
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« !
صفحه اصلی
ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم) »
ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم)
من عاشق این بودم که بروم خانه آ. خانهشان بزرگ بود. خیلی بزرگ. بزرگترین آپارتمانی بود که من به عمرم دیده بودم. پذیرایی و ناهار خوریشان به هم وصل بود و هر دو به هالشان. آ و خواهر بزرگش که آن سالها دبیرستان توحید میرفت و بعدها دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد با هم یک اتاق داشتند و دو برادرش هم یک اتاق. خانهشان مبلهای بزرگ راحت داشت. از همانها که خانههای قدیمی بابلسر و دریاکنار داشتند. تلوزیونشان هم رنگی بود. رنگی و بزرگ. ما کلاس دوم دبستان بودم. رها تازه به دنیا آمده بود و آ و مادرش آمده بودند خانه ما برای دیدن مادرم.
آ تنها کسی بود که من همیشه میتوانستم بروم خانهشان. تابستان آنسال هم چندباری رفتیم خانه همدیگر. کلاس سوم اما دیگر در یک کلاس نبودیم. من رفتم کلاس خانم مشعوف. اسم معلم آ را یادم نیست. کلاس خانم مشعوف کلاس بیستی ها بود. فکر کنم آن سال معدل همه بیست شده بود. عمو رجبعلی خدا بیامرز عموی پدرم بود. قرار شده بود به ازای هر بیست به من هفت ریال بدهد. ریال ها. تومن نه. فکر کنم آخر سال بیست و چند تومان به من داد. یادم نیست. خانم مشعوف گفته بود هرکس بیست تا بیست پشت سر هم در دیکته بگیرد اسمش را سر صف می خوانند و بهش جایزه می دهند. من همیشه دیکته نوزدهم یا هجدهم را خراب می کردم. ساناز خدای دیکته بود. با آن کیف و دفترها و خودکارهای رنگیاش. با آن مدادرنگی های سی و شش رنگش.
این کلاس هم میزهایش سه ستون بودند. ردیف اول سمت راست چسبیده به دیوار - هرچند کلاسهای دبستان هدایت گرد بودند و میزها واقعا به دیوار نمیچسبید.- را سه دختر لوس و ننر و پولدار گرفته بودن. اسمهایشان را هم یادم میآید. ربطی به داستان من ندارد. من دیگر قدم بلند شده بود. نمیتوانستم میز اول بنشینم. میز آخر ستون وسط مینشستم. با رویا که آخرش رفت شریف. چقدر این دختر مهربان بود و درسخوان. با آنکه از راهنمایی به بعد رفت فرزانگان و مرا راه ندادند اما همیشه موقع مسابقات استانی میدیدمش. از همان کلاس سوم نابغه بودنش معلوم بود.
از کلاس سوم غیر از مدادها و ماژیکهای رنگی و آن بیست تا بیست چیز دیگری یادم نیست. آ همکلاس من نبود.
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
:)))
نابغه رو ننوشته بودی میگفتم نکنه شیراز بودی و همکلاسی بودیم!
Leva: are? :P
roya
February 1, 2008 02:45 PM
انگار آدم با یه چشم به هم زدن برمیگرده به اون روزا. من نیمه دوم پنجاه و نه بودم ولی شناسنامه ام بزرگتر بود. تازه یک سال هم جهشی کردم و هنوزم مطمئنم که از زندگی عقبم. این حس اصلآ به اینکه کی رفتی کلاس اول ربطی نداره متآسفانه ;)
رها
February 1, 2008 06:47 PM
salam in dastan vaghan marboot be avakhere daheye 60 ast? akhe neveshti 7 Rial. oon moghe man yadame ke 5 Rial va 7 Rial estefadeh nemikardim. khodahafez.
لوا:
چون استفاده نمی شد عمو این پیشنهاد رو داد. برای همین هم بابت نمی دونم چند صد تا بیست به ما فقط چند تومانی می رسید. این داستان هم واقعا مال همان وقت هاست.
shadi
February 2, 2008 05:07 AM