" /> Baloot: January 2008 Archives

« December 2007 | Main | February 2008 »

January 31, 2008

!

من واقعا قصد نداشتم وسط این داستان نویسی‌ام چیزی دیگری بنویسم اما این قضیه آنقدر جالب بود که من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این یعنی حتی به تمام ترس من از انتخاب شدن مک‌کین هم غلبه کرده. آنقدر آزاری که این جوان رعنا,این دانشجوی دکترا این مغز فرار کرده که نه, رانده شده از مملکت دل مرا به درد آورد که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. الهی درد و بلایش بخورد توی سر همه آن‌های که تهمت پشت شتر‌نشینی و تروریست بودن زدن بهش.

متن انگلیسی خبر این است.

اگر حوصله خواندن متن انگلیسی را ندارید خلاصه اش این می‌شود که این جوان رعنای قصه ما جناب فرهود آذرسینا دانشجوی بیست و پنج ساله در یک آسانسور در برابر دیدن سینه‌های یک زن عنان اختیار از کف مبارکش بیرون می‌رود و سینه‌های خانم را می‌بوسند. بعد هم در زندان شاکی می‌شوند جدای اینکه این جریان باعث شده که زندگی‌‌اش از روال عادی خارج شود در زندان همبندانش تهمت تروریست بودن و پشت شتر‌نشینی بهش زده اند و اگر آن خانم دچار یک مورد آزار و اذیت شده‌اند در حق ایشان جفای مضاعف شده است. گناه ایشان چیست که بقول خودشان وقتی زنی اینطور سینه‌هایش را بیرون می‌اندازد نباید انتظار داشته باشد همه مردان خودشان را کنترل کنند!

پی‌نوشت:
من نمی‌‌توانم ذهنم را از این داستان جناب آذرسینا به جای دیگری معطوف کنم. تصورش را بکنید؟ در آسانسور ایستاده‌اید و لباس یقه باز تنتان است یا چه می‌دانم دامن کوتاه پوشیده‌اید. بعد طرف بیاید برود راست لای سینه‌هایتان یا لای پایتان؟ قصه سکسی تعریف نمی‌کنم. از دید آن زن جریان را ببینید.

بنده این‌ها را که عرض می‌کنم خودم کلکسیون مفعول اعمال بسیار عجیبه واقعه شده ام! یکبار در تاکسی یک خانم بازویم را گاز گرفت. یکبار یکی توی صورتم تف کرد. یکی یکبار عینکم را از روی چشمانم کشید. اما شاید قضیه این نباشد. شاید قضیه به وقاحت این جناب آذرسینا برگردد که شاکی هم است.

در راستای اینکه سال دارد به آخر می‌رسد و ما کلا دست به انتخاب مفاخرمان خیلی خوب است بنده جناب ایشان را نامزد دریافت لقب ایرانی منتخب سال هشتاد و شش می‌کنم. البته امیدوارم اعلام این نامزدی باعث نشود که ایشان خدای نکرده دوباره از کار و زندگی‌‌شان عقب بیافتند و ما شاهد افت درسی ایشان در مقطع دکترایشان باشیم.


ما سه نفر بودیم. ( قسمت سوم)

ن تمام سال برای ما از آن قصه‌ها تعریف کرد. از خودش و پدرش و مادرش و پسر عمویش. برایمان همه کارهایشان را هم با جزئیات شرح می‌‌داد. همه چیز را می‌گفت. بدون خجالت و البته با شادی. اینطور نبود که بترسد یا گریه کند. شاد بود و برایمان قصه می گفت.

سال‌‌ها طول کشید تا من به خودم اجازه دادم برگردم و بیاد بیاورم که ن چه می‌گفت. هیچ وقت هیچ وقت با آ هم در موردش حرف نزدیم. انگار در همان عالم بچگی هم می‌‌‌دانستیم که آدم وقتی از این چیزها هم می‌شنود نباید در موردشان حرف بزند. هیچ وقت باهم در موردش حرف نزدیم تا سال دوم دبیرستان. قصه ها قاطی می‌شود. ولی می‌خواهم داستان ن را اینجا تمام کنم.

ما کلاس دوم دبیرستان بودیم. من ریاضی می‌خواندم و آ تجربی. هنوز با هم دوست بودیم که یک روز سر صف ن را دیدیم. من توی صف آ اینها ایستاده بودم که ن آمد. تجربی بود. اما کلاس ها دیگر به ترتیب حروف الفبا بود. کلاس آ اینها نبود. آمد. سلام کرد و گفت شما دوتا هنوز باهمید؟ ما هم گفتیم که رشته‌هایمان جداست. اصلا عوض نشده بود. هنوز لپ‌هایش به همان سرخی بود. به نظر من که قدش هم همانقدر بود که کلاس دوم ابتدایی بود. ن رفت سر صف خودشان و من و آ به هم نگاه کردیم.

حالا دیگر بزرگ شده بویم. زنگ تفریح‌ها شعرهای فروغ را می‌خواندیم. روزنامه دستمان می‌گرفتیم و کتاب خوانده بودیم. کتاب‌های ممنوعه هم می‌دانستیم که چیست. حالا خودمان هم گیریم که از آن کار‌‌ها هنوز نکرده بودیم اما دست کسی را گرفته بودیم و دل‌پیچه های عاشقی را می‌دانستیم که چیست. دست کم مثل کلاس دوم ابتدایی نبود که ندانیم نمی‌‌‌‌شود که بچه هشت ساله با پدر و مادر و پسر عمویش همه با هم بخوابند و از آن‌کارها بکنند. یک سوال بود در ذهن هر دوی ما. ن آن قصه ها را از کجا می‌آورد؟ باید تا زنگ تفریح صبر می‌کردیم که بتوانیم در موردش حرف بزنیم.

