" /> Baloot: May 2008 Archives

« April 2008 | Main | June 2008 »

May 31, 2008

توفیق اجباری

پرواز آتلانتا به سکرمنتو را به خاطر تاخیر دوساعته پرواز قبلمان از دست دادیم و شب ماندگار شدیم در آتلانتا.

خاله جانمان آمده فرودگاه دنبالمان و قرار شده امشب را اینجا اطراق کنیم. فعلا که بوی قورمه سبزی همه خانه را برداشته و بعدش قرار است برویم شب زنده داری در اینجا.


این هم از صله رحم اجباری و دیدن یک کلان شهر دیگر حتی اگر شده در یک شب طولانی



با میزبانانمان که خداحافظی کردیم همراهم گفت که نسل آدم‌های خوب کم شده اما برنیافتاده.

من کاملا موافق بودم


May 30, 2008

شبح اپرای پاریس

بدون شک یکی از بی‌نظیرترین تجربیاتی بود که تا حالا داشتم.


phantom.jpg

نوشته روجا در همین رابطه

داستانش را دوران نوجوانی خوانده بودم و تقریبا هیچی از داستان یادم نمانده بود. تجربه تاتر موزیکال آن‌هم نه هر تاتری بلکه این تاتر و آن هم نه هرجایی بلکه در برادوی و آنهم قدیمی‌ترین نمایش آن چیز غیر قابل توصیفی بود.

پی‌نوشت: جای شما خالی بود خانم مسرت.


May 29, 2008

سکوت این‌روزهایم را دوست ندارم. دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نیست. می‌دانم گذری است و دوباره پر خواهم شد از نوشته. لابد وقتی به همان زندگی شلوغ همیشگی برگردم.

اینجا خانه دوم من است. وقتی ننویسم انگار شب به خانه نرسیده‌ام.

باید خودم را مجبور کنم که روزمره‌هایم را بنویسم. گاهی به روزهای اول اینجا نوشتن نگاه می‌کنم که چه راحت می‌نوشتم و چه قدر دوست داشتم نوشته‌هایم را. اینجا نه قرار بود جای حرف‌های گنده بشود نه نوشته‌های خوصله سربر. قرار بود خود من باشد با همه خنده‌ها و غم‌ها و غرها و بالا و پایین‌های زندگی. خودم که گنده نشده‌ام اما شاید حوصله‌بر سر شده باشم، مثل خود اینجا.

همچنان در سفرم و همچنان مشغول خوش‌گذرانی. شاید هم وبلاگ دیگر جدا شده باشد از زندگی واقعی. وقتی زندگی خوب است و به راه، هوس نوشتن به سر آدم نمی‌زند.

یک برنامه بود دوران بچگی ما که چندتا پسربچه که از مدرسه می‌آمدند و در راه خانه، در یک خرابه دور هم جمع می‌شدند و برای خودشان تاتر بازی می‌کردند، را یادتان است؟
دیروز یاد آن افتادم. یک پسر قد بلند کچلی هم بازیگرش بود که تنها کسی است که از آن تیم یادم مانده.


May 26, 2008

روزمره‌های بعد از امتحانات

photo_1_4af79b4c851953947b0ef59bb76ad4d5.jpg

یکم: امتحانات صبح جمعه تمام شد. آنقدر این دو هفته آخر اذیت شده بودم- نتیجه کم‌کاری طول ترم- که هنوز باورم نمی‌شود تمام شده است. روزهای آخر فقط می‌خواستم تمام شود. دیگر نتیجه مهم نبود. تا حالا هم فقط نمر‌ه‌های دوتا از درس ها را گرفته‌ام که بد نبود.

دوم: دوساعت بعد از امتحان آخر پرواز کردم! و آمده‌ام شرق آمریکا. این چند روز هم به گشت و گذار در نیویورک و نیوجرسی گذشته است. فردا هم قرار است بروم واشنگتن دی‌سی و فردایش هم فیلادلفیا. خوبی این ایالت‌ّ‌‌های شرقی این است که آن اندازه‌ای که ما در غرب باید برانیم که به یک فروشگاه برسیم کافی است که اینجا از ایالتی به ایالت دیگر رفت.

سوم: هوا عالی است. هفته قبل هوای ولایت ما شده بود صد و دو درجه فارنهایت. اینجا هوای اردیبهشت ایران را دارد.

چهارم: پرینستون زیباست. حداقل من عاشق قدمتش شده ام. اینجا چیزی که متعلق به قرن هفده و هجده باشد قدیمی به حساب می‌آید و من حتی ساختمان‌هایی را که به سبک گوتیک در سال هزار و نهصد و بیست و پنج ساخته شده‌اند را هم دوست دارم. شهر را هم تاجایی که دیده‌ام پر از بستنی فروشی و نانوایی‌های به سبک ارو‍پاست و کلا تمرکزی که روی این حفظ فرهنگ ارو‍پایی ‌اش شده. نه فرهنگ ارو‍پایی ارث پدری من است نه فرهنگ امریکایی که سنگشان را به سینه بزنم. ( فرهنگ ایرانی هم نیست) اما یک جور آرامشی من در اینجا دیدم که دوست داشتنی بود. البته با توجه به دو فاکتور تعطیلی سه روزه این هفته و هوای خوب این روزها. به قول دوستم باید اینجا را در زمهریر زمستانش هم دید.

