
« June 2008 | Main | August 2008 »
وسط مناظره، حرفهای قدیمی کسی را تکرار کنید که حتی خودت بهشان اعتقادی نداری و اصلا فکر میکنی درست نیست. آخرش که همه چی خراب شد طرف بیاید بگوید که اینطورها هم نیستها! اشتباه فکر میکنی!
در اینطور مواقع سوختن بخشی از بدن حق مسلم شماست.
Permalink
محض یادآوری
آدمهای کوچک، دشمنیهایشان هم کوچک است. طرف فکر میکند برود در وبلاگ کسی که از من خوشش نمیآید (و من هم به همچنین و ما دوتا آدم بالغ همه نوع حقی را داریم که از هم خوشمان نیاید) نظراتی از مدل «جونی جونم» و « الهی قربونت برم. هرچی بگی درسته» بگذارد، به من ضربه میزند یا حداقل عصبانی ام میکند. یک مقدار دلم برایش سوخت. گفتم اینجا بنویسم که لااقل یککاری بکند که من لبخند نزنم و فکر نکنم «گناهی» است.
Permalink
دغدغههای زنانه
چند روزه گذشته بنابه دلایلی که گفتنشان خارج از شان این وبلاگ است! مرتب صحبت حضراتی بود که ما را در تاکسیهای وطنی مورد لطف و عنایت و مهرورزی قرار میدادند.
یادم است برای رفتن و برگشتن به مدرسه راهنماییآم باید دوخط تاکسی عوض میکردم. اتوبوس هم نداشت. زبانم لال میشد و هیچی نمیتوانستم بگویم وقتی دست آقای محترم کناری از زیرمانتو رانهایم را میمالاند. یا بازویش را بیدلیل به بازویم. تا مدتها تنها کاری که میکردم این بود که پیاده میشدم. وسط راه. دوباره تاکسی میگرفتم به امید اینکه این مشکلی نداشته باشد. یکی از دوستانم هم از من بدتر بود. اگر کسی او را ادیت میکرد،فقط بغض میکرد و به من میگفت که تورو خدا پیاده شویم.
کم هم پیش نیامده بود که اعتراض کرده بودم- البته این مال وقتی است که دیگر بزرگتر شده بودم- و یا با سکوت راننده و فرد محترم مالاننده مواجه شده بودم یا اینکه طرف با پررویی تمام برمیگشت و میگفت مگر به خودت شک داری یا اینکه مرض از خودت است. من سرجایم نشستهام و این سرجایش نشستن یعنی لنگهایش را تا جایی که ظرفیت خشتکش اجازه میداد جر نخورد از هم باز کرده بود.
چقدر این ها الان مسخره بهنظر میرسد. مسخره یا تلخ را نمیدانم. فکرش را میکنم که یک از خانه بیرون رفتن چقدر استرس داشت. چه چیزهای کوچکی بود که تا مدتها در ذهن میماند. کوچک هم نبود. اینکه یک نفر خودش را بدون اینکه بخواهی، به تو بمالد چیز کوچکی نیست. اما منظورم این است که اعصاب ما چقدر باید برای این خشونتهای خیابانی مسخره خراب میشد.
اینچند روزه که حرف این وقایع بود به طور وضوح سکوت وبینظری دوستان پسرم را میدیدم که هیچ خاطره یا حسی نسبت به این جریاناتی که ما اینهمه با حرص و عصبانیت درموردش حرف میزدیم، نداشتند. واقعا فکر میکنم ما در دنیاهای متفاوتی زندگی میکردیم.
دلم برای آدمی که به کرم شبتاب میگوید «کون چراغ سبز»، تنگ است.
Permalink
شبانه - جمعه
چندتا ازدوستام اینجا ممهان مننند. یکیشان پرسید که آيا در خانه اینترنت دارم یا نه. قبل از اینکه من دهانم را باز کنم جواب بدهم، یکی دیگه جوابش را داد که این سوالت مثل این بود که کسی از پاپ بپرسد آيا کاتولیک است یا نه؟
در عین حال که خوش آمد از حاضرجوابی و کنایهاش، فکر کردم این اعتیاد بدجوری علنی شدهاست. دیگر از قیافهمان هم میشود فهمید.
شبانه- پنجشنبه
برنامه شوی آخر شب دیوید لترمن را میبینم. یعنی همین الان درحال تماشایش هستم. یک خانمی آمده که یکسری اسباب بازی جدید را معرفی کند. اسباب بازی اول یک دایناسور سیصد و پنجاه دلاری است که در بدنش چهل سنسور گذاشتهاند که با حرکت دست عکسالعمل نشان دهد. لترمن از خانم میپرسد که تو این را برای بچهات خریدی؟ خانم جواب میدهد که نه. من دختر دارم!
