید. این متن نوشته بلاگ شماست:
:

و دختران ما هم‌چون هستی خضروی بر میدان سیاست منت می‌گذراند و مردان سیاست را شرمنده‌ی خود می‌کنند. مانند دیگر دخترانی که چنین‌اند و چنین می کنند، مانند هانا عبدی که اکنون در کدام زندان مرزی و دور‌افتاده زندانی است نمی‌دانیم.

هستی خضروی که عضور شورای مرکزی انجمن اسلامی دانش‌گاه خواجه نصیر است، چند روز گذشته به خاطر ادای پاره‌یی از توضیحات به دادگاه انقلاب احضار و سپس بازداشت شده است. بعد از آن طبق معمول همیشه ماموران امنیتی به منزل وی رفته‌اند و بر خلاف گفته‌ی احمدی‌نژاد که گفته در زنده گی خصوصی کسی دخالت نمی‌کنیم، به تفتیش منزل وی پرداخته‌اند.

تا همین یک سال پیش بازداشت دختران و زنانی که پار در عرصه‌ی سیاست می‌گذاردند به دلیل حفظ پرستیژ جمهوری اسلامی در مقابل دیگر کشورهای دنیا که ادعای حفظ حقوق زن را می کرد، بسیار محدود بود و به صورت گاه و بی‌گاه اتفاق می‌افتاد. قبل از این جز تنی چند اسم‌های زیادی به خاطر‌ه‌ی جمعی‌مان وارد نمی‌شوند، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی‌زاده و زهرا کاظمی از معدود زنانی بودند که اسم‌شان نامی آشنا در ذهن‌مان بود، اما بعد از ظهور کمپین یک میلیون امضا و دیگر اتفاق‌های اجتماعی هم چون طرح امنیت اجتماعی بازداشت دختران و زنان سیاسی از حالت قبلی خارج شد و با بازداشت سی و سه نفر از فعالان سیاسی زن در برابر دادگاه انقلاب رنگی دیگر به خود گرفت. در حال حاضر هر هفته خبری از بازداشت و احضار و محکومیت یک دختر را به دادگاه ها می‌شنویم. دختران سیاسی که به خاطر حقوق حقه‌ی خود در قالب کمپین یک میلیون امضا فعالیت می‌کنند مورد بیش‌ترین برخورد حکومت قرارگفته‌اند. حرکتی که بنا بر آگاهی دادن به زنان آغاز شد و دختران سیاسی در آن نشان دادند که بهتر از پسران سیاسی عمل می‌کنند و جای‌شان در عرصه‌های گوناگون سیاسی خالی است

آری دختران سیاسی منت می‌گذراند که پار در عرصه‌ی سیاست می‌گذارند و دیگران را مدیون خود می‌کنند. دختران سیاسی بهتر از پسران سیاسی عمل می‌کنند؛ برای مثال نگاه کنید به وبلاگ‌های فارسی، در جمع بهترین وبلاگ‌های فارسی دختران بیش‌تری نسبت به پسران وجود دارند. نگاه کنید به لایحه‌ی قانون حمایت از خانواده که دختران سیاسی چه‌گونه با پشت‌کار و پی‌گیری‌های خوب مانع از تصویب این قانون شدند. شما به هر جا که نگاه کنید دختران سیاسی بهتر از پسران عمل می‌کنند. اما چرا؟

----
اگر زنان از شما نخواهند که هوایشان را داشته باشید که را باید ببنند؟ باور کنید نخواستیم طرفداری شما را از این عطرشور انگیز بهشتی! اراجیف چرا می‌بافید!‌

11:17 AM Permalink

یک پست مهاجرانه به عطا بدهکارم و یکی هم در مورد نامرئی شدن به راحیل خوبم

به عطا:

نمی‌دانم بیشتر از آنچه که اینجا و اینجا و اینجا نوشتم چه می‌توانم اضافه کنم. یک وقت‌هایی مثل حالا که دلم برای ذرات سرب معلق در هوای تهران هم تنگ می‌شود،‌مرتب فکر می‌کنم که آیا ارزشش را دارد. اما دلتنگی همیشه بخشی از زندگی است. هرجا که باشد. اما با سایه موافقم که مهاجرت بود که زن بودن را و لذت زن بودن را به من شناساند.
یادم است همان سال اول بود. من یک ماشین قراضه داشتم که کولرش خراب بود و مجبور بودم در تابستان جهنم وار سکرمنتو شیشه‌هایش را حتی وقتی در بزرگراه و با سرعت هشتاد مایل رانندگی می‌کردم، پایین نگه دارم. یکی از آن روزها به خوبی در ذهنم مانده. آن روزها هنوز مو داشتم. یک لحظه فکر کردم که بیست و دو سال این لذت پریشانی موها در باد از من دریغ شده. لذت به این سادگی، به این قشنگی

