« یکشنبه ها با برگ و رنگ صفحه اصلی حس »

میم


مارتا کلید را چرخاند و خودش را روی کاناپه پرت کرد. کاناپه یا تخت. حالا چه فرقی دارد. از یکی از این حراج های دم خانه ها خریده اش. فقط پنچ دلار. چند جایش سوراخ است اما آنقدر رویش لباس ریخته که دیگر خود کاناپه را هم نمی شود دید چه برسد به سوراخ هایش. پیش خودش فکرد باید یک هفته شنبه صبح را مرخصی بگیرد و برود باز هم در این حراج ها بگردد. شاید یک کامپیوتر پیدا کرد. شاید هم یک تلوزیون.

January 21, 2008 09:40 PM

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)