از کیتا به حال دایناسورها هم مردانه شدهاند را من خبرندارم.
روزمره- سهشنبه
ترومن جوان سیسالهای است که با همسرش در جزیرهآی زیبا و سفید وسط اقیانوس زندگی میکند. ترومن پدرش را در دریا ازدست داده و از آب میترسد. یکبار که بچه بوده به معلمش گفته که میخواهد برود دنیا را بگرد و جاهای جدید را کشف کند، اما معلمش میگوید دیر شده و ماژلان قبلا همهجا را کشف کرده.
ترومن هر روز صبح بیدار میشود، مسواک میزند. صبحانه میخورد و بعد از خوش و بش با همسایههای قدیمی به سرکارش میرود. کارش هم در یک شرکت بیمه است. دلخوشیاش هم خریدن مجلات زنانه است و بریدن عکس چشمان مدلها برای ساختن تصویری دختری که روزی لب دریا بوسیدهاش. زندگی جریان دارد.
زندگی جریان دارد تا وقتی که ما متوجه میشویم ترومن در بزرگترین استودیوی فیلمبرداری دنیا زندگی میکند و زندگیاش از دوهفته قبل از تولد برای همه مردم دنیا به صورت یک برنامه بیست و چهارساعته که هفت روز هفته هم پخش میشود، برای همه مردم دنیا سرگرمی بزرگی است. متوجه میشویم که همه انسانهای شهر هم جریان را می دانند. همه غیر از خود ترومن.
ترومن خسته میشود، مشکوک میشود و میخواهد فرار کند. آنهم به کجا؟ به جزیره فیجی. جایی که فکر میکند دختری که لب دریا بوسیدهاش آنجاست. اما هیچ هواپیمایی از جزیره بیرون نمیرود. اتوبوسهم حتی. تنها راهش دریاست که آنهم نمیشود. ترومن از آن میةرسد.
وقتی در دیوار آسمانی آخر اقیانوس باز میشود و ترومن قدم آخر را برمیدارد، بعد از یکساعت و نیم دوباره یادمان میآید که هرچه باشد باز هم با هالیوود طرفیم و همان ارزشهای زندگی امریکایی که خواستن توانستن است و سقف آسمان را هم میشود شکافت. شوی بزرگ همین بود نه تمام زندگی ترومن.
روزمره- دوشنبه
زندگیم روی دور تند افتاده باز. همه چیز پشت هم قطار است. قطاری که من گویا هرگز قرار نیست به آن برسم. ترمز را می خواهم بکشم جایی. بس است دیگر. فکر میکنم باید بتوانم افسار خودم را به دست بگیرم. این را جدی میگویم. من سالهاست در هولم. در هول نرسیدن. به هرچه که می رسم باز بیشتر و بیشتر به دورتر ها نگاه میکنم. تقریبا هیچ هدف کوتاه مدتی ندارم. این از خصوصیات بچگی پر از تنش است شاید. امیدی که آن روزها مجبور بودم به سالهای دور دور داشته باشم. این هیچ وقت از بین نرفت. بدتر شد. حالا دیگر فکر می کنم که پنج سال است که از ایران خارج شدهام و هنوز من یکجا نیایستادم و بگویم که خوب اینکارها را هم کردم. اینها هم موفقیتهای من بود در این چند سال. همیشه فکر کردم حالا که می شود به فلان مرحله رسید، چرا که نه.
این هدف کوتاه مدت نداشتن بیشتز از هرچیزی باعث شد که لذت نبرم از لحظه. ندانم کجا هستم. ندانم چه می کنم. همیشه به چند فرسنگ آن طرفتر نگاه کردم و ندیدم که جلوی پایم چه خبر است. از اولین واحد کالج فکر میکردم به دوره تحصیلات تکمیلی. یک بار نشد فکر کنم که باید از همینی که الان دارم میخوانم هم لذت ببرم یا نه. باید بفهمم چه میخوانم یا نه. آن از دیوانه وار واحد برداشتنهای شبانه و نوع درس خواندنی که در این سه سال دانشگاه تبدیل به بدترین عادت من شد. حالا من هستم و دو ترم دیگر و تقاضا برای دانشگاههای مختلف برای دوره بعدی.