حالا شما بگویید که اینها سطحی است و خنده دار و مردم برای برهنگی مهاجرت می‌کنند. اینجاست که دیگر جنس حرف‌های هم را نمی‌فهمیم. این لذت شناخت به من قدرت حرف زدن داد. به من جرات نوشتن از خودم و بدنم و زن بودنم را داد. این لوایی را که مهاجرت هر روز دارد به نوعی می شکندش و بعد هم دوباره سرهمش می‌کند را بیشتر دوست دارم از آن دختر پاکیزه و افتاب و مهتاب ندیده شش سال قبل.

به راحیل:
کاش می‌پرسیدی اگر سوار ماشین زمان می‌شدی دلت می‌خواست کجا بروی.

اگر نامرئی بودم احتمالا یک کاری می‌کردم در این تقاضانامه های دانشگاه. لابد می رفتم روی تقاضانامه خودم برای دانشگاهی که می‌خواهم، می‌نوشتم قبول شده است!‌
اگر نامرئی بودم احتمالا سوار هواپیمای برگشت احمدی‌نژاد می‌شدم و خب ایران هم فضولی زیاد دارم که بکنم!
من شکمو حتما سر از بهترین رستورانهای سان‌فرانسیسکو و نیویورک و میامی در میاوردم که ببینم این غذایی که یک بشقابش هزار دلار است چه مزه‌ای دارد.
حتما یک لیست درست می‌کردم از افراد بوسه و بغل و سکس لازم و به نوبت سراغ همه می‌رفتم.

دارم فکر می‌کنم کجاهاست در این دنیا که یک آدم مرئی نمی‌تواند برود و از طرفی من هم واقعا دلم می‌خواهد آنجا باشم! تقریبا همه جاهایی که می‌خوام ببینمشان ، امکانش برای یک آدم مرئی ممکن است. حالا گیرم یک مقدار سخت باشد.
سوالت را عوض کن بگو اگر سوار ماشین زمان شوی کجاها می‌روی!

10:45 AM Permalink

September 24, 2008

یک عبارت که جایش در آهنگ «پیتزای قورمه سبزی» کیوسک خالی‌است «شب شعر در چلو‌کبابی‌»است.

سلام نگار!

برچسب‌ها: سکرمنتو، فعالیت‌های فرهنگی، مسخ!

8:32 AM Permalink

September 23, 2008

دنیا چقدر جای مزخرفی می‌شد اگه همه قبل از هر تصمیمی فکر کنن آخرش چی میشه.

10:40 AM Permalink

Ahmadinejad on King

120x90.lkl.ahmadinejad.jpg


Tonight, a "Larry King Live" exclusive! His explosive interview with Iran's president, Mahmoud Ahmadinejad.

8:24 AM Permalink

September 22, 2008

یادداشت‌های پراکنده

انسان کینه‌ای نیستم. زود می‌بخشم و فراموش می‌کنم، اما دیگر اعتماد نمی‌کنم. این را تازه دارم یاد می‌گیرم که ببخش و مسئله گذشته را فراموش کن اما حواست باشد به دفعه بعد.

دیر اعتماد هم شده‌ام. به شدت. سخت دیگر حرفی را باور کنم. نمی‌گویم همه دروغ می‌گویند مگر اینکه خلافش را ثابت کنند، اما دیگر به آن سادگی گذشته هم دوست نمی شوم و دوست نمی‌خواهم. زیاد اذیت شدم سر این اعتماد سریع و مهربانی که حالا فکر می‌کنم چقدر بی‌دلیل بوده و است.

این نقاب لبخند هنوز وجود دارد. همه روز. حتی وقتی همه سلولهای بدنم در حال جوشیدن از خشم و اضطراب و نگرانی و ناراحتی‌است به همان سادگی به مشتریان آن مغازه ساندویچ فروشی لبخند می‌زدم، می‌توانم یک لبخند بزرگ تحویل مخاطبانم بدهم و آن‌ها هم باور کنند یا نه، حداقل اینطور وانمود می‌کنند.

