
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« July 2008 | Main | September 2008 »
پراکندهها- چهارشنبه
دلم یک باران سیر میخواهد. بارانی که بند نیاید و همه شیشهها را بشوید. حسرت باران دارم. حسرت به معنای واقعی کلمه.
نشستهام و قرار است کاری نداشته باشم. اسباب کشی فردا است. همه وسایل جمع شدهاند و تقریبا هیچ کاری نیست که انجام دهم غیر از ولو شدن جلوی تلوزیون و منتظر سخنرانی اوباما بودن، اما ذهنم خالی نمیشود. هی فکر می کنم خوب الان که اینجا نشستهام مطمئنم کار دیگری نیست که باید انجام دهم؟ بروم کتابهای ترم بعد را بخرم؟ بروم بگردم دنبال یک میز و نیمکت دست و دوم برای روی بالکنی خانه تازه؟ مطلب بعدیام را بنویمس؟ سایت فلان فروشگاه را نگاه کنم برای خنزر پنزر؟ حالم از خودم بهم میخورد که از یک شیر قهوه ساده هم نمیتوانم لذت ببرم و کاری نکنم. اصلا این باید یک هدف باشد که بشود هیچ کاری نکرد گاهی اوقات و هیچ عذاب وجدانی هم نداشت.
یحیی را فروختم. یعنی قرار بود بفروشم. بعد که آقای خریدار رفت پول بیاورد این ماشین هم رفت که از این تستهای طبیعی بودن آلایندههای هوا- کف کردید ترجمه اسماگ چک را؟- را انجام دهد و لحظه آخر دست ما را گذاشت توی حنا. حالا یک هفته است که هر روز باید یک جایش را درست کرد و هر دفعه هم یک جایش ایراد پیدا میکند و تست را رد میشود. فکر کنم خیلی ناراحت است از اینکه دارم میفروشمش. یحیی جان! دوست عزیزم! همدم شبهای تنهایی رانندگی کردن من! زندگی همین است. آدمها هم برای هم نمیمانند چه ماشینها. این رسم روزگار است. یکی میرود، یکی میاید. این صاحاب جدیدت هم بچه خوبی است. تازه دانشجو شده. مادرش پول قرض کرده که تو را بخرد. چشممشان تو را گرفته. جان من بیا این تست را قبول شو. این دم آخری یک خاطره خوب از خودت باقی بگذار برای ما.
کاش باران ببارد.
7:41 PM
Permalink
ترک سیگار با مولانا
یک ایمیلی آمده الان از طرف مسولان برگزاری کنفرانسی به نام رواندرمانی با صوفیه یا صوفیگری (یک چیز در مایههای بهاییگری مثلا) که موضوع سخنرانیهایش اینهاست: ترک عادتهای (مانند سیگار کشیدن) با تصوف. تمرکز ( دقیقا با همین اسم تمرکز نه مدیتیشن) وحدت روح و جان، قدرت مغز را کشف کنید و الخ.
کنفرانس هم ماه نوامبر در همین دانشگاه خودمان است. اسامی سخنرانان را هم الان نمیگویم. حالا نمیدانم ایمیل چرا برای من آمده، یا اسامی دانشجوها را کشف کردند هرچه عربی و ترکی و ایرانی و هندی بودی جدا کردهاند، یا از این وبلاگ مثلا گرفتهاند- چون به ایمیل دانشگاه نیامده- حضرات محترم! اگر این وبلاگ را میخوانید! دمتان واقعا گرم. مولانا و حلاج خودشان کلی امریکایی اهل کورپوریشن بودند خودشان نمیدانستند.
مجانی حساب کنند- و نه این بیست و پنج دلاری که از دانشجوها میخواهند و تازه قیمت غیر دانشحوها نود و پنج دلار است- میروم ببینم با این تصوف میشود این عادت ابروکندن را هم ترک کرد یا آن دیگر در تخصص مولانا نبود.
شبانه- جمعه
میان کارتونهای پر و خالی نشستهام و به این فکر میکنم دونفر آدم چرا باید اینقدر وسیله که نه، خرت و پرت داشته باشند که هرچه هم دور میریزند تمام نمیشود. خندهدار است یا گریهدار را نمیدانم. غیر از کتابها هم هیچ چیز بدرد بخوری نیست میانشان. البته پردههای نخی هم که امضای منند و خانه من. کاریشان نمیشود کرد.
این کلاسهای نکبتی تابستان هم تمام شد. تجربه که چه عرض کنم، دیوانگی محضی بود برای خودش. الان من هستم و یک هفته باقیمانده از تابستان و یک اسبابکشی. از وقتی - یعنی از همان دوماه قبل- که رفتنمان از این شهر قطعی شد و خانهدانشجوییمان را بهمان دادند ما تقریبا آنجای همه را پاره کردیم بسه که هی نشستیم و گفتیم داریم از سکرمنتو میرویم و شما چه میدانید این یعنیچه. رفتن از شهری که چهارسال هرچه من زور زدم، یک ذره هم تعلق و علاقهآی بهش پیدا نکردم. درسم هم دارد تمام میشود در این شهر، اما دریغ از یک جو علاقه. دلیل اصلی رفتنمان هم نه خانه ارزانةر است نه دانشگاه و نه هیچ چیز دیگر غیر از اینکه اسم این شهر خراب شده از آدرسمان برود بیرون. گیرم که دیویس فقط نیمساعت با اینجا فاصله داشته باشد و هزار باز از اینجا کوچکتر باشد و خانهمان بشود نصف این آپارتمان فسقلی که الان داریم. فقط برویم از اینجا.