اگر همین وضع برود جلو، میدانم جایی قبول خواهم شد و میدانم که آنجا را هم دوست نخواهم داشت و مثل همین پنج سال باز باید چشمانم را ببندم که بگذرد و یک نفس بروم زیر آب به امید اینکه سرم را که از آب بردارم نفس راحتی خواهم کشید.
میخواهم یکبار اینطور ریسک کنم. میخواهم یک نفسی به خودم بدهم. واقعا یکسال اینطرف و آن طرف چه فرقی میکند؟ میخواهم بگذارم این دوره تمام شود. مسافرت بروم. یک سر بروم ایران. بگردم در خاورمیانه. عربی بخوانم و عبری و فرانسه. یکسال فقط برای خودم زندگی کنم. بعد شاید این ترمز یک شروع بهتر بدهد به زندگی آشفته و سریع من.
نمیخواهم دیگر یک نفس شیرجه بزنم. میخواهم وقتی به سیسالگی برسم که بدانم فقط یکسال توانستم ترمز زندگی را بکشم. از اینکه بگویم از بریدن میةرسم هراسی ندارم. نمیخواهم ببرم. یعنی میدانم که میتوانم بازهم به همین وضع و منوال ادامه دهم، اما نمیخواهم. دلم میخواهد اینجا باز بنویسم. آنقدر فکرم مشغول است که حتی فکر اینکه چه باید بنویسم را هم نمیتوانم بکنم.
شاید باید این یکسال را زودتر به خودم مرخصی میدادم. شاید اگر یکسال قبل به این نتیجه رسیده بودم،الان در این دانشگاه نبودم و این وضعیت آشفته را نداشتم. اما دیگر کار از شایدها گذشته. هنوز هم معتقدم که در لحظه درست تصمیم گرفتهآم. اما این تصمیم را هم دارم که یکسال به خودم مرخصی بدهم که اصلا ببینم کجا هستم و چه میخواهم. ببینم اصلا قرار است دانشگاه آن چیزی را که میخواهم به من میدهد یا نه.
باید بگردم ببینم فقط چند بار اینجا نوشتم که «از زندگی عقبم» . این تمام فکر من بود در این پنج سال. آخرش هم نفهمیدم از کدام زندگی عقبم.
یادم نیست این را اینجا نوشتم یا نه. آن زمانها که کوه رو بودیم و من ادعای کوهنوردیام بود و با آدم بزرگها کوهنوردی میکردم، کم نبود زمانهایی که کوله ام را یکی میگرفت و کیسه خوابم را کس دیگری و باز هم من نمی توانستم قدم از قدم بردارم. عمویم که سرگروه بود برای نفس گیری یک حرف خوبی میزد. میگفت وقتی میایستی که نفس بگیری، به قله نگاه نکن که چقدر راه مانده. به پایین نگاه کن که چقدر راه را بالا آمدی و چند تکه ابر را پشت سر گذاشتی. میخواهم یک مدت به قله نگاه نکنم، اما قدمهایم را محکمتر و پر نفس تر بردارم.
قهر هم اگر باشم، حرف میزنم
در زندگی روزهایی هست که با خبربد شروع میشود. مثل همین امروز. مثل خبر رفتن یک خاطره. اما خاطره مگر میرود؟
هیچ چیز شکیبایی برایمان اگر نماند همان یک جملهاش از همان عاشقیهای دوره نوجوانی بسمان است. جملهای که معلوم نیست لبخند را به لب چند نوجوان- شاید حالا دیگر جوانشده- قهر کرده آورد. «قهر باش. اما حرف بزن.»
فقط این گلوی حرف زدن برایمان باقی مانده، نه چیز دیگر.
Permalink
مطالعه پدیدهای به اسم «مذهب» روز به روز برای من جالبتر میشود. از تصمیمی که سال قبل گرفتم و منجر به دورشته شدن دوران لیسانس من شد و تا مدتی فکر میکردم شاید تصمیم عجولانهای باشه، الان اصلا پشیمان نیستم. مطالعات مذهبی در کنار جامعه شناسی. البته این مطالعات مذهبی کمی با آنچه که ما الهیات میخوانیم اندکی فرق دارد. حداقل من هنوز آنقدر الهیات خوان نشده ام. بخش اصلی علاقه من بررسی اثر مذهب بر روی زنان است، اما فعلا اول اول راهم و تازه در ریشههای مذاهب بدوی و اسطورهها سیر میکنم.
