" /> Baloot: February 2008 Archives

« January 2008 | Main | March 2008 »

February 29, 2008

قرار است در شش ماه آینده دوبار اسباب کشی کنیم. قراردادمان با این آپارتمان آخر آوریل تمام می‌شود و قبلا هم گفته بودم که وسط بازسازی کل مجتمع‌اند و قرارداد ها را تمدید نمی‌کنند. باید فکر خانه نو بود. از طرفی بالاخره ما عزممان را جزم کردیم که آخر تابستان از این شهر برویم. راه دوری نمی‌رویم. اما همینکه از اینجا بیرون می‌رویم خودش اولین قدم است. چهار سال است که من اینجایم و هنوز نتوانسته‌ام اندکی از بودن در این شهر لذت ببرم. شاید هم فقط نگرش منفی خودم از روز اول بود و هرجا بروم آسمان همین رنگ باشد. اما قدم اول کندن مهم است. حالا که تصمیمان را برای قدم اول گرفتیم می‌دانم بقیه جاها آسان‌تر خواهد بود. اما مشکل فعلا اینجاست که اینجا معمولا برای اجاره دادن خانه ها قراردادهای شش ماه یا یک ساله باید بست و ما فقط باید برای چهار یا پنج ماه یک خانه پیدا کنیم. اینکه چرا الان نمی‌رویم هم خودش داستان دیگری دارد. از درس من در این شهر هنوز یکسال کامل دیگر مانده اما من واقعا ترجیح می‌دهم رفت و آمد کنم و اینکه وضعیت وحید حداقل تا سه یا چهار سال آینده مشخص است. یعنی او می‌داند که کجا باید باشد برای درسش و من فعلا وضعیتم خیلی معلوم نیست که کجای امریکا بیافتم. بنابراین یک جورهایی منطقی‌تر بود که از امکانات دانشگاه او استفاده کنیم. در هر حال به دوستانمان نزدیک‌تر می‌شویم و این خوب است.

حالا مشکل یکبار خانه پیدا کردن اینجاست بعد اسباب کشی بعد یکبار خانه پیدا کردن آنجا و یکبار دیگر هم اسباب کشی. انگار دیگر باید از وسواسم برای شکل و اندازه و مدل خانه صرفنظر کنم. مدل زندگی ما برعکس خیلی از زوج های دیگر دانشجو بود. همه از زندگی دانشجویی و خوابگاهی و مشترک با یک سری آدم دیگر به زندگی دو نفره کاری و مستقل می روند ما بعد از چند سال کار مداوم و دستمان توی جیب خودمان رفتن و خوب خرج کردن تازه قرار است برویم زندگی دانشجویی بکنیم که اصلا هم بد نیست و شاکی هم نیستیم. اما ترک بعضی عادت‌ها از جمله راحت خرج کردن و نگران قسط‌های سرماه نبودن خیلی راحت نیست. سر پیری و معرکه گیری حکایت ماست.

در هر حال از اعوان و اخوان اطراف و اکناف برای مراسم باشکوه اسباب‌کشی در هر دو فصل دعوت رسمی به عمل می‌آید. جهنم و ضرر چلو کباب هم می‌‌‌دیم اگه کارگر خوبی باشید....نگفتم ترک عادت سخته؟


February 28, 2008

مثلا در کتابخانه نشسته‌ام که درس بخوانم. همه کاری کردم غیر از درس خواندن...

چیزی این‌روزها در من نو می‌شود. شاید خاصیت این اسفند دوست داشتنی است. شاید نتیجه تغییرات شدید این دو سه ماه اخیر بوده. اما چیزی در من عوض می‌شود. ساکت‌تر شده‌ام. شاید یک روز حتی یادبگیرم دنیا بدون نظرات من هم راهش را خواهد رفت.
یاد می‌گیرم به ده سال دیگر فکر نکنم. آینده را یک مقدار کوچک‌تر ببینم. حد خودم را گذاشتم دو سال. اگر بدانم تا دو سال آينده چکاره‌ام فعلا بس است. از آن جلوتر را بعد از دوسال تصمیم می‌گیرم. برای کسانی که مرا بشناسند این یعنی نهایت تغییر. تغییری که هنوز کامل نشده اما من تلاش خودم را می‌کنم.

سعی کرده‌ام خستگی هایم را با لبخند پنهان کنم. حالا بیشتر می‌خندم. یک مقدارش برای قایم کردن خستگی است یک مقدارش برای خودم. سبک‌تر لباس می‌پوشم. ورزش نمی‌کنم. انگار باری از دوشم برداشته شده‌است. همین‌که صبح‌ها بیست دقیقه از ایستگاه قطار تا مدرسه را قدم می‌زنم و به زمین خیره می‌شوم برایم بس است. فهمیدم که دوست دارم به مردم و عادت‌هایشان دقت کنم. عادت‌های کوچک که به چشم نمی‌آیند.

هنوز سر کلاس‌ها بی‌دقتی می‌کنم. هنوز مثل همان کلاس سوم ابتدایی جای پنج و شش را در شصت و پنج عوضی می‌نویسم و نمره کلاس آمارم کامل نمی‌شود. هنوز درس‌ها را برای شب آخر می‌گذارم. هنوز به جای درس خواندن ترجیح می‌دهم خانه را جمع و جور کنم یا بیایم کتابخانه که وبلاگ بنویسم.

به تعطیل کردن اینجا هم فکر کردم. خودم هم می‌دانم که اینجا بی‌خاصیت و بی‌مصرف شده و مدت‌هاست حتی یک کلمه درست و حسابی هم درش پیدا نمی‌شود. اما دیدم بهانه است. بهانه است اگر بگویم اینجا باعث می‌شود من درس نخوانم. آدم شدن به ترک وبلاگ که نیست. من هم نمی‌دانم کی قرار است آدم شوم. اصلا آدم هم نشوم.

تازه دارد باورم می‌شود که آدمی دوگوش دارد و یک زبان. یادتان است وقتی زیاد حرف می‌زدیم این‌را به ما می‌گفتند؟ گوش می‌کنم و ساکتم.
تازه دارم با استادهایم دوست می‌شوم. کاری که این دوسال هیچ وقت وقت انجامش نبود. حالا کیف می‌کنم که بین صد و پنجاه نفر مرا به اسم می‌شناسند. خوشم می‌آید بقیه ایرانی‌های کلاس خاور میانه چشم دیدن مرا ندارند و استادم برایم ایمیل می‌زند که اینقدر برای خودت دشمن نتراش. باید یک ستون هفتگی راه بیاندازم فقط وقایع اتفاقیه این کلاس را بنویسم. دنیایی است برای خودش. باید بودید و قیافه پرژن های نازنین کلاس را وقتی استاد دلایل برجسته شدن هویت پرژن را بعد از قضیه گروگانگیری در امریکای اوایل دهه هشتاد می‌گفت می‌دیدید.

فیلم هیچ کتاب فارسی هیچ. کتاب‌هایم از ایران بسته بسته می‌رسند. ذوق مرگ کتاب‌هایمم. همین که در خانه‌اند آرامش بخش است. پولمان دیگر به سینما رفتن نمی‌رسد. باید منتظر باشیم که فیلم‌ها روی دی‌وی‌دی بیایند. نه پرسپولیس را دیده‌ام نه بادبادک باز را نه بقیه فیلم‌های امسال را. اسکار را هم نصفه کاره دیدم. از شوخی استوارت با اوباما هم خوشم نیامد. از هیلاری کلینتون متنفرم. دلیل هم دارد و ندارد. برایم مصداق بارز چیزی است که انگلیسی‌اش می‌شود Bitch ولی ترجمه فارسی درست هم ندارد. شاید سلیطه. از این شایعه که دو روز پیش تا ستون اول نیویورک تایمز هم رفت که اگر اوباما ریس دولت شود یکی پیدا می‌شود و ترورش می‌کند تا حد مرگ بدم می‌آید. حرف مفت پراکندن است. شاید هم می‌ترسم که درست از آب دربیاید.