پنجم: نیویورکی که من دیدم چیزی فرای یک شهر با چند ساختمان بلند است. من آدم کلان‌شهرهایم. تعطیلاتی را که ملت ترجیح می‌دهند بروند با آرامش ساحل هماغوش شوند را من ترجیح می‌دهم در خیابان‌های شلوغ بگذرانم و از آسمان خراش‌ها عکس بگیرم. هیچ حکمی هم در مورد شهر صادر نمی‌کنم. سه روز برای دیدن این شهر خیلی کم است و هیچ شهری را نمی‌توان در سه بازدید شناخت. حالا تا انتهای سفرم راه زیاد باقی ‌مانده. شاید به نظری رسیدم.

ششم: خوبی رفیق هنر دان و همسفر هنر‌دوست این است که از کنار هیچ اثری بدون اینکه چیزی در مورد تاریخچه و نام هنرمندش یاد بگیری رد نمی‌شوی و خوبی بهترش این است که دیدن موزه‌های نیویورک واجب می‌شود. فقط نگاه کردن به آثار متروپولیتن و موزه‌ هنرهای معاصر این شهر یک هفته وقت می‌خواهد. ما به اندازه وقت و نیروی پایمان اینجاها را هم گشتیم. من هم کلی علم تازه یاد گرفتم.

هفتم: اولین باری که در سن فرانسیسکو راه رفتم مطمین بودم که بخشی از عمرم را در آن زندگی خواهم کرد. چیزی در شهریت سن فرانسیسکو و در بین برج‌ها و خیابان‌هایش بود که در اینجا نیست. من هنوز هم می‌دانم که دوره‌ای در آن شهر زندگی خواهم کرد. در مورد نیویورک همچین آروزی نداشتم اما می‌دانم که جاییست که از بودن در آن لذت خواهم برد. شهر است.

هشتم: فردا قرار است بروم دیدن دو دوست عزیز در واشنگتن. اوامری با کاخ سفید نیست؟

نهم: سفر من نسبتا طولانی خواهد بود اما به محض اینکه برگردم کلاس‌های تابستان شروع می‌شود و هنوز برنامه کاری تابستانم را مشخص نکردّه‌ام. خانواده‌ام در ایران درگیر یک مساله ناخوشایند اند که بخشی از ذهنم هم به آن مشغول است. از آن زمان‌هاییست که آه کشیدن هم فایده‌ای ندارد و راه حل‌های که به ذهن می‌رسد برای طرف دیگر قصه منطقی نیست.

دهم: میزبانانی دارم بهتر از برگ درخت.


May 19, 2008

حرف دل

عاشق این شدم:

این روزها آدمها لیست دارند. لیست آدمها. از شماره ۱ تا شماره ۳۰و ...بدون رعایت ترتیب حروف الفبا. آدمها با ترتیب لیستشان به هم زنگ می زنند. قرار می گذارند. دور هم جمع می شوند. هر چند وقت یکبار این لیست را بالا و پایین میکنند. به هم می ریزند. مثل برزدن ورقها در شروع بازی. گاهی بعضی شماره ها را حذف میکنند. گاهی اضافه می کنند. این لیست آدمها گاهی هر شماره اش یک لیست دارد. مثل شماره یک الف شماره یک ب. شماره یک پ....این لیست گاهی حد نصاب دارد. آدمی به لیستی اضافه می شود چون کس دیگری حذف شده. حذف می شود چون جا برای اضافه کردن کسی نیست. شماره آدمها در لیستهای مختلف فرق می کند. این می شود که خیلی وقتها دامنه مشترک اسامی در لیست آدمهای مختلف کافی نیست. طول این لیست معمولا رابطه مستقیم دارد با خوشحالی آدمها. گاهی لیست آدمها صفحه هایش گم می شود. جا می ماند. منقضی میشود. فراموش می شود. به هم می خورد. سر و ته می شود. لیست آدمها را می شود مدیریت کرد. می شود در کامپیوتر ذخیره کرد. به روز کرد. می شود گروه بندی کرد. جمع زد. تفریق کرد. می شود چاپش کرد. می شود با پونز به دیوار زد یا به در یخچال چسباند و هر وقت که از تاریخ گذشت به درون سطل بازیافت کاغذ پرتاب کرد


از اینجا

9:21 PM Permalink

عمق فلسفه از طبقه چهارم

من چند روزی‌است که در زمان کش آمده‌آی که با سرعت نور می‌گذرد در طبقه چهارم زندانی‌ام.