زندگی در جامعه مذهبی ایران خیلی از ما را لامذهب کرد. بابت این باید از جمهوری اسلامی تشکر کنم. نمیدانم اگر اینجا بزرگ میشدم این نگاه الانم را داشتم یا نه. از طرفی این قصههای پیامبران که از بچگی از در و دیوار بر سرو رویمان میریخت الان کلی کمک است به فهم چیزهای دیگر. به فهم ابعاد دیگر آن قصهها که آن دوره نمیشنیدیم.
این تغیر قصهها جالب است. تغییر خدایان یونانی و رومی و الههّهایشان به قدیسان و بعد معجزهگران مذهبی. تغییر نقش زنان و کارکردشان از دوران اسطورگی به فرودستی در مذهب. بعد شنیدن بخش دیگر قصههای اسلام هم برایم جالب است. مثلا بخشی را که در ایران هیچ وقت نمیشنیدیم. مثلا سفرهای قبل از چهل سالگی محمد، یا فلسفههای اهل سنت.
این لامذهب بودن بیشتز از هرچیز دیگری کمک میکند که آدم دنبال کشف تازهها باشد. یعنی برود و ببیند اینهمه سال که سرکار مانده بود، برای چه بود. از طرفی رفتار مذهبیون هم در کلاسهای این رشته برایم جالب است. رفتار مسلمانان کشورهای دیگر، پروتستانها و کاتولیکها. خیلی از اساتید راحت و بیپروا حرفهایشان را میزنند و کاری هم به عقیده هیچکس ندارد،اما کم نیستند افرادی که به شدت ملاحظه کارند و تمام حرفهایشان را در لفافه میزنند و کار من دانشجو را سخت میکنند. کاملا معذب بودن بغلدستی مثل یهودیام را وقتی حرف از ریشههای تاریخی یهودیت در فلاسفه یونان میشود را میبینم. ریشههایی که به باور او از آسمان آمده نه از آتن.
جامعهشناسی مذهب هم بحث جالبیاست. نمیدانم درایران این رشته را داریم اصلا یا نه. اما در ایران باید موضوع معرکهآی برای بحث باشد، با توجه به همه تغییراتی که در مذهب جامعه و جامعه مذهبی ایران در سی سال گذشته رخ داد. مثلا دید آیا این تغییرات با تئوریهای پست کلنیال جور در میاید یا نه. یعنی آیا این تغییرات هم بخشی از همان پروسه جدا شدن از دوران کلنیالیسم بوده یا اصلا مذهب مثلا در دوران مشروطه بخشی از جریان کلنیالیزم بوده. البته احتمالا باید محدودیت های تحقیق و تفحص در مورد این جریان را هم در ایران درنظرگرفت.
وقتی الان متون مذهبی یا رفتار مذهبیون را میخوانم مانند چند سال قبل نمیگویم دیوانهها! یک مقدار هم فکر میکنم که چرا اینها اصلا بوجود آمدند و چرا هنوز ادامه دارند. اعطا کردن لقب دیوانه و بعد هم رها کردن بحث دم دست ترین کار ممکن است، اما ارضایی را به دنبال ندارد.
این روزها با اناجیل اربعه سر و کله میزنم. دنیایی داشتند برای خودشان!
یک دورهای غصه میخوردم اگر خانه تمییز نبود. اگر ظرفها دو روز توی ظرفشویی میماند. اگر مویی کف حمام میدیدم. یک دورهای غصه میخوردم اگر وقت غذا پختن نداشتم. اگر چیزی در یخچال نبود. اگر غذایی که میپختم بد مزه میشد. یک دورهای همیشه در خانه شمع نو داشتم. همیشه تختخواب مرتب بود. لوازم آرایش روی میز ولو نبود. یک دورهآی لیست خرید همیشه روی در یخچال چشمک میزد.
سخت بود که بیخیال شوم. سخت بود که بگویم وقتی چیزی در خانه نداریم، چیزی نمیخوریم. یک دورهای سخت بود بگویم به درک. الان نمیخواهم بشورم. نمیخواهم تمییز کنم. سخت بود دیدن موهای انبار شده کف حمام. سخت بود وارد شدن به خانه اغلب نامرتب.
