
« March 2008 | Main | May 2008 »
برچسب: ایده
یه دستگاهی باید اختراع بکنم که تو هر اتاقی که من میرم یه امواجی ساطع کنه که کولر اتاق رو از کار بندازه.
خاموش کنید این لامصب رو.
Permalink
اگه باز آدم بدونه دلش چه مرگشه و چی میخواد باز یه چیزی.
لااقل می شینه به خودش میگه که نمیشه الان. حالا صبر کن شاید سال بعد. شاید هفته بعد
یه قولی به دل خودش میده بعد یه ذره آروم میشه
اما امون از وقتی که دل صاب مرده ندونه که چیبخواد و بهونه هیچی رو بگیره
اولش فکر میکنه گرسنهاست. میره یه چیزی کوفت میکنه. یه ساعت خوبه اما بعدش میبینه که چرا دوباره پس گرسنهاست
بعد میگه خوب لابد سیگار بعد از غذاست. یادش هم میره که اصلا سیگاری نیست. اونهم فایده نداره.
زیر درخت خوابیدن و ادعای آدم های خوشحال از باهار رو در آوردن هم فایده نداره.
آخه چه مرگته صاب مرده؟ بهونه چی رو میگیری آشغال کثافت؟
میگن یکی از نشانهّهای الکلی شدن اینه که آدم هوس کنه بره یه جا تنها بشینه مشروب بخوره. حالا یعنی این تو پیشونی ما نوشته شده بعد از اینهمه سگ دو زدن؟
Permalink
سیگار کشیدن هم یه چیزی مثل خودارضاییه. یه وقتهایی لازمه.
Permalink
شما هرچی میخواهی گل بزن! ما همچنان راست قامت باقی میمونیم.

این باخت هیچی از ارزشهای بچههای ما کم نمیکنه.
ما همچنان سرور باقی میمونیم.
پینوشت: یعنی امروز رسما ذوق مرگ شدم بسکه تو دانشگاه آدم با لباس بارسلونا دیدم! یعنی نوستول بود عمیق!
یک نکته کلیدی
امروز صبح یکی از دوستانم حرفی زد که باید آن را با طلا نوشت. این دوست که تازه چند وقتی است با دوست دخترش بهم زده و به قول خودش آنقدر پیش روانشناس رفته که حالا میتواند همه ما را درمان کند گفت که یک رابطه که در آن دو نفر انسان پویا و در حال رشد فکری مشارکت دارند قرار نیست همیشه ثابت بماند. رابطه تغییر میکند چون دو نفر آدم رابطه رشد میکنند و نقطه نظراتشان عوض میشود. بنابراین اگر اول رابطه دو نفر کاملا شبیه هم فکر کنند احتمال اینکه در آینده اصلا دیگر مثل هم فکر نکند و تمام عقایدشان فرق بکند خیلی زیاد است. اما اگر از اول همدیگر را با تفاوتهایشان قبول کنند امکان اینکه به نظرات مشترک برسند بیشتر است.
Permalink
عجالتا به این گزارش رادیوی ملی ( همان ان پی آر)خودمان که امروز صبح در مورد کمپ اشرف در عراق پخش شد توجه کنید.
و دوما اینکه من هم از امکانات این رادیویی که سرکار خانم ناصری معرفی کردند استفاده میکنم و آهنگ "نیر" از استاد "جمال وفایی" رو اول تقدیم به سرکار خانم ناصری میکنم که یک راه جدید واسه پر کردن اینهمه اوقات فراغات ما پیدا کردند و بعد هم تقدیم به همه دوستداران حضرتش میکنم. باشد که کاباره تهران روز به روز پر رونق تر بشه. به کوری چشم همه اونهایی که چشم دیدن موسیقی رو ندارن. واقعا شما میتونید زندگیتون رو بدون حضور عباس قادری و حضرت جلال همتی و البته جواد یساری تعریف کنید؟ زندگی چیزی کم داشت. بد میگم برادر تکزاسی ما؟
پینوشت:
من عاشق اینم که میخوام یه چیز کاملا جدی بنویسم و بعد ایدهاش رو هم جمع کردم بعد میام اینجا فقط یه خط میگم به این گزارش گوش بدید. این نیز بگذرد. ( فکر کنم یعنی)
یکشنبه ها با برگ و رنگ

حالا دیگر هوا آنقدر گرم شده که آدم هوس یخ بکند!
عکس از اینجا
البته با اجازه ها!
آخرالزمون
درخواست صلوات نذری از طریق ایمیل دیگه آخرین ابتکار تلفیق سنت و مدرنیه بود که امروز ما متوجه اش شدیم.
به قول ترک های ترکیه : الله الله
۱. واقعا چند سال وقت لازمه که آدم یاد بگیره درسهاشو واسه شب آخر نذاره؟ دو سال؟ پنج سال؟ نه سال؟ واقعا چقدر؟
۲. جواب ایمیل و تلفن رو دادن هم فرهنگ بدی نیستها. کلا عرض کردم.
۳. واقعا سر پست قبلی فهمیدم که تو این دنیا سه نفر نگران من ممکنه بشن (راحیل خانم البته احتمالا نگران من نشده بود. کنجکاویشون گل کرده بود) همین دو نفری که نظر گذاشته بودن و یک عزیز دیگه ای که رسما شبانه روز نگران منه (چاکریم بد فرم) در حالی که در فوران اینهمه عشق در حال ذوب شدنم عرض کنم که خبرهای دیروز بیشتر شوک بودن تا اینکه فعلا بتونم بگم شر بود یا خیر. خیلی هم به خودم ربط نداشت. یعنی اگه مربوط به خودم بود تاحالا صدبار اینجا نوشته بودم. واقعا از این همه حمایت تشکر میکنم.
۴. فکر کنم از همین امشب تا آخر امتحانها غیر از همین اراجیف چیزی نداشته باشم بنوسم. این یعنی تا بیست و سوم می. لینک وبلاگ رو اصلا بردارید سنگین تره.
بنده الان در حالت گیجی عظیمی به سر میبرم. یک مقداری شوک - تقریبا دو عدد- امروز به بنده وارد شده که هنوز در حال فکر کردن به آنها هستم و هی با خودم میگویم عجب. که اینطور
محض حناق-خناق؟- نگرفتن گفتم بنویسم.
روز زمین
من هم در ساعت ده شبی که روزش روز زمین بود به این مکاشفه رسیدم که شاید آسمان همه جا یک رنگ باشد اما بوی خاک باران خورده همه جا یکی نیست.
باران بهاری که بعدش بوی خاک آدم را مست نکند اصلا باران نیست. این اشراق ناگهانی اصلا غم آورد به دلم به جای شهود.
