
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« February 2008 | Main | April 2008 »
سیزده به در
سفره پلاستیکی روی علف و لوبیا پلو!
آخه من نمیدونم چرا باید سالها از اینهمه لذت بدم میاومد؟
03:00 PM
Permalink
ترواشات آخرشبی
خواب دیدم که مانند سایکه به یک سفر خارقالعاده رفته ام برای جنگ با اژدها. بعد در راه برگشت میروم خانه خالهام در ایران میخوابم. وقتی بیدار میشوم میبینم آنقدر خوابیدهام که خاک گرفتهام و جایی که خوابیدهبودم مثل جای تابلو بعد از سالها روی دیوار ماندن، سفید شده است. بیدار میشوم و میبینم که دورتادور خانه خالهآم آدمهای زنده و مرده نشستهاند که مرا ببینند. با همه خوش و بش میکنم. از درخانه که بیرون میآیم ریس جمهور زیمباوه را دیدم که یک مرد سفیدپوست با موههای زرد مایل به نارنجی بود. با ریس جمهور دست میدهم و موفقیتش را در انتخابات تبریک میگویم. سوار ماشینم میشوم در راه برگشت گرزم را هم از میان آمازونیان برمیدارم و میگذارم صندوق عقب. بعد هم بیدار شدم.
امروز بعد از چند دقیقه فکر کردن با خودم برای یافتن کلمه به گل مصنوعی گفتم "گل غیرواقعی". یعنی جملهام بعد از فکر کردن اینطور شده بود:." آن گل غیرواقعی را جلوی چشمم بردار". یاد خواهرم افتاده که یک بار به کرم شبتاب گفته بود" کون چراغ سبز"! کلا ما خانواده خلاقی هستیم.
یک مقدار هم از پیشرفت موسیقیاییام برایتان بگویم که مرا به ادامه راه تشویق کنید. روزهایی که با قطار میروم دانشگاه، اول صبح آهنگهای شاد ایرانی گوش میکنم. به این نتیجه رسیدم که بهترین آهنگ برای شروع روز"خوشگلا باید برقصن" است. تازه این را هم بگویم که یک گنجینه آهنگ یافتم از کامپیوتر یک عزیز اهل موسیقی و در آن به کشفیاتی نایل شدم که اصلا تا یک ماه قبل به مخیله آم هم عبور نمی کرد. از جمله آنها کشف آهنگی با ترجیع بند" سوسولا دست نزنین الگوهاتون میشکنه" بود. من هر روز یک بار این آهنگ را گوش میدهم که موجبات سرور و فرح فراهم شود اما هر بار به همان اندازه دفعه اول به نبوع شاعر این ترانه آفرین میگویم و خوب از آنجایی که نمیةوانم جلوی خنده خودم را هم بگیرم موجب عکس العملهایی بسیار جالبی از حانب مسافران قطار هم می شوم. یک آهنگ بسیار خاطره برانگیزی هم در آن کشف کردم متعلق به عروس دختر عموی بابایم در بیست سال قبل با ترجیع بند "آنی عشق و عسلم، آنی شعر و غزلم، آنی دنیا مال ما، همه عشقا مال ما." من تازه در این هفته بعد از بیست سال فهمیدم که این ترانه خطاب به "آنی " است نه "هانی" که خوب این هم خیلی پیشرفت بزرگی بود. البته خوب در طول روز به یک سری موسیقی های سخت هم گوش میکنیم که مال اوقاتی است که لازم است چهره یک انسان متفکر را به خودمان بگیریم. و من هرگز نخواهم توانست از راک سنگین لذت ببرم. حالا دور و اطرافیان خودشان را بکشند.
آنقدر هوا خوب است و چمنهای سبز و درختان تازه جوانه زده وسوسه انگیزی که آدم دلش میخواهد برود چرا! یادم است یک نوار قصه ای بود کنار خروس زری و علیمردان خان و خاله سوسکه که حکایت حربایی بود که موش کورها برای تنبیه او را جلوی آفتاب به درختی می بنند. جمعه ریسم مرا هی از این دفتر به این دفتر فرستاد برای کاغدبازی های اداری. د.بعد از من معذرت خواهی کرد که همش مرا بیرون میفرستد. برایش قصه را تعریف کردم و گفتم بهترین لطفی است که عصر جمعه می تواند در حق من بکند.
قبلا هم گفته بودم که استویی خداست. این برنامه ویژه صدمین قسمت برنامه است. حالش را ببرید.
فارسینویس مک رسما سرویسمان کرده. آنهم وقتی که من بهطور جدی تصمیم در درستنویسی فارسی دارم.
یک هفته برای تعطیلات بهاره تعطیلم. جای دوری احتمالا نخواهم رفت و همین شهرهای اطراف خواهم بود. اما به خودم قول دادم سه مطلب بنویسم که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده. اینجا گفتم که یادم بماند و خجالت بکشم اگر ننوشتمشان.
یکشنبهها با برگ و رنگ

عکس از اینجا
Sex and the Women!
این پست خشایار بهانه نوشتن چند خط پایین شد.
یکی از دلایلی که باعث خواهد شد من به هیلاری کلینتون هیچ وقت به عنوان یک زن قدرتمند نگاه نکنم جریان شوهرش با مونیکا لوینسکی است. هیلاری در آن زمان تصمیم گرفت که نقش یک زن خوب و نجیب و خانم و خانواده دوست را بازی کند و همه رادیکال فمینیزمش را کنار بگذارد و بیاید کنار شوهرش بیایستد. این انتخاب شخصی اش بود؟ باشد. قبول. ما هم احترام می گذاریم. خود من نمی دانم اگر وحید برود با یک نفر دیگر بخوابد تصمیم چه خواهد بود. درست است که این مسئله خط قرمز رابطه های من بوده و خواهد بود اما واقعا آنقدر شخصی است که به خاطرش نمی توان به کسی خورده گرفت.