بیربط مینویسم. عقلم سرجایش نیست.
به تحول سلایق موسیقایی برادرم فکر میکردم امروز. از تکنو و آلکس و اینها شروع شد، به رپ و فیفتی سنت و ایکان رسید و بعد تبدیل شد به موسیقی آرام راک و بعد هم پاپ ایرانی و بعد هم مهستی و جلال همتی و امشب هم به سلامتی ساسیمانکن میخواند برایم. تکامل که میگویند آیا این است و آيا قرار است به ساسی مانکن ختم شود؟ تازه اسم رپی هم برای من انتخاب کردیم که شرم و حیا اجازه نمیدهد من اینجا بگویم.
دلم می خواهد عکاسی یاد بگیرم و بفهمم که عکاسی چیزی جز فشار دادن یک دکمه است. یعنی این را الان میفهمم، اما نمیدانم چطور باید شعورم را به منصه ظهور برسانم.
حالم خراب است. غمیگنم. از سوتفاهم،مخصوصا راه دوریاش متنفرم. چرا آدمها در مورد رابطههایشان با هم حرف نمیزنند و میگذارند وقتی دلشان گرفت میگویند؟ اینجا با خودم بودم.
عقلم امشب سرجایش نیست. گفتم که
یک همکلاسی سابق را دیدم. کلاس سوم ابتدایی. دبستان هدایت. خیابان نهضت. یک پسر سه سال و نیمه دارد و تابستانها را در اروپا و امریکا میگردد و خریدهای ماهانهاش را از دوبی میکند و زندگیاش از زمین تا آخرین کهکشان کشف نشده این عالم با من متفاوت است . گفت مرا یادش بوده. همیشه. فکر میکرده که آن دختر قد بلند- البته برای کلاس سوم ابتدایی- که چشمهای بزرگ داشت کجاست. من که اینجا بودم. شاید هم نه. آنها آنجا بودند و من اینجا. بعد از یک ساعت من شروع کردم با پسرش تیله بازی کردن و دیگر نمیدانم چه شد.
اینها هیچ ربطی به هم ندارد.
از کنارشان رد میشدم. یکنفرشان گفت که شما خانمها بروید که ما آقایان یک مقدار حرفهای خودمان را بزنیم. گفتم در مورد کدامیک از اعضا و جوارح زن قرار است حرف بزنید؟ بگویید کمک کنم اگر کلمه کم دارید. ساکت شد و بعد هم گفت که لاتی بابا. نمیدانم لات من بودم که در مورد اعضا و جوارح ام میةوانستم حرف بزنم یا آنها که میخواستند جوک بگوید و زیرزیرکی بخندند.
عشق میکنم با این که سنم روز به روز زیادتر میشود و نمیفهمم انسانهایی که مسئله سن دارند. زن هرچه سنش بالاتر برود خواستنیتر است. خودم را بیشتر میخواهم.
دیوانهام این روزها. دیوانه دیوانه دیوانه.
گفتم نفس لاسیدن ایرادی ندارد. فقط باید بفهمی که طرف خودش میخواهد و به خاطر احترام نیست که خفهات نمیکند و نمیرود. با کسی بلاس که مستیات را بفهمد و فردا به رویت نیاورد حرفهایت را. گفت چقدر خوب است که میفهمی. گفتم چه انتظاری داری دیوانه. من یک زن بیست و هفت سالهام. البته که معنای لاسیدن را میفهمم و درکش میکنم.
بنویس دیوانه. بنویس. درد تو فقط نوشتن درمانش است و بس. بنویس.
مینویسم مرشد. هر شب مینویسم. هرشب فقط به خاطر تو.
پولس قرن بیست و یکمی
در برگه امتحان، به جای
In his letter to Roman, Paul...
نوشتم
In his email to Roman, Paul..
استادم زیر ایمیل خط کشیده و نوشته:
Do you think he used his iPhone to email the church?
Life is Beautiful
بعد از یک آخر هفته طولانی و شاد، در خانهام. چای گرم است و مسابقات المپیک هم همچنان زیبا. عمر این زیبارویان و زیبا هیکلان ابدی بادا! گفتم اینجا منبع غرهای من است. حالا یکبار هم که خوشحالم و زندگی هم زیباست بیایم یک دو کلمهای بنویسم.