روز به روز از انسان‌های واقعی اطرافم کم می شود و به لیست دوستان مجازی اضافه. اعتراف سختی است اما وقتی به علتش فکر می‌کنم شاید این باشد که این نقش را برای کسی که فقط از تو یک نوشته تایپ شده می‌بیند و عکسی را که در فلان مهمانی و با لباس پلو خوری و یک لبخند بزرگ گرفتی، بازی کردن خیلی راحت تر است از کسی که قرار است صدای لرزانت را بشنود یا صورت مشوش و بی‌رنگت را.

فکر می‌کنم تا حدی دارم مهارت‌هایم را در روابط واقعی از دست می‌دهم. معمولا حوصله جایی رفتن را ندارم. سه روز گذشته در یک آپارتمان پنجاه متری گذشت. دوبار لیوان چایی‌ام را گرفتم و رفتم دم این دریاچه‌ای که پشت خانه‌مان است و عکسش اینجاست. به چند غریبه دوچرخه سوار یا دونده لبخند زدم و باز برگشتم به دنیای اینترنت و آی پاد. دو بار هم تلوزیون روشن کردم که هرکدام بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. تلفنم در سه روز گذشته فقط یک بار زنگ خورد که آنهم برای کار بود که به کسی زنگ بزنم یک زنگ اسکایپی برای ضبط صدا روی کامپیوتر.

چقدر من اینجا ناله می‌کنم. نگاه که می‌کنم می‌بینم شاید در یک ماه گذشته غیر از چس ناله اینجا هیچ ننوشته‌ام. نوشته هایم را نمی‌توانم اینجا یا هیچ جای دیگر بگذارم و این آزارم می‌‌د‌هد. بخش نظرات را هم بسته‌ام چون توانایی ارتباط دوطرفه را ندارم. مثل این است که نتوانی از مهمان خوب پذیرایی کنی و بگویی که خانه نیستی.

لزومی به تحمل نیست. خودم دیگر بیش تر از پنج وبلاگ نیست که دنبالشان می‌کنم. یک مدت بی‌خیال بلوط شوید. من نمی‌توانم اینجا ننویسم اما شما لزومی به شنیدن چس‌ناله ندارید. فکر کردم باید این را بگویم که حداقل عذاب وجدان این صفحه را نداشته باشم.

2:02 PM Permalink

September 20, 2008

حیاط خلوت

photo_1_032a773142e895ff2c9dff82de9f7ac8.jpg

این حیاط پشتی خانه ماست. یعنی دو هفته دیگر که رنگریزی درخت‌ها شروع شود، چه دنیایی خواهم داشت من.

پی‌نوشت: آن نقطه‌ای که وسط عکس است، یک عدد اردک است.

10:14 PM Permalink

September 19, 2008

هذیان‌های شبانه- جمعه

این یک نوشته آشفته است. مثل این روزهای من. مثل همه دقیقه‌های این روزهای من:

حالم بد می‌شود از وقتی که به کسی می‌گویم حالم خوب نیست و اولین سوالی که می‌پرسد این است که آیا همه چیز با وحید خوب است. یعنی واقعا نمی‌شود برای یک انسان از قضا متاهل یک فضای مجزا در نظر گرفت؟ آیا هنوز به این افسانه یک روح در بدن کسانی هستند که اعتقاد دارند؟ یعنی نمی‌شود یک نفر بدون اینکه مشکلی با نفر دوم رابطه‌اش داشته باشد احساس آشفتگی بکند؟ یعنی همه لحظه های زندگی دو نفر یک رابطه باید بهم گره بخورد؟ نپرسید این سوال‌ها را جان مادرتان. تنها نتیجه‌اش این است که دفعه بعد که حالم را می‌پرسید الکی می‌گویم عالی است!

چسی کتاب و فیلم و آهنگ و سیگار و تاتر را برای من نیا عزیزک دلم. معذرت می‌خواهم که اینقدر صریح می‌گویم. اما اگر شش سال پیش بود، احتمالا این حرف‌ها مرا به شدت مجذوب می‌کرد. لحظات کافه نشینی و دود کردن سیگار و در حالی که در مورد اضمحلال مارکسیسزم حرف می‌زنی از تفاوت عشق در آثار لورکا و شاملو بگویی! شرمنده‌اتم. دیگر نیستم. آنقدر کتاب در این دنیاست که خواندن یکی دوتایش دردی از حال من یا تو دوا نمی‌کند. فیلم‌های سخت را هم دیگر نمی‌بینم. لذت می‌خواهم از زندگی‌ام که آن سال‌ها نداشتم. همصحبت شدن با تو لابد علت دیگری دارد. دوستان ساده را که دلخوشی‌هایشان هم مثل من ساده باشد و فیروزه‌ای ترجیح می‌دهم. دغدغه‌های من مال خودم است. یاد می‌گیرم که دغدغه‌هایم گنج‌هایم هستند. مال منند و ربطی ندارد که آن‌ها را با میخ به دیوار مخ کس دیگری بکوبانم. این مدل من است. این روزها کله پاچه و هایده و ودکا و آب انار به بیف استرگانف و کوهن و برندی ترجیح دارند. عکاسی هم دیگر روشنفکرانه‌ترین کاریست که می‌کنم. بیش از این از من نخواه. می‌برم.