اما من عقیده دارم هیلاری کلینتون از همان موقع می دانست که برنامه اش برای ده سال بعد چیست. می دانست که روزی برای رده های بالای دولتی اقدام خواهد کرد و آن موقع تصمیم گرفت که بماند و نقش یک خانم معصوم نجیب قربانی را بازی کند که با تمام خیانتی که بهش شده بازهم به ارزشی به اسم خانواده آمریکایی احترام می گذارد و به خاطر حفظ این ارزش از عصبانیت شخصی اش و حقش برای جدایی از مرد خیانتکار* خواهد گذشت.
اما بیل کلینتون تنها مرد خیانتکار آمریکایی نبود. فرماندار نیوجرسی سه سال قبل به گی بودنش اعتراف کرد ( گویی که گی بودن جرم است و باید به آن اعتراف کرد) فرماندارنیویورک هم که همین چند وقت قبل به خاطر رابطه اش با یک دختری هم سن و سال دختر خودش مجبور به استعفا شد. شهردار دیترویت هم مسملا آخریش نیست. حالا چیزی که این وسط عجیب به نظر می رسد این است که در تمام نطق هایی که این افراد برای عذرخواهی از مردمشان ترتیب داده بودند خانم هایشان هم اگر نه دست در دست بلکه کنارشان ایستاده اند و گویی از خیانت همسرشان دفاع می کنند. جریان چیست؟ هیلاری نمونه همه شان شده است و فردا خانم همسایه می گوید تو اگر زن زندگی بودی مثل هیلاری می چسبیدی به زندگییت؟ شاید هم بگویند اصلا تقصیر خودت بود که مردت رفت با یکی دیگر خوابید؟
مسئله ای که باید در نظر گرفت این است که نظام مردسالار به شدت در جامعه طبقه بالای آمریکایی نهادینه شده است. به عبارتی این طبقه بزرگترین پرورش دهندگان زنان عروسکی اند. ( توجه شما را به خانم باربی شکل جنرال مک کین جلب می کنم) البته حالا نه عروسک لزوما به شکل باربی. منظورم منفعل بودن است. این زنان یاد میگیرند که در رده های بالا بهتر است حرف نزنند یا مثلا مثل خانم لورا بوش و دخترشان بروند کتاب قصه برای بچه ها بنویسند و بخوانند. برای این زنان حفظ ظاهر از هر امری واجب تر است. هرچه باشد نوادگان اسکارلت اوهارو یند. حالا این حفظ ظاهر همان امری است که اگر در یک کشور مثلا آسیایی انجام شود می شود نمونه بارز تحجر و عقب ماندگی زنان و مردان.
یک مسله دیگر هم شاید این باشد که این زنان برای ماندن در این طبقه مجبورند با مرد خیانتکار باقی بمانند. این جامعه به شدت بر روی روابط برقرار شده روابطی که پایه های همان جامعه مردسالار است. یکی از دروسی که زنان این طبقه از اجتماع باید بیاموزند این است که شاید هرگز موقعیت فعلی شان تکرار نشود.
اگر بخواهیم منصفانه تر به قضیه نگاه کنیم شاید بشود تقصیر را هم اندکی به گردن رسانه ها انداخت. معمولا در این طور مواقع رسم است که فرد خاطی میاید و یک عذرخواهی می کند. رسم هم شده که افراد خانواده اش هم به نشانه همبستگی با خیانتش بیایند کنارش جلوی دوربین بیاستند. حالا اگر این خانواده به خصوص همسر فرد راضی به بازی کردن این نقش نشود توجه رسانه ها به جای مرد به زن معطوف می شود. احتمالا این چیزی نیست که زن در آن شرایط بخواهد. این وضعیتی بود که همسر فرماندار نیوجرسی مدتی بعد از کنار شوهرش قرار گرفتن در جریان اعتراف/ عذرخواهی اش بیان کرد که شرایط سختی داشته و نمی خواسته که تبدیل به نقش اول داستان شود.
حالا دلیل این رفتار زنان هرچه که باشد متاسفانه تعداد برخوردهای این چنینی کنار مردخیانتکار باقی ماندن و نطق دادن روز به روز دارد بیشتر می شود. آنهم در جامعه ای که زنان قبل از اینکه از دایره بسته خشونت در خانواده بیرون بیایند به طور متوسط هشت بار به طرف فرد آزار دهنده یا خیانتکار برمی گردند. این افراد که صحبتشان همیشه در رسانه هاست ناخواسته تبدیل به مدلی میشود که جامعه زنان را آنگونه میخواهد. اگر فلانی گذشت کرد تو چرا نمی گذری؟ تو که دیگر از همسر ریس جمهور بالاتر نیستی. متاسفانه هیلاری کلینتون بدعتی را -حداقل برای همدوره ای های من- شروع کرد که تمام همقطارانش سالها برای نسخش تلاش کرده بودند. شاید اگر آن موقع قدرتمند جلوی خیانتکار می ایستاد الان اینهمه نیاز به اثبات قدرتش نداشت و کارش ساده تر بود.
راستش در این مواقع زن دوم خیلی بیشتر در کانون توجه قرار می گیرد تا همسر قانونی مرد. حالا من هم سوال خشایار را تکرار می کنم. چرا ما به این قضایا توجه نمی کنیم؟ آیا دیگر تمام حقوقمان را در این مملکت گرفته ایم و تنها باید به اثبات برتری جلوه های زنانه مان بپردازیم؟ ظاهرا وضعیت زنان کشورهای دیگر آنقدر بغرنج است که باید بیخیال اینجا شد؟ سرنوشت فمینزیسم هم ظاهرا با بقیه جنبش های آمریکایی دارند همه با هم به قعر چاه می روند.
اگر منبعی در این زمینه دارید که این بحث را بیشتر باز کرده لطف کنید در بخش نظرات بگویید.
* اگر من این واژه مرد خیانتکار را هی تکرار کردم منظورم یک وجه از شخصیت بیل کلینتون است. من معتقدم آدمها وجه های گوناگونی دارند و این ها باعث نمی شود که کلینتون یکی از بهترین روسای جمهور آمریکا نباشد. همانطور که اخلاق گند نویسنده محبوب من چیزی از ارزشهای قلمی اش کم نمی کند.