یک آخر هفته خوب بود. رفتیم قرارداد خانه جدیدمان را امضا کردیم، با دوستان خیلی خوبم شام خوردیم. پنج کتاب و یک گردنبد سوغاتی گرفتم، چهارساعت در یکی از بهترین کافیشاپ های این حوالی هیچکاری نکردم. یک عروسی خیلی خیلی خوب رفتم. همسایههای قدیمی بیست سالهمان را بعد از هفت سال دیدم و وسط عروسی گریه کردم (که یک خط سیاه روی گونهام باقی گذاشت) کلی فامیل گرم و خوب و خونگرم دیدم. یک کمی رقصیدم، از رقص خواهر و برادرم غرق در لذت شدم، تا مرز خفگی خوردم و مست کردم. دیگر چه؟
الان بنده با افتخار در جایی هستم که میتوانم بگویم: «بچهها چقدر زود بزرگ می شوند.» یادم است هاتف هفت سالش بود که برای سرگرم کردن او و برادرش و رها و پسرعمویم بهشان میگفتم که در باغ پدربزرگ اینها یک گنج مخفی است و تمام تابستان بینواها دنبال گنج میگشتند. دارد میرود سنتاباربارا مهندسی مکانیک بخواند. اذین را هنوز با آن مقعنه سفید ابتداییاش یادم است. (دختر همسایه بیستسالهمان)الان دارد در تنسی فیزیک میخواند. خواهرش برای یک فلوشیپ در جورجیا تک کاندید است. یادم است دختر دخترخاله را که در این عروسی آرایشگر بقیه بود، یک دورانی نوزاد بود. الان سیزده سالش است. عجب
یک آدمهایی هم هستند همین حوالی که نصفه شب میتوانی بهشان زنگ بزنی و بگویی که جای خواب نداری. بعد حتی تخت خودشان را هم به تو بدهند. یک آدمهایی هم هستند که برای یک چایی - و شاید هم یک دل و قلوه و جیگر- نیم ساعت به خاطر آدم برانند. آنهم برای یک ربع دور هم نشستن. یک خواهر و برادری هستند که منبع غرورند و میدانی که در پس همه دعواها و بگو مگوها عشقشان تمام شدنی نیست و همیشه برایت خواهند ماند.
فعلا- امشب- شادم و به دو امتحان آخر این دو ترم تابستانه که آخر این هفته اند فکر نمیکنم. بفرمایید چای داغ.
Permalink
حاجی جان
من هم راستش هر دفعه این جوان دلاورمان یک مدال میبرد کلی ذوق میکنم و راستش از مدال سوم به این طرف بعض هم به سراغم میاید. ما آدمهای عادی قهرمانها را دوست داریم. اما چه معنی دارد خبرنگار انبیسی یک دفعه آن وسط با نشان دادن تصویر مادر این جوان وسط تماشاگرها بیاید بگوید:
She can't wait to back to Baltimore and doing his laundry again!
یعنی واقعا مادر این جوان رعنا غیر از شستن لباسهای وی کار دیگری برایش نکرده؟
میدانم حالا تقصیر شما هم نیستها. نمیدانم اصلا چرا پست مخاطبدار شد!
یک تجربه، یک پیشنهاد

عینک از مدتها قبل- یعنی از دوازده سالگی- یک نقش بسیار مهمی در زندگی من که نه، ولی در صورتم داشته. حالا یه شش هفت سالی هست که لنز استفاده میکنم. یک شش ماهی هم هست که لنزهای دایم میزنم (یعنی شبها لازم نیست درش بیارم و تازه شش ماه است که صبحها که بیدار میشم میتونم ساعت رو ببینم و شما چه میدونید این یعنی چه!) در هر حال. عینک طبی دیگه استفاده نمیکنم اما خوب آفتاب داغ که اینجا ماشاله چهارفصل هست و به عینک آفتابی همیشه احتیاجه.
من همیشه با عینک مشکل داشتم. یعنی هیچ عینکی روی این گوش ما وا نمیایستاد. یه مدلی یا گوش یا دماغ ما رو اذیت میکرد. حرف و حدیث رو کوتاه کنم. من یکسالی است که یکی از بهترین هدیههای عمرم رو گرفتم و به شدت ازش راضیام.
این عینک حکما بهترین استایل عینک نیست. مد هم نیست. ( در واقع من این بخشش رو بیشتر از همه دوست دارم که چون مد نیست، از مد هم نمیافته)، اما این عینک سبکترین ودر عینحال راحت ترین چیزیه که من تو همه این سالها امتحان کردم. لنزش معرکه است و خیلی عالی نور رو میگیره. مدلش هم طوریهست که از گوش نمیافته. این عینک هم برای ورزش خوبه ( من با این میدوم، کوه نوردی و حتی شنا میکنم). اگر اینطرفها هم باشید میتونید از خدمات بعد از فروشش هم استفاده کنید.
حالا اینطور نیست که همه عینکهاش مثل مال من دور از استایل باشه، مدلهای مختلف داره و نه خیر! بنده نمایندگی فروش مایویی جیم رو نگرفتم.
همین دیگه. من فکر میکنم ارزش پولی رو که دارید براش میدید داره.
خواب دیدم روزیتا دارد دوباره عروسی میکند. همه خواهرهایش هم هستند. داماد آمریکاست و برای روزیتا در ایران عروسی گرفتهاند. یک دفعه حامد را میبینم که با فرید به یک پشتی قرمز تکیه زده و آنجا نشسته. مرا که میبیند رویش را برمیگرداند و میگوید همه این سالها کجا بودی. من زبانم بند آمده و میگویم مگر تو ....نمیتوانم بگویم مگر تو نمرده بودی. حامد با من قدم میزند که به خانهمان برسیم. به من میگوید من اینجا بودم. تو رفته بودی همه اینسالها.
به مامان و عشا و مرجان که ماه آینده را در ایران خواهند گذارند به شدت حسودیم میشود. دلم تنگ است و یک شب در میان خوابی میبینم که یا بچهها در آنند یا جایی از ایران.
Permalink
صدات خوبه، اما بهقدر کافی خوشگل نیستی کوچولو!