شاید از بچگی فیلم پورن می‌دید. شاید پدر و مادرش جلوی او کارشان را می‌کردند و او هم در خیال پسر عمویش را وارد ماجرا کرده بود. شاید هورمون‌‌هایش به خاطر جثه بزرگش خیلی زودتر از موقع شروع به ترشح کرده بودند. شاید کسی آزارش می‌داد همان پسرعمویش یا حتی پدرش و این قصه‌ها را برای رهایی از رنجی که می‌کشید می‌ساخت. شاید همه این‌‌ها بود و بهانه برای مشق ننوشتن هم بود. ما آن روز به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. هیچ وقت نرسیدیم. اما حداقل فهمیدیم که این داستان‌های ن چقدر ذهن هردوی ما را تمام آن سال‌ها مشغول کرده بود. حالا یک نفر دیگر هم بود که می‌شد برایش داستان را تعریف کرد و ساعت ها به نتیچه گیری های بی‌حاصل پرداخت.

ن خودش هم فهمید که ما داستان‌هایش را یادمان است. به وضوح خودش را از چشم ما پنهان می‌کرد. در آن دبیریستان پنهان شدن از چشم ما دو نفر کار ساده ای نبود...

ادامه دارد.


January 30, 2008

ما سه نفر بودیم ( قسمت دوم)

معلم‌های کلاس دوم را یادم نمی‌آید. فقط معلم‌‌خودمان را یادم است. خانم کاشی که خواهر دیگرش کلاس سوم درس می‌داد. من و آ همکلاسی شده بودیم. من خوشحال بودم. خانه هایمان در یک مسیر بود. من سرویس داشتم. شاید هم سرویس را از کلاس اول داشتم. درست یادم نیست. سرویس ما یک آقایی بود به اسم آقای رحمانی که یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. اول می‌آمد من و ایده را از مدرسه ما بر می داشت بعد می‌رفت دبستان نهضت دنبال پسر‌ها. برادر ایده‌ هم سرویسی ما بود. جفتشان تپل و سفید بودند. خیلی سفید. بچه های یک دکتر خیلی معروفی بودند. ایده و آرمان شاید. ما که رفتیم دبیرستان پدرشان فرستادشان خارج. فکر کنم کانادا. چون المیرا هم بعد ها رفت پیش آنها. فکر کنم پدرشان که دکتر معروفی بود چند سال قبل فوت کرده. آ سرویس نداشت. بابایش می آمد دنبالش. یک رنوی پنج زرد داشتند. همیشه داشتند. تا آخرین باری که من دیدم‌شان هم همان رنو پنج زرد را داشتند.

من و آ ردیف دوم می نشستیم. میز‌ها سه ستون بودند. ما ردیف دوم ستون سمت راست بودیم. کناردیوار. میز ما دو نفره بود. بعضی از میز‌ها سه نفره هم بودند. ن وسط سال آمد. جثه‌اش بزرگ بود. من از کلاس سوم چهارم یک‌دفعه بزرگ شدم. فکر کنم کلاس دوم هنوز کوچک بودم. آ هم که با باد می‌افتاد. من به عمرم دختر به این لاغری ندیده بودم. به این لاغری و به این سفیدی. همیشه فکر می‌کردم دست‌هایش بالاخره یک روز از مچ می‌شکند. بس که این دختر لاغر بود. ن از ما بزرگتر بود. خانم کاشی نشاندش وسط ما دوتا. همان میز ردیف دوم . چسب دیوار. دیوار‌های مدرسه هدایت گرد بودند. شاید هم میز به دیوار نمی‌چسبید.

ن قصه‌‌ها داشت برای گفتن. درست است که سرش همیشه پایین بود و هیچ وقت مشق‌‌هایش را نمی‌نوشت و ریاضی‌اش همیشه حل نکرده بود اما پر از قصه بود. اصلا نمی‌دانم که چطور شد که شروع کرد برای ما تعریف کردن. هیچ وقت هم نفهمیدم.

ن از هم‌خوابگی چهار نفر حرف می‌زد. خودش, پدرش, مادرش, و شخص چهارمی که پسر عمویش بود. در داستان‌‌های ن پدرش جفت او بود و پسر عمویش جفت مادرش. درست بود که گاهی همه با هم می‌‌خوابیدند و همه با هم از آن‌کارها می‌کردند اما این‌ها جفت‌های اصلی بودند. من و آ چشم‌هایمان برای یک‌سال در آمده بود. از هم خجالت هم می‌کشیدیم و وقتی ن قصه می‌گفت هیچکس به هیچکس نگاه نمی‌کرد. ن قصه‌هایش را وقتی تعریف می‌کرد که مشق‌هایش را ننوشته بود یا می‌‌خواست از روی دست ما ریاضی بنویسد. برایمان تعریف می‌کرد که چرا وقت نشده که مشق‌هایش را بنویسد...

ادامه دارد.


January 29, 2008

ما سه نفر بودیم...

بزرگترین دغدغه زندگی قبل از دبستان من یک جلمه بود: "آدم‌ها چطور دوست پیدا می‌کنند؟" از هر کسی که مدرسه می‌رفت سوال می‌کردم. خاله‌هایم آن سال‌ها دبیرستانی بودند. جواب‌هایشان گنگ بود. خودشان هم نمی‌دانستند چطور دوست‌هایشان را پیدا کرده‌‌اند. روز اول مدرسه بود. لابد اول مهر بود. مهر سال هزار و سیصد و شصت و هفت. بماند که بزرگترین غم من هم نیمه دومی بودن بود. شاید این حس مزخرف همیشه عقب ماندن از بقیه که بزرگسالی‌ام را هم پر از اضطراب کرده از همان روزها شروع شد. از همان حس نیمه دومی بودن و با شصتی‌ها مدرسه رفتن.

روز اول مهر ماه شصت و هفت بود. من مانتو و شلوار طوسی داشتم. با روسری آبی نفتی. مانتو و شلوارم را خیاط محمدی که طبقه سوم آن پاساژی که ته خیابانی بود که درواره بابل را به میدان ساعت وصل می کرد دوخته بود. ( نه اسم پاساژ یادم میاید نه اسم خیابان را). سر آستین هایش ابری بود. مقعنه آبی‌ام هم چانه ابری داشت. لبه‌اش هم ابری بود. این‌ها را یادم است چون عکس‌‌های آن روز را دارم. عکس‌های روز اول مدرسه. مهر ماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت.