گفتم که بی‌خبر نباشید.


May 18, 2008

ساقیا بده جامی ..

DSC06541.JPG

من مثل گنج از محتویات این کاسه محافظت می کنم. طمع نکنید.

بعد از پنج سال به گوجه سبز رسیده ام. چه فکر می کنید؟


May 16, 2008

آخه یعنی چی که یه چفیه بیاد بشه چهل دلار؟

یه وانت بار از این‌ها بفرستین اینورا. ما واستون می‌فروشیم. نصف نصف.

خودمون هم یه دونه‌اش رو می‌بندیم!‌


May 14, 2008

اگردک

تمام دنیای این زن همین است. آشپزی, عروسی بچه‌های خواهرش و شال زرشکی رنگی که به مانتویش می‌آمد.

حرف می‌زند. زیاد. منظورم هم خیلی زیادتر از حد یک آدم معقول است که دو گوش دارد و یک دهان. تمام حرف‌هایش هم به همین سه حیطه بالا ربط دارند. کاری هم به این ندارد که تو گوشت به حرف‌هایش است یا نه. به این هم اعتقادی ندارد که حرف تو را نباید قطع کند یا اصلا ببیند تو علاقه‌آی به شنیدن حرف‌هایش داری یا نه. اما زن مهربانی است. مهربانی کردن را بلد است. به نوع خودش. همان نوع روستایی ساده.

من هم ترفندهای خود را یاد گرفته‌ام, به جبر محیط. وانمود می‌کنم گوشم با اوست درحالیکه در ذهنم دارم پست‌هایم را می‌نویسم یا خیلی ساده به بهانه درس و کار کامپیوترم را باز می‌کنم و می‌گویم گوشم با شماست درحالیکه نیست. می‌دانید به این نتیجه رسیده ام که ارزشش را ندارد. مگر من چند بار قرار است در ماه ببینمش. نه بیشتر از دوبار. چرا باید این دنیای ساده را از او دریغ کنم؟ بگذار فکر کند من به عروسی دختر خواهرش در فلان سالن در رودهن حسودی ام می شود یا دلم می خواهد یا رومیزی قلاب بافی شده مثل مال او داشته باشم. چیزی که از من کم نمی‌شود. راستش گاهی فکر می‌کنم چرا به این نتیجه خیلی خیلی ساده سال ها قبل نرسیده‌ام.

تمام دنیای این زن همین است. من انتظار دیگری نباید داشته باشم. بودنش در حلقه روابط البته انتخاب من نبود اما حالا که اینجاست و وجود دارد و من می‌دانم با وجود قلب مهربانی که دارد هنور دلش می‌خواهد وقتی مرا ببیند بگوید چه عجب شما را دیدیم که یک جورهایی من خجالت بکشم. من هم وانمود می کنم کشیدم و می‌گویم " به خدا درگیر امتحان‌هایم . تابستان حتما بیشتر وقت می‌شود".

دیگر ارزشش را ندارد. حالا می‌دانم که مردم را نمی‌شود عوض کرد. لزومی هم به این کار نیست. لابد برای او هم من دختر نچسبی هستم که هیچ شب هفته خانه نیست و آخر هفته ها هم برای خودش می‌رود می‌گردد‌. آخرین باری هم که برنج خرید اصلا یادش نیست. حتی نمی‌داند فصل هندوانه کی است.

بهش گفتم در یکی از کلاس‌هایم قرار است همه غذا بیاورند که شب آخر ترم را باهم فیلم ببینیم و غذا بخوریم. گفتم برایم بیست تا اگردک درست کند. آنقدر ذوق کرد که گویی دنیا را بهش داده‌اند. وقتی زنگ زدم تشکر کنم گفت که تازه به خواهرش زنگ زده و گفته که برای کلاس دانشگاه لوا اگردک درست کرده. بعد هم شروع کرد به تعریف کردن مراحل درست کردن اگردک از لحظه ای که شوهرش ماشین را روشن کرد که بروند آرد و شکر بخرند....


May 12, 2008

۱. روزهای آخر ترم سطح انرژی به پایین‌‌ترین مقدار ممکن می‌رسد. این دو هفته هم بگذرد من یک نفسی بکشم . اما تا جمعه هفته بعد کی مرده کی زنده؟

۲. اتفاقات عجیبی در محل کارم در این چند مدت اخیر افتاد. مرکز ما ساختمانش را با یک سازمان دیگر شریک است (‌که البته از تابستان جدا می‌شوند). این مرکز بعد از چند سال قحطی بودجه و آدم مناسب ریس دار شد. یک خانم دورگه کلمبیایی- تایوانی. بعد یک سری کشمکش‌ها و سو تفاهمات بین او و بقیه اعضای مرکز خودش و ما از همان اول ترم بوجود آمد. تا اینکه تقریبا دو ماه قبل در یک نشست تاریخی همه نشستیم و حرف‌هایمان را زدیم که چرا فکر می‌کنیم او کارش مثل ربات است و نچسب است و او هم گفت که ما هیچ وقت نسبت بهش مهربان نبودیم و خلاصه خیلی جالبی بود در نوع خودش که معمولا در رده‌های اداری اینطور صحبت‌ها نمی‌شود.