حالا دیگه همه اون آوردن بچهها به وسط زمین و پرچم دادن دستشونو و خوندن سرود المپیک توسط اونها که شما آینده این دنیای مایید بیشتر شبیه یه جوک شده.
شما آینده دنیای مایید، اما اگه بقدر کافی خوشگل باشید که ما شما رو بدنیا نشون بدیم. شرمنده کوچولو! بقدر کافی خوشگل نیستی که معرف کشور ما باشی. پس ما چیکار میکنیم؟ یه دختر دیگه رو که بقدر کافی خوشگل هست میذاریم که لب بزنه، اما نگران نباش. صدای تو از اون بهتره. قیافه از اون، صدا از تو.
این یک بازی وبلاگی نیست، یک عقبگرد فرهنگیاست
پرده اول:
آقای محمدی دوست پدرم دو زنه است. من خیلی بچه بودم. یادم است که مادرم دوست نداشت ما با آنها رفت و آمد کنیم. از یک جایی دیگر نبودند در زندگی ما. دبیرستان بودم. یک دختری مرتب به من نگاه میکرد. یادم آمد از جایی میشناختمش ولی کجا را نمیدانم. خودش یکروز آمد به من گفت که ما وقتی بچه بودیم باهم بازی میکردیم. بعد که خودش را معرفی کرد، فقط یادم میآمد که آقای محمدی همان مرد دو زنه است که مادرم دیگر نخواست ما با خانوادهاش رفت و آمد کنیم. دختر از زن اول بود. از سال سوم دبیرستان دیگر به مدرسه نیامد. یک روز به من گفته بود که از خانوادهاش چیزی یادم هست یا نه. من خودم را به فراموشی زدم و گفتم نه. هیچی. لبخند زد.
پرده دوم:
حقوق میخوانم. حقوق مدنی و خانواده. پسرهای کلاس میخندند و من انگار از دنیای دیگری آمدهام بهت زده به مادههای قانونی که باید برای امتحان حفظشان کنم خیره میشوم. مهرانگیز کار کتابی دارد به نام «حقوق سیاسی زنان ایران» وقتی به موانع توسعه سیاسی زنان نگاه میکنم، برایم قابل فهم میشود که چرا قوانین مدنی ما برای زنان اینقدر میلنگد. حلقههای یک زنجیر پیوستهاند.
پرده سوم:
سندرا به من میگوید که دوست پسر ایرانیاش را ول کرده. یعنی اول فهمیده که پسر با کس دیگری هم هست. بعد هم تصمیمش را گرفته و رابطه چهارسالهاش را بهم زده. سندرا از من میپرسد که آیا این درست است که در ایران مردها میتوانند با هرچند زن که میخواهند ازدواج کنند؟ سندرا از من میپرسد چطور است که من میتوانم به یک مرد ایرانی اعتماد کنم.
پرده چهارم:
استاد کلاس جامعهشناسی خاورمیانه از ازدواج موقت در شیعه میگوید و از ایران مثال میزند که صیغه را به طور قانونی قبول کرده و دولت جدید احمدینژاد سعی در اشاعه آن دارد. من در وبلاگم از خجالتم مینویسم و اینکه چطور سرکلاس باید سه باره تاکید کنم که اینها درست نیست و فرهنگ جامعه ایران صیغه را محترم نمیشمارد. نظرات خوانندگان شوک وارد میکند. این همه آدم واقعا طرفدار صیغهاند؟ دوستان روشنفکرم به من میگویند که برو بگرد چرا استادت باید بگوید در ایران صیغه است؟ آیا این توطئه نیست؟ من متهم به سیاهنمایی و استادم -لابد- متهم به اتهام مخملی میشود. آنهم از سوی دوستان روشنفکرم. من فکر میکنم اگر استاد جامعه شناسی در مبحث خانواده درشیعه از صیغه در ایران حرف بزند، لابد دستنشانده آمریکا است. ما که در ایران این حرفها را نداریم.
پرده پنجم:
چهارهفته است که تقریبا به طور شبانه روزی سر و کارم با این لایحه است. فکر کنم الان تمام پنجاه و سه بنده آن را بتوانم از حفظ بگویم. رفتم از قانون سال ۱۳۴۶ و ۱۳۵۳ دوباره شروع کردم به خواندن تا ببینم از کجا به کجا رسیدیم. با خیلیها حرف زدم، ایمیل ها نوشتیم و چتها کردیم. این لایحه صدای زنهای دولتی را هم در آورده، هر چند از هشت زن نماینده ظاهرا چهار زن با آن موافقند. کدامشان بود که در جواب -فکر کنم- محبوبه که پرسیده بود اگر شوهر دخترخودتان دو زن بگیرد جواب داده بود این سوال را از من نکن؟
پرده ششم:
این لایحه به جای اینکه چند همسری را محدود کند، حتی آن را تسهیل میکند، بر مهریهای که هنوز وصول نشده مالیاتی میگذارد که زن باید بپردازد، شرایط حضانت و تابعیت را سختتر میکند و موارد مبهم زیادی دارد که اختیار عمل را بیش از پیش به قاضیانی میدهد که کمتر دیده شده به نفع زنان حکمی صادر کنند. قانون باید صریح باشد و جای تردید باقی نگذارد نه اینکه به هرکس اجازه تعبیری متفاوت با دیگری بدهد. تا حالا حرف و حدیثها این بود که این مجلس این لایحه را فعلا بررسی نمیکند- بسکه آقایان خودشان فهمیدهاند چقدر اعتراض زیاد است- اما ظاهرا ما زیاد خوشبین بودیم. لایحه شاید همین هفته به صحن علنی مجلس برود و با ترکیب کنونی مجلس امکان تصویب شدن هم وجود دارد. درست است که واقعا درصد کمی از مردان ایرانی هستند که بخواهند بروند از تسهیلات این قانون استفاده کنند، اما چرا باید قانونی باشد که اینهمه نقاط مبهم به نفع بخشی - نه همه- مردان جامعه و به ضرر همه زنان جامعه باشد؟ چرا قانون باید فرهنگ را به عقب برگرداند؟
پرده هفتم:
با زنی حرف میزدم که قاضی به راحتی اجازه طلاق را -حتی بعد از اینکه فهمیده بود شوهر بدون اجازه او زن دوم گرفته - نمیداد. میگفت قاضی میگفت شما که خانهتان دوتا اتاق دارد و بعد با خنده گفته بود حالا یک چند ماهی بگذار شوهرت چهارشب پیش او برود، سه شب پیش تو. در عوض کارهای خانه را بده او بکند!