به خیل استفاده کنندگان از فیس بوک پیوسته‌ام. برای خودم به این نتیجه رسیده‌ام که برای خیلی از ماها فیس بوک و اورکات و بقیه این تجمعات اینترنتی فرقی باهم ندارد. همان عکس‌ها. همان نوشته‌ها و همان قربان صدقه رفتن ها و باند بازی‌ها. خبری از کارهایی که بقیه مردم دنیا با این جوامع اینترنتی دارند نیست. خودم را هم می‌گویم.

باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم. دلم برای روزمرگی نوشتن و از خودم نوشتن تنگ شده. باید یادم بیاید که چطور هر روز از خودم و خانه و زندگی و کار و درس و ماشین و شهر و مردم می‌نوشتم. اصلا از وقتی ترسیدم که به من بگویند روزانه نویس دچار فلج شده ام. باید با چرت و پرت نویسی شروع کنم به دوباره نوشتن. به از خودم نوشتن. نوشتن خوب است. نوشتن آرامش بخش است. درست است که شروع کرده‌ام در مسیر مخالف شنا کردن اما دلم می‌خواهد وقتی تمام اطرافم متلاطم است خودم آرام باشم.

از مسیر مخالف هم برایتان می‌گویم. عجالتا بروم ناهار بخورم که شدیدا گرسنه‌ام.


جوک روز:

گیتس, وزیر دفاع امریکا, از دولت ترکیه خواست که تمامیت ارضی عراق را محترم بشمارد و شمال این کشور را ترک کند.

منبع


February 27, 2008

تا دیشب نفهمیده بودم گوگل چقدر بی‌شرف است.

فهمیدم یکی از همکلاسی‌های سابق یک خانه خریده در آریزونا به قیمت سیصد و چهل و سه هزار دلار با نقشه دقیق خیابان و اسم مشاور املاکی را که برایش خانه را خریده بود.
پسرک روحش هم خبر ندارد که من الان می‌دانم سر خیابانشان یک ایستگاه اتوبوس است ,روبه روی یک پارک با زمین بازی برای بچه‌ها.


February 26, 2008

در نهایت خونسردی

-چی می‌خوای از جونم کثافت عوضی آشغال الاغ؟
- عصبانیتت رو!


February 25, 2008

از سری جملات قصار

دنیای علم خیلی بیشتر از این حرف‌ها به کافیین و تخم‌مرغ مدیون است.


February 24, 2008

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

leaf.jpg

Photo by: Jeff Kubina
.


February 23, 2008

اخلاق خبرنویسی

اصولا من زیاد وحشت می‌کنم. منظورم هم وحشت فیزیکی لزوما نیست. گاهی اوقات با خواندن بعضی نوشته‌ها بیشتر وحشت می‌کنم. مثلا اگر بروم سایت کیهان را بخوانم این وحشت به سراغم میاید. نوشته های درخشان هم کمابیش این حس را به من می‌دهد. تازگی ها که به یک علت دیگر نگاهی به وب‌‌سایت های خبری ایرانی می‌اندازم وحشت از نوع دیگری به سراغم می‌آید.

آدم تا وقتی روی دیگر قضیه را ندیده باشد برایش دروغ و راست فرقی ندارد. یک چیزی می‌نویسند و خواننده هم یک چیزی می‌خواند و می‌رود پی کارش. اما وقتی در متن روی دیگر زندگی می‌کند و حالا به هزار و یک دلیل اندازه وجب دست خودش سر از موضوع در می‌آورد یک کمی وضعی فرق می‌کند.

من متخصص امور سیاسی امریکا نیستم. حتی اگر به برخی جنبه‌های آن علاقه داشته باشم سوادش را ندارم. نه رشته‌ام است نه کار رسمی ام. آنقدر هم سیاست امر متناقضی است که اصولا من قبول ندارم کسی بتواند هیچ جوره در آن متخصص بشود. این‌ها بماند. هر روز هم دارم چیز جدید یاد می‌گیرم. در آن مملکت خودمان که استخوانمان از جنس خاکش بود تا وقتی رشته حقوق نرفته بودم انگار کلا خواب بودم. چه برسد اینجا که تازه پنج سال است واردش شده‌ام. تازه در حد خودم فهمیدم مثلا دلیگیت یعنی چه . اینقدر پارادوکس هم وجود دارد که اگر بخواهم هم نمی‌توانم از آن سر در بیاورم. یکی اش جک خنده دار حقوق بشر است یا مسله آزادی مطبوعات. برای همه اینها می شود کتاب‌ّ‌ها نوشت که خوب آن کار من نیست.

خیلی دور شدم از حرفی که می‌خواستم بزنم و آن وحشتی که گفتم. وحشت از این نوع خبرگزاری است. خبرنویسی از نوع خبرگزاری های رسمی ایرانی. حالا به ترجمه ‌اش اصلا کاری ندارم که چطور در روز روشن جمله خودشان را به جای نقل قول مستقیم از کارشناس روزنامه -مثلا- نیویورک تایمز می‌نویسند. گاهی اوقات خبرها را که می‌خوانی فکر می‌کنی چه جالب. برعکس این قضیه امروز اینجا اتفاق افتاد. یعنی کل قضیه را طوری می‌چرخانند که هیچ جوری نمی‌شود با اصل خبر جورش کرد.

این فرایند انتخابات آنقدر پیچیده است که حتی شبکه‌های خبری که تمام کارشان تحت پوشش قرار دادن آن است نمی توانند همه جنبه‌هایش را در یک میزگرد برسی کنند،چه برسد به اینکه بخواهد یک خبر نیم صفحه‌ای بشود. من ممکن است از کاندیدایی خوشم بیاید و نقاط قوتش را ببینم اما حتما نقاط منفی بسیاری وجود دارد. شاید برای خبرنوشتن در حیطه انتخابات یک کشور بیشتر از یک خبرنگار به یک انتروپالزیست نیاز باشد که بستر اجتماعی کشور مورد نظر را طوری بشناسد که اگر تحلیلی هم خواست بکند اینقدر بی‌ربط نباشد که انگار تمام قانون اساسی کشور را از نو نوشته اند.

شاید خبرنوشتن از اموری باشد که بیشتر از هر کار دیگری دراین دنیا نیاز به امانت داری دارد. این نقل قول‌ها را عوض کردن دقیقا مصداق بارز دزدی‌است. نمی‌دانم این‌ها چطور در بحث اخلاق خبرنویسی می‌گنجند؟ آیا نوشتن اصلا خبر که ترجمه فلان خبر است و می‌گوید در فلان ایالت امکان رای آوردن فلان آدم بیشتر است چون که تعداد جوان‌ّ‌های بیشتری دارد اینقدر خطرناک است که باید اصلا خبر را طوری چرخاند که فرد رقیب به خاطر سوسابقه همسرش در این ایالت رای نخواهد آورد؟

چه‌کسی مسولیت اخلاقی این نوع خبرگزاری در داخل یک رسانه را برعهده داد؟

مرتبط:
انتخابات امریکا با لنزهای وطنی

کمی مرتبط:
سرقت ادبی از نوع رمانتیک


February 22, 2008

یک تجربه نو

امروز همراه نامه‌ها یک بسته بزرگ هم به اسم من آمد. به خیال تمام این نامه‌های تبلیغاتی که آدم را به باز گردن هزار و یک مدل کارت اعتباری و خرید انواع و اقسام ماشین تشویق می‌کنند بازش کردم. یک دفعه پنج تا یک دلاری از توی پاکتی که بنده به شدت نصفش را پاره کرده بودم ریخت بیرون.