پی نوشت: لطفا بحث نقد را با مقایسه ادغام نکنید که خودت ببین که چه کشور آزادی است که مرد میاید در کنار خانواده اش می ایستد و عذرخواهی می کند و ما الان نمی دانیم تکلیف سردار زارعی چیست! وقتی آدم منتقدانه نگاه می کند یک جامعه را از درون موشکافی می کند نه در مقایسه با کشور های دیگر. در ضمن همیشه شک کنید اگر یک جا بوق و کرنا کردند که ما آزادترین کشور دنیایم. ایران و آمریکا خیلی بیشتر از اینها شبیه همند!
عیدی
من در ابعاد بین المللی و بین قاره ای از فرستنده این چایی های رنگارنگ معطر تشکر می کنم. زندگی بدون چای یک چیز کم نداشت; اصلا هیچی نداشت.
Musical Qualities
فکر کنم این پروفسور بعد از دیدن این ویدوی پایینی این نتیجه گیری را راجع به موسیقیایی بودن اسامی روسای جمهور گرفت. اسم احمدی نژاد که آخر توازن است در این ویدیو!
برنده
اگر یک وقت تعجب کردید که چرا با وجود اینهمه کشته جنگ بوش در عراق و اینهمه تبعات اقتصادی -که زندگی ها را دارد زیر و رو می کند- چرا هنوز ممکن است مردم آمریکا باز هم به آخرین سامورایی- لقب اهدایی من به مک کین- رای بدهند یادتان باشد که اکثریت این مردم که کمرشان دارد زیر بار قیمت بنزین و بحران خانه و گرانی غذا و اقتصاد به شدت بیمار روز به روز بیشتر خم می شود, خیلی از خود جنگ ناراحت نیستند. از اینکه چرا امریکا جنگ را تا به حال نبرده است دلخورند.
جنگ بوش در عراق برنده ای غیر از ابرشرکت های چند ملیتی و افراطیون مذهبی ندارد. کمر خانواده دانشجویی من هم به درک.
سخنان آشنا
شمار کشتهشدگان امریکا در عراق از مرز چهار هزار تن گذشت.
"نمیگذاریم خون سربازانمان پایمال شود."
حالا باید از جنابشان پرسید که احقاق حق شهدای ایشان چگونه است؟ برای این چهار هزار نفر جان چندصد نفر دیگر را میخواهد بگیرد که راضی شود و دست بردارد از صدور اجباری دمکراسی مدل آمریکاییاش به عراق.
یکشنبههای با برگ و رنگ را یادم نرفته بود. یک عکس از یک کاسه چاغاله بادام تازه و آبدار گرفته بودم. دوربینم را اما جایی جا گذاشته ام. به محض اینکه دوربینم به دستم برسد عکس را میگذارم اینجا.
یک سررسید سال هشتادو هفت کادو گرفتم. زنان و کار با عکسهای رنگی مریم زندی. عکسّهایی از زنان شالیکار رشت و پنبه چینان گناباد و نخ ریسان بختیاری و زعفران چینان خراسان. دلم با دیدن عکسّ ها میرود. اگر دستتان رسید بگیریدش و لذت عکسها را مزه مزه کنید.
خوب است که میشود آدمها را شناخت. خیلی زود. این خیلی خوب است.
فارسی زبان شعر است و احساس. باید به فارسی عاشق شد. یک استاد خارجکی این را سر کلاسی گفت و من غرق عشق شدم.
چَکِهسِما: ضربان قلب زمین در سینه من
فرض کنید پنجههایتان دانهایی است که در دل زمین ثابت مانده، و پاشنههایتان جوانهای که خودش را میکوبد به سطح خاک تا آزاد شود از تاریکی اعماق، برسد به نور. این حرکت مدام پاشنهها تمام اندام را میلرزاند. از این رو است که میگویم این رقص زنانه است، مثل رقص بندری، مثل رقص عربی. فیزیک بدن مرد طوری است که من فکر نمیکنم این لرزهها را آنطور که زن احساس میکند، درک کند. همراه با ساز و این تکانها آن چیزی که از همه مهمتر است دست زدن است. اصلا چکه در زبان مازندرانی یعنی دست زدن که خصوصیات متمایز این رقص است. در چکه سما نوا و رقصنده یکی میشوند. زن با آهنگ تن خود میرقصد.
از مقاله آزاده کامکار در هزارتوی رقص
روسری مهمترین خطر پیشروی دمکراسی غربی
ما از کارآییهای این روسری بیخبر بودیم. از سر افتادنش در کشور خودمان میشود عامل سست کردن حکومت و از سر کردنش هم باز میشود همان در سویس! ولی دمکراسی که با روسری به خطر بیافتد واقعا ایول گفتن دارد. هرچند احتمالا در کشورهای دوست و برادر خیلی هم عیب ندارد و میشود روسری را زیر سبیلی رد کرد و پایههای دمکراسی را محکم نگه داشت.

لورا بوش در سفر سال دوهزار و هفت به عربستان

هیلاری و چلسی در سفر به اریتره در سال 1997. ( جای حضراتی که با دیدن لباس محلی که اوباما پوشیده بود، و چیزی شبیه به عمامه به سر داشت، فریاد وا دمکراسیا سر داده بودند خالی)
اگر اصلا نمیدانید از چه حرف می زنم اینجا را بخوانید.
Pictures from : Daniel Pipe Blog
افغان ایدل!
خوب به سلامتی و میمنت، فرهنگ آمریکایی راه خودش را پیدا میکند و به کوکاکولای تنها هم بسنده نمیکند. ستاره سازی بخش اعظمی از این فرهنگ است. باید یکی باشد که بگوید کوکاکولا بنوشید یا نه!
حال و روز
گاهی هم اصلا نباد حرف زد و فقط باید شنید. نه فقط صدا را که نوک زدن درختان را و شکوفههای صورتی و سفید را و گلهای صدبرگ را و بنفشههای روی ایوان را و باهار را.