ازدواج از راه دور
در عالم واقعیت و در این دوره و زمانه این جور اتفاقات فقط در فیملهای خیالی هالیوود شاید ممکن باشند. اینکه یک همسایه بعد از هشت سال توجهش به سگ توی حیاط جلب شود و یک بلیط قطار و یک پلیس مهربان در مقصد و بعد هم سر آوردن از پناگاه زنان و بعد زنگ زدن به خانه بعد از نه سال.
زن را واقعا هشت سال در خانهزیبایش در سن فرانسیسکو زندانی کرده بود. یک سفر به ژاپن کرده بود و زن را از آنجا آورده بود. بعد هم در خانه هر روز صبح با رفتنش بسته میشد و شب باز و یک سگ هم در حیاط خانه مراقب بود. زن انگلیسی نمیدانست و در خانه تلوزیون هم نداشتند. حالا هم آدرس خانه را بلد نیست که به پلیس بدهد. هیچ چیز نمی دانست. بعد از یکی دوسال دیگر حتی به لب پنجره هم نیامد. فکر کرده بود زندگی و سرنوشتش همین است.
بماند. هدفم گفتن قصه زندگی این زن نیست. یعنی هنوز بعد از دوماه برای هیچکدام از ما هم قابل باور نیست اما حقیقتی است که اتفاق افتاده. شوهر این زن هم تا جایی که میدانست یک کار تخصصی در بیمارستانی در سن فرانسیسکو بود. به گفته خودش جراح چشم.
آن زنی را که معلم شنا بود و شوهرش اجازه شنا به او نمی داد را یادتان است و به من گفته بود که زنم خودش دلش نمیخواهد شنا کند؟ زنی که مربی شنای فدراسیون در تهران بود؟ جناب به اسم زنشان خانه خریدند یک سال قبل. امسال با این وضعیت بعد وامّ های خانه و بالارفتن پرداخت ماهانه از عهده کرایه بر نیامدند و بانک خانه را گرفت. این یعنی اعلام ورشکستی به اسم زن و از بین رفتن تمام اعتبار مالی اش در این مملکت و هفت سال حداقل زمانی که برای دوباره ساختنش و از نو شروع کردنش لازم است. مرد به این فکر نکرده بود که خانه را برای زن بخرد. آن زمان هیچ کس نمیدانست اوضاع بازار املاک بهتر میشود یا بدتر. هر جور خرید و فروشی یک ریسک بود. مرد ریسک را به اسم زن انجام داد.
آدمها همه مدله عاشق میشوند. از ان دسته آدمهایی نیستم که بگویم همه ازدواجهای راه دور بد اند. اصل حرکت برای زندگی بهتر را قبول دارم. علاقه دو نفر به هم را هم میدانم اگر راست باشد خیلی مکان نمیشناسد. اما منکر این حقیقت هم نمیتوان شد که در سالهای اخیر تعداد ازدواجهای راه دور بیشتر و بیشتر شده است. اگر هم حکم کلی ندهیم شاید بتوان گفت که در اکثر این ازدواجها مردی از خارج از ایران خواهان ازدواج با زنی در داخل ایران است. متاسفانه اوضاع داخل ایران هم طوری شده که گویی این ازدواجها راهی برای خلاصی از تمام دردهای مملکت است.
اینکه حالا چرا فردی که مدتی است - از یکی دوسال بگیر تا سی سال یا بیشتر- در خارج از ایران مانده خواهان ازدواج با فردی در ایران است و به بستر متفاوت شکل گیری و رشد رابطه نگاه نمی کند بحث دیگری است که شاید دامنه بسیار وسیعی از تسلیم فرد به نظر خانواده یا عدم پیدا کردن فرد مورد علاقه را با توجه به کمتر بودن افراد برای انتخاب در بر بگیرد. به درست بودن یا نبودن این دلایل کاری ندارم. مهم این است که فرد انتخاب شونده بتواند انتخاب درست را انجام دهد. اینجاست که متاسفانه عدم شناخت از بستر اجتماعی زندگی فرد خارج نشین باعث مشکلات فراوانی میشود.
همیشه تحصیلات عالیه لزوما شعور زندگی اجتماعی برای فرد به ارمغان نمی آورد. اگر هم ادعای فرد در مورد تحصیلاتش و موقعیت کاریاش درست باشد باید دید که چرا قرار نتوانسته در همان کشور برای خودش کسی را پیدا کند. یک زمانی است که دو نفر سالهاست همدیگر را میشناسند و به اصطلاح میدانستند که این قرار است آیندهشان باشد اما اگر زندایی طرف همسایه شما بود و فامیلشان دنبال یک دختر خوب میگشت و شما معرفی شدید بپرسید که تعریفشان از دختر خوب چیست که حالا در همان کشور پیدا نمیشد. اگر با طرف حرف زدید و شنیدید که دخترّهای اینجا همه خرابند و هرشب با یکی اند بدانید که با کی طرفید. طرف یا دنبال آدم باکره آفتاب مهتاب ندیده میگردد که خوب شاید این به خاطر این باشد که میخواهد طرف را به میل خودش تربیت کند. (من به انتخاب افراد برای داشتن یا نداشتن رابطه جنسی احترام میگذارم. منظورم را قاطی نکنید) یا شاید بشود گفت که هنوز جایی را که در آن زندگی میکند به خوبی نمیشناسد. یک دلیل خیلی مهم دیگر هم که حدقل بنده به شخصه شنیدهام این بود که زنان اینجا حق و حقوقشان را می دانند و زنی که از ایران بیاید تا یک بالای چشمت ابروست شنید به پلیس زنگ نخواهد زد. البته اینکه این چه مدل چشم بالای ابرو گفتن است که به دخالت پلیس احتیاج است را باید از خود فرد پرسید.
یک مسله که به نظر من مهمترین مساله است و اغلب در بین بقیه موارد گم میشود این است که اصلا فردی که قرار است تک و تنها از خانوادهاش جدا شود و بیاید به یک کشور دیگر از وضعیت طرف دیگر در اینجا غیر از اسم شهر و تعداد اتاقهای خانه و نوع ماشینش چه میداند. برایش مهم است که در آن شهر غیر از شریکش ایرانی دیگری باشد یا نه. یا اصلا اگر خانواده شریکش در خارج از کشور باشند آیا حاضر است یک دفعه تنها بیاید و بشود مهمان آن خانوداده؟ اینها مسایلی است که در ازدواجهای این مدلی معمولا در نظر گرفته نمیشوند اما باور کنید مهم است. اگر پای خانوادهّّها در میان باشد که مهمتر. وقتی خانواده یکی از دو طرف در کشور مقصد است طبیعی است که معاشرت یک طرفه میشود و شاید ناخواسته.