گاهی وقت‌ها یک چک‌هایی با رقم‌های مختلف به دست آدم می‌رسد که هزار ویک لغت پشتش نوشته که باید قبل از نقد کردنش با دقت آن‌ها را خواند و البته در نقد نکردنش اگر ده دلار ضرر باشد در نقد کردنش هزار و یک ضرر است. یعنی انگار نقد کردن این جور چک‌ها یک جور امضای قراردادی است که پشت چک نوشته. مثلا من قبول می‌کنم با نقد کردن این چک فلان کارت اعتباری برای من باز شود که سالیانه اینقدر بهره دارد. یا یک چیز تو این مایه‌ها. اما تجربه پول نقد خیلی جدید بود.

محتویات بسته را که برسی کردم دیدم یک موسسه تحقیقاتی در مورد برنامه‌‌های تلوزیون است که مقرش هم در فلوریداست و از من خواسته ‌اند که دفترچه‌ای را که برایم فرستادند را تا یک هفته جلوی تلوزیون نگه دارم و هر وقت که تلوزیون را روشن کردم و برنامه‌ای دیدم آن را ثبت کنم. بعد از یک هفته هم دفترچه را برایشان بفرستم. تمبرش هم از قبل پرداخته شده بود.

در مورد اینکه برای پر کردن برخی برگه‌های نظر خواهی پول هم می‌دهند شنیده بودم اما تا امروز صبح به چشم خودم ندیده بودم. یا به عبارتی پولش را در جیبم نگذشته بودم.

راستش من از انجایی که خودم می‌دانم این تحقیقات را چه مشقتی تهیه می‌شوند و چقدر مراحل تهیه و ارسال و بعد هم برسی و نتیجه‌گیریشان کار دارد همیشه خودم را موظف به پر کردن هر نوع نظر خواهی می‌دانم. اما واقعیتش این است که انگار همین پنج دلار بیشتر مرا مدیون کرده و الان فکر می کنم که حتما باید دستوراتش را مو به مو اجرا کنم و سر موعد مقرر هم برایشان پس بفرستم. هرچند با توجه به مقدار تلوزیون دیدن بنده که در هفته شاید به چند دقیقه هم نرسد نتیجه اش احتمالا از کل نظرخواهی ها به عنوان "اکستریم اسکور" حذف خواهد شد.


February 20, 2008

یک سوال سخت

بهترین درمانی که برای درد بهم خوردن یک رابطه عاشقانه می‌شناسید چیست؟

بهم خوردن یک رابطه حتی اگر عاشقانه هم نباشد و فقط از روی عادت و تکرار هم باشد دلپسند نیست چه برسد به وقتی که یک رابطه دوستانه و عاشقانه به هر دلیلی از هم ب‍پاشد. درد برای همه یکسان نیست که درمانش یکسان باشد. آدم‌ّ‌ها همه یکسان دل نمی‌بازند و یکسان دلشان شکسته نمی‌شود. یک رابطه هرچند عاشقانه و دوستانه هم باشد به هزار و یک دلیل ممکن است از هم بپاشد. هزار و یک دلیلی که حتی برای یکی از طرفین رابطه منطقی باشد برای دیگری اوج بی‌عقلی است. حتی اگر دو طرف تصمیم به قطع رابطه به طور مشترک هم بگیرند باز افسردگی بعد از آن به سراغشان خواهد آمد چه برسد به اینکه این تصمیم فقط از سوی یکی از دوسوی رابطه گرفته شود و دیگری چاره ای جز انجامش نداشته باشد. وقتی یکی از دو نفر نخواهد تانگو برقصد مجبورش که نمی‌شود کرد.

قدیمی‌تر ها می‌گفتند باید سفر کرد. باید مدتی را از هوا و فضای مشترک دور بود. اما این درمان چقدر با زندگی‌های امروزی ما جور درمی‌آید؟ چند درصد ما می‌توانیم درس و کار و زندگی را یک مدتی ول کنیم و برویم مسافرت که فقط از فضا دور باشیم؟ اگر اینطور باشد باید گذاشت زمان شکست‌های عاطفی را با زمان مرخصی سالانه تطبیق داد. زندگی امروزی ما زد و بند های عقلی زیاد دارد که لعنت به همه این زد و بند ها وقتی آدم بابا و ننه پولدار ندارد.

کسی سال‌ها قبل وقتی من درمانده از شکست بزرگی بودم - اصولا دخترها در شانزده سالگی فکر می‌کنند اگر با دوست پسرشان ازدواج نکنند دنیا به انتها رسیده- به من گفت که باشد. دلت شکسته. طرف را از دلت نمی توانی بیرون کنی از ذهنت بیرون کن. نا سلامتی کنکور داری. باید درس بخوانی! راه خوبی به نظر می‌رسید. ته دلت عاشقش باش اما بهش فکر نکن. راه حل خوبی وقتی خودت در جای طرف نباشی. چطور می‌شود فرد را از ذهن بیرون کرد؟ آن‌هم آدمی که رابطه خوبی با او داشتی. رابطه ات را دوست داشتی و از آن لذت می‌بردی ولی به هر دلیلی که به تو ربطی نداشت و خواسته مسلم آن فرد بود آن رابطه خراب شد. چطور می‌شود به لحظه‌های خوب و دلنشین آن فکر نکرد؟

خود من وقتی می‌خواهم برای کسی نسخه بپیچم فقط زمان را تجویز می‌کنم. می‌گویم باید به خودت وقت بدهی و این فکر را از سرت بیرون کنی که تقصیر تو بود. شاید این نسخه از تجربیات خیلی بد خودم بیرون آمده. شکست‌ّ‌هایی که در زمان خودشان بزرگترین ضربه‌های قرن بودند اما حالا به نظر خنده‌دار و احمقانه به نظر می‌رسند.
مرحمی بود زمان بر سال صفر.....این را از کجا شنیدم؟

آمدن فرد جدید به زندگی مسلما وضع را بهتر می‌کند اما مسله این است که چقدر ما بعد از تمام شدن یک رابطه آماده ایجاد دوستی جدیدی را داریم؟ چقدر به دلمان اجازه می‌دهیم جلو برود و چقدر خودمان را کنترل نمی‌کنیم و اصلا آيا به خودمان اجازه می‌دهیم غیر از معشوق جفاکار به شخص دیگری فکر کنیم؟ اجازه هم بدهیم چقدر ترس‌هایمان اجازه می‌دهد که رابطه خوب و نویی را شروع کنیم؟

واقعا شما برای این درد چه دارویی را پیشنهاد می‌کنید؟


February 19, 2008

زنده باد روزمرگی

تا لنگ‌های این دختر ما دوباره هوا نرفته ما یک چیزی بنویسیم.

۱. زنده باد روزمره نویسی. گوربابای مردم!

۲. دیشب برادر کوچیکه - اصولا من یه دونه برادر بیشتر ندارم- فرمودند که تابستان قصد دارند بروند ایران. ما هم افتادیم به دامنشان که امسال را صبر کن بیا سال بعد با هم برویم. بعد گفتیم خواهر کوچیکه - اصولا ما یک خواهر بیشتر نداریم- را هم گوش‌هایش را دراز کنیم که بیاید سه نفری برویم. بعد یک ساعت دو نفری - چون خواهر کوچیکه نبود- نشستیم نقشه کشیدیم که کجاها برویم و چقدر خوش بگذرد و چقدر خل بازی در بیاوریم و چی‌ ها بخوریم و از این حرف‌ها. بعد آخرش پدر جان فرمودند شما برای حفظ آبروی خانواده هم شده لطفا از این سفر صرف نظر بفرمایید که هرچه جد و آبادتان در صد سال گذشته ساخته بودند را ویران می کنید.
یعنی تصورش را بکنید ما سه تا برویم ایران؟

۳. از شیکاگو تا نیوجرسی چقدر راهه با ماشین؟

۴. عکس بهار گذاشتنم سق سیاه شد. دوباره هوا ابری شده و می‌خواهد ببارد. من دلم لباس تابستانه می‌خواهد.