من عاشق بهارم. گفته بودم اینرا قبلا؟ این فصل سال را میتوانم هزار ساعت بیصدا راه بروم و لبخند بزنم بدون حتی یک کلمه حرف. کاش میشد زمان را روی
فرودین و روی برگ و درخت و رنگ نگه داشت. چه میشود مرا این روزها؟
نوروز و امید
دلم می خواست ایران بودم. ولی می دانم که خیلی از ایرانی ها در نوروز بی نشاط ایران از کشور می گریزند. می روند دوبی و مالزی و کجا و کجا. من البته به نشاط فامیل توجه دارم که می خواهم آنجا باشم ولی می دانم که نشاط اجتماعی برای نوروز نیست. امسال زمان تحویل سال تلویزیون ایران که در اتاق خبر باز بود همان ساز و دهل معمول نوروز را هم پخش نکرد. و عده ای که در حرم امام رضا نشان می داد داشتند می گریستند! انگار پای کهنه ترین نارون روی زمین آدم فقه بخواند.
گرفتار زاهدان عبوس و محتسبان ریاکار شده ایم. ذوق زندگی را کشته اند. لقلق زبانی دارند که می گوید نوروز روز اول جهان است. اما باور ندارند. این بی باوری است که نشاط کش است. در میان خبرها عکسهای خاوران را می بینم. و مادران و برادران و پدران و خواهرانی که بر سر گور کشتگان بی دلیل، سبزه نهاده اند. مادران دانشجویانی که در کنار زندان بیتوته کرده اند و سبزه خود را بیرون زندان نهاده اند. به بوی فرزندان شان. گرفتن نوروز از ایران ناممکن است. آب در هاون می کوبند. تا سبزه و سبزی بهار و شکوفه هست این عید بزرگ و جاودانه هم هست. مگر ابر و باد و بهار را هم بروبند. نمی توانند. هنوز خدایی هست. و دل مادرهامان. داغهایی که دیده اند. دوری هایی که کشیده اند. آنکه به کشتن نوروز برخاسته است و نشاط مردم این سرزمین بی نشاطی و خاموشی و فسردگی نصیب اش باد. نوروز نمی میرد. هنوز باران هست و شکوفه و باغهای پر وسوسه. باشد که خداوند سرزمین ما را از دروغ و دورویی دور بدارد. دروغ را از کشور ما دور کند. خوب است که نوروز هر ساله باز می گردد و امید را تازه می کند. از پس آوار زمستان آواز مستانه بهار. بهاری که هیچ عسسی او را دربند نتواند کرد. تا ایران کشوری باشد که هر نوروز فرزندانش را به خود بخواند و هیچ کس از نوروز ایران نگریزد. من این را به عمر خود خواهم دید. ما این را به عمر خود خواهیم دید.
از نوروز و امید
عیدتان مبارک
صدای بغض آلودم را ببخشید. خواستم خود این روزهایم باشم. این روزها که نه. فقط امروز. فقط نوروز.
صدایم را اینجا بشنوید
Download file
عکس سفره هفت سین مان است. پیشکش شما.
فقط برای اینکه یادم بماند بخش دیگری از نوجوانی ام هم رفت.
آرتور سی کلارک در نود سالگی در گذشت.
Permalink
بهار
۱. از غیر از بهار و نوروز حرف زدن خیانت است این هفته
۲. میخواهم بهاریهآم را اینجا حرف بزنم. دست به نوشتن نمیرود. دلم حرف و صدا میخواهد.
۳. چقدر خوب است که سبزه سبز میکنیم و خانه تکانی. سبزهّهایم تازه نوک زدهاند. امسال دیر سبزشان کردم. عیبی ندارد. بیشتر کنارم میمانند.
۴. چیزی هست در بهار. در نوروز. هیچ وقت سال من اینقدر خوشحال نیستم. اینقدر عاشق. اینقدر خندان. چیزی هست در فرودین که با خون رگهای من قاطی میشود و نتیجهآش اینهمه مستی است.
۵. عطری هست در هوا. در همه جا. بوی شکوفه درختان نیست. بوی نوروز خون من است. از منافذ پوستم میزند بیرون. عطر خونم همه شهر را معطر کرده. باورتان میشود؟
۶. امروز هفت سینم را میچینم. دیروز گردگیری کردم و رومیزهای ترمه را از توی گنجه بیرون آوردم. ترمهها هم برای این یک هفته سال پنجاه و یک هفته باید انتظار بکشند. مثل خود من.
۷. من عاشق عیدم. هزار بار هم بگویم کم است.
یکشنبهها با برگ و رنگ
بهار پشت در است.

عکس بهاریه احسان است برای من و برای یکشنبههای برگی و رنگی من!
Because Words Matter!
Ellen DeGeneres' Respond:
My License For Bitching!
۱. یک بار عکس مگان را اینجا گذاشتهام. (همان که روز شکرگزاری خانهشان بودیم). تعریف میکرد که زمان دانشگاه تهبرگهای رایهایش را جمع کرده بود و با آنها روی دیوار اتاقش نوشته بود : My License For Bitching! همین.
۲. در یک مهمانی دوستانه خانمی بود حدودا چهل ساله. تعریف کرد که با آنکه بیست سال است در امریکاست تازه شهروندی امریکا را قبول کرده ( خودش مال انگلیس بود) چون که با سیاستهای خارجی امریکا موافق نبوده و نیست و نمیخواهد شهروند رسمی این کشور باشد. حالا اگر نکنه اینکه چقدر انگلیس و امریکا سیاستهای خارجیشان شبیه به هم است را در نظر نگیریم به بحثی که در آن جمع درگرفت میرسیم که تقریبا همه با حرفش مخالفت کردند که تنها راه تو برای عوض کردن شرایط وقتی در مصدر قدرت نیستی رای دادناست که آنهم مستلزم این است که شهروند رسمی باشی.
۳. این نوشته مجید خیلی خوب حرف مطلب را ادا کرده است.
۴. قیاس معالفارق است؟ راه دیگری هم مانده؟ مطلب مکالمات ذهنی را دوباره خوانی کنید.
اهم اهم!
1. اسمش هست فیروزه خانم!