مدتهاست- شاید نزدیک به دوسال- که خیال هردویمان راحت است. اگر حوصله داشته باشیم میشوریم و تمیز میکنیم و میپزیم. اگر نه که به درک. کسی دوست نداشت نیاید. نه اینکه از تمیزی بدم بیاید اما دیگر حوصله فکر کردن به آن را هم ندارم. هیچکدام نداریم. اگر چیزی یادمان آمد میخریم، اگر نه که باشد برای دفعه بعد. اگر دلمان خواست خانه را تمییز کنیم، یکیمان کف حمام و آشپزخانه را میشوید، یکی دیگر جارو میکشد. در زندگی کارهای بهتری از شستن و رفتن و گردگیری وجود دارد. نمیدانم چرا مادرم این را هرگز نفهمید. چرا فهمیدنش برای خودم یک سال طول کشید. من همچنان از بوی پیاز داغ متنفرم.
جنبش زنان ایرانی، جنبشی فراسوی یک حرکت محلی
گزارش همایش بنیاد پژوهشهای زنان که قولش را داده بودم:
جنبش زنان ایرانی، جنبشی فراسوی یک حرکت محلی
Permalink
یک احوالپرسی سخت
وقتی به کسی که از زندان آمده مرخصی زنگ میزنی چه باید بگویی؟
رسیدن بخیر! خسته نباشی! غم آخرت باشه! خدا صبرت بده!
چه باید گفت؟
Permalink
تصادف
نمیدانم اسم اینها تصادف است یا انرژی موجود در کیهان یا چه.
دیشب تا صبح در خوابم بود و امروز دوستی از راه نیامده آهنگ من و او را زیرلب زمزمه میکرد. بعد از پنج سال به این آهنگ فکر کردم. نمیدانم تصادف است یا انرژی موجود در کیهان.
Permalink
استخوان اگر پودر نشود، آبدیده میشود. رشد میکند و قد میکشد. ....اگر پودر نشود
Permalink
حکایت من و تبخالهایم- قسمت اول
همین یکشبنه بود که با عزیزی حرف تبخالهای تاریخی من بود. مخصوصا در دورانی که عمران میخواندم. تبخالهایی میزدم به وسعت تمام صورت! یعنی کم نبود پایانترمهایی که همه فکر میکردند من خدای نکرده جذام گرفتهام. استرس آقا. استرس!
اینجا خیلی خیلی کم شدند آن تبخالهای تاریخی. یعنی اصلا یادم نمیآید دیگر آن مدلی تبخال زده باشم. اصلا کلا گاهی هم پیش آمده که تا ده ماه تبخال اصلا نزدم و این برای یک آدمی که درتمام مراحل تاریخی زندگیاش یک تبخالی یکجای صورتش داشت واقعا پیشرفت مهمی محسوب میشود.
یعنی نمیشد یکی از رفقای ما به میمنت و مبارکی عروسی، دامادی، چیزی بشود و ما با یک لبخند و یک دسته گل و یک عدد تبخال زیبا به مهمانیشان نرویم و فکر میکنم معجزه هزاره سوم جناب مستر پرزیدنت نبودند. این بود که من عروسی خودم تبخال نزده بودم! یعنی شما باورتان نمیشود. فکر کنم البته بدنم از من خجالت کشیده بود دیگر.
حالا اینکه چرا یاد تبخالهایم و داستانهایم با آنها افتادم، فقط به خاطر این صحبت با دوستمان نیست. به خاطر این است که صبح دوشنبه دیدم که عجب. ما کلی استرس داشتیم و خودمان خبر نداشتیم. یک مقدار عظیمی تبخال در اقصی نقاط صورتمان سبز شده دیدنی. برای اولین بار روی دماغم هم تبخال زده که کلی مرا شبیه این جناب دلقک خدابیامرز هم کرده. لبهایمان هم همچی غنچه شده دیدنی. حالا نمیدانم بروم یقیه این رفیقمان را بچسبم که به بدنم یادآوری کرد که یاد روزگاران قدیم بهخیر یا یقه جناب دکتر وو که حاضر نشد شش ساعت تاریخ تحویل دادن مقاله آخر ترمم را عقب بیاندازد. البته تشکر از خانواده رجبی و بقیه نیز واجب است. ظاهرا هنوز فرمان این فلسفه جدید زندگی از مغز به مرکز تولید تبخال نرسیده بود.
تا سه ساعت دیگر دوتا امتحان پایان ترم برای شش هفته اول کلاسهای ترم تابستان دارم و این ترواشات گهرواره را از توی کلاس مینویسم. طبیعی است که نمره کلاسها و دو مقاله لازمه از فلسفه جدید زندگی پیروی میکنند.