با مادرم رفتیم مدرسه. دبستان هدایت. شیفت صبح. آ هم با مادرش آمده بود. اصلا نفهمیدم که چطور شد. الان هم هرچه فکر می‌کنم با آنکه آن روز با جزییاتش یادم است اما یادم نمی‌آید که چطور شد. چطور شد که آ شد اولین دوست من. مادر و پدر آ کارمند دولت بودند. اسم اداره شان یادم نیست. شاید اداره برق یا مالیات.

ما رفتیم کلاس خانم فتاحی. اسم‌‌هایمان را خواندند و گفتند سه کلاس اول داریم. خانم فتاحی. خانم وقایع‌نگار و آن سومی را یادم نمی‌‌‌آید. من و آ رفتیم کلاس خانم فتاحی. خوشحال بودیم. دلیار هم با ما بود. مهرناز هم همین‌طور. البته آن‌روز این اسم‌‌ها را نمی‌دانستم. الان یادم می‌آید. دلیار خودش را دوبار خیس کرده بود. با یک دختر دیگر. دلیار یک برادر دوقلو هم داشت. کاوه بود شاید. این‌ها را دیگر از دوران دبیرستان یادم است. نباید زمان‌‌ها را قاطی کنم.

هنوز خانم فتاحی نیامده بود سرکلاس. مادرم هنوز در مدرسه بود. آن زمان‌‌ها از این برنامه‌های آشنایی و سال اولی‌ها یک هفته زودتر بیایند خبری نبود. روز اول هم باید تا ساعت دوازده و نیم می‌ماندیم. مادر آ آمد و گفت که کلاس آ عوض شده. آ را برد کلاس خانم وقایع‌‌نگار. من به مادرم گفتم من هم می‌خواهم بروم کلاس خانم وقایع‌نگار. اما اجازه ندادند. خیلی بعدها فهمیدم که کلاس خانم وقایع‌نگار کلاس عزیز کرده‌‌های مدرسه بود. چون همه بچه دکتر‌های مدرسه می‌رفتند کلاس خانم وقایع‌‌‌نگار. آ بچه دکتر نبود. اما پدر و مادرش کارمند دولت بودند. آن‌روزها هنوز کارمندها منزلتی داشتند. کلاس ما همان روز اول از هم جدا شد و من هیچ وقت یادم نیامد که بعد از آ دوست صمیمی کلاس اول من که بود...

ادامه دارد.


January 28, 2008

روزمره

ترم بهار هم به سلامتی شروع شد به همراه زندگی جدید با همه نگرانی هایش. برایم بعد از مدتها تازگی دارد که صبح ها بروم مدرسه و شب برگردم. سالها بود اینطور مدرسه نرفته بودم. کلاس‌های شبانه مزیت‌ها و معایب خودشان را دارند. حالا بیشتر همسن و سالان خودم را می‌بینم و بعد از مدتها در حال و هوای دانشگاهم.
در همان مرکز زنان که دودل بودم کارش را قبول کنم یا نه مشغول شده‌ام . خوبی‌اش این است که با اینکه در خود دانشگاه است اما تا حد زیادی مستقل است و برنامه‌ها و سمینارهای خودش را دارد. فعلا هفته ای بیست ساعت اینجا کار می کنم به اضافه چند
ساعتی کار آنلاین تا ببینم چطور می شود. امیدارم چرخ زندگی لنگ نماند.

حالا برای رفتن راهی که همیشه نیم ساعته می رفتم مجبورم یک ساعت و نیم زودتر از خانه خارج شوم که با اتوبوس و قطار خودم را برسانم. اینطور یخ کردنم صبح‌های زود هم تازگی دارد. اما این هم بخشی از تصمیمان برای کم کردن هزینه‌هایی بود که می‌شد کمشان کرد. مثل هزینه بنزین و پارکینگ دانشگاه. یک سری کارهای دیگر هم کردیم برای بریدن این خرج‌های اضافه. مثل حساب دانشجویی گرفتن از بانک و اداره برق و گاز و اینها برای کم کردن هزینه شان. این‌ها خرج‌هایی بود که تا به حال اصلا به چشم نمی آمد. این هفته آخر هم افتاده بودم که به فروش وسایلی که به نظرم در خانه اضافه میامد در ای بی و فروش کتاب های ترم های قبل در آمازون. بد هم نبود. کلا از اینکه سبک باشم خوشم میاید. دلم نمی‌خواهد خنزرپنزرهای اضافی نگه داشته باشم. چه می‌دانم
راستش خواستم یک روزمره دور و دراز بنویسم الان که شروع کردم دیدم همین است که گفتم. راستش بعد از مدتها کلاس‌ها را برای خود کلاس‌ها گرفتم نه به خاطر اینکه ساعتش به برنامه ام بخورد. این خودش بزرگترین هیجان این ترم بود. چه می دانم. از این حرف‌ّ‌ها که آدمهایی که در زندگیشان غیر از مدرسه رفتن کاری نکرده‌اند وقتی بهم می‌رسند می گویند.


January 27, 2008

یکشنبه ها با برگ و رنگ


DSCF0315aaa.jpg


El Dorado Hills, CA
Photo by Behrooz


January 26, 2008

قفل

دیگر هرگز وقتی من کنارت نشسته ام در ماشین را قفل نکن. هرگز

آستانه تحمل من خیلی پایین ‌تر از آن چیزی است که حتی فکرش را هم بکنی.


حالا دیگر نمی دانم تند تند نوشتن علامت بدتری است یا اصلا ننوشتن! ولی کلا گور بابای علائم. حالم خوب است و باید یک روزمره طولانی بنویسم که خودم هم از این حال و هوای بارانی و سرد و خاکستری اینجا بیایم بیرون. امروز می رویم یک نمایشگاه بزرگ طراحی فضای داخلی و خارجی خانه. فکر کنم اسمش بشود نمایشگاه طراحی فضای سبز.

