
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« روزمره
صفحه اصلی
ما سه نفر بودیم ( قسمت دوم) »
ما سه نفر بودیم...
بزرگترین دغدغه زندگی قبل از دبستان من یک جلمه بود: "آدمها چطور دوست پیدا میکنند؟" از هر کسی که مدرسه میرفت سوال میکردم. خالههایم آن سالها دبیرستانی بودند. جوابهایشان گنگ بود. خودشان هم نمیدانستند چطور دوستهایشان را پیدا کردهاند. روز اول مدرسه بود. لابد اول مهر بود. مهر سال هزار و سیصد و شصت و هفت. بماند که بزرگترین غم من هم نیمه دومی بودن بود. شاید این حس مزخرف همیشه عقب ماندن از بقیه که بزرگسالیام را هم پر از اضطراب کرده از همان روزها شروع شد. از همان حس نیمه دومی بودن و با شصتیها مدرسه رفتن.
روز اول مهر ماه شصت و هفت بود. من مانتو و شلوار طوسی داشتم. با روسری آبی نفتی. مانتو و شلوارم را خیاط محمدی که طبقه سوم آن پاساژی که ته خیابانی بود که درواره بابل را به میدان ساعت وصل می کرد دوخته بود. ( نه اسم پاساژ یادم میاید نه اسم خیابان را). سر آستین هایش ابری بود. مقعنه آبیام هم چانه ابری داشت. لبهاش هم ابری بود. اینها را یادم است چون عکسهای آن روز را دارم. عکسهای روز اول مدرسه. مهر ماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت.
با مادرم رفتیم مدرسه. دبستان هدایت. شیفت صبح. آ هم با مادرش آمده بود. اصلا نفهمیدم که چطور شد. الان هم هرچه فکر میکنم با آنکه آن روز با جزییاتش یادم است اما یادم نمیآید که چطور شد. چطور شد که آ شد اولین دوست من. مادر و پدر آ کارمند دولت بودند. اسم اداره شان یادم نیست. شاید اداره برق یا مالیات.
ما رفتیم کلاس خانم فتاحی. اسمهایمان را خواندند و گفتند سه کلاس اول داریم. خانم فتاحی. خانم وقایعنگار و آن سومی را یادم نمیآید. من و آ رفتیم کلاس خانم فتاحی. خوشحال بودیم. دلیار هم با ما بود. مهرناز هم همینطور. البته آنروز این اسمها را نمیدانستم. الان یادم میآید. دلیار خودش را دوبار خیس کرده بود. با یک دختر دیگر. دلیار یک برادر دوقلو هم داشت. کاوه بود شاید. اینها را دیگر از دوران دبیرستان یادم است. نباید زمانها را قاطی کنم.
هنوز خانم فتاحی نیامده بود سرکلاس. مادرم هنوز در مدرسه بود. آن زمانها از این برنامههای آشنایی و سال اولیها یک هفته زودتر بیایند خبری نبود. روز اول هم باید تا ساعت دوازده و نیم میماندیم. مادر آ آمد و گفت که کلاس آ عوض شده. آ را برد کلاس خانم وقایعنگار. من به مادرم گفتم من هم میخواهم بروم کلاس خانم وقایعنگار. اما اجازه ندادند. خیلی بعدها فهمیدم که کلاس خانم وقایعنگار کلاس عزیز کردههای مدرسه بود. چون همه بچه دکترهای مدرسه میرفتند کلاس خانم وقایعنگار. آ بچه دکتر نبود. اما پدر و مادرش کارمند دولت بودند. آنروزها هنوز کارمندها منزلتی داشتند. کلاس ما همان روز اول از هم جدا شد و من هیچ وقت یادم نیامد که بعد از آ دوست صمیمی کلاس اول من که بود...
ادامه دارد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
beautiful story Leva jan. Took me to my own first day of school image. looking forward to the rest of it...:)
Leva: it is going to be continued hala halaha....:)
jeerjeerak
January 29, 2008 01:07 PM
نه...!
بد جوری حس پیری کردم! اون موقع من اولین روزهای دانشجو بودنم رو مزمزه میکردم!
گاها خواندن یک متن بد جوری زنگ گذر عمر را به رخ آدم میکشد. جالب اینجاست که بعد از اینهمه سال هنوز هم میخوانم و هنوز هم به فکر امتحان و بورد و شاید بازگشت به دانشگاه هستم. واقعا نوبت زندگی ما کی هست؟
saeid
January 29, 2008 08:52 PM
سال 67 که کارمندها گدای مطلق بودن و این وضعیت تا اومدن خاتمی ادامه داشت نه ؟ از اون گذشته روز اول مدرسه و بچه هایی که از ترس تو شلوارشون پی پی می کردن هیچ وقت از یادم نمی ره
rouzbeh
January 30, 2008 01:27 AM
ta modatha nimeh dovom budan aziatam mikard.man ham ba shasitha raftam madrese dar hali ke ham seno salhaye man ye kelas az man jolotar budan.va man az in muzu naraht.be khatre 16 ruz ,yeksal dir raftam madrese .va ta modatha yadame hatta toye doran dabirestan az in mozu naraht budam...
che jaleb! manto man ham tusi bud o maghneh zeshto bad tarkib ham sormehi.man ham to kelase aziz kardeha rah nadadan ve bekhatre in muzu hamun ruzaye aval madrese 3 shab tab kardamm...che guyam ke nagoftanam..
Mayra
January 30, 2008 01:52 AM