یک آهنگی الان دارد از تلوزیون ایرانی خانه بابا اینها پخش می‌شود که آقای خواننده در آن به دوست دخترشان می‌گویند که با لباس تنگ و کوتاه بدون او جایی نرود. این سوال برای من ایجاد شده که آیا اگر آقای دوست پسر همراه ایشان باشند یک دیواری به دور ایشان می‌کشند که مثلا کسی لباس تنگ و کوتاه خانم دوست دختر را نبیند یا بودن آقای دوست پسر چشم غریبه ها را کور می‌کند؟ یا الان مسله لباس خانم دوست دختر است یا تنها بودن ایشان و یا اصلا فلسفه وجودی وی؟

اینترنتی‌ترین خوابی که دیدم دیشب بود. خواب دیدم که من خوابم و کامپیوترم کنارم روشن است و تو هی تند تند پیغام می‌فرستی که چرا آنلاین نیستی و مگر قرار نبود آنلاین باشی و من هی سعی کردم از خواب بیدار شوم و توضیح دهم که به خدا موبایلم زنگ نزد! تازه فکرش را بکن که بیدار شدم و دیدم آنلاین نیستی. ساعت چهار صبح. دوباره خوابیدم و موبایل را هم خاموش کردم.

کسی می‌داند فصل جفت‌گیری اردک‌ها کی است و آیا اردک‌ها در زمان جفت‌گیری بیشتر سر و صدا می‌‌کنند؟ اردک‌ها از این به بعد پای ثابت اینجایند. حتی امروز به سرم زد خانه شان را پیدا کنم، تخم اردک بدزدم.

9:55 PM Permalink

با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.

عاشقتم الی. عاشقت.

12:52 PM Permalink

September 18, 2008

A. I. G.

خوب چه خبر؟ چیکارا می‌کنی؟

سلامتی. یه ذره پس‌انداز داشتم دادم یه شرکت بیمه خریدم. الحمدلله. راضی‌ام.

12:43 AM Permalink

September 16, 2008

سکوت بعد از سلام از شرم بی‌کلمه‌ ماندن است، بدرقه با نگاه هم که شده معمول‌مان. اميد است ديگر، نباشد به چه زنده بماند آدمی؟


دیوانه شدم میرزا جان. دیوانه تر!

11:19 PM Permalink

September 15, 2008

تکه‌های خاطرات به ذهنم یورش می‌آورند. بی‌دلیل. بی‌ربط. مثل همان چند شب قبل که یاد آن راه رفتن دیوانه وار شش ساعته در یک اتاق دو در سه کرده بودم.

امروز یاد آن روزی افتادم که آیدا از کلاس زبان بر‌ می‌گشته و به پسری که جلوی پایش ترمز وحشتناکی زده بود گفته بود: وات آر یو دوینگ! و پسر حاضر جواب پشت فرمان هم جواب داده بود: اوه مای گاد. این جریان هفت سال قبل است. فکر می‌کنم جایی حوالی آریا شهر مثلا.

یا یاد آنروزی را کردم که زیر پل گیشا با ژاله منتظر تاکسی بودیم و یک دفعه یکی که سوار موتور وسپا بود با پلاستیک خالی نوشمک زده بود توی سر ژاله و من که نمی‌‌توانستم جلوی قهقهه‌ام را از اینهمه خلاقیت در اذیت کردن بگیرم.

یادم آمد آنروزی را که از خانه ندا اینها باهم بیرون می‌رفتیم و مادر ندا، گفت که ندا جان، سعی کن کونت را کمتر تکان بدهی موقع راه رفتن و من تازه آنوقت فهمیدم که چرا ندا اینقدر خاطر خواه دارد.

خاطرات بد هم می‌آیند. از تلخی‌شان اما کم شده‌آست. راست است که زمان مرهمی‌است بر هر دردی. این زمان. این زمان لعنتی. این فاصله لعنتی.

2:26 PM Permalink

September 14, 2008

شکلات

value="http://www.youtube.com/v/xFspIjmVEKI&hl=en&fs=1">

یکی گفت که این آهنگ توست چون اسمش شکلات است اما مزه زهر می‌دهد.

