« لبخندی از روی شادی در روزی ناشاد صفحه اصلی زندگی در باد از دریچه چشم یک سوسک »

میم

مارتا امروز تعطیل بود. صبح آنقدر خوابید که دیگر خودش هم حوصله اش سر رفت. بیدار شد. حمام کرد و بعد نشست روی کاناپه اش. همانطور حوله پیچ. هی فکر کرد کجا برود که زیاد مجبور نباشد بنزین بسوزاند. هم بشود اسمش را تفریح گذاشت هم خرج اضافه نداشته باشد. سر راه برگشت هم بشود رفت خمیر دندان و پودر لباس شویی خرید. آخر هفته نوبت مارتا بود که پودر بریزد توی ماشین لباسشویی.

February 14, 2008 02:26 PM

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)