
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« علامت های وارونه
صفحه اصلی
نوستالژی شبانه »
ناتمام
بزن این زخمه
اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
صدای تار جادویی است. حتی اگر هزار سال هم گوش نکرده باشی باز آنچنان قدرتی دارد که تمام وجودت را تسخیر کند.
یک داستان نیمه کاره دارم. داستانی است که نمی دانم واقعی است یا نه . داستان عروسی دختری است که در عروسی اش گوسفندی قربانی نمی شود و دعوای دو خانواده از همانجا شروع می شود. عروس قصه فقط در چهارچوب اندرونی زنانه نشسته و به آینه نگاه می کند و به بختش.
قصه را لو نمی دهند. مگر نه؟
بنعمه ساز بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
پرده آخر داستان را نمی دانم. نمی دانم من آن دخترک کوچک باید باشم که لال است و داستان را تعریف می کند و عاشق برادر سرباز عروس است و آخر عروسی با مادرش که با حسرت نگاهش می کند و می داند که هرگز عروس نخواهد شد یا عروس نشسته در اندرونی یا مصطفی برادر سرباز عروس که تند و تند دستشویی می رود و سیگار می کشد.
پر از متنم. پر از نوشته. نمی توانم. اینجا دیگر نمی توانم بنویسم از متن هایم. از قصه هایم. دلم برای نوشتن قصه هایم تنگ شده. مغزم دیگر فضا ندارد. اگر تخلیه اش نکنم همه را از دست می دهم. تا همین الان هم به قدر کافی داستان هایم قاطی شده اند. مصطفی قصه عروسی راستش از یک داستان دیگر آمد. سرباز فراری یک روستا بود در آمل. نمی دانم چطور در قصه لاله جین پیدایش شد. شاید مینی بوس قصه شهریار از امامزاده عباس برش داشت و برد لاله جین.
فضا ندارم. دردم این است. مطصفی را در مینی بوس می بینم. هردو اما محوند. مسیر حرکت مینی بوس را نمی توانم تصویر کنم. مسیری نیست که عصر جلوی چشمم بوده باشد و حالا شب بخواهم بیادش بیاورم. در تصویر های اینجا هم قصه نمی بینم. نه آپارتمانی در پاریس است با یک همسایه پیرزن دیوانه و بنگاه معاملات ملکی که زنی اداره اش کند. خنده دار است . می دانم. قصه ها در فضا معلقند. من قصه های فضای اینجا را نمی گیرم. بیشتر طنز است اگر از جیمز بنویسم و چهار پسرش که از سرتاسر دنیا برای تابستان به دیدنش می آیند. نه. اینها قصه های من نیستند و می دانم که نخواهند شد.
قصه همان قصه شاگرد اتوبوس شهریار است که هرروز صبح منتظر دختری است که میدان آزادی پیاده اش کند. اما من چطور می توانم قصه ام را تمام کنم وقتی
حتی نمی دانم کرایه بین شهریار و میدان آزادی چقدر است؟
معاشقه زخمه تار در دستان علیزاده با سیم های تار اروتیک ترین داستان شب است.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
چقدر زیبا بود این نوای تار علیزاده تو کنسرت سال 84چه لذت غریبی داشت .
بهار
January 12, 2008 01:22 AM
هوای قصه هایت هوایی ام کرد.
بنشین و بنویس بانو جان
قلمت را بردار و دسته ای کاغذ. برو یک گوشه بشین که تا حالا ننشسته ای و تا همه کاغذهارا سیاه نکرده ای برنخیز.
داستان قلم و تار و ما ، حدیث فرهاد و بیستون است
بوی تلخ قهوه
January 12, 2008 04:11 AM