11:23 PM Permalink

بلوط در وردپرس

بی‌خوابی دیشب یک نتیجه خوب داشت.

با کمک صادق عزیز بلوط را در وردپرس راه انداختیم. ( یعنی خود بینوا صادق همه کارها را کرد) این برای کسانی که بلوط بدون فیلتر را می‌خواستند ببیند. ممنونم صادق جان

http://baloot.wordpress.com/

1:01 PM Permalink

ای آی‌تی کاران محترم!

من قصد دارم یه نسخه از نوشته‌های این وبلاگ رو روی وردپرس نگه داشته باشم هم برای فیلتر هم برای نسخه پشتیبان اینجا. ولی باید راهی باشه که همه آرشیو باهم منتقل بشه. مگه نه؟

هل من ناصرا ینصرنی؟

balootak@gmail.com

2:46 AM Permalink

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

ghasedak .jpg

اینو امروز تو محوطه جلوی خونه گرفتم. این از همونها نبود که بچه بودیم فوت می‌کردیم پراش برامون سلام برسونه به یکی؟

2:17 AM Permalink

جوجه اردک زشت

یاد آن شبی افتادم که در اتاق ژاله از ده شب تا چهار صبح فقط راه رفتم و فردایش پایم تاول زده بود. الان هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید جریان چه بوده که من آنقدر عصبی بودم. شاید اگر هنوز همان عادت راه رفتن را داشتم از این وضع ابرو کندن بهتر بود. احتیاج به ورزش هم نداشتم. البته قربان خودم بروم که چقدر ورزش هم می‌کنم. فکر کنم آن جمله برای خالی نبودن عریضه بود بیشتر.

امروز رفتم عکاسی. بعد از مدتها. حالا چرایش بماند. اما حداقل باعث شد یک مقدار دور و اطراف این خانه جدیدمان را کشف کنم. تعداد اردک‌ها از تعداد انسان‌ها بیشتر است. روبروی بالکنی ما باغچه گیاهان استرالیایی دانشگاه است که در حال تعمیر است. (‌اصولا ما هرجا می‌رویم باید تعمیر شود. هیچ وقت هیچ چیز کاملی به ما نمی‌رسد) ته سیگار هم پیدا نمی‌شود در محوطه. بنابراین اگر سوژه عکاسی‌تان سیگار باشد،‌ احتمالا فقط خودتان باید ترتیبش را بدهید. همه هم به همه سلام می‌کنند و انتظار دارند که بایستی و خودت را معرفی کنی و بگویی که چه درسی می‌خوانی. من امروز به هرکسی یک چیزی گفتم. به یکی گفتم که دانشجوی دامپزشکی‌ام! بعد که کارم تمام شد فکر کردم خب چه کاری بود. حالا بعدا بفهمند چه. بعد گفتم آخر آدم حسابی تو الان اسم و رشته یکی از اینها را یادت هست که فکر می‌کنی آنها یادشان بماند؟ خیالم راحت شد.

این روزها هیچ چیز را از من جدی نگیرید. هیچ‌کدام. هیچ چیز را. این از یک پریود سه روزه تبدیل به یک خونریزی مغزی ماهانه می‌شود و کاری از هیچ نوار بهداشتی و قرص مسکنی ساخته نیست. زمان لازم دارد و موسیقی.

2:00 AM Permalink

هذیان- وقتی بین شنبه و یک‌شنبه

ببین بلوط جان.

ننال وقتی جرات نالیدن نداری. چرت و پرت نگو وقتی شهامت حتی با خودت تکرار کردنش را نداری. تو مرضی گرفتی که حتی از گفتن اسمش می‌ترسی. آنوقت دنبال علاج اینجا می‌گردی؟ خودت را مسخره کردی یا صفحه‌ات را؟ بعد از اینهمه وقت ننوشتن و چرت نوشتن آمدی اینجا می‌خواهی بگویی یاد دوران راهنمایی و عاشق شدن با ابی و دیوانگی‌های دبیرستان بخیر؟ خجالت بکش آدم گنده. یک کم خجالت بکش از خودت و از صفحه‌ات و از دلت.

یا تعطیل کن برو پی کارت یا راهش را پیدا کن که بیایی و بنویسی که چه مرگت است و دلت چه می‌خواهد و یا حتی نمی‌خواهد. این مدل مستی و پک‌زدن و دل به دریا زدن امتحان کردن همه‌چیز جایی که نباید دهانت را باز می‌‌کند و آنوقت خودت هم حتی تصورش را نمی‌توانی بکنی که چه بروزت خواهد آورد.