معمولا فرد تا وقتی به خارج از کشور و در یک محیط محدود از نظر همزبانان قرار نگرفته نمیداند که بیشتر معاشرتها - حداقل در سالهای اول- نه از لحاظ علاقه و اشتیاق که از زور بیکسی است. یک وقتهایی صرفا به علت همزبان بودن در گروهی قرار میگیرد که در ایران حتی به وجود چنین افرادی هم فکر نکرده بود یا به ذهنش خطور نکرده بود که روزی از سر بیکسی مجبور به معاشرت با این افراد خواهد شد. اینکه میگویند غربت سنگین است را باور کنید. سنگین است. حالا اگر اهل فامیل بازی و معاشرت های دورهای فامیلی نبوده باشید و قرار باشد که بشوید عضو تنهایی در این حلقه ها که لزوما همفکر شما نیستند شاید باید دوباره فکر کنید.
قرار نیست طرف همیشه کتک بزند که اسمش بشود آزار دهنده. آزارهای روحی خیلی اثر بدتری روی فرد دارند. دوستی میگفت که همسر سابقش همیشه در مهمانیها وقتی تازه او سرش گرم میشد و شروع به خندیدن و رقصیدن میکرد از گوشهای دسته کلیدش را به نشانش میداد که یا برویم یا حواست باشد که شب به خانه میرویم.
اولویت اولتان باید این باشد که زبان یاد بگیرید و رانندگی کنید و بعد بروید سرکار. مهم نیست که وضع همسرتان چقدر خوب باشد. دسته چک یک زن پاسپورت آزادش است. هرجای دنیا باشد فرقی ندارد. استقلال مالی اولین قدم برای نه گفتن است.
این مطلب فکر کنم ادامه دار باشد.
یکشنبهّها با برگ و رنگ

حیاط خانهمان پر بود از رزهای رنگ به رنگ. اردیبهشت که میشد قیامتی داشتیم. من هم همیشه درگیر این تصمیم بودم که گلها را بگذارم در حیاط بمانند یا بگذارم روبروی آینه اتاقمان.
یک رز زرد و نارنجی داشتیم که از یک سال دیگر گل نداد. تصمیم گرفتم دیگر رز نچینم. حداقل از حیاط خانهمان.
عکس از اینجا
سوال
یه وقتهایی پیش میاد که دلم میخواد از تجربهها یا خواندهها یا شنیدههای اندکم اینجا چیزی رو بنویسم. مثلا در زمینه کار با مهاجرین یا زنان قربانی خشونتهای خانگی و خیابانی. اما این مسله که این تجربهها و دانستهها در چه بستر مکانی و زمانی و مکانی بدست اومده و بکار میره و آیا مثلا ممکنه به درد کسی تو ایران - با توجه به فارسی زبان بودن مخاطبین این وبلاگ- بخوره یا نه همیشه باعث شک و بعد هم سرد شدنم از نوشتن شده.
یه نمونهاش مثلا تجربه کار تو خانه امن زنانه که خوب این مدلی که اینجا وجود داره و با قانونی که حداقل در نوشتار از زن حمایت میکنه وضعش خیلی با ایران فرق داره. یا مثلا تعریفی که از خشونت خانگی و تجاوز میشه و دادگاه بر اساس اون تعاریف عمل میکنه کاملا با چیزی که تو کشور ما وجود داره فرق داره. ( این نکته قابل توجه اونهایی که میگن این فرهنگ مردمه! و امضا جمع کردن و قانون عوض کردن چاره این ملت نیست!)
اما فکر کنم شاید اگه از تعاریف قانونی که بگذریم یه سری نکات هست که باید وقتی با قربانیان ( من خیلی با این کلمه قربانی مشکل دارم. خیلی بار منفیاش به نظر من زیاده و بیشتر احساس ضعف دست میده. شاید معادل فارسی بهتری بشه برای این واژهVictim پیدا کرد که همون معنی رو بده اما نه با بار معنایی قربانی در زبان فارسی) تجاوز یا خشونت حرف میزنیم رعایت کنیم.
خواستم یه نظرخواهی کوچیک بکنم ببینم فکر می کنید نوشتن این تجربیات و نوشته ها به درد کسی می خوره یا باز بر می خوریم به اون دیوار بلند تفاوت فرهنگ ها و خیلی فایده نداره. .
آوریل ماه آگاهی در مورد آزارهای جنسی نامگذاری شده و معمولا سازمانهای زنان یا مراکز دانشگاهی یک سری برنامه ویژه برای این ماه دارند. یه جلسه جالبی که دیشب رفتم در مورد این بود که اگه یه وقتی تو مدرسه یا هرجایی دیگهای دیدیم کسی داره به سراغمون میاد که اذیتمون کنه چیکار کنیم.
خود من یک ماه بود که هی این دست و اون دست میکردم که اسپری فلفل بخرم با توجه به اینکه الان دیگه با ماشین خودم هم نمیرم و نمیآم و زیاد اتفاق میافته که تا دیر وقت - یه وقتهایی تا صبح- بمونم توی دانشگاه. اما بعد از جلسه دیشب فهمیدم که چه خوب شد که پول خرج این اسپری نکردم.
طبق آماری که دیشب تو اون جلسه ارایه شد در بیشتر مواقع از اسپری فلفل یا دستگاه وارد کننده شوک الکتریکی برعلیه خود فرد حمله شونده استفاده میشه. یعنی کافی فرد- که معمولا در این مواقع اصلا انتظار حمله رو هم نداره و کاملا هول میشه- اختیارش رو از دست بده و اسپری یا دستگاه شوک دهنده در دستهای مهاجم قرار بگیره.
این دستگاههای شوک دهنده هم که ظاهرا بازارشون داره خیلی داغ میشه یه وقتهایی اصلا استاندارد نیستند و خیلی درجه الکتریستهشون بالاتر از اونیه که پلیس استفاده میکنه و موارد زیادی هم گزارش شده که یه نفر در اثر استفاده بیش از اندازه اینها کسی رو کشته.
در هرحال تو جلسه دیشب خیلی تاکید شد که اولا برای جلوگیری از اینکه چنین اتفاقی بیافته چیکار کنیم (نه. نگفتن که لباس تنگ و شلوارک نپوشیم و آرایش نکنیم!) بهترین حربه هم اینه که یاد بگیریم بتونیم تو هر موقعیتی لگد بزنیم! معمولا مهاجمینی که تو دانشگاهها به کسی تعرض میکنن تازه واردن و خوب اگه خیال تجاوز داشته باشن زره فوتبال نمیپوشن! بنابراین یک لگد به عضو شریف میتونه تا چند دقیقه تمام سیستمشون رو از کار بندازه. دیگه حالا اگه وردست ناموسشون از کار افتاد باز غمش خوردنیتر از اینه که با شوک الکتریکی کشته بشه!