کنفرانس بنیاد پژوهشهای زنان یا از حرصی که میخوریم
نقد کردن خیلی کار راحتیه. آدم بشینه رو صندلی راحت و بگه که اه اه. یعنی بهتر نمیتونست بشه؟ اما تا وقتی خودش یه قدم برنداشته در درست کردن چیزی، حرف زدن هم فایده نداره. نه تنها در این مورد، بلکه من به بعضی از منتقدین آکادمیکمون هم همین ایراد رو دارم. چرا که هم سوادش رو دارند ، هم امکاناتش رو. اما غیر از نقد، و معمولا نقد غیر مستقیم، کاری در دنیای واقعی نمیکنند. ( سلام بعضیها!)
امسال اولین سالی بود که من به این کنفرانس رفتم. اولین کنفرانس زنانی هم نبود که میرفتم ولی میدونستم که نباید انتظاراتم با اونها در یک حد باشه. من تا یه حدی در جریان بودم که کمیته محلی واقعا برای این کنفرانس زحمت کشیده. از دوستانی هم سالهای قبل در این برنامه بودند، هم شنیدم که بهتر بوده. بنابراین جای خسته نباشید داره. حالا گزارشم رو، نوشتاری و صوتی و تصویری، تا چند روز دیگه آماده میکنم.
کلی نقد خوب در مورد کمپین یک میلیون امضا و سنگسار و بقیه فعالیتها در گرفت. طوری که دیگه آخرش دوستان قدیمی خارج نشین نتونستند ساکت بشینن و شاکی شدن که چرا از نقل قولهای بچههای تو ایران استفاده میشه و کسی به تجربیات اونها بها نمیده. صنم هم به خوبی جواب داد که خوب مساله اینه که همه ما به یک دنیا فاصله از هم زندگی میکنیم و تنها راه ارتباط ما اینترنته. شما هم اگه تو اینترنت فعال تر بشید و یه فکری به حال سایتهای گل منگلیتون بکنید و بیشتر با جوونها ارتباط داشته باشید، برای هر دو طرف بهتره.
متاسفانه در سه روز کنفرانس فقط چهار مقاله تحقیقاتی ارایه شد. مقاله خانم پردیس مهدوی در مورد انقلاب جنسی در ایران، مقاله روجا بندری در مورد اگاهی نسل دوم ایرانیها در مورد مسایل زنان ایران (تحقیق روجا یک تحقیق میدانی در بین بچههای ایرانی دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس بود)، صحبت صنم در مورد نقش اینترنت و فناوریهای نوین ارتباطی در جنبش زنان (که در هر دو مورد مثبت و منفی قضیه حرف زد) و تز دکترای خانم مرجان شیرالی در مورد وضعیت و نیازهای جوانان امروز ایران. حالا با توجه به اینکه گفتن متاسفانه یا خوشبختانه مثل همون زنده باد، مرده باد، دردی از کسی دوا نمیکنه، باید آدم ببینه خودش چکار میتونه بکنه برای سالهای بعد.
کلا من فکر کنم آب و هوای شمال کالیفرنیا برای کنفرانس خوب باشه. تو کنفرانس سن حوزه، فقط یک نفر به یکی از سخنرانان - که از قضا به نظر من یکی از بهترین صحبتها رو هم کرد- گفت که شما برو واسه آقای رفسنجانی کار کن. اینجا هم فقط یک خانم خواستند تو صورت کسی تف کنند. با توجه به خوش سابقگی کنفرانسهای ایرانی در خارج از کشور فکر کنم باید این رو به فال نیک گرفت.
کلی اتفاقات باحال هم واسمون افتاد. جدای اون جریان لزبینی روز اول، روز آخر هم یکی از سخنرانان در جواب سوال من گفتند که شما هر وقت مدرک دکترات رو گرفتی گذاشتی تو جیبت بیا حرف بزن. جریان این بود که من و چند نفر دیگه به روش تحقیق و متضاد بودن صحبتها و همینطور مطلق گرایی خانم سخنران در بحثی که به قول خودشون آکادمیک بود اعتراض کردیم، ایشون هم گفتند که کتاب چاپ کردند و بعد هم یه آکادمیک وقتی دانشجو هست نمیتونه مطلق حرف بزنه اما وقتی دکتر بشه میتونه.
جالب این بود که دوتا از سخنرانان هم که هر دو کار تحقیقی در ایران کرده بودند و در موقع سخنرانی هم مثل بلبل فارسی حرف میزدند، تا موقع جواب دادن به سوالات میشد فارسی از یادشون میرفت و میگفتند که مشکل زبان هست. البته خوب من هم تا دکتر نشدم دیگه قراره که حرف نزنم.
