
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
ERROR: Blogroll is currently inaccessiblepowered by
Movable Type 3.35RSS | Atom
search
« یکشنبه ها با برگ و رنگ
صفحه اصلی
اگردک »
۱. روزهای آخر ترم سطح انرژی به پایینترین مقدار ممکن میرسد. این دو هفته هم بگذرد من یک نفسی بکشم . اما تا جمعه هفته بعد کی مرده کی زنده؟
۲. اتفاقات عجیبی در محل کارم در این چند مدت اخیر افتاد. مرکز ما ساختمانش را با یک سازمان دیگر شریک است (که البته از تابستان جدا میشوند). این مرکز بعد از چند سال قحطی بودجه و آدم مناسب ریس دار شد. یک خانم دورگه کلمبیایی- تایوانی. بعد یک سری کشمکشها و سو تفاهمات بین او و بقیه اعضای مرکز خودش و ما از همان اول ترم بوجود آمد. تا اینکه تقریبا دو ماه قبل در یک نشست تاریخی همه نشستیم و حرفهایمان را زدیم که چرا فکر میکنیم او کارش مثل ربات است و نچسب است و او هم گفت که ما هیچ وقت نسبت بهش مهربان نبودیم و خلاصه خیلی جالبی بود در نوع خودش که معمولا در ردههای اداری اینطور صحبتها نمیشود.
بعد این گذشت و تقریبا برای همه این تنشها از بین رفت. همه هم تلاش کردند به ماجرا به چشم یک اتفاق خوب که میشود از آن یاد گرفت نگاه کنند.
روابط همه با این خانم عادی شد غیر از یکی از دانشجویان خودشان. دوستم است و تا همین دو هفته دیگر فوق لیسانسش را میگیرد. از همان اول ترم که این درگیریها و تنشها بوجود آمد این دوست ما نه تنها تلاش نکرد که به بهبود رابطهها کمک کند که بر عکس از هر حرکت کوچکی برای خورده گیری و ایجاد دردسر هم استفاده کرد. این برای من هم راحت نبود. چون اغلب ساعتهای کاری ما یکی بود و من واقعا از این خانم بدی ندیده بودم. بماند.
چند هفته قبل دوستم برایم اعتراف کرد که بعد از تمام شدن درسش باید به خواست خانوادهاش به کشورش (که حتی خودش هم در آن متولد نشده) برگردد و با دختری که خانواده برایش در نظر گرفتهاند ازدواج کند. از طرفی نمیخواهد روی حرف خانوادهاش که تا حالا همه خرج تحصیل و خانه و بقیه امکاناتش را دادهاند حرفی بزند و از طرفی هم به قول خودش حالا بعد از اینهمه درس خواندن باید تا آخر عمر برود با کسی زندگی کند که حتی نمیداند خواندن و نوشتن بلد است یا نه.
من کاملا چند روزی در شوک بودم. از طرفی دلم میخواست کمکش کنم از طرفی هم هیچکاری از دستم بر نمیآمد. این عصبانیت و استیصال درونی این بچه هم روز به روز بیشتر میشد ( و میشود) جوری شد که کاملا قابل حس بود که تمام ناراحتیها و نگرانیهای درسی و خانوادگیاش را به طور ناخود آگاه به گردن این ریس جدید میاندازد.
جمعه هم یک ده صفحهای در پاسخ به نظرخواهی که ظاهرا آخر هر ترم دارند فرستاد و بعدش هم یک جلسهای با ریسش داشت. بعد هم به من گفت که بهش گفته که لازم است با یک روانشناس صحبت کند. به نظر من هم لازم بود اما چیزی نگفتم.
در هر حال امروز این خانم خواست که با من به عنوان نزدیکترین دوست این بچه حرف بزند. بعد به یک بخشی از جریان اشاره کرد که من اصلا به آن توجه نکرده بودم. بخشی که مرا وادار کرد بهش بگویم که جریان از کجا آب میخورد. گفت که راستش الان دیگر از وجود این آدم میترسد. چون این همه نفرت و عصبانیت نه تنها ممکن است کاری دست خودش بدهد بلکه شاید یک دفعه زد به سرش و کاری عجیب غریب کرد. من نمیگویم این دوست ما ممکن است برود یک مسلسل بگیرد و همه ما را بکشد اما اینکه آدمها در زمان عصبانیت تبدیل به موجوداتی کاملا پیشبینی ناپذیر میشوند را قبول دارم.