۵. یک دوستی یک راز به من گفت. اینقدر احساس خوبی بود که بفهمم برایش مهمم و مهم‌تر از آن قابل اعتماد. از آن روز تا به حال انگار توی دلم یک چیز از جنس فیروزه دارم.

۶. یک مدت است انگشتر جدید نگرفته‌ام. احساس کمبود می‌کنم. من عاشقی‌ها دارم با انگشتر‌هایم. خانم مسرت می‌دانند!

۷. یک اصطلاحی در علوم اجتماعی داریم به اسم اتنوسنتریزم. به معنای مقایسه بقیه فرهنگ‌ها با یک فرهنگ و یا یک فرهنگ و تمدن را بر بقیه برتر دانستن و بقیه را بر اساس آن فرهنگ برتر قضاوت کردن. اصطلاحات موازی با آن هم داریم. مثل یوروسنتریزم یعنی ارو‍ا و فرهنگ ارو‍ایی یا انگلوساکسون را مرکز دنیا دانستن که مثلا خاور دور یا خاور میانه و نزدیک بر اساس همین ارو‍پا را مرکز دنیا دانستن به فرهنگ لغات استفاده شده‌اند.

حالا من یک استفاده دیگر برای این سنتریسیزم پیدا کردم. خودسنتریسزیم بینی از نوع ایرانی یعنی طرف در آن سر دنیا باد شکمش در می‌رود من اینور دنیا فکر می‌کنم منظورش من بودم و به سبک دایی جان ناپلون این بی‌ناموسی بود فقط برای بی‌آبرو کردن خاندان ما.

کلا ما زیاد خودمان را به سبک انگلوساکسون‌ها که البته اجداد واقعی ما‌ هستند قبل از اینکه این عرب‌ّ‌های سوسمارخور بیایند و رنگ مو و چشم ما را سیاه کنند و دماغ‌ّهایمان را دراز مرکز دنیا می‌بینیم. از باد شکم هم نمی‌گذریم. تو خود حدیث مفصل بخوان...

۸. به شدت احساس کمبود محبت کردم از وقتی دیگر هیچکس مرا به بازی‌های وبلاگی دعوت نمی‌کند.

۹. فکرش را بکنید؟ ما سه‌تایی برویم ایران.

۱۰. باورتان می‌شود که یک‌نفر از خلال آن داستان ده‌قسمتی آمد بیرون و داد اسم‌ها را به یادم می‌آورد و برایم سرنوشت شخصیت‌ها را می‌گوید. یک نفر را تا به حال فهمیده‌ام که پزشک شده. قسمت کردن خاطرات خوب است. نوشتن خوب تر. این چند روز که اینجا نبود این را بیشتر فهمیدم.

۱۱. آهای آدمی که می‌خواستی مازندرانی‌های کالیفرنیا را جمع کنی بفرستی مرا سرحال بیاورند! حالم خوب است. مثل تو.


February 17, 2008

یکشنبه‌‌ها با برگ و رنگ

بهار نزدیک است

Mendecino Vac 2 064.jpg


February 14, 2008

زندگی در باد از دریچه چشم یک سوسک

باد شدیدی می‌وزید. برق قطع شده بود و صدای آژیر آمبولانس هم کما بیش شنیده می‌شد . لابد برای کسانی بود که در آسانسور گیر افتاده بودند. دوستم گفت فکر کن الان یک سوسک بودی که از قضا همین امروز صبح برای خودت روی آن برگ خانه‌ّای هم ساخته بودی. بعد هم با دستش یک نقطه نامعلوم را نشان داد. زندگی در باد از دریچه چشم یک سوسک باید خیلی سخت‌تر از زندگی ما در باد باشد. لابد خانه اش الان خراب شده و خودش هم شاید یک جایی پرت شده باشد. شاید هم اصلا مرده باشد. زندگی سوسک است دیگر. کاریش هم نمی شود کرد.


در سرم باد می‌وزد. آنقدر شدید است که بگویم برق‌‌هایی را هم قطع کرده. خودم را شکل سوسکی می‌بینم که گرفتار است در این توفان. نه می‌توانم برای خانه ام درسر داربست بزنم و نه می‌توانم جلوی وزش وحشتناک باد را بگیرم. راستی باد را نمی‌شود دسته بندی کرد؟ این باد شمال شرقی است و باید در برابر بادهای شمال شرقی اینطور ایستادگی کرد. اما همان لحظه جهت وزش باد عوض می‌شود. اینبار می‌شود باد جنوب غربی. جهت داربست را عوض کن. بعد اما اگر گرفتار گردباد شدی چه؟ گردباد از همه جهت می‌آید. شمال و جنوب شرقی و غربی ندارد. در سرم گردباد است.

تنهایی گنج انسان معاصر است. کدام الاغی بود که این را گفت؟ من اگر گنج نخواهم که را باید ببینم.

از حرف پرم. از نوشته لبریز. اما دیگر نمی‌توانم. دیگر نمی‌توانم . نگرانی بیجا لحظه ای رهایم نمی‌کند. برای همه چیز و همه کس و تک تک کلمه‌ّ‌هایم نگرانم. نگران خوردن فلان کلمه به تخم آقای الفم. نگران برخورد بهمان کلمه به سند ازدواج و طلاق خانم ب ام. نگران تلاقی این جلمه با مهمانی سه سال قبل خانواده محترم ث ام. باز اگر اینها به حروف الفبا بسنده می‌کردند خوب بود. نگرانی‌هایم می‌شد سی و دوتا. اما از هر حرف هزاران هزار اسم درمی‌آید.

از همان روزی که مداد دست گرفتن را یاد گرفتم و شروع به نوشتن کردم هیچ گاه اینقدر نگران حروف و کلمات و معنای آن‌ّ‌ّ‌ها نبوده‌ام. نگران برخوردن و حالا بازی تلافی شروع کردن را نبودم. به چه مقدسی باید قسم بخورم که من اینجا تمرین نوشتن می کنم و با انسان‌های دنیای واقعی ام بلدم با شیوه خودشان حرف بزنم؟ مرا از خلال این صفحه نفرین شده که حالا دیگر از رنگش هم متنفر شده‌ام نسنجید. این آدم فقط تمرین نوشتن می‌‌گند. در دلش هیچ وقت هیچ چیز نبوده. هیچ وقت از کسی کینه نگرفته. همیشه همه را دوست داشته. همیشه عاشق بوده. مهربانی اش را خودش هم دوست دارد. چرا اینقدر سنگدل می‌شوید گاهی؟

دلم تنگ است. خیلی تنگ. از صبح یک کلمه هم حرف نزدم که کسی گریه ام را نبیند. اما نشد. فکر می‌کنم تنهایی مثل یک آل آمده روی گلویم نشسته و نه میگذارد چیزی بنویسم و نه می گذارد حرفی بزنم.

همیشه از تنهایی ترسیده ام. از تنهایی فرار کرده ام. اما حالا درمانده‌تر از همیشه شده ام. دارد یواش یواش باورم می‌شود که همین است. اگر همه اینطور فکر‌ می‌کنند و مرا اینطور می‌بینند شاید من همینم که آن ها می‌گویند و آن وقت این‌ّ همه تنهایی توجیه می‌شود.


کاش بلد بودم آدمی را که در دلم است و همه را دوست دارد و مهربان است و بلد است بخندد را از آن تو بیاورم بیرون . اما بلد نیستم. همانطور که رقصیدن را بلد نیستم. همانطور که نوشتن را بلد نیستم. همانطور که قسمت کردن تنهایی را بلد نیستم. همانطور که دردل کردن را بلد نیستم. من زندگی کردن را هم بلد نیستم.