ما با همچین آدمهایی طرفیم ( با عرض معذرت بابت سیاهنمایی) آنوقت اگر این قانون بشود با این همه نقاط مبهم، تکلیف زنان مانند این زن چه خواهد شد؟ تازه این مال وقتی بود که قانون اجازه طلاق را هم به او میداد
****
صنم گفته که بنویسم در مورد این لایحه. من اینجا و اینجا نوشتهام و مطالب بعدیام هم در راه است. وبلاگ من در ایران فیلتر است و فکر نمیکنم خواننده چندانی هم داشته باشد، اما یک بروشوری تهیه شده از سوی برخی از فعالان زنان که در آن از مردم میخواهند آن را برای نمایندگانشان بفرستند تا به این لایحه رای ندهند.
من نمیدانم چطور باید کسی را به این بازی دعوت کرد. این بازی نیست. یک عقبگرد فرهنگی است. اگر نگران آن هستید، حتی اگر این قانون زندگی شما را متاثر نکند، بنویسد. قانون و فرهنگ یکدیگر را به طور برابر میسازند و شکل میدهند. باید نگران باشیم.
اگر پدر من بود
پدر من عزیزترین انسان زندگی من است که اگر لازم باشد، چشمهایم را که خوب است تمام قطرات خون بدنم را هم برایش میدهم. برایش جان میدهم. با تمام اختلاف نظرهایی که باهم داریم و تمام بحثهای تمام نشدنیمان، من عاشقانه پدرم را میپرستم. دل مهربانش و اشکهایش برایم باارزشترین چیزهایند. اگر پدرم برود، شاید اصلا نتوانم زندگی را طاقت بیاورم...این را یک باری که حمله آسم داشت و من در بیمارستانی در یک شهر خیلی خیلی کوچک در ترکیه بالای سرش گریه میکردم فهمیدم...
برای کسی که میگوید «اگر یک نفر اعضای خانواده شما را، عزیزترین شما را بکشد، باز هم حکم اعدام نمیخواهی؟» این را مینویسم.
اگر کسی جان پدر مرا بگیرد، من برایش اعدام نمیخواهم. شاید خودم دیگر طاقت زندگی را نیاورم، اما اعدام را برای کسی که به عمد یا به سهل جان پدرم را بگیرد نمیخواهم. اعدام قتل قانونی است. فرق منی که حکم به قتل قاتل میدهم، با او چیست آنوقت؟
اعدام اگر چاره کار بود، از همان زمان چشم در برابر چشم و دست در برابر دست باید اوضاع دنیا بهتر میشد. اعدام حل مساله نیست. اعدام پاک کردن تمام اشتباهاتی است که یک جامعه میکند تا کسی دست به قتل بزند. پاک کردن صورت اشتباهات، نه حل کردن مشکلاتش. تازگیها که اصلا شاید یک وبلاگ نویس را هم به جرم نوشتن اعدام کنند. ( تا شیرناپاک خوردهآی مانند درخشان برگردد و لقب حرامزاده هم بهش بدهد)
اعدام قاتل درد هیچ خانوادهآی را تسکین نمیدهد. مادری را میشناختم که دوسال بعد از اعدام قاتل پسر نوجوان سربازش جنون گرفت. شک کرده بود که آیا همرزم پسرش که به جرم قتل اعدام شده بود و اعتراف هم کرده بود، واقعا قاتل بود یا نه. گیرم هم که بود. « مادر اون الان چه میکشد؟» این را آن مادر مجنون میگفت.
برداشتن اعدام از قوانین به معنی عدم مجازات مجرمین نیست. این برای بار هزارم. این وظیفه قانون و دولت است که راهی پیدا کند که این مجرمین هم تاوان کاری را که کردهاند بپردازند. اما شکنجه و اعدام راه حل مساله نیست. خشونت و ترور را در جامعه نهادینه میکند. گرفتن جان کسی را مانند تفریحی که میشود در میدان شهر تماشایش کرد نشان میدهد و وای به حال جامعهای که به ترور خو بگیرد.