بعد هم هرچه زمان سفرش ( دهم ماه بعد) نزدیکتر میشود این عصبانیت و ناراحتی و خشم بیشتر خودش را نشان میدهد. به شدت نگرانم و این آخرین چیزی است که یک آدم در هفته آخر ترمش لازم دارد.
English Weblog
archives
by dateNovember 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
دوستت مال ِ کره ی ِ جنوبی نیست که؟!...اهالی ِ هند معمولاً چنین رسمی دارند که دختر زو خانواده انتخاب می کنند. شما که نزدیک ترین دوستشی احتمالاً بیشتر از همه می تونی بهش کمک کنی.
سمیرا
May 12, 2008 5:37 PM
من بودم بهش می گفتم زیر بار نرو که یک عمر از زندگیت راضی نباشی بعد از فوق لیسانس غافلگیرانه برو یه ایالت دیگه فوقش یکی دوسال جنگ و دعواست بعدش همه چی کم کم عادی می شی.
نوید
May 12, 2008 6:00 PM
چقدر وحشتناک. واقعاً چی کار می شه براش کرد؟ این دوستت کجایی هست؟ خیلی سخته. حق داره قاطی کنه. منم جاش بودم دیوونه می شدم.
لوبیا
May 12, 2008 6:18 PM
حالا فک کن تو این روزای آخر ترم آدم کمرش هم رگ به رگ شده باشه! و تازه بخواد یه مهمونی هم بگیره! روم خیلی زیاده می دونم! :دی
اما از این حرفا گذشته وقتی آدم کار زیاد داره و سطح انرژی ش هم پایین ه همه غم و غصه های عالم همون موقع بهش هجوم میاره. و تازه این غم و غصه و مشکلات اغراق شده تر هم نمود پیدا می کنه. یعنی شاید اگه تو یه زمان معمول با یه سطح انرژی بالاتر بود این مشکلات کمرنگ تر به نظر میومد. موضوع آخر اینکه در مورد دوستت به نظر منم تن نباید بده. خانوادش دستشون درد نکنه که خرج تحصیلش رو دادن اما نخریدنش که. البته می دونم گفتنش آسونه اما واقعاً نباید تسلیم شه و مخصوصاً نباید وقتی توی استرس و فشاره تصمیم بگیره.
پ.ن. من دو ساعت دیگه با سوپروایزرم میتینگ دارم و طبق معمول هم گزارشم کامل نیست هنوز. یعنی انگار اگه الان کامنت نمی دادم و نظرپراکنی نمی کردم لال از دنیا می رفتم!!!
: دی
RahiL
May 12, 2008 10:08 PM
be nazare man mitoone bere amma, nagire !
Safa
May 13, 2008 4:02 AM
سلام
من دارم روی گسترش مفهوم نقد به عنوان امر دموکراتیک روی وبلگ ها کار می کنم
شما به عنوان یک بلاگر اگر بخواهید ویژگی های وبلاگ را نام ببرید چی می گید؟
مثلا 10 ویژگی وبلاگ به عنوان یک عرصه عمومی
اگر کمکم کنید خیلی خیلی ممنون می شم
سعیده
saeedeh
May 13, 2008 7:41 AM
لوا جونم
حالا که نوبت ما شد کی مرده کی زنده؟ یعنی که چی، باید تا اخر این ماه رو زنده بمونی؟ حالا ایشالله بعد از این ماه هم خدا صدها سال عمر با عزت نصیب ات کنه.
دیگه بگم که دل ام میتپه برای مردمی که گرفتار سنت هاشون هستند. دلم نمیسوزه براشون ها: فکر میکنم سنت ها با خودشون ارامش و امنیت ای میاره که نسل بشر سالها برای بدست اوردنش جون کنده واسهُ همین اینقدر سخت که ادم ها رو متقاعد کنی که راه های جدید ترو امتحان کنند. راه هایی که در زمان کوتاهتر به نتیجهُ مطلوب تری میرسند اما چون پیشینیان مون نکردن ما هم نمیکنیم! چی بگم که اسرار خانواده ها برای ازدواج با همزبان و همدین و هموطن یک جور نشنالیزم سنتی رو در خودش داره چه برسه به اینکه بگو برگرد برو تو کشور خودت و با همچین شرایطی ازدواج کن
Tameshk
May 13, 2008 12:44 PM
nice blog. good luck with the exams!
Isar
May 13, 2008 2:17 PM
khob beshin ye 2 sa'at bahash harf bezan ham oon khali mishe ham to ham shayad in vasat ye rahi be zehnetoon resid. age ham naresid mohem nist, belakhare khali shodin, yani akhare terme khoob baraye to o doostet o re'isetoon!!!
K1
May 20, 2008 8:32 AM