این آهنگ‌ها از کجا آمده‌اند که من در تمام این سال‌ها نشنیده بودم؟ کی این‌ها را خوانده بود که من حتی نشنیده بودم. من از تو حرف می‌زنم. شب عاشقانه می‌شود. تو را ادامه می‌دهم همین ترانه می‌شود. ....


در حال زیبا شدنم. در حال زیبا شدنم.

1:44 AM Permalink

September 11, 2008

وحشت

فکرشو بکن. بعد از یه مدت همه گوشه‌ و کناراشو می‌شناسی. حتی می‌دونی خال‌هاش کجاست. تازه این که چیزی نیست. می‌دونی در خونه رو چطور باز می‌‌کنه. چطور میاد تو. غذا چی‌ می‌پزه. چی می‌خوره. پاش رو الان می‌انداره روی میز. کدوم کانال رو می‌بینه. کامپیوترش رو که باز می‌کنه، کجا ها رو می‌ره سراغش. موقع سکس چی می‌گه. کی ارضا می‌شه. وقتی ارضا شد چیکار می‌کنه. چطور حموم می‌کنه. مسواکش رو کجا می‌ذاره. فردا لباس چی می‌پوشه. چه آهنگی گوش می‌ده. عطر مورد علاقه‌اش چیه. چه فیلمی رو دوست داره. برای مسافرت اول کجا رو پیشنهاد می‌ده. از کی خوشش میاد. از کی نمیاد....
هیچی واسه کشف وجود نداره.
خیلی ترسناکه. خیلی ترسناک و وحشتناکه...


September 10, 2008

Let me be clear!

آهای ملت،

ما چند روز پیش یک حس عجیب غریبی داشتیم سر صبحی که خودم می‌دونم چی بود و یه آدمی که یه ور دیگه خط داشت با من حرف می‌زد، من برای اینکه حسم را برای او بنویسم این دو خط را نوشتم که هنوز هم دوستش دارم و حس ناب آن لحظات صحبتم با اوست.

نازلی به اسمش ایراد گرفته که چرا زنانگی را به زایش ربط دادم. حق داشت از دیدگاه فمینیستی و نقدش کاملا بجا بود. مساله آن بود که آن لحظه در حال مستی سر صبح، بنده به تنها چیزی که فکر نکردم این قضیه بود. بعد هم دیگر اسمش را عوض نکردم که یادم بماند خودم که این‌همه با جریان همسان سازی زن و زایش مشکل دارم چه نوشته‌ام یک روزی. از نوشته نازلی و نکته‌بینی‌اش هم لذت بردم. (‌حداقل آن بخشی را که مربوط به خودم بودم. چون حرف های سخت سخت میرزا اینها را نمی‌فهمم)

الان دیدم که مریم اینانا از نوشته من نوشته و از زیبایی زن آبستن. والا نظر شخصی من نسبت به زن آبستن یک طرف قضیه است که نگویم بهتر است. اما یک نکته را اینجا با صدای بلند عرض کنم در راستای این چهار ایمیلی که تا همین لحظه به دست من رسیده در خصوص تبریک مادر شدن!

همینجا با صدای بلند اعلام می‌کنم که بنده قصد مادر شدن ندارم. در هیچ آینده‌ای. بعضی‌ها فکر می‌کنند کار خوبی است. من اینطور فکر نمی‌کنم. فکر هم نمی‌کنم که باید به همه مادرها احترام گذاشت و نگذارید ادامه بدهم که بعضی حرف‌ها را که سال‌هاست نگفته مانده بیرون خواهم ریخت ...

حالا این قضیه شخصی است یا نه را هم کاری ندارم. خواستم بگویم که بنده حامله /آبستن/ زاینده/ مادر/..هیچی نیستم. و چیزی از این دست هم نخواهم شد. خیالتان راحت.


در کنار خبری که لیلا نوشته، توجهتون رو به این همدانشگاهی خودمون هم جلب می‌کنم!


September 9, 2008

زنانگی

چیزی در من شکل می‌گیرد.


از پاییز باردار شده‌ام.


September 8, 2008

کسی امروز گفت که فکر کن زندگی بدون اشتباهات و گاهی لغزش‌های کوچک شیرین چقدر تکراری می‌شد. بیشتر از این نمی‌توانستم موافق باشم.


