
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« ترک سیگار با مولانا
صفحه اصلی
واژن داران جهان متحد شوید! »
پراکندهها- چهارشنبه
دلم یک باران سیر میخواهد. بارانی که بند نیاید و همه شیشهها را بشوید. حسرت باران دارم. حسرت به معنای واقعی کلمه.
نشستهام و قرار است کاری نداشته باشم. اسباب کشی فردا است. همه وسایل جمع شدهاند و تقریبا هیچ کاری نیست که انجام دهم غیر از ولو شدن جلوی تلوزیون و منتظر سخنرانی اوباما بودن، اما ذهنم خالی نمیشود. هی فکر می کنم خوب الان که اینجا نشستهام مطمئنم کار دیگری نیست که باید انجام دهم؟ بروم کتابهای ترم بعد را بخرم؟ بروم بگردم دنبال یک میز و نیمکت دست و دوم برای روی بالکنی خانه تازه؟ مطلب بعدیام را بنویمس؟ سایت فلان فروشگاه را نگاه کنم برای خنزر پنزر؟ حالم از خودم بهم میخورد که از یک شیر قهوه ساده هم نمیتوانم لذت ببرم و کاری نکنم. اصلا این باید یک هدف باشد که بشود هیچ کاری نکرد گاهی اوقات و هیچ عذاب وجدانی هم نداشت.
یحیی را فروختم. یعنی قرار بود بفروشم. بعد که آقای خریدار رفت پول بیاورد این ماشین هم رفت که از این تستهای طبیعی بودن آلایندههای هوا- کف کردید ترجمه اسماگ چک را؟- را انجام دهد و لحظه آخر دست ما را گذاشت توی حنا. حالا یک هفته است که هر روز باید یک جایش را درست کرد و هر دفعه هم یک جایش ایراد پیدا میکند و تست را رد میشود. فکر کنم خیلی ناراحت است از اینکه دارم میفروشمش. یحیی جان! دوست عزیزم! همدم شبهای تنهایی رانندگی کردن من! زندگی همین است. آدمها هم برای هم نمیمانند چه ماشینها. این رسم روزگار است. یکی میرود، یکی میاید. این صاحاب جدیدت هم بچه خوبی است. تازه دانشجو شده. مادرش پول قرض کرده که تو را بخرد. چشممشان تو را گرفته. جان من بیا این تست را قبول شو. این دم آخری یک خاطره خوب از خودت باقی بگذار برای ما.
کاش باران ببارد.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
بالکن نه بالکنی
molanughati
August 28, 2008 8:48 PM
این روزها همه منتظر بارانند
Jozeph
August 29, 2008 12:01 AM
Azizam, I am going to France in 3 days. I miss you and your blog. Have fun and take care of yourself and your YAAR. Talk to you later when I'll be back. boos
nazkhatoun
August 29, 2008 1:12 PM
لوا جان بارون میخواهی؟
خب مادر جان پاشو یک توک پا بیا ونکوور.
ما اینجا 12 ماه سال 24 ساعته هفت روز هفته بارون سرمون خراب میشه.
sooski
August 29, 2008 1:56 PM
آِی گفتی
R.MOHSENI
August 29, 2008 3:40 PM
در ضمن این پست آقای اولد فشن من رو بدجوری یاد تو انداخت. واسه همین به تو تقدیمش می کنم:
http://oldestfashion.blogspot.com/2008/08/blog-post_5040.html
لوا:
رسما عاشقتم سوسکی:)
سوسکی
August 29, 2008 3:46 PM
امسال تابستان در لندن بیش از هر سالی که به خاطر دارم باران میبارد.بر عکس من دلم برای آفتاب و آسمان آبی تنگ شده
ع ا
September 2, 2008 4:50 PM