بهتره که اگه دیروقت تنها پیاده روی میکنیم آیپاد -حداقل- به هر دو گوشمون نباشه و یه سوت هم بندازیم به گردنمون و گاه و بیگاه تمرین لگد پرندون کنیم!
پسر همکارم ظاهرا دیروز آمده بود دفتر ما. مدادش را جا گذاشته بود. از این مدادها که یک عروسک با فنر به ته مداد وصل شده است. ذوق کردم و مداد را گرفتم و گفتم که من هم یکی از اینها داشتم. همکارم گفت کی؟ یه ذره فکر کردم و گفتم بیست و یک سال قبل!
فکرش را بکن! یک جایی برسی که بگویی یادش بخیر! بیست و یک سال قبل! من الان باید ساکت بشوم!
پی نوشت بیربط به مکاشفه بالا: محض تکمیل شدن خوشی این واحدهای تابستانه امروز فهمیدم که سیستم خوشحال کامپیوتری مدرسهمان تصمیم گرفت که سرخود سهتا از کلاسهای تابستانم را حذف کند! بعد گفتم عجب. بروم دوباره برشان دارم! کلاسها همه پر شده بودند! روزهای خوبی را میگذرانم به شدت. دلتان هوس تنوع کرد خبرم کنید.
قبل از عید بود. شاید هم قبل از روز تولدم. گاهی تکلیفهایش را مینویسم. یعنی مینوشتم. اگر وقت میشد. این اواخر کمتر. گفته بودم اگر کاری داری حتما زودتر بگو. شبش هم زنگ بزن که یادم بماند. دو روز قبلش زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود. پیامش را هم شنیده بود. وقت نکرده بودم. کاملا یادم رفته بود. سرکار بودم که پیغامش آمد که چی شده. خیلی دیر شده بود. کاری نتوانستم بکنم. بعد هم باید میرفتم سرکلاس. از کلاس که آمدم بیرون و تلفن را روشن کردم دیدم یک پیغام فرستاده که آی لاو یو! صبر کردم تا به خانه برسم و برایش ایمیل فرستادم که قرار ما این بود که شب قبلش زنگ بزنی. ایمیل بی جواب ماند.
آن آی لاو یو خیلی سنگین بود اما دلیل نشد که شب سال نو زنگ نزم و تبریک را نگویم. رفیق بیست و هفته سالهایم اینروزها دیگر. جواب آن پیغام سال نو هفته قبل آمد. من هم سرکار بودم و جواب ندادم.
امروز با هم حرف زدیم بعد از شاید دوماه. به همان سادگی همیشگی. همان حرفهای همیشگی. همان آدمها که همیشه درموردشان حرف میزدیم. با کرکر و خنده و آخرش هم که تو کی میایی و تو چرا نمی آیی. سه ربعی حرف زدیم و بعد با خنده خداحافظی کردیم.
خودش هم میداند. من هم می دانم که دنیایمان یکی نیست. دیگر یکی نیست. آخرین باری که با هم بودیم یک ربع بدون حرف گذشت اما همیشه بودن کسی که بدانی که هرگز کنارش نخواهی گذاشت خوب است. کسی که با او خاطرههای بیست ساله داری. حتی اگر دیگر خاطره مشترک نسازی باز بیست سال وقت داری که خاطرههای گذشته را مرور کنی.
امروز قرار گذاشتیم اگر نون بیاید سه نفره برویم الواتی. قولی که هرگز عملی نخواهد شد. خودش هم میداند که الواتی با آدم حوصله سربری مثل من ارزش مرخصی گرفتن ندارد اما همینکه قولش را رد و بدل کردیم خوب بود.
روزمره
من آدم لیستی هستم. لیست و تقویم و سررسید و خطهای صاف که باید بدانم آخرش کجا میشود. برای همین وقتی یک تغییری برخلاف آنچه برنامهاش را ریختم پیش میآید کل سیستم زندگیام بهم میخورد. امروز فهمیدم که دو درس از چهار کلاسی که برای تابستان برنامه گرفتنشان را داشتم در شمارش نهایی رشته فقط یکیشان حساب میشود و یکی دیگر نه. حالا هردویشان را هم میخواهم به دو علت خوب. یکیاش سه واحد اینترشیپ از همینجایی است که الان درش کار میکنم. یعنی من کارم را میکردم و فقط کافی بود یک گزارش روزانه نگه داشته باشم و یک مقاله نهایی برایش بنویسم. این میشد سه واحد راحت. یکی دیگر هم یک پروژه مطالعه آزاد است که استاد یکی از درسهای خاورمیانهام قرار بود ارایه بدهد که خوب یکجورهایی خوب بود برای سال بعد. هنوز هم تغییری درشان نمیدهم. یعنی همچنان هردویشان را نگه میدارم اما باید کلاسهای دیگر را هم بردارم. این هم از تابستان ما.
دمای هوا یکشنبه به سی و دو درجه سانتیگراد رسیده بود. خوشخوشانمان میشود با این بهار داغ.
از آن وقتهایی است که آمدهام خانه و هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. هوا هم رو به تاریکی میرود و بیرون نرفتم. ببیندم این مادر مرده را که به زندگی برسم.
تا همین چند لحظه قبل - قبل از اینکه کامپیوترم درست در لحظه دست به کیبرد شدنم فریز کند- آنقدر عصبانی بودم که میتوانستم گردن کسی را با دندانهایم بجوم. دست درد - همان دست درد قدیمی معروف- هم بعد از مدتها آمد و یک چرخی زد در دستانم. بعد کامپیوتر را که خاموش کردم و بستم- در همین فاصله دوباره باز کردنش- ذهن صاحاب مرده برگشت به منشا نیمی از تمام اعصاب خوردی و سو تفاهمات سال گذشته. آنهایی که باید بفهمند خودشان هم احتمالا به اندازه من درگیر این سوتفاهمات بودهاند هرچند یا سعی در انکارش شد یا منجر به برخی مناقشههای جدیتر. در اینکه اصل جریان از ابتدا درست نبود هیچ شکی نیست اما هنوز هم برای من جای تعجب است که چطور همه ما- همه ما- بر اساس یک جریان یک هفته ای اینطور به خودمان اجازه قضاوت در مورد زندگی بقیه مان را دادیم؟
اینکه چطور بدون توجه به آنچه که شاید در همان بازه زمانی پشت دیوار یا در شب قبل بر کسی گذشته بود توانستیم اینطور سنگدلانه برای راه و روش زندگی بقیه الگو ببریم و الگویمان را در سطح بین المللی پخش کنیم؟ الان که خودم به آنچه شاید در این مدت و بر اساس همین طرز تفکر و بدون نگاه کردن به پشت پرده نوشتم نگاه میکنم از خودمم شرمم میاید که شاید من هم ناخود آگاه اینهمه احساس نفرت را در کسی جوشانده باشم و چنین دردی را در دستان کسی موجب شده باشم.