September 7, 2008

Why Do I Love Jon. Part 2


September 4, 2008

روزمره‌های یک دانش‌آموز

در مورد کلاس‌هایی که در مورد یک منطقه خاص از دنیاست مثلا خاورمیانه، افریقا یا آسیای دور تاحالا سعی کردم اساتیدی را انتخاب کنم که خودشان اهل آن منطقه باشند. فکر می‌کنم اعتمادم به یک چینی که هم آنجا بوده هم اینجا در مورد تمدن چین و مثلا جامعه شناسی مدرن چین بیشتر است از یک اروپایی. البته خوب خیلی هم ربطی ندارد. چه بسا که خیلی از اساتید که حتی زبان‌های محلی یک کشور را بهتر از خود اهالی آن کشور حرف می‌زنند اهل آن کشور نباشند. این انتخاب شخصی منه. چون خودم را اگه در نظر بگیرم فکر کنم بزرگ شدن در ایران یک شناختی به من می‌دهد که لزوما دانستن زبان فارسی و فارغ التحصیل شدن در یکی از دانشگاه‌های ایران و خواندن کتابهای فارسی به یک اروپایی نده.

در مورد کلاسهای دین‌شناسی‌ام اما سعی می‌کنم برعکس این عمل کنم. به نظر من در مذهب چیزی هست - و این بزرگترین خاصیت مذهب هست که آن را به نظر من تبدیل به یک پدیده شگرف می‌کند- که افراد حتی در سطوح بالای آکادمیک بسیار محافظه کارند نسبت به مذهبی که در حال در یک دوره از زندگیشون در خانواده با اون بزرگ شدند. یکی از دوستان بی‌خدای من هنوز به محمد می‌گوید حضرت محمد یا امام علی. می‌گوید در دهانم نمی‌چرخد. یا یک بی‌خدای دیگر نمی‌تواند بهالله را بدون حضرت اولش بگوید. می‌گوید بخشی از فرهنگی است که با آن بزرگ شدم. ربطی به اعتقاد ندارد.

من می‌گویم وقتی من یک کلاس دین‌شناسی برمیدارم علاقه اصلی‌ام،‌جدای دانستن داستان‌های سوپر من بودن زئوس و موسی و عیسی و محمد، این است که نقدهای تاریخی را هم به این داستان‌ها یاد بگیرم. بدانم سوای این داستان‌های سوپرمنی آن شخصیت‌های تاریخی کدام‌ها بودند و چطور این داستان‌ها به هم ارتباط ندارند یا حتی ندارند.

یک کلاس اسلام‌شناسی دارم این ترم. استادم اهل یکی از کشورهای سنی نشین خاورمیانه است با یک حس ناسیونالیستی خیلی قوی به طوری که فعلا جلسات اول به بررسی تاریخ کشور مطبوعش - آنهم از سه هزار سال قبل از میلاد- گذشته که من نفهمیدم چه ربطی به اسلام دارد. از طرفی من الان مطمئن نیستم استادی که سر هرجلسه کلاس بگوید که من روزه‌ام خواهد توانست پذیرای نقدهایی که به اسلام وارد است باشد یا نه.

قرار است تا آخر ترم یک کتاب را خارج از کتابهای درسی کلاس بخوانیم و در موردش بنویسم. امروز در کلاس گفت که کتاب در مورد ایران یا شیعیزم نباشد. دلیلش را که پرسیدم به سادگی گفت که از یک میلیارد و سیصد میلیون مسلمان کمتر از دویست میلیون شیعه داریم که آن‌هم به شدت تحت تاثیر تبلیغات دولت ایران و بحث شیعه و سنی در عراق پررنگ شده است، در صورتی که نقشی در اسلام ندارند. جوابش مرا قانع نکرد. البته برای من خوب است که در مورد سنت بیشتر بخوانم، اما نقش شیعه را در تاریخ اسلام و منطقه نمی‌توان انکار کرد. شاید هم بشود اگر من مثلا در مصر بزرگ شده بودم. در کل احساس خوبی بعد از دو جلسه رفتن به این کلاس که یک سال منتظر ارائه‌اش بودم ندارم. امیدوارم در طول ترم خلاف این تصورات اولیه من ثابت شود.