یه چیز باحال هم همون خانم خبرنگاری بود که از صنم اون سوال کذایی رو پرسید. روز اول که ما میز کمپین رو میچیدیم اومد با همه حرف زد. البته با من نه. چون که میدونست من با زمانه کار میکنم. اما به طرز خیلی باحالی از روز دوم کنار میز میایستاد و به مردم میگفت امضا نکنید. دلیلش هم این بود که فایدهای نداره. بماند که تمام این فایده ندارهها چقدر به نفع بچههای کمپین تموم شد و چقدر بحثهای خوبی در گرفت.
دیگه همین دیگه. دیشب هم رفتیم و زدیم و کلی رقصیدیم و من هم با این پای چلاقم نشستم رو سن که ملت بیان جلوم قر بدن و بعد هم که اونجا چه عکسهایی که نگرفتم از ملت! کلی دوست جدید پیدا کردم و آدمهای قدیمی رو هم بهتر شناختم. فهمیدم که ای بابا. این دنیا چقدر کوچیکه و آدمها چقدر زودتر از اونچه که فکر کنن سر و کارشون به همدیگه میافته و کلا فکر کنم به فلسفه جدیدی هم در زندگی رسیدم که از دیروز تا مدتی نامعلوم تمام اعمال و رفتار بنده را تحت شعاع خود قرار خواهد داد. فلسفه به تخمم.
پینوشت مهم: همونطور که گفتم من تا چند روز دیگه گزارش کاملی از این کنفرانس آماده میکنم. این چیزهایی که نوشتم اصلا گزارش نبود. یک نگاه شخصی بود. لطفا این مطلب رو برای پوشش دادن کنفرانس لینک نکنید. خیلی ممنونم.
شهرداری سن حوزه! خجالت! خجالت!
خوب به سلامتی و میمنت امروز بالاخره من برای وضعیت این پایی که روش زمین خورده بودم (در روز پایانی کنفرانس سن حوزه) رفتم کلینیک دانشگاه. خوب بود اولش. یعنی بعد از اینکه زمین خوردم یه دو روز درد داشت و من هم گفتم ولش. خوب میشه. بهتر هم بود. تا اینکه تو مراسم یکشنبه در سن فرانسیسکو ( گی پرید امسال) یه شش ساعتی پیدا روی کردم. بعد دوباره دردش شروع شد.
هیچی دیگه. فعلا که عکس اینها نشون داده که یک ترک مویی برداشته. میگم چرا پس میتونم راه برم. دکتر گفت که چون استخونهای اطرافش دارن ساپورت میکنن. بعد هم گفت که با این عکس عادی کلینیک نمیتونه تشخیص بده که ترک واقعا چقدر هست و بهتره برم دکتر. من هم که بیمه ندارم. بعد قرار شد یه چیزی بنویسه برام که برم درمانگاه دولتی شهر که مال افراد بی بضاعت هست! گفت که شاید خیلی جزیی باشه و اصلا خودش خوب بشه اما نباید ریسک کرد. چون اگه جدی باشه میتونه تا آخر عمر بمونه اگه دنبالش رو نگیرم.
همین دیگه. کلا من همیشه به پاهام به خاطر اینکه فکر میکردم قوی هستن مینازیدم. کوه نوردی و پیاده روی هم که واقعا علاقههای اول من هستند تو ورزش. الان از وقتی اینطور شده ورزش هم نکردم و نمیتونم خیلی راه برم . دویدن رو که اصلا هیچی.
چیزی که هست اینکه بنده فعلا اصلا در شرایطی نیستم که بتوانم پام رو گچ بگیرم. آخر هفته باید برم کنفرانس زنان و کلی رانندگی دارم. حالا فردا صبح زود برم این درمانگاه ببینم چی میگه. امیدوارم جدی نباشه و با همین کفشی که الان دادن به پام ببندم، بهتر بشه.
پینوشت: اونجا که زمین خورده بودم، بچههای کمپین یک میلیون امضا -در کالیفرنیا- گفته بودند که اگه چیزیت شد و رفتی از شهرداری شکایت کردی و پول قلمبه اومد دستت باید بدی به کمپین! حالا میگم کمپین وکلاش رو بفرسته من برم شهرداری سن حوزه رو واسه اون راه مسخرهای که ظاهرا مال ویلچر دارها بود اما پله داشت، رو ازش شکایت کنم.
مکالمه سازنده
اون: یه چیزی میگم قول بده ناراحت نشی!