بعد این گذشت و تقریبا برای همه این تنش‌ها از بین رفت. همه هم تلاش کردند به ماجرا به چشم یک اتفاق خوب که می‌شود از آن یاد گرفت نگاه کنند.

روابط همه با این خانم عادی شد غیر از یکی از دانشجویان خودشان. دوستم است و تا همین دو هفته دیگر فوق لیسانسش را می‌گیرد. از همان اول ترم که این درگیری‌ها و تنش‌ها بوجود آمد این دوست ما نه تنها تلاش نکرد که به بهبود رابطه‌ها کمک کند که بر عکس از هر حرکت کوچکی برای خورده گیری و ایجاد دردسر هم استفاده کرد. این برای من هم راحت نبود. چون اغلب ساعت‌های کاری ما یکی بود و من واقعا از این خانم بدی ندیده بودم. بماند.

چند هفته قبل دوستم برایم اعتراف کرد که بعد از تمام شدن درسش باید به خواست خانواده‌اش به کشورش (‌که حتی خودش هم در آن متولد نشده) برگردد و با دختری که خانواده برایش در نظر گرفته‌اند ازدواج کند. از طرفی نمی‌خواهد روی حرف خانواده‌اش که تا حالا همه خرج تحصیل و خانه و بقیه امکاناتش را داده‌اند حرفی بزند و از طرفی هم به قول خودش حالا بعد از اینهمه درس خواندن باید تا آخر عمر برود با کسی زندگی کند که حتی نمی‌داند خواندن و نوشتن بلد است یا نه.

من کاملا چند روزی در شوک بودم. از طرفی دلم می‌خواست کمکش کنم از طرفی هم هیچکاری از دستم بر نمی‌آمد. این عصبانیت و استیصال درونی این بچه هم روز به روز بیشتر می‌شد ( و می‌شود) جوری شد که کاملا قابل حس بود که تمام ناراحتی‌ها و نگرانی‌های درسی و خانوادگی‌اش را به طور ناخود آگاه به گردن این ریس جدید می‌اندازد.

جمعه هم یک ده صفحه‌ای در پاسخ به نظر‌خواهی که ظاهرا آخر هر ترم دارند فرستاد و بعدش هم یک جلسه‌ای با ریسش داشت. بعد هم به من گفت که بهش گفته که لازم است با یک روانشناس صحبت کند. به نظر من هم لازم بود اما چیزی نگفتم.

در هر حال امروز این خانم خواست که با من به عنوان نزدیک‌ترین دوست این بچه حرف بزند. بعد به یک بخشی از جریان اشاره کرد که من اصلا به آن توجه نکرده بودم. بخشی که مرا وادار کرد بهش بگویم که جریان از کجا آب می‌خورد. گفت که راستش الان دیگر از وجود این آدم می‌ترسد. چون این همه نفرت و عصبانیت نه تنها ممکن است کاری دست خودش بدهد بلکه شاید یک دفعه زد به سرش و کاری عجیب غریب کرد. من نمی‌گویم این دوست ما ممکن است برود یک مسلسل بگیرد و همه ما را بکشد اما اینکه آدم‌ها در زمان عصبانیت تبدیل به موجوداتی کاملا پیش‌بینی ناپذیر می‌شوند را قبول دارم.

بعد هم هرچه زمان سفرش ( دهم ماه بعد) نزدیک‌تر می‌شود این عصبانیت و ناراحتی و خشم بیشتر خودش را نشان می‌دهد. به شدت نگرانم و این آخرین چیزی است که یک آدم در هفته آخر ترمش لازم دارد.


یکشنبه ها با برگ و رنگ

pixel1.jpg


این عکس وحشی وحشی وحشی را از فتوبلاگ آقای اولد فشن محبوبمان پیدا کردم و در کسری از ثانیه عاشقش شدم.


May 11, 2008

زن به‌خودش جواهرات بدلی ارزان قیمت آویزان کرده بود.

این را که خواندم یک چیزی ته ذهنم برق زد. یک خاطره که نه یک تصور پنهان شده یک گوشه‌ای آمد و لبخندی زد.