10:21 AM Permalink

January 25, 2008

ماییم، اهالی گولن!

اینروزها حرفی برای گفتن ندارم. معلوم است. این متن را از وبلاگ عطا بخوانید. شاید شما هم مثل من موهای بندنتان مور مور شد و فکر کردید که چقدر این داستان آشناست.

"کلر زاخاناسیان، پیرزن میلیاردری و بی‌نهایت ثروتمندی است که تصمیم دارد از زادگاه و شهر دوران جوانی‌اش دیدن کند، شهری فقیر و مخروبه که شهردار، پزشک، کشیش، معلم و بقیه‌ی ساکنین آن در تلاش‌اند تا با چاپلوسی و تهییج احساسات کلر، چند میلیون او را سرکیسه و صرف آبادانی شهرشان کنند. وظیفه‌ی اصلی هم در این میان به‌عهده‌ی ایل است که معشوق دوره‌ی جوانی و فقر کلر بوده و قرار است در آینده شهردار جدید شهر شود. کلر به شهر می‌آید، پیرزنی بسیار پرمدعا و البته صریح که هیچ رودربایستی با کسی ندارد. پیرزنی که بسیار شبیه ثروتش شده است، به همان اندازه کریه، بی‌احساس و بدون هیچ گونه درکی از حد و مرز. فاحشه‌ای پیر با تن و بدنی مصنوعی (یک دست و یک پای او مصنوعی است.) که جلوی روی همه مدام مرد عوض می‌کند. ( کلر در طول نمایش سه بار شوهر می‌کند!)

او در جوانی با ایل هم‌بستر و از او صاحب فرزندی شده است، اما ایل که به‌خاطر پول در آستانه‌ی ازدواج با زن دیگری بوده است، با شهادت دو شاهد ساختگی، همه‌چیز را منکر می‌شود و پس از آن کلر به یک فاحشه تبدیل می‌شود. او بعدها در یکی از فاحشه‌خانه‌های هامبورگ به همسری پیرمردی ثروتمند درمی‌آید، اتفاقات زیادی را از سر می‌گذراند و حالا ثروتمند، مغرور، متکبر و سرشار از نفرت، با یک پیش‌نهاد به زادگاهش بازگشته است: پرداخت یک میلیارد به ساکنین شهر فقط به شرط این‌که ایل را بکشند.

کلر با این کار می‌خواهد حقی که از وی ضایع شده یا به عبارت دیگر عدالت را برای خود بخرد، اما مردم گولن در مقابل این سخن واکنش نشان می‌دهند و حاضر نمی‌شوند که بی‌دلیل دست خود را به خون یک هم‌شهری آلوده کنند. آن‌ها همگی کشتن ایل را عملی ناجوان‌مردانه و ضد انسانی می‌دانند، اما کلر می‌گوید: «من منتظر می‌مانم.»

وسوسه‌ی پول‌دارشدن وسوسه‌ی نیرومندی است، به‌خصوص برای مردمان فقیر. به همین خاطر مردم شهر پس از مدتی شروع می‌کنند به قرض‌کردن و خرید چیزهای نو. آن‌ها هرروز با نسیه‌ی بیش‌تر، مزه‌ی بیش‌تری از رفاه می‌چشند، اما با چه پولی؟ انگار که خودشان هم می‌دانند عاقبت ماجرا چه خواهد بود. همه حتی هم‌سر و فرزندان ایل منتظر روزی هستند که کسی او را بکشد.

به‌نظر می‌رسد کلر که زمان جوانی و زیبایی چشم‌گیرش در حقش جفا شده اما هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آمده، حالا که با چهره‌ای سنگی به گولن بازگشته، می‌تواند همه چیز را به میل خود پیش ببرد. مردم شهر روزبه روز بیش‌تر مقروض می‌شوند تا این‌که چاره‌ی دیگری برای‌شان باقی نمی‌ماند. آن‌ها با برگزاری یک دادگاه فرمایشی ایل را به‌خاطر گناهی که در جوانی مرتکب شده به مرگ محکوم می‌کنند و دسته‌جمعی او را به قتل می‌رسانند. جالب این‌جاست که پزشک قانونی علت مرگ را سکته‌ی قلبی اعلام می‌کند و گولنی‌ها در مقابل خبرنگاران وانمود می‌کنند عدالت را به‌خاطر خود عدالت اجرا کرده‌اند! در پایان ثروت، رفاه و شکوه به شهر بازگشته است.

صحنه‌های پایانی نمایش به‌راستی تکان‌دهنده است. آن‌جا که وقاحت به اوج می‌رسد. حالا دیگر یک نفر گناه‌کار نیست، بلکه یک جامعه از درون تهی شده است. خبرنگاران جمع شده‌اند که از این اجرای بی‌نظیر عدالت گزارش تهیه کنند! انگار همه‌ی شهر در این فریب دسته‌جمعی شرکت کرده‌اند. کشیش که حالا برای کلیسایش یک ناقوس تازه خریده است، پس از اعلام حکم پیش ایل می‌آید و می‌خواهد بابی از انجیل برای او بخواند که ایل نمی‌گذارد: «لطفاً پای خدا رو دیگه تو این کثافت نکشین وسط.». کشیش می‌خواهد برای آمرزش روح ایل دعا کند که ایل می‌گوید: «برای آمرزش گولن دعا کن پدر


January 23, 2008

لیوان های کاغذی عشق

چرا دیگر شعر نوشتن مد نیست؟
چرا دیگر کسی نمی آید از قدم زدن هایش در مه و باران بگوید؟
چرا دیگر کسی از شعله های آتش در اتاق تاریک حرف نمی زند؟

چرا نوشتن نامه عاشقانه مسخره شده است؟
من دلم نامه عاشقانه می خواهد.
نامه ای که قلبم را بلرزاند. از همان ها که خودت می دانی

مهمترین خبر امروز مجانی شدن پر کردن دوباره لیوان های کاغذی استارباکس بود
کسی از قهوه تلخ ترک و نقش های ته فنجان سفید چیزی به یاد ندارد.
چند سال قبل بود؟ هزار سال؟