2. پیشگوی داستان به منبع الهام متصل نبود! خود خود منبع بود!
3. کار به حقوق و چک و این ها نرسید. با پست خودش آمد!
4. آنقدر ذوق زده بودم که نشستم سه ساعت تا شارژش تماش شود بعد بروم بخوابم.
5. .خوشحالیم دیگر. می دانم بی جنبگی هم حدی دارد اما خوب من آدم حد شناسی نیستم
6. باز بگوید وبلاگ فایده ندارد! دارد. به خدای احد و واحد دارد!
7. حالا این آهنگ هاتان را که می گفتید بفرستید. همه مدل قبول است. از خالتور لاله زاری گرفته تا راک سنگین!
8. به طور رسمی ممنونم!
هویت( شاید قسمت اول)
ما این روزها در سرکار بحثهای فلسفی عمیقی داریم!از قشر فرهیخته همکاران مشخص است. سر جلسه هفتگی امروز ریس یک قسمت دیگر که متاسفانه ما مجبوریم جلسه را با حضور ایشان برگزار کنیم و عمرا به پای "پت" ریس نازنین خودمان برسد در راستای اثبات لوسیاش و به عنوان یخ آب کنIce Breaking ی برای تازه واردین گفت که روی یک کارت هویت خودمان را در یک کلمه بنویسیم. یعنی اگر قرار باشد خودمان را فقط با یک کلمه شرح دهیم آن کلمه کدام خواهد بود
فکرم مشغول است. کلمات زیادی به ذهنم آمد من جمله ایرانی, خاورمیانها,ی زن, دانش آموز, حتی بلاگر, بعد فکر کردم هرکدام از اینها چرا باید در آنجا معنی بدهند و در جای دیگر نه. مثلا اگر من در جمع دوستان ایرانیام و در ایران باشم شاید دیگر هویت ایرانی معنی دار نباشد یا اگر جایی باشم که همه دانشآموز باشند ,شاید گفتن اینکه دانشآموزم دیگر خیلی مهم نباشد. یا مثلا در جمع بلاگرها شاید نام بلاگ بشود هویت نه خود عمل نوشتن در وبلاگ
بعد از آنجایی که وقت نبود و باید یک کلمه مینوشتم و کارت را تحویل میدادم سریع نوشتم" ایرانی" اما جوابم خودم را هم قانع نکرد. هیچ کدام از ما هویت یک بعدی نداریم اما شاید در برخی شرایط قدرت یک هویت از بقیه بیشتر شود.
برخی هویتها دست خود آدم نیست. من اگر در ایران متولد شوم و حتی تابعیتم را عوض کنم نمیتوانم منکر فرهنگی شوم که در آن رشد کردم یا از آن تاثیر میگیرم. از اینهم ساده تر. موهای حالتدار من شاید بخشی از هویت من باشد که من به هزار وسیله از جمله فر کردن و صاف کردن و کچل کردن سعی در فرار کردن از زشتیاش را دارم. یا مثلا جنیستم را (که خوب قصد فرار از این را ندارم)
یک سری هویتها هم با عضویت در گروهها به دست میایند مثل کار من یا درس من یا عضویت من در یک دین خاص ( اگر مذهب را امری از روی اختیار و نه اجبار و ارث در نظر بگیریم)
با این حال به نظر میرسد وقتی قرار است هویتمان را در یک کلمه بیان کنیم به سراغ هویتهای برویم که از آغاز با ما بودند و ما به طور دلبخواه آن را نپذیرفتهایم.
شاید برای مهاجرین ملیتشان بزرگترین هویت باشد شاید برای برخی جنسیت یا گرایشهای جنسیشان یا برای برخی مذهبشان بزرگترین نشان هویت باشد. همانطور که گفتم شناخت افراد با یک کلمه ممکن نیست اما شاید با دانستن اینکه خودشان کدام بخش هویت شان را قویتر از بقیه ارزیابی میکنند بشود بهتر شناختشان.
هشت مارچ دو هزار و هشت : جشن قلمهامان
حمایت شش برنده نوبل از جنبش زنان ایران
شریعتی زنان مدرن را عروسک فرنگی میدانست
رسانه های زنانه؛ قدرت نیمه ی پنهانی که آشکار میشود
زنان و رسانه: تغییر از درون و فعالیت از بیرون
یکشنبهها با برگ و رنگ

این عکس کار روجا ست. هدیه هشتم مارچ من بود. با بقیه قسمتش میکنم.
این شعار هرگز کهنه نمیشود.
روزمان مبارک.
آیپاد لازم شدهام!
حسین یک نظریه در مورد رفتار موسیقیایی من داده که چون خلافش تا کنون ثابت نشده آنرا میتوان به عنوان تنها توجیه موجود قبول کرد.
به نظر حسین اینکه من برایم موسیقی مهم نیست و هیچ حسی نسبت به موسیقی ندارم و سر و کله ام از آرامترین موسیقیها هم درد میگیرد و رقص بلد نیستم و هیچ وقت نتوانستم هم یاد بگیرم و کلاس دوم راهنمایی از گروه سرود مدرسه اخراج شدم چون نظم صدای بقیه را بهم میزدم دلیلش این است که من Tone Deaf هستم. یعنی نتها را تشخیص نمیدهم و به اصطلاح کر هستم در این زمینه.
ما کلی به این نظریه ایشان توسط بقیه اطرافیان روانکاوی هم شدیم و بماند که به خاطر همین یک نظریه ما چه تهمتها که نشنیدیم!
حالا جریان از این قرار است که من میخواهم یک مقدار خودم را متحول بکنم. امروز رفتم جایی که صدای مرغ سحر شجریان میآمد. پرت شدم به دنیایی دیگر. هیچم کر نیستم و بلدم لذت ببرم! اصلا میخواهم به خیل گوشی به گوشان بپیوندم و برای خودم آلبوم جمع کنم و یاد بگیرم که با موسیقی زندگی کنم. مثل خیلی دیگر از مردم این دنیا. بعد شروع کنم به موسیقی ملل را جمع کردن. ( حالا سنگ بزرگ هم نزنم)
لوبیای سونی ام مرده! یعنی به طرز عجیبی دیگر کار نمیکند. حقوق این دو هفتهام بیاید به خودم قول دادم به کرایه خانه و اینها فکر نکنم بروم یک آیپاد بخرم و از همه اینها مهمتر یاد بگیرم تویش آهنگ بریزم! (سواد دیجیتالی من یعنی در این حد است.) این خط این نشان که من قرار است شروع کنم موسیقی گوش کردن! شما را در جریان پیشرفتم قرار خواهم داد.
