
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« لیوان های کاغذی عشق
صفحه اصلی
»
ماییم، اهالی گولن!
اینروزها حرفی برای گفتن ندارم. معلوم است. این متن را از وبلاگ عطا بخوانید. شاید شما هم مثل من موهای بندنتان مور مور شد و فکر کردید که چقدر این داستان آشناست.
"کلر زاخاناسیان، پیرزن میلیاردری و بینهایت ثروتمندی است که تصمیم دارد از زادگاه و شهر دوران جوانیاش دیدن کند، شهری فقیر و مخروبه که شهردار، پزشک، کشیش، معلم و بقیهی ساکنین آن در تلاشاند تا با چاپلوسی و تهییج احساسات کلر، چند میلیون او را سرکیسه و صرف آبادانی شهرشان کنند. وظیفهی اصلی هم در این میان بهعهدهی ایل است که معشوق دورهی جوانی و فقر کلر بوده و قرار است در آینده شهردار جدید شهر شود. کلر به شهر میآید، پیرزنی بسیار پرمدعا و البته صریح که هیچ رودربایستی با کسی ندارد. پیرزنی که بسیار شبیه ثروتش شده است، به همان اندازه کریه، بیاحساس و بدون هیچ گونه درکی از حد و مرز. فاحشهای پیر با تن و بدنی مصنوعی (یک دست و یک پای او مصنوعی است.) که جلوی روی همه مدام مرد عوض میکند. ( کلر در طول نمایش سه بار شوهر میکند!)
او در جوانی با ایل همبستر و از او صاحب فرزندی شده است، اما ایل که بهخاطر پول در آستانهی ازدواج با زن دیگری بوده است، با شهادت دو شاهد ساختگی، همهچیز را منکر میشود و پس از آن کلر به یک فاحشه تبدیل میشود. او بعدها در یکی از فاحشهخانههای هامبورگ به همسری پیرمردی ثروتمند درمیآید، اتفاقات زیادی را از سر میگذراند و حالا ثروتمند، مغرور، متکبر و سرشار از نفرت، با یک پیشنهاد به زادگاهش بازگشته است: پرداخت یک میلیارد به ساکنین شهر فقط به شرط اینکه ایل را بکشند.
کلر با این کار میخواهد حقی که از وی ضایع شده یا به عبارت دیگر عدالت را برای خود بخرد، اما مردم گولن در مقابل این سخن واکنش نشان میدهند و حاضر نمیشوند که بیدلیل دست خود را به خون یک همشهری آلوده کنند. آنها همگی کشتن ایل را عملی ناجوانمردانه و ضد انسانی میدانند، اما کلر میگوید: «من منتظر میمانم.»
وسوسهی پولدارشدن وسوسهی نیرومندی است، بهخصوص برای مردمان فقیر. به همین خاطر مردم شهر پس از مدتی شروع میکنند به قرضکردن و خرید چیزهای نو. آنها هرروز با نسیهی بیشتر، مزهی بیشتری از رفاه میچشند، اما با چه پولی؟ انگار که خودشان هم میدانند عاقبت ماجرا چه خواهد بود. همه حتی همسر و فرزندان ایل منتظر روزی هستند که کسی او را بکشد.
بهنظر میرسد کلر که زمان جوانی و زیبایی چشمگیرش در حقش جفا شده اما هیچکاری از دستش برنمیآمده، حالا که با چهرهای سنگی به گولن بازگشته، میتواند همه چیز را به میل خود پیش ببرد. مردم شهر روزبه روز بیشتر مقروض میشوند تا اینکه چارهی دیگری برایشان باقی نمیماند. آنها با برگزاری یک دادگاه فرمایشی ایل را بهخاطر گناهی که در جوانی مرتکب شده به مرگ محکوم میکنند و دستهجمعی او را به قتل میرسانند. جالب اینجاست که پزشک قانونی علت مرگ را سکتهی قلبی اعلام میکند و گولنیها در مقابل خبرنگاران وانمود میکنند عدالت را بهخاطر خود عدالت اجرا کردهاند! در پایان ثروت، رفاه و شکوه به شهر بازگشته است.
صحنههای پایانی نمایش بهراستی تکاندهنده است. آنجا که وقاحت به اوج میرسد. حالا دیگر یک نفر گناهکار نیست، بلکه یک جامعه از درون تهی شده است. خبرنگاران جمع شدهاند که از این اجرای بینظیر عدالت گزارش تهیه کنند! انگار همهی شهر در این فریب دستهجمعی شرکت کردهاند. کشیش که حالا برای کلیسایش یک ناقوس تازه خریده است، پس از اعلام حکم پیش ایل میآید و میخواهد بابی از انجیل برای او بخواند که ایل نمیگذارد: «لطفاً پای خدا رو دیگه تو این کثافت نکشین وسط.». کشیش میخواهد برای آمرزش روح ایل دعا کند که ایل میگوید: «برای آمرزش گولن دعا کن پدر
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
يادم به شيطان و دوشيزه پريم افتاد....
imei
January 25, 2008 12:33 PM
Balootak salam;
It was good seeing you last weekend! This weekend I will be in town, Call me if you wanted to go for a coffee! :)
Leva: We have some guests this weekend, but I ll do my best to find a free time to go out. coffee is always good Helaleh janam:)
Helaleh
January 25, 2008 12:40 PM
salam, man dishab in theatre ro didam, khiely ghashang va jaleb bod, soalam ine ke shoma chejori didinesh ?:D mage khareje nistin ?:D
(man ye moarefi bokonam khodamo, sade: yeki ke nemishnasinesh, onam shomaro nemishnase, faghat khiely vaghte ke weblogetono mikhune va lezzat miabare, khosh bashin :) )
لوا:
نظر لطف شماست بابک جان . بنده هم عرض نکردم دیدم تاتر رو. برای همین به نوشته عطا لینک دادم که به نظرم به عنوان کارشناس این رشته خیلی خوب تاتر رو توضیح داده بود. هر چند که خیلی دلم میخواست تاتر رو ببنم. دوستان جای ما
babak hashemi
January 25, 2008 04:09 PM
چی می شه گفت؟ راست می گی. ماییم اهالی گولن.
قضیه تصادف با ماشین حمل پول رو هم حتما شنیدی. وحشتناکه. حقیقت عریانی که هیچ طور نمی شه منکرش شد.
loobia
January 25, 2008 07:30 PM
are, vaghean tafsire ghashangy karde bodan dosteton :)
vaghean MAIEM AHALIE GOOLEN!
babak hashemi
January 26, 2008 06:30 AM
برای آمرزش خودمان دعا کنیم
امیر
January 27, 2008 01:24 AM
نمایش رادیوییاش را سالها پیش شنیده بودم، ایام نوجوانی چقدر رادیوگوش میکردم!حالم به هم میخوره از کسایی که اهل گولن بودن خودشون را انکار میکنن!
علیرضا
January 27, 2008 01:26 AM