دیگر هیچ چیز مد نیست
دانشجوها که همیشه در بندند
این اسراییل و فلسطین که از روز ازل وضعشان همین بود و تا به ابد همین خواهد ماند
زنان که مد سال قبل بودند
حقوق بشر را که دیگر همه فهمیده اند بزرگترین جک قرن است
عاشقانه نوشتن دیگر چرا از مد افتاد؟
یعنی امسال دیگر هیچکس عاشق نشد؟

نمی دانم. شاید عاشقان امروز برای هم به جای پیغام بوسه
خبر مجانی شدن پرکردن لیوان های هشت اونسی استارباکس را فرستادند
و بعد با خوشحالی به اولین استارباکس سر راهشان رفتند
و برای جاودانه ماندن عشقشان
لیوان باقی مانده از روز قبل در ماشین را
مجانی پر کردند


January 22, 2008

فاجعه خود مائیم

دیکتاتوری ما را به خودش معتاد کرده، هوش از سرمان برده، حساسیتهای مان را از دست داده ایم همه چیز برای مان قابل قبول شده مهم نیست که فاجعه چه باشد و در چه حجم، چرا که ما اصولا فاجعه را نمی بینیم. قریب به پنچاه روز است که حدود بیست تا سی نفر از دانشجویان را بازداشت کرده اند هفته پیش پانزده بیست نفر دیگر را هم گرفته اند. اغلبشان نه ملاقاتی داشته اند و نه تماسی، سعید حبیبی ناپدید شده هیچ کس نمی داند کجاست. در استانهای مرزی هر روز به بهانه ای ملت را بازداشت می کنند. جوانی را در سنندج سر جلسه امتحان بازداشت کرده اند دو هفته بعد به خانواد اش خبر می دهند بیائید قبرش را نشانتان بدهیم. دو روز هوای مملکت سرد شده نان لواش در رشت می شود هزار تومن، گاز شاهرود یک ماه است قطع است همینطور در خیلی بخشهای مازندران و گیلان و آذربایجان و کردستان. در ماه گذشته تقریبا هر هفته یک شب برق ما قطع بوده و طبعا شوفاژ هم. نیروی انتظامی آمار می دهد که از ابتدای طرح امنیت اجتماعی در تابستان حدود 900 هزار نفر ارشاد شده اند یعنی تحقیر شده اند یعنی شخصیتشان لگدمال شده. سطح مطالباتمان به اینجا رسیده که کروبی را به مجلس راه بدهید، که چهار تا چهار تا زن گرفتن را درقانون تشویق نکنید، که بزرگواری کنید اجازه دهید سایز شلوارمان را خودمان انتخاب کنیم. اغلب شاخصهای اقتصادی وضعیتی به مراتب بدتر از تمام دوران بعد از انقلاب دارند. موجوداتی که اگر بنابر دانش و راستی بود حتی لیاقت چوپانی نداشتند حاکم بر مقدراتمان شده اند. فقر و چادر به جذابیتهای توریستی کشور بدل شده اند.

اما هیچ کدام از اینها فاجعه نیست فاجعه خود مائیم که اینها را نمی بینیم

از نیما نامداری

6:38 PM Permalink

حس

یک چیزی در من درست نیست
ظاهرا همه چیز سرجایش است و همه کارها روی برنامه انجام می شود.
اما چیزی در من درست نیست.
این بداخلاقی و پاچه دوستان را گرفتن و عصبانی شدن های بی دلیل و ناراحتی های الکی
و فکر کردن های هزارساله و از واژه پر شدن و ننوشتن
این شعر های نیمه کاره این فکر کردن های الکی به عقاید تخمی بقیه من باب برنخوردن به حضور لابد مقدسشان

شاید هفته بعد همه چیز درست شود. شاید هم نشد. کسی چه می داند..

4:23 PM Permalink

January 21, 2008

میم


مارتا کلید را چرخاند و خودش را روی کاناپه پرت کرد. کاناپه یا تخت. حالا چه فرقی دارد. از یکی از این حراج های دم خانه ها خریده اش. فقط پنچ دلار. چند جایش سوراخ است اما آنقدر رویش لباس ریخته که دیگر خود کاناپه را هم نمی شود دید چه برسد به سوراخ هایش. پیش خودش فکرد باید یک هفته شنبه صبح را مرخصی بگیرد و برود باز هم در این حراج ها بگردد. شاید یک کامپیوتر پیدا کرد. شاید هم یک تلوزیون.


January 20, 2008

یکشنبه ها با برگ و رنگ

IMG_3603.JPG


Santa Cruz Beach
Photo by Roja


January 18, 2008

می توان با فشار هرزه دستی...

من این جملهI don't care را نمی فهمم. در فرهنگ لغات من جای ندارد. برایم تعریف شده نیست. از بکار بردنش متنفرم. از عادت به بکار بردنش بیشتر.اصطلاحی نیست که با فرهنگی که من با آن بزرگ شده ام همخوانی داشته باشد. ما یاد نگرفته ایم شانه هایمان را بالا بیندازیم و بگوییم به من مربوط نیست. این کلمه ها بیگانه اند با من. با فرهنگ ما. آنقدر هم برایم جذاب نیست که بخواهم از فرهنگ جدید یادش بگیرم.
من نمی توانم بگویم I don't care وقتی خواهر کوچکم روزی ده ساعت کار می کند و تازه بعدش باید برود سر یک کلاس کوفتی چهار ساعته. من نمی توانم بگویم I don't care وقتی وقتی کسی قلبش درد می گیرد و به خاطر پول بیمه اش نمی تواند برود دکتر. نمی توانم بگویم I don't care وقت مادر بزرگ هفتاد ساله ام باید برود در حیاط چوب بسوزاند و زغال درست کند تا بگذارد زیر کرسی پدر بزرگ مریض تنهایم. نمی توانم بگویم I don't care وقتی آن زن امروز با بینی شکسته وارد پناهگاه شد. نمی توانم بگویم I don't care وقتی دوستم مجبور است دوجا کار کند و تمام وقت درس بخواند تا پول سفر مادرش را تهیه کند. نمی توانم بگویم وقتی خبرهای اعدام و شکنجه و زندان را می شنوم. نمی توانم بگویم I don't care وقتی برای زندگی عاطفی دوستم نگرانم. اصلا نمی توانم بگویم I don't care وقتی کسی که دوستش دارم و برایش احترام قایلم شب و روز پشتم حرف می زند. نمی توانم بگویم برایم مهم نیست.