من الان میدانم که آن انسان آن بازه زمانی هیچ شباهتی به اصل من که خوب است حتی به وبلاگ من نداشت ولی نمی دانم چرا تا همین لحظه فکر نکرده بودم که شاید این قانون برای بقیه هم در آن بازه صادق بوده باشد. برای شناخت انسانها وبلاگ که خوب است سالها وقت هم که بگذاریم شاید به جایی نرسیم. نمیدانم چطور فکر کردم- چطور فکر کردیم= انسانها را میشود از روی وبلاگشان شناخت و با دیداری کوتاه در بدترین شرایط ممکن در مورد هویت و واقعیت زندگیشان قضاوت کرد.
در این فریز کردن کامپیوتر رازی بود که خشم وحشتناک مرا به این نوشته تبدیل کرد. چون این نوشته مخاطب اصلی اش خودم هستم وشاید بقیه اصلا از آن سر در نیاورند نظرات را میبندم اما برای گفتگو همیشه راهی است. مگر نه؟
Permalink
برگ و رنگ و سنجاب

میآیند به چشمهای آدم زل میزنند و سرشان را خم میکنند و تا چیزی نگیرند ول کن معامله هم نیستند. یک بسته بیسکویت شکلاتی گذاشتهام در جیب کوچکی در کیفم که شرمنده این چشمها نشوم.
این هم به جای برگ و رنگ این هفته. عکس را امروز در حیاط دانشگاه گرفتم. این موجود تا روی کامپیوترم هم آمد برای خوراکی گرفتن.
رمیدن
من هیچوقت بزرگ نمیشوم. شاید چون خودم نمیخواهم. اما از آن بیشتر نمیخواهم اهلی شوم. از همین جا انزجار خود را از هر گونه قلاده و طویله اعلام میکنم. امنیت زندگی در طویله با علوفه آماده و بعضا غذای گرم در زمستان ارزانی اهلی شدگان.
در رم کردن و تازیدن لذتی است که در هیچ کنسرو علوفه آمادهای پیدا نخواهد شد.
زندگی از دید یک پاچهخوار پشیمان!
دیدید یه وقتی آدم یه کاری میکنه بعد خودش هم هاج و واج میمونه که این چه غلطی بود کردم؟ حکایت دیروز و امروز منه.
واسه دلخوشی دل ریسم رفتم واسه یه کنفرانسی اسم نوشتم که فقط بهش بگم من هم تقاضا کردم! تیر غیب زد و ما رو قبول کردند. حالا از دیروز بعد از کار اومدم اینجا تا ده شب. امروز هم از ساعت هشت صبح تا نه شب! اونهم روز شنبه که تقریبا تنها روزی هست که مال خودمه. یه بند دارم به خودم بد و بیراه نثار میکنم. تا من باشم که دیگه هوس پاچه خواری به سرم نزنه.
حالا باز اگه یه کنفرانس درست و حسابی بود یه چیزی. بیشتر شبیه یه کارگاه آموزشیه. موضوعش هم نابرابریها اجتماعی هست که بنده تقریبا تمام هفته دارم درسش رو میخونم. یه وقتهایی هم آدم میخواد داد بزنه که بسه بابا. میدونیم. بذارین مای اقلیت همه کپه مرگمون رو بذاریم زمین. ( اینالبته در شرایط خستگی و بیحالی مطلق در حال نوشته شدنه)
البته از یک لحاظ بد نیست. غذاهاشون حرف نداره. از دیشب تاحالا خفهمون کردن اینقدر به خوردمون دادند. فکر کنم آخر ترمی یک پول اضافهای داشتند که باید خرج میکردند یک سری بیکار مثل منو پیدا کردند بچپونن تو شکمشون و!
دادخواهی
استاد عزیزی که برای شتههای بنفشههای نازنینم" آب قلیون" تجویز فرمودند حالا خودشان بیایند تحویل بگیرند. من بنفشههایم را حتی شده با شته, پس میخواهم.
با اون که تصمیم گرفته بودم بحث رو خاتمه بدم اما این مطب الیزه اینقدر خوب بود که دلم نیومد نذارمش.
باور من اتفاقن داشتن روایت زنانه از سک.س دقیقن و مستقیمن به تمامی بحثهای روشنفکری و مردسالاری و حقوق زنان و جنبش زنان بازمیگردد".
همانقدر که داشتن روایت زنانه از تاریخ، هنر؛ فرهنگ و ... ضروری است، داشتن این روایت از رابطهی جنسی که بخش مهمی از زندگی همهی انسانها و بهویژه زنان (که همواره وجودشان برابر با سک.س در نظر گرفتهشده) را تشکیل میدهد نیز ضروری است. ضروری است بدانیم زنان در این بین چه حس میکنند، چهچیز را جذاب یا ناخواستنی مییابند، از چهچیز لذت میبرند و از کدام نه، چه میگویند و چه میخواهند و چه میکنند و به عبارت سادهتر در این رابطهی (معمولن) دونفره؛ زنان غیر از آنچه مردان نشانمان دادهاند چه محلی از اعراب دارند؟ تا شاید بتوان با جمع این دو روایت، به درکی انسانی و متعادل از سک.س - و هر واقعیت دیگر- رسید.
اما در این بین همان مردانی که زن را برای سک.س میخواهند، دوست ندارند از زباناش از سک.س بشنوند - مگر آنچه را که خودشان دیکته کردهاند-. زنی که از سک.س حرف بزند فورن به انواع القاب از دست فاحشه، بیشرم، بیآبرو و ... مفتخر میشود، حال یا حرف دلخواه ما را میزند که آفرین، یا این وصلهها را میتوان راحت بهاش چسباند (چون مثلن داستان پورن مینویسد) و حرفاش را جدی نگرفت یا بهاش خندید، یا کار بیخ دارد و این وصلهی کذایی درست بهاش نمیچسبد چون خیلی جدی دارد حرف میزند و گویا ظاهرن فاحشه هم نیست، و اینجاست که سرگیجه و خشم مردسالار نهفته در درون آغاز میشود. نه فقط مردان که کل فرهنگ مردسالار و زنان مردسالار هم از این موضوع میترسند. بگذریم که در هر سه حالت لقب کذایی بیخریشمان جا خوش کردهاست.