فکر کنم حداقل پنجاه باری اینجا گفتم که چطور یک دوره زندگی‌ام به شدت تحت تاثیر کتاب لبه تیغ سامرست موام قرار داشت. یک جایی در داستان لاری- شخصیت اول - قرار است با فاحشه‌ای ازدواج کند. زن روح بزرگی دارد و زندگی عجیب و غریبی. نویسنده صحنه یک شام را با حضور و لاری و سوفی و دوستان اشرافی‌شان شرح می‌دهد. در شرح لباس و آرایش سوفی - زن فاحشه- می‌گوید که از جواهرات بدلی و ارزان قیمتی که در یک خیابانی در پاریس خریده و به‌خودش آویزان کرده.

****
من عاشق این خنزر پنزرهای رنگی ام که به هرجایی از بدنم که بشود آویزانشان کنم و هیچ وقت هم پول درست و حسابی ندارم که برای خرید جنس خوب بدهم. ناچار به دست فروش‌ها و دست دوم فروشی‌ها قانع‌ام (‌بماند که به شدت اعتقاد دارم بهترین خنزرپنزرهای رنگ دار را باید از همین دست دوم فروشی‌ها خرید) . اما نوشته مریم مهتدی را که خواندم دیدم یک جایی از ذهنم همیشه آن جمله را که زن جواهرات بدلی ارزان قیمت به خودش آویزان کرده بود یادش مانده. حالا احتمالا ناخودآگاه من گاهی از این در جهت ازدیاد اعتماد به نفس استفاده کرده گاهی در جهت تحقیر این خود درونی‌مان. ولی آنجا بود. همه این سال‌ها.

دوست داشتم اشراقم را.


اندر مشکلات یافتن یک آدرس ایمیل

من نمی‌دانم واقعا چرا باید پیدا کردن یک آدرس ایمیل در بهترین دانشگاه ایران به این سختی باشد.

این سایت فارسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.

این هم صفحه تماسشان که در آن همه چیز پیدا می‌شود غیر از یک آدرس ایمیل.

این هم صفحه اساتید به انگلیسی. مگر
معمول نیست که با کلیک روی هر اسم باید به صفحه آن استاد رفت و حداقل یک راه تماس پیدا کرد؟

بعد به سرم زد بروم یک مقدار بقیه دانشگاه ‌ها را هم بگردم.

وضع شریف از همه بهتر است. این صفحه تماس با اساتید است که همه‌شان شکل گل‌آند وقتی می‌رویم توی سایتشان!‌ البته شریف چون دانشگده علوم انسانی و مطالعات مذهبی ندارد خیلی به درد من نخورد!

این هم دانشگاه الزهرا.
بخش پژوهش‌های زنان هم که اصلا باز نشد.

سرتان را درد ندهم. ایمیل مورد نظر پیدا نشد. حالا اگر کسی یک عقیده‌ای دارد که چطور می‌شود با یک استادی در یکی از دانشگاه‌های علوم اجتماعی تماس گرفت به این بنده محتاج کمک کند.

در ضمن این سیاه نمایی نیست. نقد سازنده است. من نمی‌دانم برای هر کدام از این سایت‌ها چند میلیون خرج شده‌است اما باور کنید اگر به این حمیدرضای ما می‌دادید برایتان خیلی بهتر از این کار می‌کرد. اصلا میلیون هم نمی‌دانست که چیست!


May 10, 2008

در میانمار چه‌می‌گذرد؟

یک‌چیزی امروز به ذهنم آمد گفتم بنویسم. یادتان است در آن سفر تاریخی احمدی‌نژاد به سازمان ملل (‌سال گذشته که بعد هم قضیه دانشگاه کلمبیا را داشت)‌وقتی جورج بوش سخنرانی کرد همه شگفت زده شدند وقتی اسم ایران را فقط یک بار گفت و اسم میانمار را ده بار؟ یادم است آن موقع صحبت این بود که این یعنی چه که این گیر داده به کشوری که مردم حتی اسمش را هم نشنیده اند.
این سرفصل امروز سی‌ان‌ان مرا یاد آن انداخت.

12:26 PM Permalink

May 9, 2008

در نظر گرفتن اینکه یک ادم از کجا,َ با چه سابقه خانوادگی و فرهنگی, و در چه زمانی می‌آید شاید در کم کردن تشنج‌‌های موجود در روابط موثر باشد.

7:33 PM Permalink

May 8, 2008

کنج

جاهایی است در اماکن عمومی که آدم نسبت بهشان احساس مالکیت می‌کند. بعد اگر یک دفعه بخواهد برود در کنج خودش خلوت کند و ببیند کس دیگری انجاست حتی ناراحت هم می‌شود. می‌دانید چه می‌گویم؟ یک جور حس مالکیت به یک نقطه دنج در ‍پارک یا کتابخانه یا حیاط دانشکده.

