
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« ما سه نفر بودیم...
صفحه اصلی
ما سه نفر بودیم. ( قسمت سوم) »
ما سه نفر بودیم ( قسمت دوم)
معلمهای کلاس دوم را یادم نمیآید. فقط معلمخودمان را یادم است. خانم کاشی که خواهر دیگرش کلاس سوم درس میداد. من و آ همکلاسی شده بودیم. من خوشحال بودم. خانه هایمان در یک مسیر بود. من سرویس داشتم. شاید هم سرویس را از کلاس اول داشتم. درست یادم نیست. سرویس ما یک آقایی بود به اسم آقای رحمانی که یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. اول میآمد من و ایده را از مدرسه ما بر می داشت بعد میرفت دبستان نهضت دنبال پسرها. برادر ایده هم سرویسی ما بود. جفتشان تپل و سفید بودند. خیلی سفید. بچه های یک دکتر خیلی معروفی بودند. ایده و آرمان شاید. ما که رفتیم دبیرستان پدرشان فرستادشان خارج. فکر کنم کانادا. چون المیرا هم بعد ها رفت پیش آنها. فکر کنم پدرشان که دکتر معروفی بود چند سال قبل فوت کرده. آ سرویس نداشت. بابایش می آمد دنبالش. یک رنوی پنج زرد داشتند. همیشه داشتند. تا آخرین باری که من دیدمشان هم همان رنو پنج زرد را داشتند.
من و آ ردیف دوم می نشستیم. میزها سه ستون بودند. ما ردیف دوم ستون سمت راست بودیم. کناردیوار. میز ما دو نفره بود. بعضی از میزها سه نفره هم بودند. ن وسط سال آمد. جثهاش بزرگ بود. من از کلاس سوم چهارم یکدفعه بزرگ شدم. فکر کنم کلاس دوم هنوز کوچک بودم. آ هم که با باد میافتاد. من به عمرم دختر به این لاغری ندیده بودم. به این لاغری و به این سفیدی. همیشه فکر میکردم دستهایش بالاخره یک روز از مچ میشکند. بس که این دختر لاغر بود. ن از ما بزرگتر بود. خانم کاشی نشاندش وسط ما دوتا. همان میز ردیف دوم . چسب دیوار. دیوارهای مدرسه هدایت گرد بودند. شاید هم میز به دیوار نمیچسبید.
ن قصهها داشت برای گفتن. درست است که سرش همیشه پایین بود و هیچ وقت مشقهایش را نمینوشت و ریاضیاش همیشه حل نکرده بود اما پر از قصه بود. اصلا نمیدانم که چطور شد که شروع کرد برای ما تعریف کردن. هیچ وقت هم نفهمیدم.
ن از همخوابگی چهار نفر حرف میزد. خودش, پدرش, مادرش, و شخص چهارمی که پسر عمویش بود. در داستانهای ن پدرش جفت او بود و پسر عمویش جفت مادرش. درست بود که گاهی همه با هم میخوابیدند و همه با هم از آنکارها میکردند اما اینها جفتهای اصلی بودند. من و آ چشمهایمان برای یکسال در آمده بود. از هم خجالت هم میکشیدیم و وقتی ن قصه میگفت هیچکس به هیچکس نگاه نمیکرد. ن قصههایش را وقتی تعریف میکرد که مشقهایش را ننوشته بود یا میخواست از روی دست ما ریاضی بنویسد. برایمان تعریف میکرد که چرا وقت نشده که مشقهایش را بنویسد...
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
lotfan begoo ke in yek dastan e va haghighat nadare.
Leva: sabr kon. in toolanie.hadeaghal 10 ghesmate digash moonde. sabr kon.
loobia
January 30, 2008 12:43 PM
lotfan begoo ke in yek dastan e va haghighat nadare.
loobia
January 30, 2008 12:44 PM
پس من برم آخر قسمت دهم بیام اول آخرش رو بخونم. فکر نکنم طاقت داشته باشم بخونمش اینجوری
Anar
January 30, 2008 02:29 PM
khak be saram... Rast migi???
Leva: khoda nakone...bale!
mona
January 30, 2008 03:47 PM
Pas chera be hishki nagofty? shayad yeki mitonest ye kari bokone khob..
Ah
لوا:
شما خواهرم اگه کلاس دوم ابتدایی بودی فکر می کنی می تونستی به کسی این حرف ها رو بزنی؟ کسی باور می کرد؟ می خواستی دوستت رو به دردسر بیاندزی؟
نمی شد.
mona
January 30, 2008 05:48 PM