این پست به خاطر خواهر نون جیم و برای ارسال امواج مثبت به یک منطقه یخزده ثبت میشود!
سلام خواهرم نون جیم جان!
عرض شود به حضور انورتان که فرمودید حالا که چراغ گوگلمان سبز است مثل پرچم سیدالشهدا و از سر روی قیافه مان و این نوشتههای گوگلی شادی میبارد یک چیزی بنویسم.
اولا که الان به حساب ساعت ما آنجا باید ساعت یک صبح باشد. این خوب نیست خواهرم. برو بگیر بخواب. تکلیف ما فرق میکند. ما امشب پتو آوردیم در کتابخانه بمانیم. گیرم که درس نخوانیم و مشغول معاشقه با این کامپیوتر مادر مرده باشیم اما نیت مهم است. الان با این نیت ما باید نصف مقالهمان را نوشته باشیم و امتحان فردا را هم حداقل پنجاه بگیریم.
داخل پرانتز لطفا اینقدر ایمیل نفرستید بگذارید ما کارمان را بکنیم! پرانتز بسته.
خوشحالی از شنیدن یک خبر خوب از یک دوست ندیده نشات گرفته. یعنی اگر خبر برای خودم بود به خدای احد و واحد که اینقدر خوشحال نمیشدم. اصلا روزم را ساخت با خبرش. طفلک خودش هم میدانست من کنترلم را از دست میدهم خیلی با احتیاط سعیکرد بگوید اما در هر حال اختیار از کفمان بیرون رفت و جیغی کشیدیم که همه همکارها آمدند دور میز ما. بعد هم هی من توی گوگل تاکمان جیغ کشیدم هی این دوستمان سعی کرد موقر و اینها باشد و ما را ساکت کند! افاقه نکرد. آخرش بهتر دید که برود. فکر کرد با این وضع احتمالا من اخراج میشوم.
اصلا یادم میافتد چهارستونم از ذوق میلرزد. شاید به خاطر صحبت هفته قبلمان باشد. هی من ناامید بودم هی او ناامید بود. بعد آخرش به این نتیجه رسیدیم- یعنی او که عقلش اصولا از من بیشتر است رسید- که ننه من غریبم بازی بس است . آخرش یک چیزی میشود. بعد گفت بیا مثبت فکر کنیم! بعد به سبک دو مرغابی در مه تا اجاره آپارتمان و نوع عرق شبانه هم با هم برنامه ریزی کردیم!
خوب خوشحالی هم دارد که بیایم و ببینم که کارش درست شده. خوشحالم. خیلی خوشحال.
بعد همین الان پیش پای شریف شما یک آقای خیلی محترمی که فکر کنم بعد از دو سال و اندی برای ما یک پیغام میفرستاند تشریف آوردند و گفتند که کارشان در آن شرکت رویایی که میخواستند درست شده و حالا یک هندوانهای هم زیر بغل ما گذاشتند که در سنوات خیلی خیلی ماضی به رزومه ایشان دستی کشیده بودیم! خوب باز بیشتر خوشحال شدم. چه بهتر از این!
دیگر اگر از حال و روز ما پرسیده باشی ملالی نیست جز یک مقدار درس نخوانده،شکم خالی و فراق یار و این صوبتا. شما خواهرم از زیر آن پتو بیا بیرون و تشریف بیاور اینجا. به شما هم انرژی مثبت خواهیم داد گله گله ( با ضم گاف)
باز هم اگر از حال و روز ما پرسیده باشی عرضم به حضور انورتان که درست است که اسکی روی یخ خیلی کار با کلاسی است و شما هی پز این اسکی کردنتان را به ما میدهید اما من آدم این کار نیستم. با این وزنمان اگر زمین بخوریم احتمالا دریاچه فرو میرود! (این جمله از عدم اعتماد به نفس عمیق سرچشمه میگیرد) جان ما این یک قلم سفر به ولایت زمهریریتان در زمستان را فراموش کنید!
داخل پرانتز بازهم این جملات داریوشیتان که همینطور گله گله (به ضم گاف)برایمان ایمیل میکنید مرا کشته رسما! اینقدر حواس مرا پرت نکن بگذار این را تمام کنم بروم سر زندگیم! پرانتز بسته.
از وقتی خانم مسرت فرمودند که آمار خودکشی بین ایرانیها دارد بالا میرود یک لیست برای خودم درست کردم و اسم خودم را هم گذاشتم سر لیست! که هرشب از بالا شروع کنم به همه زنگ بزنم مطمئن شوم همه هنوز زندهاند. مسولیتهایی داریم به همان خدای احد و واحد! کلا خودکشی در این فصل امر پسندیدهای نیست. شما هم با این پستهایتان هی آدم را نگران میکنید. نکنید این کارها را . خوبیت ندارد!
من بروم خواهرم. ساعت یازده شد. از قراری دو صبح شما. بخوابی هم بد نیست! برو ببین میتوانی یک بلیط ارزان پیدا کنی یک سربیایی پیش ما یا نه . این اداهای خارجی را هم بگذار کنار. باهار غربت دارد،خیلی هم غربت دارد. روز اول فروردین میفهمی چه میگویم .اما چاره چیست؟ به من قول بده فردا میروی گندم میخری و شروع میکنی از حالا تخم مرغ رنگ کردن. هفت سین جادو دارد نگین. جادویش را به خانه بیاور
ارادت .
اگر تلفن ساعت سه صبح زنگ بزند...