. این که چرا مردان از روایت زنانهی سک.س میهراسند و میگریزند، مبحثی است که باید جای دیگر ریشهاش را جست و به عقیدهی من بسیار ساده و کلی و قابلدرک است. برای مردان این سوی واقعیت، ناشناخته و مبهم است و جدا از ترس کلی نوع بشر از ناشناخته، مردان (نه قطعن تمامی آنان ولی اکثریت) میترسند این سوی واقعیت با آنچه آنان میپنداشتهاند متفاوت باشد: "شاید واقعن زنان صرفن دو نقطهی حساس در بدن نداشتهباشند؟ شاید زنان از موی زیاد بدن خوششان نیاید؟ شاید سک.س را جور دیگری غیر از آنکه من ارائه میدهم میخواهند؟ " اگر اینچنین باشد دیگر نمیتوان خیلی راحت و بدون هیچزحمتی و تغییری احساس پرفکت بودن و مرد فوقالعادهي ایدهآل بودن کرد. دیگر احتمالن نمیتوان به تواناییهای شگفتانگیز جنسی و آن اندام مایهی افتخار تاریخی (سلام گلناز!) بالید. مردان دوست ندارند به طور جدی بشنوند زنان سک.س را چهگونه میبینند، چون ممکن است آنی نباشند که آنان فکر میکردهاند و آنوقت احتمالن یک گله خر لازم خواهد بود که این بار عظیم باقالی را حمل کند!
با در نظر گرفتن این مقدمات خیلی به سادگی میشود فهمید چرا وقتی زنانی پیدا میشوند که از حس و درک خودشان از سک.س بنویسند مردانی در آن سوی دنیا حالشان بد میشود (مطمئنام که دوستمان در این باب تهوع تنها نیستند!) و مینالند که ایبابا ساکت باشید و بگذارید ما در توهم خودمان خوش باشیم، یا اقلن اگر میخواهید حرفی بزنید جوری بزنید که ما بتوانیم شما را همان فواحش سلیطهی بیآبرو بنامیم و حرفتان را جدی نگیریم .. مرض دارید مگر که ما را متهوع کنید و دنیایمان را به هم بریزید! و کسی هم نیست به این آقایان بگوید عزیزان من جسارتن تصور شما فقط 50٪ واقعیت است، و متاسفانه وقتاش رسیده بزرگ شوید و با 50٪ باقی روبهرو شوید و سعی در هضماش کنید، که به خدا به نفع خودتان هم هست. کسی نیست بگوید آقایان شما با نوشتن و گفتن از سک.س و اتاقخواب مشکلی ندارید، که تا حالا ندیدهام خیلی جدی کسی معترض انبوه محتوای پورن تولیدی در جامعه مجازی فارسیزبان بشود. شما با زنانی که از سک.س جوری میگویند که شما انتظار نداشتهاید بشنوید مشکل دارید."
Permalink
؟
یک مستند خوب که بتواند حال و هوای زندگی رومزه مردم در ایران را نشان دهد سراغ ندارید؟ زمانش بین ده تا بیست دقیقه باشد و البته به زبان انگلیسی.
در این جامعه بیشتر از آنکه مرد مردسالار داشته باشیم َزن مردسالار موجود است
بیخود نبود شیرین عبادی یک جایی گفته بود که مشکل ما زنان مایند که خودشان به دوش کشنده و رواج دهنده فرهنگ مردسالارند.
اتفاقا اینها عین بحثهایی است که باید باز شود و زن ما بفهمد زندگی در جامعه مرد سالار فقط کتک خوردن و حق طلاق نداشتن و شکم پشت شکم زاییدن نیست.
مشکل ما این است که مثل بقیه چیزهاییمان یک چیزی را شنیده ام و هنوز ریشه و علتش را نمی دانم کمپین پشت کم پین راه می اندازیم. مشکل ما بی سوادی عمده تاریخی مان است که فکر کردیم با دوتا کتاب مارکز خواندن و اسم ویرجینیا ولف را یادگرفتن حل می شود. مشکل مال این است که فکر کردیم از هر حرکتی یک تکه اش را ببریم مثل لحاف چهل تکه روشنفکریمان می توانیم برای خودمان نیم تنه بدوزیم و فکر نکردیم کسی که نیم تنه اختراع کرد که ناف تو را ببیند همانی بود که در ذهن تو این را جا انداخت که شکمت باید صاف باشد و زیر شکمت بی مو
اتفاقا این ها بحث هایی است که باید بشود وقتی زن روشنفکر امروزی مدرن ما هنوز با بندنش مشکل دارد آنوقت از هزار و یک جور حق دیگر هم حرف می زند. اولین حق من این است که بتوانم بفهمم ریشه این شکل و قیافه مصنوعی من از کجا آمده است.
لطفا اگر مطالعه ای روی مسایل زنان دارید - که می دانم ندارید ولی باید ژستش را بیایید- بروید مطالبی را که زنان در مورد قضاوت جامعه برای بدنشان نوشته اند را هم بخوانید. بروید بخوانید شاید دستتان آمد که بنده منظورم پشم پایین شکمم نبود که اگر هم بود به شما ربطی نداشت. وبلاگ خودم بود و از زیر پشم هم اگر بخواهم مینویسم. بروید بخوانید شاید دستتان آمد که هنوز از فهمیدن یک مفهوم ساده پشت ظاهر یک نوشته قاصرید.
خواستم بگویم که خواندم مطالبتان را دوستان عزیز دردورتر ها و همین نزدیکتر ها.
منظورم هم مطالب متهوعتان است.
ارادت.
عطیه اینرا نوشته برای این تهوع :
اگر خانمي بيايد و از همخوابگي هايش و بدن نرم و لطيفش و ... صحبت كند و تابوها را بشكند، شما احساس تهوع نمي كنيد؟ ولي اگر زني گفت كه همخوابگي من همان شكل مرسومي كه در قديم بوده و امكان نمايشش نبوده و حالا با هزار نوع تكنولوژي و عكس و فيلم و ... قابل نمايشه، نيست. تهوع اور ميشود؟
چرا از اين همه خواندن و شنيدن و باز تكرار همون فرهنگ كهنه (بخوانيد مردسالار) در غالب يك ظاهر مدرن احساس تهوع نمي كنيد؟ اما با خواندن يك نوشته مخالف، احساس تهوع ميكنيد و ميخواهيد كه ربطش ندهند به مبارزه براي برابري حقوق زن و مرد؟
شما اگر به حقوق برابر زن و مرد (يعني انسان ها) معتقد هستيد نبايد با خواندن اين مطلب احساس تهوع كنيد. خواندن احساس انسان هاي ديگر كه لزوما شبيه ما فكر نمي كنند نبايد احساس تهوع به ما بدهد. اگر كه هنوز به اين ديدگاه نرسيديد، بهتر است برويد كمي براي روشنفكري خودتان احساس تهوع كنيد كه ادعايش را داريد اما حتي سعي به تظاهرش هم نمي كنيد.