میم

مارتا امروز تعطیل بود. صبح آنقدر خوابید که دیگر خودش هم حوصله اش سر رفت. بیدار شد. حمام کرد و بعد نشست روی کاناپه اش. همانطور حوله پیچ. هی فکر کرد کجا برود که زیاد مجبور نباشد بنزین بسوزاند. هم بشود اسمش را تفریح گذاشت هم خرج اضافه نداشته باشد. سر راه برگشت هم بشود رفت خمیر دندان و پودر لباس شویی خرید. آخر هفته نوبت مارتا بود که پودر بریزد توی ماشین لباسشویی.


February 13, 2008

لبخندی از روی شادی در روزی ناشاد

جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷، به ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران، پروین اردلان اهداء شد. اردلان از پایه‌گذاران مرکز فرهنگی زنان و از اعضای اولیه کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز است. او که سردبیر نشریه‌ی اینترنتی تریبون فمینیستی ایران و عضو تحریریه‌ی مجله اینترنتی زنستان، ارگان‌های تعطیل شده‌ی مرکز فرهنگی زنان بوده، در حال حاضر عضو تحریریه سایت تغییر برای برابری است.
از اینجا

من خوشحالم.

این بلوط من چند روزی گم و گور شده بود.به قول این کامپیوتری ها دون! بود.حرف هایم نگفته ماند و حالا کهنه شده و شور نوشتنم رفته. دوباره سر ذوق بیایم می نویسم.


February 12, 2008

تنها کسی که تو این دنیا احتیاج به توجیه شدن داره خود آدمه. تا وقتی خود آدم با یه حقیقتی با یه مسله ای کنار نیومده فکر می‌کنه باید زمین و زمان رو توجیه کنه. در صورتیکه تنها کسی که باید با قضیه کنار بیاد خود خود آدمه.

اگه کسی رو دیدم که به شدت قصد داره از کاری دفاع کنه و اون رو برای من توجیح کنه یادم باشه خودش هنوز با اون قضیه مشکل داره.

09:39 AM Permalink

February 10, 2008

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

این عکس را روجا در ساحل سنتاکروز گرفته.
من آن‌را با اجازه روجا تقدیم می‌کنم به یک ایستگاه قطار و خاطره شیرنش برای دو دوست.

IMG_3496.JPG


همینطوری

چینی‌ها ضرب‌المثل خوبی دارند. می‌گویند کسی به سگ مرده لگد نمی‌زند.
نمی‌دانم چرا امروز به یاد این ضرب‌المثل افتادم.

03:27 PM Permalink

February 09, 2008

یک روزمره طولانی

۱. قرار بود آخر هفته گذشته به دو عزیز در جایی آنور دنیا زنگ بزنم. یادم هم بود. مریض بودم. سرمای سخت. صدایم در‌نمی‌آمد. گفتم بخوابم شاید بهتر‌ شوم. دو روز گذشت و من زنگ نزدم. بعدش آنقدر شرمنده بودم که دیگر اصلا رویم نشد کاری بکنم. حتی یک ایمیل بزنم. الان هم نمی‌دانم چه کنم. می‌دانم فقط کم‌کاری خودم بود. حالا اگر بخواهم زنگ بزنم باید جدا جدا بهشان زنگ بزنم. همه مزه اش به این بود که وقتی باهمند بشود بحرفشان گرفت. حالا یک هفته است نشسته ام و غصه می‌خورم.

۲. سرما خوردگی ام خوب شد اما دو روز تمام روی ابرها بودم از شدت آن‌همه قرص و شربت روزانه و شبانه. سر یکی از کلاس‌ها هم دستیار یکی از استاد‌ّها آمد بیدارم کرد.

۳. دلم می​​خواهد تابستان بروم آفریقا. با یکی از استادها که تابستان در رواندا تدریس می​کند صحبت کردم. فقط نمی​دانم می​شود که سه ماه تابستان را آنجا ماند یا نه. با توجه به اینکه برای واحدهای تابستان هم برنامه​ریزی کرده ام.

۵. دلم عجالتا یک سفر چند روزه می‌خواهد. حالا آفریقا پیش‌کشمان. شیکاگو چرا مرا نمی‌طلبد پس؟

۶. حضرات لس مشنگس! آن سفر شیکاگو را هم نخواستیم. بیایید پنج نفری یک بار دیگر برویم جنوب! یا نه. اینبار برویم شمال. اورگان چطور است؟

۷. یک دختری آمد سر یکی از کلاس ّ‌ها و گفت تو ایرانی هستی؟ گفتم آره. بعد گفت کرا حر یعنی چی؟ والا من هم نزدیک‌ترین چیزی که به نظرم آمد کره خر بود. بعد کاشف به عمل آمد که دوست پسر ایرانی خانم ایشان را کره خر می‌نامند که با ترجمه آًقا پسر محترم می‌شود سوَییت هارت!! من هم که دیدم کار را خراب کردم سعی کردم یکجوری ماست مالی اش کنم که لابد آن پسر آنطور یاد گرفته و تقصیر خودش نیست. اما فکر نکنم درست شده باشد.

۸. من از یک محیط اداری خیلی خیلی رسمی پرت شده ام وسط یک سری آقایان و خانم‌های بسیار بسیار متفاوت. حالا باید بگویم که اینروزها سرکار عشق می‌کنم و تمام روز حرف‌‌‌هایمان طوری است که اگر قرار بود در محیط قبلی گفته شود فقط باید جاییش بوق می​گذاشت.

۹. اولين آخر هفته بعد از شش هفته است که هوا خوب است. دلم يک پياده روی سير می​خواهد. از همانها که بعدش از خستگی و درد پا فقط بخواهی بخوابی.

۱۰. حالم خوب است. يعنی تلقين می​کنم که خوب بشود. يک ذره از دست خودم دلخورم که انرژی ام کم شده و حوصله معاشرت را ندارم.


February 08, 2008

ما سه نفر بودیم.( قسمت نهم و آخر)


دیگر چیز زیادی نمی‌‌دانم. سالها بود می‌خواستم این‌ها را تعریف کنم. البته این‌ها فقط سرخط‌های فصل ها بودند. خیلی چیزها را فراموش کرده ام. اسم آدم‌ها هنوز یادم است اما اسم مکان‌ها را فراموش کرده‌ام. جزئیات خیلی چیزها را به خاطر نمی‌آورم. اما همیشه و همیشه دلم برای آن رفاقت نه ساله سوخت. برای مدتی طولانی به این باور رسیده بودم که زن‌‌ها نمی‌توانند دوستان خوبی برای هم باشند. آخرش پای یک مرد وسط میاید و رفاقتشان را می‌فروشند. تا سال‌‌ها نمی‌توانستم هضم کنم که اگر آ با دوست پسرش که از قضا فامیل دور ما هم بود بهم زده چرا دیگر با من نمی‌خواهد دوست باشد. حالا دیگر مثل آن موقع فکر نمی‌کنم. هر چند شاید به طور ناخودآگاه بعد از آن همه دوستان خیلی صمیمی ام پسر شده اند.

من تا سال‌ّ‌ها خواب آ را می‌دیدم. هنوز هم گاهی به سراغم می‌آید. همین هفته گذشته. وسط این داستان نویسی. دیدم که رفته ‌ام خانه شان. رنوی زرد هنوز جلوی ورودی آ‍پارتمانشان پارک بود.
به من گفت که دارد دکترای حقوق می‌گیرد. خواهرش هم رفته انگلیس.