نمی توانم. نمی خواهم. نمی خواهم تبدیل به آدم الکی شادی شوم که با فشار هرزه هر دستی هر نگاهی هر لبخندی فریاد بزنم که وای من چقدر خوشبختم * من نمی توانم خوشبختی ام را در بی تفاوتی نسبت به مردم اطرافم هر چند دور تعریف کنم. از تبدیل شدن به یک آدم بی تفاوت مرده سرد هرچند به ظاهر شاد و خوشحالم متنفرم.. این جمله اولین قدم برای پایین رفتن از موهای خرگوش و خوابیدن در ته کلاه شعبده بازی است. نمی خواهم بخوابم.
می خواهم هنوز هم خبرهای بد دلم را بسوزاند .می خواهم هنوز هم امضا کنم می خواهم هنوز هم با اشتیاق در مورد وقایع اطرافم حرف بزنم.

زندگی من غیر از این نیست. نمی خواهم وقف خودم باشم. قرارم با خودم این نبود. اگر الان نسبت به خواهر و پدر و دوست و همکار بی تفاوت شوم چه بر سر بقیه هدفهای زندگی ام میاید؟ چرا آدمها به این زودی, به دهه سوم زندگی شان نرسیده هدف هایشان را ,آرمان هایشان را فراموش می کنند نمی توانم قبول کنم که من اینقدر تجربه کرده باشم که به نا امیدی رسیده باشم. من هنوز از این دنیا هیچ نمی دانم. تازه وقت من است که بروم و تجربه کنم و شکست بخورم و دوباره بلند شوم. گفتن I don't care به طرز بی شرمانه ای پاک کردن صورت مسئله است. به ما بچه های ریاضی یاد داده بودند که مسئله را بخوان اگر نفهمیدی اش دو باره و سه باره بخوان و برای خودت در یک کاغذ جدا بنویسش. شاید برای خیلی از مسئله ها بر خلاف سوالهای ریاضی نتوان به جواب واحد رسید اما مهم رسیدن به پاسخ است. گاهی جواب فقط نیم نمره دارد و روش حل سه و نیم نمره.

*وام گرفته از شعر عروسک کوکی فروغ فرخزاد.


January 17, 2008

یعنی یک آدم برای گوش دادن موسیقی به چند عدد هدفون احتیاج دارد که من هر دفعه باید از زیر مبل و میز و تخت و یخچال و کمد و جا کفشی این همه هدفون جمع کنم؟


January 16, 2008

از هر دری...

چرا گاهی می شود به روانی آب نوشت و گاهی با آنکه پر از کلمه ای نمی توانی کلمه هایت را به هم وصل کنی و جلمه ات را کامل؟ یا جمله هایت را شکل دهی؟

ذهنم درگیر است. امروز فهمیدم این جریان کندن ابروها چیزی فرای یک عادت بد بود. یک بیماری است (Trichotillomania) که من با حدود ده میلیون آدم دیگر در آن شریکیم. فهمیدم چرا واقعا هرکاری برای ترکش می کنم درست نمی شود. روزی که این کار شروع شد هرگز و هرگز فکر نمی کردم برای ترکش باید دارو هم مصرف کرد. آنقدر ابروهایم زشت شده که دیگر نه دست و دلم به درست کردن موهایم می رود نه با سرخاب و سفیداب مالیدن. کاش این را زودتر می فهمیدم.

خسته ام از یک سری روابط که نمی دانم چطور و یک دفعه از کجا آمد وسط زندگی ام. خودشان می برند و می دوزند . یک روز گرمند و بعد می روند تا یک ماه دیگر که شاید خبری بگیرند و همیشه هم طلبکارند که تو چرا زنگ نزدی. چرا مردم یک مقدار به خودشان نگاه نمی کنند؟ چرا فکر نمی کنند وقتی زندگیشان را جلوی آدم پهن می کنند طرف مقابل ناخواسته درگیر می شود و بهشان فکر می کند و احتمالا برای خودش هزار جور فیلمنامه می نویسد که حالا مگر من چه کرده ام که باز رفت و خبری ازش نشد. ترجیح می دهم باز هم به همان آدم یبس نچسب ملقب شوم به جای اینهمه فکر و خیال که در اثر اهمیت دادن به مردم و احساساتشان بوجود آمده. پیر شده ام برای روابط عمومی بودن.

خانه گردگیری می خواهد. من هم. هی عقبش انداختم که کارم که تمام شد. حالا هم که تمام شده متحیرم و بی هدف در خانه اینطرف و آنطرف می روم بدون هیچ کار مثبت. کتابها را نصفه کاره رها می کنم و شعر ها را نخوانده دفتر را می بیندم. سندرم ماهانه شاید باشد.

منتظر چند مهمان عزیزم. فقط فکر کردن به آنها و فکر میز چیدن برایشان حالم را بهتر می کند. هرچند دخترک آنقدر آشپز خوبی است که حتی فکر میز چیدن جلویش هم جرات می خواهد. بیاید یک مقدار غیبت کنیم دلمان جلا پیدا کند.

دغدغه های عادی زندگی گاهی آنقدر دست و پا گیر می شوند که حتی باورش هم سخت است. آدم فکر میکند حتما باید اتفاق ناگواری بیافتد یا حادثه خاصی در زندگی رخ دهد که فکر را اینچنین مختل کند اما گاهی کارهای عقب افتاده ساده ای مثل یک قبض پرداخت نشده یا یک امضای نگرفته از ریسن دپارتمان یا چه می دانم دنبال آپارتمان گشتن می تواند فکر را به بدترین وجه ممکن مشغول کند.