نگاه کنید به خودمان که چقدر بیآحساس شدهایم. در یک روز بیست و چند نفر را اعدام میکنند و ما به هیچ جایمان برنمیخورد. ما خو گرفتهایم. همه ما. این زندگی ماهایی که در جمهوری اسلامی گذشت، خو گرفت با اینکه یا خون و خونریزی مقدس است یا حرام. حد وسط نداشت. یا طرف باید برود بهشت یا ما بفرستیمش قعر جهنم. ما چه راحت برای هم نسخه میپیچیم و امضا میکنیم که اگر خواهر خودت بود. اگر پدر خودت بود....بس کنیم این بازیرا. چه فرقی دارد که بود. یک انسان است. قاتل هم یک انسان است. مثل پدر من. چه کسی گفت که من حق دارم جان او را بگیرم. گیرم که اشتباه کرده باشد. اعدام کورترین نوع مجازات است. مخالفت با آن کورکورانه نیست.
من با گرفتن جان انسانها مخالفم. چه پدر من باشد، چه خواهر تو، چه آن کودک بوسنیایی، چه آن زندانی گوانتانومویی، چه آن سرباز آمریکایی که به جرم قتل همدستههایش الان در نوبت اعدام است و چه آن خفاش شب تهرانی. اعدام چاره کار نیست.
پینوشت صبح روز بعد:
این مطلب به دعوت کمانگیر برای نوشتن از اینکه در مورد اعدام - به طور کلی- چه فکری میکنیم نوشته شده، نه به خاطر اینکه جریان «اشکدار» در وبلاگستان به راه بیافتد. اینکه من مخالف اعدامم ربطی به مهاوند یا جندالله یه هیچ کس دیگری ندارد، اما چه بخواهیم چه نخواهیم برخی حوادث یادمان میاورد که بگوییم کجا ایستادهایم. چپ بودن اتفاقا خوب است، اما وقتی داریم در مورد جان انسانها- هر انسانی- حرف میزنیم، بهتر است هدف اصلی یادمان نرود. این اشتباه را خیلی از بزرگترهای من کردند. من تکرارش نمیکنم که صرفا به خاطر مخالفت با یک سیستم، جان انسانهای داخل آن را از یاد ببرم. من حرف خودم را تکرار میکنم که با اعدام هر فردی، از قاتلین زنجیرهای گرفته تا جنایتکار دیوانهآی مثل بوش یا سرباز سادهای در خیابانهای بغداد مخالفم.
باشگاه دعوا در سیلیکون ولی
در «جامعه شناسی کار» بخشی است که به بررسی تغییراتی که در طی چند دهه گذشته با عوض شدن نوع عرضه و تقاضای محصولات، اضافه شدن بخش خدمات، نقش تکنولوژی جدید، جهانی شدن کارها توسط شرکتهای بزرگ و به طور کل اقتصاد نو میپردازه. اینکه این اقتصاد نو مثلا چطور هویتهای شخصی رو تبدیل به هویت جمعی میکنه، یا افراد چطور باید تحت این شرایط احساسات خودشونو کنترل کنن. حالا مثلا تو یه کاری مثل خدمات مشتری یا مهمانداری هواپیما همیشه لبخند بزنن یا تو یه شغلی مثل جمع کردن بدهیها به شرکتهای اعتباری تمام احساسات انسانی خودشونو پنهان کنند. و بعد هم استراتژیهایی رو که افراد مختلف و در مشاغل مختلف برای مقابله با این روند یکسان سازی دارن بررسی میکنه. اینها میتونه از یه چیزی مثل ضربه زدن یه آدم به خودش، مثل سیگار و الکل و مواد مخدر آرامش بخش، شروع بشه و به چیزی مثل آتش زدن تمام محل کار به خاطر اینکه فرد فکر میکنه هیچ راه گریز دیگهای براش نمونده برسه.
سیلیکون ولی یه جایی هست همین نزدیکیهای ما که مرکز شرکتهای بزرگ کامپیوتری و نرم افزار و تکنولوژی و اینحرفهاست. شاید این ویدوی بالا و خبر این باشگاه دعوایی که مهندسان و کارکنان سیلیکون ولی دارن خبر تازهای نباشه اما برای من چند نکته اش جالب بود. اول اینکه به عنوان آدمی که یک دورانی (نزدیک به سه سال) رو در یکی از همین ادارههای طوسی رنگ مرده مینشست و به کامپیوتر زل میزد به شدت با این حضرات احساس همدردی میکنم. البته نه اینکه الان در بیست و چهارساعت، شونزده ساعتش رو جلوی مانیتور نباشم، اما همینکه کار اداری و تو اون جعبههای قوطی کبریتی لعنتی نباشه خودش خیلیه.
این دعوا هم یه جور استراتژی مقابله هست با این سیستمی که این بندگان خدا رو روزی هشت ساعت جلوی کامپیوتر میخکوب میکنه. با در نظر گرفتن فشار و استرسی که کار بهشون وارد میکنه و خوب تنهایی ناگریز خیلی از این آدمها که تنها اینجا زندگی میکنند. من بهشون حق میدم!