من هم یک مدتی است کنج خودم را در جایی دور افتاده در حیاط مدرسه پیدا کرده‌ام. خوبی اش این است که دور و برش صندلی ندارد و آدم‌هایی زیادی هم نیستند که مثل من عاشق روی خاک و علف نشستن باشند. در فاصله بین کلاس‌ها و کارم میایم اینجا و سعی می‌کنم غذایم را همین جا بخورم و به شدت با خودم مبارزه می‌کنم که کامپیوتر را باز نکنم که البته همیشه موفق نمی‌شوم. مثل همین حالا.

این عکس کنج من است از نقطه ‌ای که من معمولا می‌بینمش. عکس این چوب‌های ظرف غذا هم برای این است که به قول یکی با نشان دادن اینکه می‌توانم با این چوب‌ها و مدل اوشینی غذا را تند تند بخورم تحت تاثیرتان قرار دهم!


konj.jpg


May 7, 2008

ایده

فکر کنم خداداد بود یه بار گفته بود وقی آدم داره خودش یه چیزی می‌نویسه و حوصله‌اش رو نداره و البته دیگه وسطشه و نمی‌شه که از نو شروع کنه همینطور فوران وحی ایده‌های تازه است که بهش نازل می‌شه.

بچه‌های جامعه‌شناسی به خصوص شاخه جامعه‌شناسی روان‌شناسی تو ایران: یک ایده خیلی خوب برای تحقیق که نو هم هست می‌تونه بررسی رفتار ایرانی‌ها در سایت‌های ارتباطی مثل فیس بوک و اورکات باشه. از هزار منظر هم می‌شه بهش پرداخت. میشه جنسیتی‌جداش کرد یا بر اساس محل زندگی. بعد یک سری سوژه فعال تو این سایت‌ها پیدا کنید و یه مدت تعقیبشون کنید. یا اینکه یکی از نظریه‌های ارتباطی قدیمی رو بگیرید و ببینید آیا در مورد این روابط نوع جدید صدق می‌کنه یا نه.

اگه کسی رو علاقه‌مند کردم یه تماس بگیره دقیق‌تر بگم چرا بررسی رفتار ایرانی‌ها در این زمینه جالبه و مثلا چرا ممکنه نتیجه‌آش با یک تحقیق مشابه مثلا در ژاپن فرق بکنه.


پی‌نوشت روزمره: حالم این روزها یک مقدار بیش از حد معمول خوش است. نگران خودم شدم!

11:12 AM Permalink

May 5, 2008

دیشب ازدواج موقت نداشتی؟

خیلی حواسم جمع نیست که دقت کنم ببینم چه می‌گویم یا به ساختار نوشته توجه کنم. این مطلب الان دو‌هفته است که در ذهنم است و دیگر کله‌ام جا ندارد.


یک کلاس جامعه‌شناسی خاورمیانه دارم که واقعا کلاس مورد علاقه‌آم است. یک استاد عراقی دارد که کلی باّ هم رفیقیم و همیشه بینمان شوخی پرژن - ایرانی است. یکبار هم به من گفت من از این پرژن‌! های کلاس می‌‌ترسم. آخرش یکبار مرا به خاطر گفتن ایران و فارسی نه پرژیا و پرژن می‌کشند. کلی هم کمک فکری برای من و این ذهن قاطی پاطی‌ام است. اینها را می‌گویم که مقدمه شود یعنی طرف نه آدم شوتی است و نه یک‌طرفه و از همه جا بی‌خبر حرف می‌زند.

بحث ساختار خانواده در خاورمیانه بود. به شیعه و ازدواج موقت رسید. همان صیغه خودمان. بحث از تاریخچه چند همسری قبل از اسلام و زنان محمد شروع شد و بعد به غیرقانونی شدن آن در زمان پهلوی پسر و دوباره وضع شدنش بعد از انقلاب رسید. بعد هم به این یکی دوسال اخیر و ترویج مجدد آن توسط دولت احمدی‌نژاد.

استادمان گفت که خوب آمار دقیقی از اینکه چند درصد مردان ایرانی از این قانون سواستفاده می‌کنند ندارد. اما به شرایط صیغه پرداخت. اینکه زمانش بسته به اندازه توافق است و پولی رد و بدل می‌شود و بعد هم توضیح داد که چرا این قانون ایران به شدت ضد زن است و چطور مردان همسر دار از این سوراخ قانون استفاده می‌کنند و چطور قانون ایران اینها را توجیه می‌کند.

والا تمام حرف‌هایش درست بود. بی‌نوا هر سه دقیقه یکبار تاکید می‌کرد که تعداد خیلی کمی از مردان ایرانی اینکار را می‌کنند و نباید اینطور فکر کرد که حالا همه در ایران چندتا زن دارند و چهل تا صیغه. اما بحثش بحث ساختار خانواده بود. من حالا می‌خواهم از حس خودم در آن کلاس حرف بزنم.