داستان های میم ادامه دارند. هروقت مارتا کار جدیدی کرد میایم و داستانش را می نویسم.

چرا هیچکس من بداخلاق عبوس را به کوه دعوت نمی کند؟ من دلم ارتفاع می خواهد . خودم هم بلد نیستم بروم کوه. یعنی تا حالا اینجا نرفته ام. همپا ندارم. دیگر خودم هم باورم نمی شود که علم کوه رفته ام و نوا و سبلان را.


January 15, 2008

یک شاهکار تبلیغاتی


مدتها بود تبلیغی اینطور مرا به وجد نیاورده بود.


January 14, 2008

میم

مارتا پیش بند سیاهش را باز کرد و آن را پرت کرد روی صندلی عقب. شروع به ورد خواندن کرد که ماشین روشن شود. پیش خودش فکر کرد دیگر باید این قراضه اسقاطی را رد کند و یک ماشین نو بخرد. از فکرش خنده اش گرفت. شاید ماشین هم خنده اش را دید که از رو رفت و روشن شد.

10:35 PM Permalink

لحظه های بد

آن خانمی که از فردا قرار است جای مرا در این برنامه بگیرد امروز با فهمیدن اینکه آن خانم که انگلیسی نمی دانست و به قول خودش همش جیغ می کشید بچه نهمش را حامله است با نیشخند به من نگاه کرد و گفت: "اوه مای گاد. دی آر کریزی".

با تمام وجود فهمیدم که نمی خواهم شاگردانم را -دوستانم را- به دست او بسپارم.


January 13, 2008

یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC06270.JPG


اگر متحرید که این دیگر چه برگی است به روی ادامه مطلب کلیک کنید. می دانم که آشناست. راستش با اینکه همیشه مادرم این گل را در خانه اش داشت هیچ وقت اسمش را نمی دانستم و نپرسیدم. شما اسمش را می دانید؟.

ادامه "یکشنبه ها با برگ و رنگ"

نوستالژی شبانه

مجله دانشمند!


January 12, 2008

ناتمام

بزن این زخمه
اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی

صدای تار جادویی است. حتی اگر هزار سال هم گوش نکرده باشی باز آنچنان قدرتی دارد که تمام وجودت را تسخیر کند.
یک داستان نیمه کاره دارم. داستانی است که نمی دانم واقعی است یا نه . داستان عروسی دختری است که در عروسی اش گوسفندی قربانی نمی شود و دعوای دو خانواده از همانجا شروع می شود. عروس قصه فقط در چهارچوب اندرونی زنانه نشسته و به آینه نگاه می کند و به بختش.

قصه را لو نمی دهند. مگر نه؟

بنعمه ساز بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم

پرده آخر داستان را نمی دانم. نمی دانم من آن دخترک کوچک باید باشم که لال است و داستان را تعریف می کند و عاشق برادر سرباز عروس است و آخر عروسی با مادرش که با حسرت نگاهش می کند و می داند که هرگز عروس نخواهد شد یا عروس نشسته در اندرونی یا مصطفی برادر سرباز عروس که تند و تند دستشویی می رود و سیگار می کشد.

پر از متنم. پر از نوشته. نمی توانم. اینجا دیگر نمی توانم بنویسم از متن هایم. از قصه هایم. دلم برای نوشتن قصه هایم تنگ شده. مغزم دیگر فضا ندارد. اگر تخلیه اش نکنم همه را از دست می دهم. تا همین الان هم به قدر کافی داستان هایم قاطی شده اند. مصطفی قصه عروسی راستش از یک داستان دیگر آمد. سرباز فراری یک روستا بود در آمل. نمی دانم چطور در قصه لاله جین پیدایش شد. شاید مینی بوس قصه شهریار از امامزاده عباس برش داشت و برد لاله جین.

فضا ندارم. دردم این است. مطصفی را در مینی بوس می بینم. هردو اما محوند. مسیر حرکت مینی بوس را نمی توانم تصویر کنم. مسیری نیست که عصر جلوی چشمم بوده باشد و حالا شب بخواهم بیادش بیاورم. در تصویر های اینجا هم قصه نمی بینم. نه آپارتمانی در پاریس است با یک همسایه پیرزن دیوانه و بنگاه معاملات ملکی که زنی اداره اش کند. خنده دار است . می دانم. قصه ها در فضا معلقند. من قصه های فضای اینجا را نمی گیرم. بیشتر طنز است اگر از جیمز بنویسم و چهار پسرش که از سرتاسر دنیا برای تابستان به دیدنش می آیند. نه. اینها قصه های من نیستند و می دانم که نخواهند شد.

قصه همان قصه شاگرد اتوبوس شهریار است که هرروز صبح منتظر دختری است که میدان آزادی پیاده اش کند. اما من چطور می توانم قصه ام را تمام کنم وقتی
حتی نمی دانم کرایه بین شهریار و میدان آزادی چقدر است؟

معاشقه زخمه تار در دستان علیزاده با سیم های تار اروتیک ترین داستان شب است.


January 11, 2008

علامت های وارونه

مریم گفت که خوش به حالت که اینقدر تند تند می نویسی. یک علامت لبخند برایش فرستادم و گفتم راستش برای کسی که مرا بشناسد این اصلا نشانه خوبی نیست. اصلا.

5:20 PM Permalink

من آنقدر نگرانشانم که حتی رویم نمی شود زنگ بزنم. زنگ بزنم که چه بگویم؟ بگویم " سلام. چطورید؟ بابابزرگ چطوره؟ همه چی خوبه؟ ااا. گاز ندارید؟ ای بابا. خونه عمو اینها هم گاز نداره؟ ای بابا. حالا چیکار می کنید؟ اجاق گاز هم حتی کار نمی کنه؟ ای بابا. چراغ علاالدین رو در آوردید از انباری؟ نفت ندارید؟ یه متر برف اومده؟ نه بابا. ما که بودیم دو سانت هم نمی اومد؟ تامسون ها رو چیده بودید؟ درخت ها نسوختن؟ می رید تو حیاط آتیش روشن می کنید؟ نه بابا...هیچی . ما هم مشغولیم. مثل همیشه. آره دیگه . باشه. من خیلی خوشحالم شدم. گت بوا ر خار خار دار. فدات بشم. خدافظ."