صفحه اول سیانان یک نظرخواهی داشت ( فکر کنم هنوز هم آنجا باشد) که اگر تلفن کاخ سفید ساعت سه صبح زنگ بزند شما ترجیح میدهید چه کسی گوشی را بردارد؟ چهار جوابی هم بود. مک کین مربع. هاکلبی مربع. کلینتون مربع و اوباما مربع.
قضیه از این قرار است که کمپین هیلاری هفته قبل یک تبلغات تلوزیونی جنجالی را در تکزاس پخش کرد که اگر تلفن قرمز رنگ کاخ سفید ساعت سه صبح زنگ بزند ( والا ما قبل از تبلیغ نمیدانستیم همچین چیزی هم وجود دارد) شما ترجیح میدهید کسی که تجربه بحران را دارد گوشی را بردارد یا کسی که بیتجربه است و تازه کار؟ منظورش هم اشاره به سابقه خودش در سیاست و کار در کاخ سفید بود و بیتجربگی اوباما مخصوصا در امور خارجی.
بعد نوبت اوباما رسید که جواب داد این تلفن قبلا زنگ زده و کسی جواب اشتباه به آن داده است. که منظورش هم رای مثبت هیلاری به جنگ عراق بود.
اینها را گفتم که بگویم دیگر جنگ کلمات است و یک کلمه اشتباه ممکن است خیلی گران تمام شود. گاهی این رقابت جنبه مشاعره پیدا میکند. فعلا که چند روز گذشته گویی اوباما را کلا حذف کردند از اخبار به طرز عجیبی و تا جایی که من وقت دنبال کردن اخبار را دارم همش اخبار کمپین کلینتون است. نمیدانم اینرا چه طور باید تعبیر کرد.یا چه زد و بندهایی پشت پرده اتفاق افتاده یا مثلا یک دفعه فکر کردند واقعا اوباما دارد انتخاب میشود. احتمال اینکه اوباما تکزاس یا اوهایو را ببرد کم است و خوب باید دید بعد از اعلام نتایج رسانهها چه بازی جدیدی را شروع میکنند.
صرف فعل حرامزادگی یا وقتی یک برگه کاغذ سند مشروعیت انسانهاست.
پملا اولین دوست واقعی امریکایی من بود. ریسم بود. سی و شش سال سن داشت. چهار سال قبل که ما با هم دوست شدیم دخترش هفت ساله بود. پملا لیسانس روزنامه نگاری داشت. سال آخر دانشگاه فکر میکند که دلش میخواهد بچه داشته باشد. با دوست پسرش بهم زده بود اما یک روز رفت و به او گفت که دلش بچه میخواهد. گفت که ترجیح میدهد از او بچه دار شود. پسر هم قبول کرد. پملا الان با بچه ده سالهاش اینجایند و پدر دخترش با زن و دو بچه دوقلویش در تکزاس.
جنیفر دختری است که ما کم و بیش با هم درس میخوانیم. چند کلاس مشترک داریم و رشتههایمان یکیست. جنیفر که از من دوسال کوچکتر است یک دختر دوساله دارد که روزها به مهد کودک دانشگاه میروید. من نه میدانم پدر دخترش کیست و نه برای من مهم است. همانطور که برای خود جنیفر مهم نیست. مهم تمام عشقی است که به دخترش دارد.
کملیا را هیچ کس در محیط کار دوست نداشت. اخلاقش گند بود. بماند. دو سال قبل عفونت رحم پیدا کرد و کارش به عمل جراحی کشید. بعد دکترها بهش گفتند که احتمال بچه دارشدنش خیلی کم است. کملیا- آنطور که خودش میگفت- دیگر در رابطههای جنسیاش از حاملگی جلوگیری نکرد. خیلی زود فهمید که حامله شده. کسی که حدس میزد پدر بچه باشد گفت که دارد به کشورش- بلغارستان- برمیگردد و نمیتواند برای بچه کاری بکند. کملیا بچهاش را نگه داشت. گفت که شاید این تنها شانسش برای مادر شدن بوده.
از الن ریس سابقم اینجا حرف زیاد زده ام که چطور در بیست و چهارسالگی مدیر موسسه ای شد که برای خودش بین آسیاییهای شهر وزنهای بود و چطور توانست در مدت خیلی کم تمام خرابکاریهای ریس قبلی را درست که کند هیچ کلی هم به اعتبار سازمان بیافزاید. الن مادر هم هست. با دوست پسرش زندگی میکند و از او هم بچه دارد. در امریکا بدنیا آمده و درس خوانده اما اصالتش فیلیپینی است. آنطور که خودش میگفت نمیداند میخواهد با کریس- دوست پسرش- ازدواج کند یا نه. برایش مهم هم نیست.
.....
مشروعیت وجود ادمها چیست؟ آیا برگهای است که در یک روز خاص با هلهله و شادی یا به اجبار و زور و یا در گوشهای آرام و بیصدا امضا میشود؟ آیا اگر من روزی دلم بخواهد و مادر شوم باید حتما کاغذ پارهای را در دفتری امضا کرده باشم و گروهی برایم کل کشیده باشند که بشوند سند مشروعیت موجودی که در وجود من بوجود میاید و رشد میکند؟ موجودی که من آن را خواستهام و خودم پرورشش دادهام؟
اگر این رابطه کاغذی یکروز پاره شود چه؟ اگر بنای مشروعیت وجود انسانها یک امضای کج و معوج پای کاغذی باشد لابد بعد از فسخ آن امضا باید مشروعیت آن انسان هم از بین برود. اینطور نیست؟
من حسی برای مادر شدن ندارم. میدانم خیلی بعید است که روزی بخواهم مادر شوم یا بچهای را دوست داشته باشم اما میدانم اگر آنروز برسد فقط به خودم فکر خواهم کرد. به اینکه چه میخواهم و چرا بچه را میخواهم. بچهای که قرار است در بطن من جان بگیرد و بزرگ شود. چه اهمیت دارد کاغذی وجود داشته باشد یا نه. چه اهمیت دارد آنروز در قید و بند یک امضا باشم یا نه. چیزی که این وسط گم شده آن حس زیبای زنانه است. آن قدرت انتخاب است. قدرت انتخابی که من امکان به ثمر نشناندش را دارم اما نصف جامعه ندارد. این قدرت ترسناک است. نیست؟
یکشنبهها با برگ و رنگ

Photo by Mohammad Mahdian
لیلا که از جنبه های بد آموزشی داستانهای سکسی ایرانی و نقش آنها در یادگیری نادرست رابطههای جنسی نوشت یادم آمد که همیشه یک جریانی در این قصهها برایم جالب بود و آنهم فراوانی قصههای مربوط به زندایی و زن عمو بود. البته من فکر کنم زندایی با رتبه خوبی جلوتر از زنعمو بود در این قصه ها. حالا جبنههای این محبوبیت را میشود از دیدگاههای مختلف برسی کرد.