یه چیز دیگه که تو ویدیو بهش اشاره میشه و بهش میگن «زنونه شدن کارها» اینه که کارهای جلوی کامپیوتر کمتر «مردونه» به نظر میان. شغلهای سنتی مردونه باید با قوت دست و عرق جبین باشه!حالا این حضرات هم که سالها در بهترین دانشگاههای دنیا درس خوندن فکر میکنن - به طور ناخودآگاه- که به قدر کافی « مردونه» نیست کارشون. پس باید یه کار مردونه بکنن. (اون تبلیغات شکلات اسنیکر رو یادتونه که آقایونی که واسه یه شکلات «اشتباهی» لباشون به هم خورده بود، واسه اثبات مردونگیشون یه تکه از موهای سینهآش رو میکنن که خدای نکرده گی و «نامرد» به حساب نیان؟)
یه نکته جالب دیگه هم به نظر من صحنهای هست در این ویدو که از ابزار و لوازمی که اینها برای دعوا استفاده میکنن حرف میزنه. مجله های زنانه و مارتا استوارت تا کارد پلاستیکی و کیبرد ! این کیبرد به هم کوبیدنش منو یاد اون صحنه معروف فیلم «Office Space » انداخت که پیتر و دوستاش با مشت و لگد و چوب بیسبال البته به جون دستگاه فکس فکستنی اداره میافتند.
ویدوی بالا را حتما ببینید. حتما شما هم چیزهای دیگری دستگیرتان میشود.
سمینار عیسی
اواسط دهه هشتاد یک سری از محققان وپژوهشگران عهد جدید و عهد قدیم دور هم جمع میشن که یک کار جدید در شناخت زندگی عیسی شروع کنند. تصمیم براین است که عیسیتاریخی ( یا عیسی که به طور واقعی در تاریخ وجود داشت) رو از عیسیایی که یک قهرمان فوق طبیعی با مهارتهای فوق انسانی مثل روی آب راه رفتن، تبدیل آب به شراب، سیرکردن پنجهزار نفر با یک قرص نان و یک ماهی، یا شفای مریضان و زندهکردن مردگان ،جدا کنند.
برای اینکار این محققین تمام متن عهد قدیم و عهد جدید و همینطور تمام مطالب باقی مانده از سه قرن اول میلادی روحرف به حرف، لغت به لغت، و جمله به جمله مورد بررسی قرار میدند. یک گلوله برف رو فرض کنید که از یک بلندی میغلطتد. در بین راه این گلوله برف احتمالا برگ و سنگریزه و شاخه خشک و خاک هم به خودش خواهد گرفت و وقتی به زمین مسطح میرسد،غیر از برف اولیه اضافات زیادی دیگری هم دارد. حالا این محققان میخواهند این روند را برعکس کنند. یعنی گلوله را برگردانند و تاجایی که ممکن است اضافات را بردارند.
در این راه، تمام داستانهایی که در آنها عیسی عمل فوق انسانی که از یک انسان قرن اول میلادی در فلسطین آن زمان بعید است رو از داستان حذف میکنند. بعد با توجه به اینکه عهد جدید به یونانی نوشته شده و عیسی به زبان « آرامیک» زبان محلی آن زمان نزارا صحبت میکرده، بنابراین فن ترجمه روهم در نظر میگیرند. بنابراین کار اصلی این سمینار بر این قرار است که سخنان اصلی که واقعا خود عیسی گفته و اتفاقاتی که واقعا عیسی در آنها شرکت داشته و در واقع اتفاق افتاده را مشخص کند.
این سمینار بیست و سه سال است که به طور مرتب و دو مرتبه در سال در شهر سنتا روزای کالیفرنیا تشکیل میشود. علاوه بر آن به طور مرتب سخنرانانی از این سمینار در شهرها و دانشگاههای مختلف سخنرانی دارند. رای گیری بر صحت سخنان یا اتفاقات هم اینطور است که بعد از مطرح شدن موضوع در جلسه افراد با چهار رنگ قرمز، صورتی، خاکستری و مشکی نظرشان رو اعلام میکنند که قرمز میگه که حتما این قضیه اتفاق افتاده یا این حرف زده شده و مشکی کاملا اون رو نفی میکنه.
مشخص است که این سمینار خوشآیند خیلی از محافظه کاران مسیحی هم نیست و برخی کلیساها اعضای سمینار رو نمایندههای شیطان میدونن. یکی از ایراداتشون هم اینکه که عیسی مسیحایی رو نمی شه از عیسی تاریخی جدا کرد. یا اینکه به سیستم رای گیری سمینار ایراد میگیرند و یکی از ایراداتشون هم به اینه که عیسی که به رستاخیز و قیامت (که قرار خیلی زود بعد از به صلیب کشیدن عیسی اتفاق بیافته) در این سمینار نادیده گرفته میشه.
در مورد این سمینار و انتقاداتی که بهش میشه اینجا میتونید یه سری اطلاعات بگیرید.
اینهم سایت خود سمیناره
این هم برنامههای سخنرانیهای اخیر
در ضمن این کتابی هست که بین این چیزهایی که من دارم میخونم با ساده ترین زبان ممکن و خیلی روان در مورد بخشهای مختلف عهد جدید نوشته. کاملا میشه به شکل یک رمان دستش گرفت و خوندش.
در ضمن سمینار در سال ۱۹۹۳ کتابی به اسم « گاسپل پنج» ( گاسپل اسمی است که به فارسی انجیل ترجمه شده و ما چهارتا گاسپل اول رو اناجیل اربعه میخونیم، اما تعریف انجیل در انگلیسی و یونانی چیز دیگهای است) منتشر کرده از نقل قولهای عیسی و اتفاقات زمان اون که اعضای سمینار با بیشترین درصد اونها رو از نظر تاریخی درست و دقیق تشخیص داده بودند.