خیلی از آدم‌ها را از قلم انداخته ام. در همان سه سال راهنمایی. دختری بود به اسم سپیده. حالا منا شاید یادش بیاید. دوستی من و او هم مدل عجیبی بود. یادم است آن موقع ها فکر می‌کردم رفاقتم با او مردانه است! از رابطه‌های دیگر خودم هم چیزی ننوشتم. وگرنه در همان سال دوم و سوم دبیرستان ضربه‌های عجیبی خوردم که هنوز گاهی پس لرزه ّهایش رهایم نمی کند.

از همه آدم‌های این داستان فقط می‌دانم که سین امریکاست و برادر بزرگ ت با دختری در کانادا ازدواج کردو به کانادا آمد. حتی نمی‌دانم آ و ت و بقیه آدم‌های داستان کجایند و چه ‌می‌کنند. نمی‌دانم آ بالاخره پزشکی تهران قبول شد یا نه. نمی‌دانم چه بر سر سمانه آمد که ته دلم تمام آن‌سال‌ها دوستش نداشتم.

نمی‌دانم چرا تمام امشب نشستم و این داستان‌ها را نوشتم. چرا اسم‌ها را تغییر ندادم اما راضی هم نشدم اسم آ و ت را بگویم. شاید به خاطر اینکه اگر روزی خودشان اینجا را پیدا کردند بدانند من از چه حرف می زنم. شاید بدانند که دلم همیشه برای آن رفاقت سوخت. برای رفاقتی که من هنوز بعد از این‌همه سال فکر می‌کنم به خاطر یک مرد بهم خورد.

امیدوارم آ شعرهایش را جایی چاپ کرده باشد. شاید هنوز هم تخلصش خورشید باشد.


February 07, 2008

ما سه نفر بودیم (‌قسم هشتم)

من و آ هنوز کلاس زبانمان را می‌رفتیم. مدرسه راهنمایی که تمام شد خیلی چیزها هم بین ما تمام شد. آ باید کلاس‌‌های کنکورش را شروع می‌کرد. ت هم همینطور. هرچند دست پدر ت خیلی تنگ بود و نمی‌‌توانست ت را مثل آ به کلاس‌‌های رنگارنگ بفرستد. من هم آن سال‌ها هنوز فلسفه کلاس کنکور را نمی‌فهمیدم. آخر یک آدم معدل بیستی چه احتیاجی به کلاس کنکور دارد.

ما فکر کنم دومین سالی بود که نظام آن زمان جدید آموزش متوسطه را امتحان می‌کردیم. هنوز خود معلم‌‌ها هم نمی‌دانستند که چطور باید به ما درس بدهند. سال اول همه مشترک بودند و آن ترکیب سه نفره ما همچنان جای خودش باقی بود. شعرهای آ داغ تر و سوزان تر شده بودند. تخلصش خورشید بود. علتش هم لقبی بود که سین در شعرهایش به او داده بود. سین بهترین دوست من بود. پدرم دوستش نداشت. تقریبا در فامیل هیچکس دوستش نداشت. می‌گفتند ول است و کار نمی‌کند و درس نمی‌‌خواند. هر روز خانه ما بود به بهانه کتاب گرفتن از کتابخانه و درس خواندن با من. فکر کنم از من دوسال بزرگتر بود. آ دیوانه اش بود. لاغرتر هم شده بود. من هنوز نفهمیدم چطور یک انسان می‌‌تواند آنقدر لاغر باشد و زنده بماند. دیگر از کلاس زبان با هم برنمی‌گشتیم. سین میامد دنبالش. من تنها می‌آمدم. دوستان جدید پیدا کرده بودم.

سال دوم رشته‌ها جدا شدند. من ماندم و ریاضی و تقریبا همه کسانی که در تمام این سال‌ها شناخته بودم رشته شان تجربی بود. دیگر از رابطه سین و آ خبر نداشتم. نمی‌‌خواستم خبر داشته باشم. ت هم مثل من بود. آ ضعیف تر و لاغرتر می‌‌شد و این عشق به وضوح نابودش می‌کرد. فکر کنم ت هم دلش می‌خواست آ با برادرش دوست شود. برادر دومش. نمی‌‌دانم. این‌ها همان جزئیاتی است که فراموش کرده‌ام.

رابطه‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. کلاس زبان را دیگر آ ادامه نداد. وقتش را نداشت. هنوز هم همدیگر را در زنگ‌های تفریح می دیدیم اما خودمان هم می‌‌دانستیم که نمی‌خواهیم از تمام نه سال گذشته‌مان حرف بزنیم. نه می‌دانم کی با سین بهم زد و نه می‌دانم دوست پسر بعدی اش که بود. من هم مشغول نوجوانی و جوانی خودم بودم. به خیال خودم تمام شور و حرارت سیاسی خوانی هایمان را برای عشقش به یک آدم علاف هدر داد. دوستان من دو دسته شده بودند. یکعده دوستانی که هیچ ربطی به من نداشتند ولی برای من عالم جدیدشان تازگی داشت. درست است که دیگر از آن قدرت سه نفره در مدرسه خبری نبود اما این گروه دوستان جدید می‌‌دانستند که همیشه می‌توانند به مادرشان بگویند که شب خانه ما خوابیده‌اند و مادرشان هم حرفی نزند و از طرف من هم خیالشان مطمئن باشد.
دسته دیگر دوستانم آدمهای تازه ای بودند. اسمش یادم نمی‌‌آید. چه بود خدایا؟ شیمی شریف می‌‌‌خواند...یادم نیست. سلام را با هم می‌خواندیم و باهم عاشق خاتمی شده بودیم. آن سالها بود و من از گنگ خوابدیده خواندن رسیده بودم به فلسفه. کم یادم میاید از دوران دبیرستان. از آن چهارسال یک چهارم آنچه را که از راهنمایی یادم مانده به خاطر ندارم. راست است که انسان می‌تواند هرچه را که می‌خواهد فراموش کند.

سالی که من دیپلم گرفتم سین معتاد شده بود. یعنی می‌گفتند معتاد شده. من دیگر در آن شهر نبودم که ببینمشان.

ادامه دارد.


February 06, 2008

سه‌شنبه بزرگ هم آمد و رفت.

سه‌شنبه بزرگ هیچ چیز را معلوم نکرد
. ما برگردیم سر کار خودمان و تا شبنه و شاید تا خود کنفرانس ماه آگوست منتظر بمانیم


ما سه نفر بودیم (‌قسم هفتم)


آن سه سال کلاس الف معروف ترین کلاس مدرسه بود. نه به خاطر ما. به خاطر همه شاگردان کلاس. برای خانم طبسیان بریدند که با آهنگساز گروه سرود مدرسه رابطه دارد. خانم طبسیان از ما خواست که برای شهادت برویم پیش رئیس آموزش و پروش . خانم خاکپور را از برنامه کلاس ما برداشتند. ما چیزی را به چشممان دیدیم که هیچ وقت باورش نکردیم. حتی اگر کسی الان آنرا برایمان تعریف کند باز هم باور نمی‌کنیم. هفته اول کلاس سوم بود. ما سوم الفی‌ها می‌دانستیم معلمان سال قبل باز می‌خواهند کلاس ما را بگیرند. همانطور هم شد. اما کلاس علوم ما به خانم خاکپور نرسید. من سال‌‌ها فکر کردم آن صحنه را خواب دیدم اما مگر می‌شد همه کلاس خواب ببینند. خانم خاکپور گریه کنان به کلاس ما آمد. ما یک مشت شر بودیم. هرچقدر یک آدم عزیز باشد باز هم معلم بود و ما شاگردانش. نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. خانم خاکپور به من گفت که برو با مدیر حرف بزن. بگو که کلاس شما مرا می‌‌خواهد. من مانده بودم هاج و واج که این خانم چرا اینطور گریه می‌کند. درست است که عزیز کرده کلاسش هم بودم اما دیگر نباید بیاید گریه کند. دیدید گفتم تا مدت‌ها فکر می‌‌کردم این صحنه واقعی نبوده. ما سه نفر رفتیم حرف زدیم و خانم خاکپور هفته بعد برگشت سر کلاسش. یادم است می‌گفتند از ساعت‌‌های دو کلاس دیگرش کم کرده که کلاس ما را بگیرد. هنوز هم نمی‌فهمم.