من فکر نکنم هیچ کس در آن کلاس غیر ازا ینکه این عمل یک فاحشه‌گری اسلامی است به چیز دیگری فکر کرد. یک قرارداد بین طرفین با رد و بدل شدن پول. زنی که سرویس می‌دهد و مردی که سرویس را می‌خرد. خوب این اسمش اگر فاحشه‌گری نیست پس چیست؟

اما من همه بدنم داغ شده بود. انگار آدم یک عیبی در یکی از اعضای خانواده‌اش باشد یا یک جای بدنش و دلش نخواهد کسی بفهمد. حالا انگار جلوی صد و سی نفر مجبور شده باشی لخت بشوی. می‌دانید چه می‌گویم؟ تازه من کاملا می‌دانستم هدفم استاد نه سیاه نمایی است نه مسخره کردن و نه هیچ چیز از این دست. کاملا به یک قانون ضد زن در ایران اشاره کرده. قانونی که خیلی از ما برای برداشتنش تلاش می‌کنیم و تازه استاد خیلی از چیز ها را نگفت. اینکه چطور نمایندگان محترم زن مجلس خودشان این را تبلیغ می‌کنند یا وبلاگ‌های - شوخی یا جدی- تبلیغ صیغه راه می‌افتند و ملت این را هم جزو راه‌های به بهشت رفتن اضافه کرده‌اند.

بحث که برای دانشجوها باز شد هرکسی نظرش را گفت. از اینکه این قانون اصلا منطقی به نظر نمی‌رسد تا اشاره به رفتاری تقریبا شبیه صیغه بین برخی فرقه های افراطی مورمون‌ها و اینکه اگر یک آًقای شیعه محترم بخواهد در آمریکا از این راه به خدا رسیدن استفاده کند چه خواهد شد. من نمی‌دانم چرا پرژن‌های محترم کلاس همچین مواقعی لال‌مونی می‌گیرند. من هم فقط یه اشاره کوچیک کردم که باید به ریشه‌‌های این قانون توجه کرد و اینکه چطور باید فقه ‌ها باید توجه کنند که قانون هزار و چهارصد سال قبل رو الان نمی‌شه اشاره کرد و اینکه این صیغه چقدر ضد زنه و کمپینی بر علیه اون برقراره. بعد هم گفتم که واقعا به این قضیه باید توجه بشه که حالا اینطور نیست که هرکسی تو ایران بره هرشب یکی رو صیغه کنه اما مسله اینه که این قانونه و نباید باشه.

همین دیگه. حس خیلی بدم وقتی تکمیل شد که فردا صبحش یکی از شاگردهای‌ اون کلاس سر یک کلاس مشترک دیکه موقع حال و احوال‌پرسی سر صبح ازم پرسید که دیشب ازدواج موقت نداشتی؟ من هم گفتم نه. پولش نرسید. گفتم برو هر وقت پولشو جور کردی بیا!‌


For Dearest Ali

دیوانه ای تو. حالا ببینم کی بهت گفتم.

8:59 PM Permalink

May 3, 2008

مامانته؟ آخی!!

ما از طریق چهار‌دیواری این قجری نازنین (‌زند به قجری بگه نازنین یعنی یک سونامی تاریخی) به یک جایی رسیدیم که همه‌اش را یکجا خوردیم!

من حالا از وقتی آینجا را خواندم هی به این فکر می‌کنم اگر من قرار باشد این شاسکولی‌های پدر و مادر و خواهر و برادر را بنویسم باید چهار‌تا وبلاگ مجزا بزنم به این اسامی:

مامانته؟؟ آخی
باباته؟؟ آخی
برادرته؟؟ آخی
خواهرته؟؟ آخی

کلا این خانواده ما آخر سوژه‌اند برای وبلاگ نویسی. باید یک ایمیل به خانم رایس بزنم بگم بودجه این صدای آمریکا رو بیشتر کنن که من کار و درس رو بذارم کنار بشینم تمام وقت وبلاگ بنویسم از این آخی!!‌های دور و برم.

حالا تا پول نرسیده این را هم تعریف کنم:
یک عدد زوج نازنین که در ظاهر خیلی با شخصیت و اتیکت به نظر می‌رسیدند چند روزی مهمان ما بودند. خانم والده هم برای به رخ کشیدن قدرت آشپزی و البته احتمالا برای اینکه یه جوری به این زوج به ظاهر متشخص نشون بدن که این دختره - یعنی من- هیچی‌اش به ایشون نرفته این حضرات رو دعوت کردند برای شام.