یار دیرینه: علیاصغر
ریسم، پتریشیا که ما پت صداش میکنیم، یه خانم پنجاه و شش سالهاست که سی و اندی سال قبل دکتراش رو در پنسیلوانیا گرفته و الان با شوهر و دوتا بچههاش اینجا زندگی میکنن. از اونجایی که ما در طی سه هفته گذشته اسباب کشی داشتیم سرکارمون و پدرمون رسما در اومد (و خوب دانشگاه پول نداره و چه کسی بهتر از ما برای اسبابکشی؟) امروز شوهرش رو هم دعوت کرد که ناهار مهمونمون کنه.
سرناهار و حرف ملیت و سفر و اینها، یکدفعه این آقای باب از پت پرسید که به لوا گفتی که میخواستی با دوست پسر ایرانیت بری ایران انقلاب کنی؟ نگو جریان از این قرار بوده این ریس ما در دوره فوقلیسانس دو سالی با یک آقای به اسم «اصغرعلی» - که بعد که من گفتم مطمئنی «علیاصغر» نبوده تبدیل شد به «علیاصغر»- با فامیلی «ظ» زندگی میکرده. اصغر آقا دانشجوی مکانیک بوده و اونطوری که پت تعریف میکرد خانوادهاش ارتشی بودن و باباش براش هر ماه کلی پول میفرستاده.
بعد نزدیک انقلاب می شه و شور و شوق انقلابی اصغر آقا رو برمیداره و از یه طرف هم با این ریس ما قرار مدار ازدواج گذاشته بودند. تصمیم براین میشه که دوتایی برن ایران انقلاب کنن و بعد هم همونجا بدن «آیتالله خمینی» عقدشون کنه (یعنی تصور کنید پت رو خمینی عقد کرده باشه!) کلی هم با هم نشریات انقلابی میخوندن که اصغر سعی میکرده واسه پت ترجمه کنه.
بعد نقشه «فرار بزرگ» رو میکشن و حتی چمدونهاشونو هم میبندن ولی این ریس ما دم آخری هول برش میداره و نمیره. گفت که خیلی تردیدهاش یک دفعه زیاد میشه. مخصوصا که مثل اینکه اوضاع خانواده اصغر آقا هم بد میشه یا اینکه دیگه براش پول نمیفرستن. البته این رو هم گفت که اون اوایل دهه هفتاد و وقتی اوج فمینیسم بوده در همه جامعه امریکا و اون هم همه زندگیش رو بر محور این گذاشته بود، خیلی از رفتار دوستان اصغر نسبت به زنانشون - که همراهشون اومده بودند یا میاومدن برای مسافرت- اذیت میشده و میترسیده که اصغر هم بعد از ازدواج همون بشه.
دیگه خیلی هیجان انگیز شده بود و من طاقت نیاوردم و همونجا سر میز ناهار شروع کردم به گوگلکردن اسم آقای مورد نظر. ولی هیچی پیدا نشد. نه فارسی نه انگلیسی. پت پرسید یعنی الان کجا میتونه باشه؟ گفتم والا اگه همون اول انقلاب نمرده باشه یا تو جنگ مرده یا اعدامش کردن. شاید هم الان یه تاجره. شاید برگشته آمریکا. شاید ....
فردا قراره پت عکسها و پاکتنامههای اصغر رو از ایران بیاره که ببینیم کجا زندگی میکرده. بیشتر از سیساله که نگهش داشته. احساس کردم طرف باید خیلی کارش درست بوده باشه.
خدایش «علیاصغر ظ» الان کجاست؟
سهتا شمع
سومین سالگرد ازدواجمون اومد و رفت بدون اینکه من به سنت سالهای قبل اینجا چیزی بنویسم. ( + و + )اینقدر با این «جیزز» عزیز مشغولم ـیعنی یکی به سرم خودم میزنم، یکی به سر «جیزز» جان که حتی به اینجا نوشتن هم نرسید،چه برسد به کادو و شام عاشقانه و سفر به سواحل مانهری! (یعنی باور کنید من فکر میکردم میشود همه اینکارها را انجام داد امسال، اما ظاهرا نشد)
طرفمون هم که اینجا رو نمیخونه ما خودمون رو لوس کنیم و نامه عاشقانه و تشکر و اینها بنویسم. بنابراین لوس کردن میشه واسه خودم، که الان اصلا در شرایطی نیستم که ناز خودمو بکشم.
خدایش من به این آدم مدیونم. یعنی فکر اینو میکنم که چطور یکی میتونه منو سه سال زیر یک سقف تحمل کنه، تمام چهارستون بدنم میلرزه. یعنی والا طرف باید خودش یک چیزیش باشه. چی بگم. رو بچه مردم هم نمیشه عیب گذاشت که.
من برم برگردم به «جیزز سمینار» م. فقط اگه کسی که اینجا رو میخونه و یه جوری به این طرف ما دسترسی داره، بهش پیغوم برسونه که بد رقمه عاشقشم.
*من قول شرف میدم خیلی خیلی زود در مورد این «جیزز سمینار» یه چیزی بنویسم. خیلی باحاله.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category