برای زنان و مردان کمپین یک میلیون امضا

دیر وقت بود. به رسم شبهایی که خودم از دانشگاه به خانه می آیم به خانه کوچکشان رفتم. حال و احوال کردیم و مادرم سینی چای را روی میز گذاشت. پدرم سر در کتاب داشت. دقت کردم, دیدم نمیخواند. از آن وقتها بود که دست دست میکرد که چیزی بگوید. من هم به صفحه تلویزیون خیره شدم و همزمان به نامههای آن روزشان نگاه کردم.
منتظر بودم حرفش را بزند. خیلی طول نکشید. گفت: "آدرس این سایت یک میلیون امضا را بلدی؟"
بیدلیل بغض کردم. خودم هم نفهمیدم چرا. مادرم هم ساکت شد. این یعنی اینکه قبلا با هم در موردش حرف زده بودند. ته مانده چای را که روی میز گذاشته بودم سرکشیدم که بغضم معلوم نشود. و بعد گفتم برای چه میخواهی؟ پدرم گفت که میخواند امضا کنند و اگر کار دیگری که از دستشان برآید.
بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم سایت را برایشان باز کردم. گفتم که چه باید بکنند. بعد در حالی که هنوز صدایم صاف نبود و دیگر ذره ای هم شک نداشتم که هر دویشان متوجه بغض من شده اند و برای همین هم ساکتند پرسیدم که از کجا در مورد این کمپین شنیدهاند. تازه یادم آمده بود که خود من غیر از یک امضا هیچ وقت هیچ کار دیگری برای این کمپین نکرده بودم. هیچ وقت حتی در خانه حرفش را هم نزده بودم. اینکه در خانه من هیج وقت از این مشکلات نداشتم دلیلی بود که حتی خودم را هم قانع نمیکرد.
پدرم کفت که از دوستی در محل کارش در این مورد شنیده و غرفه کمپین را هم روزد سیزدهبه در دیده است. بعد با مادرم حرفش را زده و جالب این بود که مادرم هم در موردش شنیده بود. امضا که کردند گفتند که صفحه را نبندم که بتوانند بقیه مطالب را هم بخوانند.
نمیدانم حسی را که دیشب به من دست داد جطور باید بنویسم. حتی الان که دارم اینها را مینویسم بغض دارم. من نه خودم برای این حرکت کاری کردم و فقط دورادور خبرهایش را دنبال میکنم. سایتشان را میخوانم و نگران بازداشتشدگانشان میشوم. اما دیشب حسی به من دست داد که برایم تازگی داشت. حس کردم این زنان به هدفشان رسیدهاند. هدف از جمع کردن یک میلیون امضا اگر قرار بود مطلع کردن تنها یک میلیون انسان هم باشد راهش را به این سر دنیا به این شهر سوت و کور به درون خانه پدر و مادر من هم باز کرده است. آنهم نه از طریق تلوزیون و اینترنت که از طریق افراد دیگر. پدر و مادر من انسانهای سادهآی اند و من میدانم این حرکت در دل میلیونها انسان دیگر مثل آنها اثر خواهد گذاشت.
هر بازداشتی که میشود هر ضربه ای که سعی میکنند به این زنان بزنند فقط یک قدم آنها را به هدفشان نزدیک تر می کند. دیشب دوباره یاد داستان حربایی افتادم که موش کورها برای تنبیه به درختی رو به آُفتاب بستندش. موش کورها نمی دانستند که حربا عاشق آفتاب است.
خسته نباشید.
اگر با این حرکت موافقید, اینجا را امضا کنید.
این روزها...
بهار...آفتاب...درخت...سبزه...عشق...غرور...زندگی.
یکشنبهها با برگ و رنگ

عکس از اینجا
همینطوری
من از اون دسته آدمهایی بودم که ملت روشون نمیشد بگن زشته, میگفتن بامزه است. هیچ وقت از هیچکی, حتی مادرم, نشنیدم که بگن کک و مکهام قشنگه و باید دوستشون داشته باشم. عوضش تا یادمه خرج دکتر پوست بود واسه یه کرمی که روی اینها رو بپوشونم یا هراس از آفتاب تابستون که مبادا اینها پر رنگتر بشن.
تازه دارم یاد میگیرم که قیافه و هیکل و پوستم هرچی که هستن, جزیی از منن. جز که چه عرض کنم. خود خود منه. تازه دارم یاد میگیرم که زن بودن من با همه اینها پیوند داره. با کک و مکهام و موهای فرفری گاه و بیگاه تراشیدهآم. تازه دارم یاد میگیرم که خودم و بدنم و زن بودنم رو دوست داشته باشم. شاید فقط پنج شش ساله که از زن بودن خودم, همینی که هستم دارم لذت میبرم.
مدل عشقبازی آدمها فرق داره. یه فرمول ثابت وجود نداره که بشه گفت این استانداره و بقیه رو با اون سنجید. من اگه حرف میزنم فقط میتونم از عقاید خودم حرف بزنم. از مسایلی که برای من تو این حیطه مهمه.
برای من مهم نیست که وقتی میرم توی تخت توی تمام تنم یک خال مو هم نباشه. من ساعتها وقت نمیذارم که خودم رو آماده یک بخش خوب از زندگی بکنم. هیچ وقت نخواستم بدنم رو شکل بدن ستارههای پورن بکنم. از همون اولین باری که یک همچین فیلمی دیدم به این نتیجه رسیدم که حتی برای زنهای همجنسگرا یا دو جنسیتی نیست. یک صنعت کاملا مردونه است. مردهایی که مثل تمام بخشهای دیگه عالم مثل تاریخ و سیاست و جامعهشناسی و حقوق اینبار با فیلم و سرگرمی دارن استاندارهای خودشونو به زنها دیکته میکنن. زنهای مرمری این فیلمها واقعی نیستند. من دلم میخواد توی تخت واقعی باشم. موهای بدن من هم بخشی از وجود منن. مگه من برای خوابیدن رو صورتم کرم پودر میزنم که کک و مکهام معلوم نشه که حالا بخوام بدنم رو کامل بتراشم؟
من از سوتین متنفرم. خب به درک که سینهها پخش میشه. من راحتم. به نظر من سوتینها زجرآور ترین اختراع تاریخ بشریت بودن. از شکنجه تا دم مرگ بردن بوسیله تو آب انداختن هم بدتر. اصلا چه معنی داره آدم بخواد یه بخش بدنش رو همینطور صاف بکشه بالا که برجسته به نظر بیاد. (فرض کنید یه شورتی بود واسه آقایون که عوض شریفشون رو همینطور همه روز صاف بالا نگه میداشت). شاید واسه همینه که من در شش سال گدشته فقط دوتا سوتین خریدم اونهم واسه اون سرکار رسمی که داشتم. تازه خودم هم پولش رو ندادم. کادو بودن.