پی‌نوشت: دوسال قبل یک کلاس انتروپالژی داشتم که از قضا استادش هموطن همین استاد اسلام‌شناسی بود. به خلیج فارس می‌گفت خلیج عربی. (‌من هرچه باشم یک پان ایرانیست ناسیونالیست نیستم. به زنده‌ها هم بیشتر از مرده‌ها علاقه دارم و این دعواهای ناسیونالیست‌های وطنی را اغلب اوقات اصلا نمی‌فهمم) اما یک بار که آخر کلاس ازش - آنهم با شوخی و خنده- پرسیدم مگر این خلیج فارس نبود،‌ حالا یکی نبود به من بگوید آخر برای تو چه فرقی می‌کرد فارس باشد یا عرب؟ خدایش هم فرقی نمی‌کند. اصلا محض خنده گفتم و امیدوار بودم جوکم را بگیرد که نگرفت که هیچ بلکه گفت فقط برای ایرانی‌ها و بعد هم با اخم گفت که می‌دانسته من این حرف را یک روز خواهم زد. این زبان سرخ ما همان و B گرفتن در کلاس بعد از اینکه تمام امتحانات راA شدم همان. در جواب اعتراض من هم در ایمیلی به من و ریس دپارتمان نوشت که از اخلاق من در کلاس راضی نبوده!‌ و به عنوان استاد این اختیار را دارد که نمره را یک رده پایین بیاورد. من هم دنبالش را نگرفتم. به نظر من باید خودش خجالت می‌کشید از اینکه به یک دانشجوی بیست و پنج ساله آن زمان - که دارد این‌همه هر ترم پول کلاس‌هایش را می‌دهد- بگوید اخلاقش بد بوده.

حالا این استاد هم نه در جواب من، که در جواب یکی دیگر از همکلاسی‌ها که این خلیج عربی که می‌گوید مگر خلیج فارس نیست،‌ دقیقا همان جواب را داده. گفته بسته به این است که شما کجا در خاورمیانه باشید. در هر جا غیر از ایران، این خلیج عربی است. من یاد نمره افتادم و لبخند زدم که درسم را گرفت و حالا دیگر تا حدی این سیستم تحصیلی را می‌شناسم. سیستم استاد محور که خدا نکند استادش با شما در یک صفحه نباشد.


Why Do I Love Joh! Part 1


September 3, 2008

واژن داران جهان متحد شوید!

می‌گن سارا پی‌لین را مک‌کین واسه این انتخاب کرده که رای دهندگان زنی رو که با انتخاب نشدن هیلاری ناامید شدند رو به خودش جلب کنه. ایده خوبی هم هست. همه واژن داران جهان متحد شوید! اصولا تمام کسانی که یک عدد واژن و دو عدد سینه دارند، مثل همند.

دختر هفده ساله پی‌لین حامله است که خوب هیچ ایرادی نداره. عقلش رسیده و رفته داده، اما آدم حرصش می‌گیره از پررویی بقیه جمهوری‌خواه‌ها. امروز یکی می‌گفت که درسته که ما انتظار داریم دختر تا شب ازدواجش سکس نداشته باشه ( و این حرف را یکی از سناتورهای امریکا زد نه آخوندی سر منبر) اما شما ببینید این چقدر قشنگ است که الان این‌ها قرار است با هم ازدواج کنند و بچه را باهم بزرگ کنند و یک خانواده دوست‌داشتی و رویایی درست کنند! ای جان من. من ماندم اگر دختر بایدن مثلا حامله بود الان ناموس ایالات متحده را باد کجاها که نبرده بود.

جنسیت در این انتخابات بیداد می‌کند. درست است که من طرفدار هیلاری نبودم، اما سکسیت بودن این رسانه‌های اینجا را هیچ رقمه نمی‌توان انکار کرد. امروز یک خانم مخالف سقط جنین جمهوری‌خواه تو رادیو می‌گفت که سارا پی‌لین باتوجه به اینکه یک نوزاد نارس ذهنی داره و الان قرار مادربزرگ بشه، بهتره که استعفا بده و بیشتر وقتش رو با خانواده بگذرونه. این خانم خودش معلم بود و مادر سه‌تا بچه.

دیروز یک‌نفر در کنفرانس جمهوری‌خواهان گفت که مک‌کین رو خدا فرستاده! جدیدا خدا چقدر بدسلیقه شده. اون از معجزه‌های هزاره سومش، این هم از نماینده‌هاش. قبلا بهتر عمل می‌کرد


پی‌نوشت:
اسباب‌کشی تمام شد. جابجا شدیم.جای خانه را دوست دارم. یک عدد جویبار داریم جلوی خانه که در واقع پیست مسابقات سرعت اردک‌هاست. صبح‌ و شب هم ندارد. ماییم و صدای اردک. باشد که لااقل بی‌خوابی شبانه باعث شود من برگردم به مرتب نوشتن. دلم برای اینجا تنگ می‌شود دو سه روزی که نمی‌نویسم