کلاس دوم بودیم که نرجس آمد به کلاس ما. همه مدرسه می‌گفتند که نرجس کورتاژ کرده و برای همین یک سال عقب است. نرجس تنها دختری بود که موهایش را رنگ می‌کرد. اما ما بودیم و یک کلاس شر. کسی به این چیزها کاری نداشت. تنها چیزی که برای بچه‌ها مهم بود در کنار هم بودن بود. نرجس کنار سمیه نشست. سمیه قاری قران سر صف بود. بچه آخوند بزرگترین مسجد شهر. ساعت‌‌های تفریح و موقع جشن‌ها در کلاس را می‌بستیم که سمیه برایمان ابی بخواند. شاهکارش هم آهنگ بگو از خونه بگو از گل پونه بگو بود فکر کنم. قمیشی هم می‌‌‌خوند. اون سال‌ها هم همه عاشق. سمیه و نرجس خیلی زود باهم دوست شدند. خیلی بیشتر از یک دوست. ما فکر می‌کردیم باید حمایتشان کنیم. سمیه مجبور بود چادر سرش کند در حالی که از چادرش متنفر بود و مجبور بود قران بخواند. هیچ وقت نگفت از قران خواندن متنفر است اما همان روزهایی که قران می‌خواند ابی خواندن هایش هم پرسوز تر می‌شد.

رابطه نرجس و سمیه فراتر رفت. خیلی فراتر. دیگر همه کلاس می‌دانستند. اما کسی کاری بهشان نداشت. کلاس هم آنتن نداشت که نگران چیز دیگر باشیم. نرجس لوند بود. خیلی لوند. فقط قرار شد وقتی معلم داریم کاری نکنند که برای همه کلاس بد بشود. سمیه چادرش را دیگر سر کلاس هم سرش می‌کرد. فکر کنم اولین باری بود در زندگی که از چادری بودنش لذت می‌برد. چادرش آن فضایی را که می‌‌خواست می‌خواستند بهشان هدیه می‌داد.

کلاس سوم باز هم امتحان تیزهوشان دادیم. مرا راه ندادند. ت قبول نشد و مادر آ همچنان سر حرفش بود که بجه اش مدرسه عادی برود. می‌توانم از آن سه سال سه هزار صفحه بنویسم. آ تابستان آن سال با یکی از بستگان دور ما- که هرچند روابط خیلی نزدیکی با ما داشتند- دوست شد. این آدم دقیقا می شد پسر دختر خاله مادرم. سین. شاید من باعث شدم که دوست شوند. یعنی جور دیگری نمی‌شد. سال‌‌ها سعی کردم خاطرات آن سال‌ها را فراموش کنم. حالا به خاطر آوردن جزئیاتشان کار ساده ای نیست.

ادامه دارد.


February 04, 2008

افاضات انتخاباتی

اینها را از دفتر انتخاباتی براک اوباما می نویسم.



فردا قرار است روز مهمی باشد. برای خیلی ها. توضیحات فنی را علی و امید خیلی خوب نوشتند. در این
دو هفته گذشته آنقدر اتفاقات عجیب و غریب و دور از ذهن افتاد که واقعا پیش بینی رقابت فردا را غیر ممکن می‌کند. دوست دارم و از صمیم قلب امیدوارم اوباما برنده رقابت فردا باشد هرچند اگر نتایج همانطور که پیش‌بینی ها نشان می‌دهد باشد باید تا معلوم شدن نتایج آخرین ایالت‌ها در ماه مارس منتظر ماند.
نمی‌دانم آیا به صحبت‌های میشل اوباما تا به حال گوش داده‌اید یا نه اما این زن چیزی را در من زنده می‌کند. روحیه‌ای که مدت‌ها نداشتم و شاید اگر حرف‌های دو روز قبلش در دلور نبود من هم قرار نبود تا آخر شب اینجا بمانم.


از مک‌کین می‌ترسم. کافیست یک جستجو در حرف‌هایش من‌باب سیاست خارجی مد نظرش بکنید. هر چند به قول دوستی از مردم مملکتی که ریگان و بوش پدر و دوبار هم جناب جورج بوش را انتخاب کردند هیچ بعید نیست. اگر انتخاب شود باید منتظر سلسله جنگ‌های بیشتری هم بود.

انتخابات -مخصوصا در این هفته آخر- مرا به شدت یاد انتخابات دور اول خاتمی می‌اندازد. همان‌باری که برای اولین پوستر خاتمی را به خانه آوردم. اولین باری که عکس یک آخوند به خانه ما آمد. مادرم می‌گفت آخوند اخوند است و پدرم می‌گفت هنوز خیلی جوانی. ولی من هنوز آن عکس کوچک روی آینه و پوستر بزرگش پشت در اطاقم را یادم است.

07:35 PM Permalink

ما سه نفر بودیم (‌قسمت ششم)

برای راهنمایی هردویمان مدرسه تیزهوشان قبول شدیم. یادم نیست آن‌ موقع‌‌ها می‌گفتند فرزانگان یا نه. به من اجازه ندادند بروم و آ هم نرفت چون مادرش اعتقاد داشت بچه‌ها باید با روند طبیعی درس بخوانند که بهشان فشار نیایید و یکدفعه از درس و مدرسه زده نشوند. ما رفتیم مدرسه راهنمایی ابوریحان. شیف ب. داستان سه نفر تازه از اینجا شروع می‌شود.

ت به ما اضافه شد. کلاس اول الف. خانم طبسیان مدیرمان بود. خانم خاکپور معلم علوم. خانم شاهینی تاریخ و جغرافیا. خانم احمدی معلم عربی و یک خانمی بود به اسم خانم نجاتی. (‌ده دقیقه فکر کردم تا اسمش یادم آمد) ت به ما اضافه شد و قرار گویی بر این شده بود که این سه نفر اسم مدرسه ابوریحان ب را که همیشه زیر اسم ابوریحان الف بود دوباره زنده کنند. آن سال‌‌‌ها مسابقات استانی به اسم مدرسه‌ها تمام می‌شد. همه مدل مسابقه‌ای هم بود. از نقاشی و خوشنویسی بگیر تا مسابقه قران و کتابخوانی و درسی و سرود و نمایش.

ت مادر نداشت. راستش من هیچوقت نفهمیدم مادرش فوت کرده یا از پدرش جدا شده. دو برادر بزرگتر داشت. پدرش معلم بود. دبیر ادبیات. ت فروغ را برای ما آورد و یواش یواش گلسرخی و کسرایی را. آ شروع به شعر گفتن کرد. ت از کشتارهای زمانی می‌گفت که ما کلاس اول بودیم. ت هم خوشنویسی می‌کرد. خط هردویشان خیلی خوب بود. من اسم ها را از ت یاد می‌گرفتم و در کتابخانه عمویم به دنبال کتاب‌ها می‌گشتم. بازرسین دم در که کیف‌هایمان را قبل از وارد شدن به مدرسه می‌‌گشتند نمی‌دانستند کتاب‌های گلسرخی و شاملو و محمود را نباید آورد مدرسه. ما شعر حفظ می کردیم و سرشار از این کشف تازه زیباترین روزهای زندگیمان را ساختیم. من بهترین روزهایم را داشتم. هر چند شعرهایی که از بر می‌کردیم داستان شهرمان بود بیرون چهار دیوار مدرسه ابوریحان.

روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

ادامه دارد.


February 03, 2008

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

این باران رهایمان نمی‌کند. سه هفته‌ است که می‌بارد و می‌بارد...


DSC06241.JPG


February 02, 2008

ما سه نفر بودیم ( قسمت پنجم)

کلاس سوم که تمام شد من از مدرسه هدایت آمدم بیرون. تنها من نبودم. خیلی ها بودند. یک جایی نزدیکتر به خانه ما یک مدرسه دیگر ساخته بودند. یک مدرسه خیلی خیلی بزرگ. چهارطبقه. یک شیفتش ابتدایی بود یک شیفتتش راهنمایی. ما را مجبور کردند برویم آنجا. اما آ را که خانه شان درست بغل همان مدرسه خیلی خیلی بزرگ بود را مجبور نکردند. گفتم که .حالا شما بگویید کارمند بدبخت بود در آن سالها. من حرف خودم را می گویم. آن‌سالها کارمند دولت بودن ارج و قربی داشت.

اما آن کلاس سوم هم از هم پاشید. آن سال اولین مدرسه غیرانتفاعی شهر را بازکردند. مدیرش هم کسی نبود جز خانم دهش معلم ورزشمان که اولین مدرسه غیر انتفاعی شهر را در خانه خودش باز کرد. اسمش فکر کنم شده بود هدف. هنوز هم باز است؟ هدف به خانه ما نزدیک بود اما مرا چه به مدرسه غیرانتفاعی آنهم در آن سال‌ها؟ آ در همان هدایت ماند. من را فرستادند به آن مدرسه نوساز خیلی خیلی بزرگ که اسم یک شهید را رویش داشت و ساناز و بچه دکترها رفتند هدف. رویا فکر کنم در همان هدایت ماند.

مدرسه خیلی خیلی بزرگ میز و صندلی نداشت. تا وسط سال ما باید از خانه یک تکه موکت می‌بردیم مدرسه که رویش بشینیم. اسم معلم کلاس چهارممان خانم خدادادیان بود به گمان. اصلا مطمئن نیستم. پایش در همان ماه مهر شکست و دیگر نمی‌توانست چهار طبقه را بیاید بالا. آسانسور هم خوب مسلم است خبری نبود ازش. ما ماندیم بدون معلم از همان اول سال. مدرسه خیلی خیلی بزرگ پول معلم اضافه را نداشت. یک خانم معلم دیگری بود که می‌آمد از کلاس دیگر به ما ریاضی درس می‌داد. اصلا نمی‌دانم چطور شد که یکدفعه دیدم من هستم و همه کلاس. باید می‌رفتم کلاس آن خانم سرکلاس ریاضی و بعد می‌آمدم به بقیه کلاس روی موکت های تکه تکه نشسته درس می‌دادم. بقیه درس‌ها هم به همین منوال شده بود.

آ را خیلی کم می‌دیدم. گاهی سر راه برگشت به خانه اگر پیاده بودم می‌رفتم دم خانه‌شان. ازش می‌پرسیدم ریاضی و فارسی و علوم درسشان کجاست و بعد می‌رفتم خانه‌مان. خانم خدادادی هم بالاخره برگشت سرکلاسش و ما هر طور بود کلاس چهارم را بدون میز و نیمکت تمام کردیم.

از تابستان آن سال تا سال آخر دبیرستان من و آ باهم می رفتیم کلاس زبان. موسسه آموزش زبان انگلیسی فجر. هر هفته سه شب. سرویسمان هم با هم بود. یک مینی‌بوس آبی کمرنگ. موسسه فجر را یک خانواده تاسیس کرده بودند. باورم نمی‌شود که اسم موسسش را یادم نمی‌آید. یک آقای ایرانی بود که با یک خانم هندی در انگلیس درس‌خوانده ازدواجر کرده بود و باهم این موسسه را راه انداخته بودند. اولین باری که رفتم کلاسشان موسسه روبروی خیابان مدرسه ابوریحان بود. نرسیده به خیابان ملت. تا وقتی که من مدرکم را بگیرم جایشان هزاربار تغییر کرد. درس آ همیشه از من بهتر بود. خوشنویسی هم می‌کرد. پدرش نقاش بود. به معنای حرفه‌ای کلمه. همه خانواده‌شان خوشنویسی هم می‌کردند. خواهرش شعر هم می‌گفت. خودش هم بعد‌ها شروع به شعر گفتن کرد. غرل های نابی داشت.

درست است که معدل من هم همیشه مثل او بیست بود ولی من می‌دانستم درس او از من بهتر است. نمی‌دانم چرا. ولی درسش بهتر بود. در کلاس زبان هم بهتر بود. با هم می‌خواندیم بی ای ان جی او...بی آی ان جی او....بی آی ان جی او.....

ادامه دارد.


February 01, 2008

ما سه نفر بودیم. ( قسمت چهارم)


من عاشق این بودم که بروم خانه آ. خانه‌شان بزرگ بود. خیلی بزرگ. بزرگترین آپارتمانی بود که من به عمرم دیده بودم. پذیرایی و ناهار خوریشان به هم وصل بود و هر دو به هال‌شان. آ و خواهر بزرگش که آن سال‌ها دبیرستان توحید می‌رفت و بعدها دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تهران شد با هم یک اتاق داشتند و دو برادرش هم یک اتاق. خانه‌شان مبل‌های بزرگ راحت داشت. از همان‌ها که خانه‌های قدیمی بابلسر و دریاکنار داشتند. تلوزیونشان هم رنگی بود. رنگی و بزرگ. ما کلاس دوم دبستان بودم. رها تازه به دنیا آمده بود و آ و مادرش آمده بودند خانه ما برای دیدن مادرم.

آ تنها کسی بود که من همیشه می‌توانستم بروم خانه‌شان. تابستان آن‌سال هم چندباری رفتیم خانه همدیگر. کلاس سوم اما دیگر در یک کلاس نبودیم. من رفتم کلاس خانم مشعوف. اسم معلم آ را یادم نیست. کلاس خانم مشعوف کلاس بیستی ها بود. فکر کنم آن سال معدل همه بیست شده بود. عمو رجبعلی خدا بیامرز عموی پدرم بود. قرار شده بود به ازای هر بیست به من هفت ریال بدهد. ریال ها. تومن نه. فکر کنم آخر سال بیست و چند تومان به من داد. یادم نیست. خانم مشعوف گفته بود هرکس بیست تا بیست پشت سر هم در دیکته بگیرد اسمش را سر صف می خوانند و بهش جایزه می دهند. من همیشه دیکته نوزدهم یا هجدهم را خراب می کردم. ساناز خدای دیکته بود. با آن کیف و دفترها و خودکارهای رنگی‌اش. با آن مدادرنگی های سی و شش رنگش.

این کلاس هم میزهایش سه ستون بودند. ردیف اول سمت راست چسبیده به دیوار - هرچند کلاس‌های دبستان هدایت گرد بودند و میزها واقعا به دیوار نمی‌چسبید.- را سه دختر لوس و ننر و پولدار گرفته بودن. اسم‌هایشان را هم یادم می‌آید. ربطی به داستان من ندارد. من دیگر قدم بلند شده بود. نمی‌توانستم میز اول بنشینم. میز آخر ستون وسط می‌نشستم. با رویا که آخرش رفت شریف. چقدر این دختر مهربان بود و درس‌خوان. با آنکه از راهنمایی به بعد رفت فرزانگان و مرا راه ندادند اما همیشه موقع مسابقات استانی می‌دیدمش. از همان کلاس سوم نابغه بودنش معلوم بود.

از کلاس سوم غیر از مدادها و ماژیک‌های رنگی و آن بیست تا بیست چیز دیگری یادم نیست. آ همکلاس من نبود.

ادامه دارد.