این حرفها یه مدته که تو ذهنمه. مخصوصا اون بخش راجع به برداشتن همه موههای بدن. یه سری معیار تو جامعه ما وجود داره که بعد از یکی دو نسل خود زنها هم متوجه نمیشن از کجا اومده و نهادینه میشه تو وجودشون. مثل همین معیار زیبایی که هم ردیف شده با نداشتن مو تو هیچ جای بدن. شاید اگه ما فکر میکنیم که این قشنگه به خاطر اینه که سالهاست دارن قشنگی رو اینطور به خورد ما میدن. صنایع لوازم آرایش و تبلغات و پورن و ستاره سازی همشون محصولات جوامع مردسالارن. من دلم نمیخواد به اینها تن بدم.
در شهر چه خبر؟
اول: سیمین بهبانی در کتابخانه سکرمنتو صحبت خواهند کرد.
یکشنبه سیزدهم آوریل. محل کتابخانه ایرانی در خیابان مارکونی است.
دوم: رامین جهانبگلو مهمان دانشگاه سکرمنتو است.
سخنرانی انگلیسی روز پنجشنبه هفدهم آوریل ساعت یک و نیم بعد از ظهر. سالن هایند
سخنرانی فارسی روز جمعه هجدهم آوریل ساعت هفت عصر سالن فورست
سوم: جشن سایت ایرانین دات کام.
برای خرید بلیط به اینجا بروید
چهارم: راهپیمایی برعلیه سیاستّهای چین همزمان با وارد شدن مشعل المپیک
برای اطلاعات بیشتر اینجا را ببینید.
وبلاگ، صحنه جدید بازی
اروینگ گافمن1 در مقاله «عرضه خود در زندگی روزمره»2 که در سال 1959 ارائه داد، از منظری نو به نقش «خود» و «هویت» در روابط انسانی و بین گروهی پرداخت.
وی عرصهی عرضه روابط انسانی و بین گروهی را به سه بخش «روی صحنه»، «پشت صحنه» و «خارج از صحنه» تقسیم کرد که افراد با قرار گرفتن در هر کدام از این موقعیتها دارای نقشها و یا به تعبیر وی «هویت»های متفاوتی میشوند.
بنا بر نظریه گافمن، ما بازیگران نقشهایی هستیم که خودمان انتخاب و آنها را تبدیل به هویتمان میکنیم. برای هر نمایشی، تماشاگری لازم است. اطرافیان ما تماشاچیان ما هستند که میتوانند نقش ما را پذیرا باشند و ما را به ادامه آن تشویق (به اصطلاح گافمن، با ما همتیم شوند) یا سعی در ناامید کردن ما کنند. اما وجود تماشاچی نیروی محرکی برای ادامه یا توقف بازی توسط بازیگر است.
ادامه مطلبم در اندیشه زمانه
I Am Legend
خب که چی وقت ملت رو از ساعت یازده تا یک نصفه شب می گیرید؟ چه عبادت ها! که به جای این مزخرف نمی شد کرد!
برش
- کجا ببینمت؟
- خجالت بکش.
- باشد. از اینجایی که منم، یک ساعت و نیم دیگر آنجایم. زودتر رسیدی یک میز کنار پنجره بگیر.
- باشد.
یک ساعت و چهل پنج دقیقه دیگر آنجا بودم. راستش خجالت هم کشیده بودم که پرسیده بودم کجا بیایم. وقتی او آنجا بود، جایمان هم معلوم بود. کنار پنجره میز نگرفته بود. رفته بود توی حیاط.
قهوهمان را خوردیم. پول میز را من دادم. تعارف نکرد. منهم به خریت همیشگی حساب کردم.
- من باید بروم. امشب درس میدهم
- خانه اش خالیاست. خودش رفته ماسوله دیدن مادربزرگش
- خجالت بکش.
خجالت نکشید. من هم نکشیدم. مگر رابطه ما غیر از این بود؟ چه اهمیت داشت که با که بود و با که بودم؟ سالی یکبار شاید همدیگر را بیشتر نمیدیدیم. تنمان خواهش داشت. فرقی نداشت با کسی بودیم یا نبودیم. چیزی بود بین ما.
خانه دوست دخترش سعادت آباد بود. هیچ کداممان ماشین نداشتیم. خندهدارش این بود که هیچ کدام هم به روی خودمان نیاوردیم که آژانس بگیرم. رفتیم یوسف آباد. در راه از کتابش حرف زد که باید ناشری در تهران چاپش میکرد.
از یوسف آباد هم نمیدانم تا کجا با یک پیکان دیگر رفتیم. پیکانها هم که همهشان سفید بودند.
من حوصله نداشتم. هر دفعه غر میزدم که این وضعش نیست، اما هر دفعه همان وضع قبل بود. بعد برایم ترانههایش را میخواند. هر کدامشان را که حفظ بود. من نظری نداشتم. من هیچ وقت در مورد او نظری نداشتم. الان هم ندارم. داستان آشناییمان هم به همان گنگی رابطه بود. یادم نیست که چرا من شروع کردم به حرف زدن با او. بعدها گفت که صد بار دهانش را باز کرده بود که حرفی بزند اما از عینک من ترسیده بود. فکر کرده بودم لابد چقدر با آن عینک زشت شده بودم.
یکبار با هم رفتیم قبرستان یک شهرستانی. دنبال قبر مردی میگشت. مردی که هم بند پدرش بود. من قصهاش را یادم نیست. هیچ قصهای را دیگر یادم نیست.
قهوههایش مزه زهر مار میداد. یکبار هم خانهشان هیچ کوفت دیگری پیدا نمیشد پلو خوردیم با ماست. بعد از همخابگی هم زهر مار میچسبد هم پلو با ماست.
آن روز، آن کافه نادری دفعه آخر بود. نمیدانم به حرف من رسیده که کافه نادری دیگر جای آدم نیست یا هنوز فکر میکند صندلیهایش روح دارند و منبع الهامند. به من که هرگز چیزی غیر از خودش الهام نشد. من شاخکهای ضعیفی دارم.
فکر کنم خواندن این باعث این برش ناگهانی شد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category