معمولا در این داستانها اگر قصهای از رابطه با مادر یا خواهر باشد - از آنجایی که راویان این قصهها بیشتر مردان اند اینطور مینویسم، مسلم است که من همه این داستانّها را نخواندهام و ممکن است قصههایی از زبان زنان در مورد رابطه جنسی با محارم مرد یا زن هم باشد- به یک ذهن مریض نسبت داده میشود و شاید با خودمان بگوییم امکان ندارد و طرف هنوز با عقده ادیپش مشکل دارد و این داستانها را از روی خیال بافته. اما وقتی این داستانها به بقیه اعضای خانواده میکشند قابل باور تر میشودند. خاله و عمه هم در این قصهّها وجود دارند اما هنوز قبح سکس با محارم وجود دارد. اما زندایی و زنعمو مشکل شرعی ندارند. داییّها و عموها هم هیچ وقت خانه نیستند و زندایی و زنعمو هم همیشه تنشان میخارد.
رفت و آمد به خانه دایی و عمو هم راحت است. حتی اگر زنعمو زندایی جوان هم باشند باز میشود بهانه جور کرد و به خانهشان رفت. از طرفی خدا نکند که ته دل مرد داستان از بچگی کینه از کشیده عمو یا دایی مانده باشد. آن وقت است که عقده ادیپ تبدیل به عقدههای دیگر میشود.
جدای آنکه موضوعی که لیلا به آن اشاره کرد موضوع معرکه ای برای یک تحقیق جامعهشناسانه در حیطههای آموزش یا اثرات اینترنت در تغییر روابط جنسی نسل نوی ایرانی است خود این جریان برقراری ارتباط جنسی با افراد نزدیک خانواده نیز میتواند یک موضوع تحقیق خیلی خوب برای بچه های علوم انسانی و جامعه شناسی باشد. البته اگر مثل آن شش سال قبل نشود که به ما گفتند این موضوع خیلی حساس است و ممکن است حساسیتهایی را در جامعه بلند کند و به این دلیل موضوع تحقیق یک گروه را رد کردند. این جامعه ما که همه جایش بلند است حساسیت هم رویش.
یک چیزی برایم روز به روز واضحتر میشود. خیلی از این مردانی که من به نحوی در این سالها و دراینجا شناختم- در ایران به این قضیه خیلی دقت نمیکردم- به طور آشکارا از زنی که نظر و عقیده خودش را دارد، بلد است حرف بزند و استدلال کند و دست برقضا نظرش هم با نظر آنها موافق نیست پرهیز میکنند.به طور آشکار به آن زن نشان میدهند که نمیخواهیم با تو همکلام شویم یا مثلا حرف را کاملا به جهتی میکشانند که هیچ جایی برای نظر دادن نماند.
این افراد نه بیسوادند و نه مذهبی و نه دنیا ندیده. دست برقضا یک مقدار خیلی زیادی درس خوانده اند و ماشالله همه هم خودشان را فمینیست میدانند اما اینکه گفتم از همان مشاهدههای از نمای نزدیک و در سکوت است. قضیه وقتی جالب تر میشود که همسران و شرکای عاطفی و جنسی این افراد به آن زن نزدیک میشوند. به طرز عجیبی یکدفعه عشق مرد قلمبه میشود و میخواهد در کنار خانم بماند. خنده دارش وقتی است که مثلا مرد آن طرف جمعیت نشسته و یک دفعه مثل جن سرو کله اش ظاهر میشود که مبادا زن متمدن امروزی درسخواندهاش چیز بدی بشنود. و فکر کند که ای بابا نکند نظرات این آقای ما خیلی هم درست نباشد.
حالا وقتی که این آقایان از حقوق خانمهای ایرانی دفاع میکنند دیگر قضیه شکل لطیفه به خودش میگیرد. زن خوب است که حق طلاق و حضانت و کار و پوشش داشته باشد اما اگر حرف نزد بهتر است. اگر حرف زد هم حرفش همان باشد که ما میگوییم وگرنه خود ما هستیم از حق و حقوقشان دفاع میکنیم. در هر حال ما مهندسی دکتری چیزی هستیم بهتر از زنان جریانات امور دستمان است.
یک بار با یک دوست جانی صحبت از اعتماد به نفس بیش از حد این آقایان هم بود. دوست جان فرمودند که شما فقط کافی است موقع نطق کردن آقای مربوطه به دهان باز و چشمهای پراشک و آه خانم مربوطهشان که از شوق تحسین خیس شده است نگاه کنی که دستت بیاید اینهمه اعتماد به نفس از کجا سرچشمه میگیرد.
آها یک خصوصیت مشترک دیگر که من تازگیها به آن پی بردهام هم این است که دفعه اول که با این آقایان مواجه میشوی و مثلا صحبت از درس و کار و اینها میشود هر مدرکی و هر درجه از هر دانشگاهی داشته باشی فرقی ندارد. جوابشان این است. اا ( به کسر الف) چه جالب! یک چیز در مایههای به تخمم هم نیست که دکترای زبان شناسی داری و با خود چامسکی هم کار کردی. یادت باشد که من هم مهندسم!
توضیح واضحات: لطفا قبل از اینکه بهتان بربخورد قید جمله دوم پاراگراف اول را دوباره بخوانید. .
English Weblog
archives
by dateMay 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category