
« !
صفحه اصلی
ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم) »
ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم)
من عاشق این بودم که بروم خانه آ. خانهشان بزرگ بود. خیلی بزرگ. بزرگترین آپارتمانی بود که من به عمرم دیده بودم. پذیرایی و ناهار خوریشان به هم وصل بود و هر دو به هالشان. آ و خواهر بزرگش که آن سالها دبیرستان توحید میرفت و بعدها دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد با هم یک اتاق داشتند و دو برادرش هم یک اتاق. خانهشان مبلهای بزرگ راحت داشت. از همانها که خانههای قدیمی بابلسر و دریاکنار داشتند. تلوزیونشان هم رنگی بود. رنگی و بزرگ. ما کلاس دوم دبستان بودم. رها تازه به دنیا آمده بود و آ و مادرش آمده بودند خانه ما برای دیدن مادرم.
آ تنها کسی بود که من همیشه میتوانستم بروم خانهشان. تابستان آنسال هم چندباری رفتیم خانه همدیگر. کلاس سوم اما دیگر در یک کلاس نبودیم. من رفتم کلاس خانم مشعوف. اسم معلم آ را یادم نیست. کلاس خانم مشعوف کلاس بیستی ها بود. فکر کنم آن سال معدل همه بیست شده بود. عمو رجبعلی خدا بیامرز عموی پدرم بود. قرار شده بود به ازای هر بیست به من هفت ریال بدهد. ریال ها. تومن نه. فکر کنم آخر سال بیست و چند تومان به من داد. یادم نیست. خانم مشعوف گفته بود هرکس بیست تا بیست پشت سر هم در دیکته بگیرد اسمش را سر صف می خوانند و بهش جایزه می دهند. من همیشه دیکته نوزدهم یا هجدهم را خراب می کردم. ساناز خدای دیکته بود. با آن کیف و دفترها و خودکارهای رنگیاش. با آن مدادرنگی های سی و شش رنگش.
این کلاس هم میزهایش سه ستون بودند. ردیف اول سمت راست چسبیده به دیوار - هرچند کلاسهای دبستان هدایت گرد بودند و میزها واقعا به دیوار نمیچسبید.- را سه دختر لوس و ننر و پولدار گرفته بودن. اسمهایشان را هم یادم میآید. ربطی به داستان من ندارد. من دیگر قدم بلند شده بود. نمیتوانستم میز اول بنشینم. میز آخر ستون وسط مینشستم. با رویا که آخرش رفت شریف. چقدر این دختر مهربان بود و درسخوان. با آنکه از راهنمایی به بعد رفت فرزانگان و مرا راه ندادند اما همیشه موقع مسابقات استانی میدیدمش. از همان کلاس سوم نابغه بودنش معلوم بود.
از کلاس سوم غیر از مدادها و ماژیکهای رنگی و آن بیست تا بیست چیز دیگری یادم نیست. آ همکلاس من نبود.
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
:)))
نابغه رو ننوشته بودی میگفتم نکنه شیراز بودی و همکلاسی بودیم!
Leva: are? :P
roya
February 1, 2008 2:45 PM
انگار آدم با یه چشم به هم زدن برمیگرده به اون روزا. من نیمه دوم پنجاه و نه بودم ولی شناسنامه ام بزرگتر بود. تازه یک سال هم جهشی کردم و هنوزم مطمئنم که از زندگی عقبم. این حس اصلآ به اینکه کی رفتی کلاس اول ربطی نداره متآسفانه ;)
رها
February 1, 2008 6:47 PM
salam in dastan vaghan marboot be avakhere daheye 60 ast? akhe neveshti 7 Rial. oon moghe man yadame ke 5 Rial va 7 Rial estefadeh nemikardim. khodahafez.
لوا:
چون استفاده نمی شد عمو این پیشنهاد رو داد. برای همین هم بابت نمی دونم چند صد تا بیست به ما فقط چند تومانی می رسید. این داستان هم واقعا مال همان وقت هاست.
shadi
February 2, 2008 5:07 AM