ما رفتیم و شام رو هم خوردیم و بعد همه همچنان پشت میز شام نشسته بودند. آقای زوج متشخص برای اینکه یخ مجلس بشکنه گفتند بیاید جک تعریف کنیم. هرکس بی‌مزه ترین جک رو تعریف کرد برنده. ما چه می‌دونستیم قراره جریان به کجا ختم بشه گفتیم باشه. از جک های کیهان بچه‌ها و گل آقا و صبح‌جمعه با شما شروع شد و یواش یواش تب مجلس بالا رفت. بعد همینطور هی تب مجلس بالاتر می‌رفت. آقای زوج متشخص هم اصلا انگار متوجه نبود که دیکه یخ ‌ها آب که خوبه به مرحله تبخیر رسیده کوتاه نمی‌اومد.
سرتون رو درد ندم. این باباته؟؟آخی که انگار همه سال‌های زندگی‌اش منتطر حضور این زوج متشخص تو‌ خونش بود یواش یواش رشته کلام رو به دست گرفت و کار به جایی رسید که من حاضر بودم برم توی خاک گلدون کرم منو بخوره!

تازه این هم بس نبود. مامانه (‌مامانته؟؟آخی)‌ از اون طرف میز هی می گفت اونو بگو . اونو بگو!!

خدا رو شکر که این رفقای ما فقط تو ظاهر متشخص بودند!

پی‌نوشت: ما مخلص آبجی کوچیکه هم هستیم‌ها! (‌خواهرته؟؟ آخی!)


جالب است که آدم‌ها چطور نه در کلام و نوشته و نگاه که در سکوت و قهر و خاموشی خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند.

بزرگ شدن گاهی خوب است. کاش همه بتوانند روزی روی خوبش را هم تجربه کنند. حتی من.

2:51 PM Permalink

May 2, 2008

By the way, my friend was a lesbian!

اتفاق جالبی امروز افتاد. گفتم بد نیست افکارم را با صدای بلند اعلام کنم.

دوستی امروز خبر داد که برنامه شباهنگ صدای امریکا از وبلاگ تو نقل قول کرده است. رفتم و گوش دادم. دیدم این پستاست. خوب دستشان هم درد نکند. (‌الان دیگر معلوم شد پول این وبلاگ نویسی ما هم از کجا میاید!) آقایی که قبل از خواندن وبلاگ‌ها صبحت کردند وقتی در مورد رابطه‌ای که من نوشته بودم حرف زدند گفتند رابطه بین یک زن و مرد و بعد هم تصویر اینجا را نشان دادند و در حین خواندن آن پست عکس‌های دیگری هم روی تصویر میامد. وقتی اسم رابطه آمد تصویر کارتونی یک زن و مرد را نشان دادند. اما جریان این پست اصلا چه بوده است؟

این نقل قولی از بهترین دوست من نیکول است که مسول مرکز همجنسگراهای مدرسه و یک دختر لزبین است که به تازگی با دوست دخترش بهم زده و آن حرف‌ها را آنروز با هم در میزی که در حیاط مدرسه به مناسبت هفتهPRIDE داشتیم رد و بدل کردیم. یکسال از من بزرگتر است و یکی از بهترین انسان‌های روزگار است.

وقتی هم من آن مطلب را نوشتم کاملا رابطه نیکول و دوست دخترش در ذهنم بود اما فکر کردم برای همه مدل رابطه‌ای درست است. زن با زن مرد با مرد یا زن و مرد با هم. واقعا چه فرقی در اینهاست؟ بماند که تصورات نادرست زیادی هم در مورد روابط همجنسگراها وجود دارد که همه فکر می‌کنند آنها بهترین زندگی جنسی را دارند و بینشان هیچ وقت بهم نمیخورد و البته همه لزبین‌ها هم باید موطلایی و لاغر و قد بلند باشند! بنابراین یک همجنسگرا با رفیقش و همسرش لابد بهم نمی‌زند و جدا نمی‌شود.

خواستم بگویم ذهن ما عادت کرده همه چیز را با معیار‌های خودمان بسنجیم و تمام دنیا را از دریچه افکار و تجربیات خودمان ببینیم. اگر رابطه ما دگر جنس گرایانه است همه رابطه‌ها را با آن بسنجیم و حتی فکر هم نکنیم که انواع دیگری از رابطه هم ممکن است.

لابد معمولی نیستند و حرف زدن از نامعمولی‌ها هم کار درستی نیست. اصولا دنیا بر اساس زندگی معمولی‌ها ساخته شده. نامعمولی‌ها بروند خودشان را معمولی کنند

حالا باید به این رفیقم بگویم که نقل قولش تا واشنگتن هم رفت و بعد هم در حین حرف زدن از او تصویر یک مرد را نشان دادند. فکر کنم بالا بیاورد.


پی‌نوشت: به دوستم گفتم جریان رو. گفت که اینکه تعجب نداره. شما که تو ایران گی ندارید. (‌داخل پرانتز اینکه این صحبت گهربار مستر پرزیدنت همیشه مایه تفریح ماست)


May 1, 2008

یک شبانه‌روز مهیب و طوفانی رو پشت سر گذاشتم و الان معنی آرامش بعد از طوفان رو با تک تک سلول‌های تنم درک می‌کنم.

واقعا استرس چه نمی‌کنه با آدم.

9:53 AM Permalink