
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« سهشنبه بزرگ هم آمد و رفت.
صفحه اصلی
ما سه نفر بودیم.( قسمت نهم و آخر) »
ما سه نفر بودیم (قسم هشتم)
من و آ هنوز کلاس زبانمان را میرفتیم. مدرسه راهنمایی که تمام شد خیلی چیزها هم بین ما تمام شد. آ باید کلاسهای کنکورش را شروع میکرد. ت هم همینطور. هرچند دست پدر ت خیلی تنگ بود و نمیتوانست ت را مثل آ به کلاسهای رنگارنگ بفرستد. من هم آن سالها هنوز فلسفه کلاس کنکور را نمیفهمیدم. آخر یک آدم معدل بیستی چه احتیاجی به کلاس کنکور دارد.
ما فکر کنم دومین سالی بود که نظام آن زمان جدید آموزش متوسطه را امتحان میکردیم. هنوز خود معلمها هم نمیدانستند که چطور باید به ما درس بدهند. سال اول همه مشترک بودند و آن ترکیب سه نفره ما همچنان جای خودش باقی بود. شعرهای آ داغ تر و سوزان تر شده بودند. تخلصش خورشید بود. علتش هم لقبی بود که سین در شعرهایش به او داده بود. سین بهترین دوست من بود. پدرم دوستش نداشت. تقریبا در فامیل هیچکس دوستش نداشت. میگفتند ول است و کار نمیکند و درس نمیخواند. هر روز خانه ما بود به بهانه کتاب گرفتن از کتابخانه و درس خواندن با من. فکر کنم از من دوسال بزرگتر بود. آ دیوانه اش بود. لاغرتر هم شده بود. من هنوز نفهمیدم چطور یک انسان میتواند آنقدر لاغر باشد و زنده بماند. دیگر از کلاس زبان با هم برنمیگشتیم. سین میامد دنبالش. من تنها میآمدم. دوستان جدید پیدا کرده بودم.
سال دوم رشتهها جدا شدند. من ماندم و ریاضی و تقریبا همه کسانی که در تمام این سالها شناخته بودم رشته شان تجربی بود. دیگر از رابطه سین و آ خبر نداشتم. نمیخواستم خبر داشته باشم. ت هم مثل من بود. آ ضعیف تر و لاغرتر میشد و این عشق به وضوح نابودش میکرد. فکر کنم ت هم دلش میخواست آ با برادرش دوست شود. برادر دومش. نمیدانم. اینها همان جزئیاتی است که فراموش کردهام.
رابطهها کمرنگ و کمرنگتر شد. کلاس زبان را دیگر آ ادامه نداد. وقتش را نداشت. هنوز هم همدیگر را در زنگهای تفریح می دیدیم اما خودمان هم میدانستیم که نمیخواهیم از تمام نه سال گذشتهمان حرف بزنیم. نه میدانم کی با سین بهم زد و نه میدانم دوست پسر بعدی اش که بود. من هم مشغول نوجوانی و جوانی خودم بودم. به خیال خودم تمام شور و حرارت سیاسی خوانی هایمان را برای عشقش به یک آدم علاف هدر داد. دوستان من دو دسته شده بودند. یکعده دوستانی که هیچ ربطی به من نداشتند ولی برای من عالم جدیدشان تازگی داشت. درست است که دیگر از آن قدرت سه نفره در مدرسه خبری نبود اما این گروه دوستان جدید میدانستند که همیشه میتوانند به مادرشان بگویند که شب خانه ما خوابیدهاند و مادرشان هم حرفی نزند و از طرف من هم خیالشان مطمئن باشد.
دسته دیگر دوستانم آدمهای تازه ای بودند. اسمش یادم نمیآید. چه بود خدایا؟ شیمی شریف میخواند...یادم نیست. سلام را با هم میخواندیم و باهم عاشق خاتمی شده بودیم. آن سالها بود و من از گنگ خوابدیده خواندن رسیده بودم به فلسفه. کم یادم میاید از دوران دبیرستان. از آن چهارسال یک چهارم آنچه را که از راهنمایی یادم مانده به خاطر ندارم. راست است که انسان میتواند هرچه را که میخواهد فراموش کند.
سالی که من دیپلم گرفتم سین معتاد شده بود. یعنی میگفتند معتاد شده. من دیگر در آن شهر نبودم که ببینمشان.
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
salam,dastanet kheili jalebe
chand bar gofte boodi kemadreseye tizhooshan ghabool shodi vali nazashtan beri, manzooret ine ke khanevadat nazashtan ya inke masalan too mosahebe radet mikardan?
لوا:
میتونه هرکدوم از اینها باشه. ولی اجازه بده در همین حد باقی بمونه و بیشتر توضیح ندم. :)
ممنون از لطفت به داستان.
tina
February 7, 2008 10:37 AM
لوا جان. لوبیا این داستانت رو دوست داره. ولی شخصیتها که دارن زیاد می شن دیگه یه لوبیا یادش نمی مونه که س کی بود، آ کی بود، ت چی شد. کاش لا اقل هر کدوم را با یه صفتی مشخص کنی که شخصیتهات ملموس تر باشن و هر بار لوبیا بتونه بدون گشتن تو بخشهای قبلی به خاطر بیاره که این کدومشون بود؟ کی اومد؟ چرا رفت؟
loobia
February 7, 2008 12:43 PM
داستانت گاهی جزییاتی داره که خوندنشون لذت بخشه. جزییاتی که کل ِداستان رو تغییر نمی ده ولی دوست داشتنی هستند و من خیلی سبک ِ نوشتنت رو دوست دارم:x
سمیرا
February 7, 2008 12:50 PM
خیلی جذابه.لطفا ادامه بده.
مازیار
February 7, 2008 06:32 PM