من: اصلا از نظر روحی در شرایط نیستم که تحمل انتقاد داشته باشم! نگو.
اون: باشه. پس خودم کفشات رو برمیدارم از روی میز ناهار خوری (با تاکید غلیظ روی ترکیب ناهار خوری) !
(من شرایط روحیتو بخورم. سلام الی)
گرونی آقا، گرونی
به طرز کاملا مشهودی صحبت کردن در مورد گرونی وارد مکالمات مردم شده. از قیمت بنزین شروع میشه و به مایحتاج عمومی و برای ما دانشجوها به شهریهها و قیمت کتابها و قهوه و چایی و اینها هم میرسه. معمولا ملت از آب و هوا و سیاست و هنرپیشهها و تو دانشگاه ازکتاب و استادها و اینها حرف میزدند. حداقل این چهارپنج سالی که من سابقهاش رو دارم. این اولین باره که حرف از گرونی وارد مکالمهها شده. معمولا مردم در مورد پول و در آمدشون خیلی دوست ندارند که صحبت کنند. اما الان خیلی وضع فرق کرده.
یه گزارش میشنیدم در مورد اینکه چطور ملت باید بین پرداخت قسط خونه و پول بنزین یکی رو انتخاب کنن. چون کارشون بسته به اینه که با ماشین برن سرکار و مثلا کسی که بیست سال یه جا کار کرده و به بازنشستگی و اینها امید داره نمیتونه به این راحتی کار رو ول کنه. از طرفی تو غرب امریکا سیستم واقعا غرب وحشی وحشی هست و سیستم حمل و نقل عمومی واقعا افتضاحه. واقعا. مثلا اگه من بخوام مسیر نیمساعته خونه تا دانشگاه رو با اتوبوس یا قطار برقی برم، باید یک مسافت طولانی پیاده برم که به اتوبوس برسم. اتوبوس باید نصف شهر رو بگرده و از کلی از خیابونها رد بشه (چون همه اونها همین یک اتوبوس رو دارند) بعد از چهل و پنج دقیقه برسه به ایستگاه قطار. بعد قطار هم بیست دقیقه طول میکشه برسه به نزدیکترین ایستگاه نزدیک دانشگاه. از اونجا هم یه بیست دقیقه معطلی داره اگه آدم بخواد با اتوبوس بره. حالا همه اینها با این فرض که همه چی سرساعت باشه. مسیر نیم ساعته یه چیز نزدیک دوساعت یا بیشتر طول میکشه. افتضاحه. ده نشینی این بدبختیها رو هم داره.
نیکول دیروز گفت که دیگه باید بین سرکار اومدن و ناهار خوردن یکی رو انتخاب کنه. گفت که باید سرکار بیاد برای گرفتن کمک دانشگاه. از طرفی باید پول بنزین بده که بیاد و دیگه پول بنزین از ناهارش بیشتره. بنابراین احتمالا یه قهوه صبح خواهد خورد و شام هم قرار شده یک مدت بره خونه پدر و مادرش. خودش میگفت که تو سی سالگی خیلی زشته که آدم بره خونه مادرش شام بخوره.
تو زندگی ما هم اثر خودشو گذاشته. یادمه وقتی یه جایی مثل کاستکو خرید میکردیم، حالا نه زمان خیلی دور،بلکه همین چهار سال پیش، با صد دلار تقریبا به اندازه سه ماه میشد لوازم غیر خوراکی خونه رو تامین کرد. خرید خوار و بار خونه هم هفتگی بیشتر از سی دلار نبود. اما الان این رقمها خندهدار به نظر میرسه. تازه اون موقع هردوی ما کار میکردیم و مثل الان با پول وام دانشجویی زندگی نمیکردیم.
هنوز معطل جواب اون خونه توی دیویس هستیم. اگه به قول اینها باشه، باید تا آخر ماه بعد اسباب کشی کنیم. اما هنوز که هیچ خبری نشده. حتی خونه رو هم ندیدیم. اگه بریم اونجا باز یه خورده بهتره. یکیمون مجبوره رانندگی کنه. شاید هم یحیی و نازیلا (تویوتا سلیکای وحید) رو فروختیم یه ماشین کم خرجتر خریدیم.
مثل اینکه ما هرجا میریم خراب میشه. اینجا هم که اومدیم میگن اون آمریکای دهه نود بود که پول ریخته بود تو خیابونهاش! خلاصه اینکه ما یک عمر دیر رسیدیم.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category