جرات گفتن اینها را هم نداریم که مبادا به سیاه نمایی متهم شویم. دیشب مادرم گفت که مادر بزرگ و پدربزرگ هفتاد و خورده ای ساله ام باید بروند در حیاط ( که خوشبختانه حیاط شان یک باغ بزرگ است)‌چوب پیدا کنند. آنها را بسوزانند وبعد زغالهای داغ را بیاورند در خانه که یک مقدار گرم شوند. گاز که ندارند غذا بپزند. نان هم که جدای اینکه قیمتش سر به فلک کشیده (‌و حالا بگوییم گور بابای قیمتش) اصلا پیدا نمی شود. این ها هم که نمی توانند در یک متر برف بروند چهار ساعت صف بیاستند. من یک لحظه ماری آنتوانت وار حرف زدم که آنها که برنج مصرفی یک سالشان را یکجا می خرند. مشکل غذا را ندارند پس. نگاههای عاقل اندر سفیه بقیه کافی بود تا بفهمم چقدر از دور به قضیه نگاه کردم. خجالت کشیدم.

اصلا نمی توانم احساسی بنویسم. یک هفته است که در بین اعضای خانواده حرفی غیر از این رد و بدل نمی شود که چه می شود کرد. من هر شب می خواهم زنگ بزنم. اما خودم هم می دانم که چرا تا به حال نزده ام. می دانم هم امشب هم نخواهم زد. می دانم حالا اگر ما هم آنجا بودیم وضع تغییری نمی کرد و برف کمتر نمی آمد و قطعی گاز هم درست نمی شد اما لااقل این طور دل یک طرف دیگر دنیا نبود.

نمی دانم به این آقای وزیر کشور که گفته مدیریت بحران ما از اروپا و امریکا بهتر است چه باید بگویم. باشد جناب وزیر. اصلا مال شما از همه بهتر و درست تر. گیریم که در اروپا و امریکا ملت همه از سرما بمیرند. یخ بزنند. از گرسنگی و تشنگی و طوفان بمیرند. شما خیلی بهتر از وضعیت کاترینا عمل کردید. همه اینها اصلا در بست قبول. ولی گیریم آنها بخواهند ملتشان بمیرند. شما باید به همه تب بدهید؟ بس کنید این مقایسه های الکی را. من نمی دانم این جناب وزیر تا به حال پایشان را از قم آنور تر گذاشته که اینطور برای خودش نظر می دهد؟ آخر تو کجای دنیا را دیده ای مرتیکه فلان فلان شده با آن جای مهر داغ شده روی پیشنانی ات ؟کثافت...

دلم بدجوری پر است. از فقط از دغدغه آن پیرزن و پیرمرد که از وقاحت اینها.

اینها را که می خوانم حالم بدتر می شود:

بحران گاز در مازندران
معجزه هزاره سوم!فکر کن مردم مازندران موقتن فلسطينی اند
من از سرما می ترسم

10:43 AM Permalink

January 10, 2008

اخراج ۱۶۰ مهاجر افغان در هوای سرد و برفی

ظاهرا اين جز معدود كارهاي دولتي است كه اين روزها تعطيل نشده و سروقت انجام ميشود


January 9, 2008

سوال احمقانه

به نظر شما بازدید از خیابان های نوار غزه هم در دستور کار سفر مستر پرزیدنت قرار دارد؟


افاضات انتخاباتی - قسمت اول

یک خانم محترمی دیشب ایمیل زدند در مورد آن یک جمله ای که من در مورد هیلاری کلینتون این پایین نوشتم که شما فمینیست ها فقط در وبلاگ ها و حرف هایتان فمینیستید اما پای عمل که برسد نمی توانید ببینید یک زن به قدرت برسد و آن حسودی زنانه تان برمیگردد.

جدای اینکه من نفهمیدم حسودی من به خانم کلینتون اصلا چه معنی می تواند داشته باشد گفتم بد نیست نظرم را در مورد این جریان انتخابات جنسیت و رنگ زده هم بگویم.

انتخاب هیلاری- یا هر زن دیگری- فقط با توجه به جنسیتش همانقدر متعصبانه و تبعیض آمیز است که انتخاب نکردن کسی به خاطر جنسیتش. مثل اینکه شما شغلی را با توجه به جنسیتتان بگیرید نه با توجه به کارایی که خوب این هم مصداق تبعیض است. منتها آنوری. یعنی آن وقت همه زنها باید به هیلاری رای بدهند همه سیاه پوستها به اوباما و بین مردها هم باید دید کدام مرد تر است که به آن رای داد!

این اولین انتخابات ریاست جمهوری امریکاست که من می خواهم فعالانه در کمپین هایش شرکت کنم. موقع انتخابات چهارسال قبل من تقریبا تازه وارد بودم و یک سال زمان کافی نبود که ببینم قرار است چه شود یا مثل الان برایم اهمیت داشته باشد. این را می گویم چون الان برایم مهم است و از چندماه قبل به طور مرتب فکر و تحقیق می کنم که چه کسی را باید انتخاب کنم و برای دور دوم هم قصدم این است که به طور رسمی کمپینی را برای فعالیت انتخاب کنم.

برای کسی که اینجا زندگی می کند و القضا ایرانی هم است یک مقدار قضایا فرق می کند. البته که برای من مهم است که سیاست حداقل چهار سال آینده در قبال ایران چه خوهد بود این شاید برای همه ایرانی ها در همه جای دنیا نگرانی یکسانی باشد. حالا چه بعضی یک آدم جنگ طلب بخواهند چه بعضی ها نخواهند اما در هر حال این نگرانی مشترک است.
اما برای منی که اینجا زندگی می کنم و کمر خانواده ام زیر فشار بیمه درمانی کاملا خم شده و پول بنزین سر به آسمان می کشد و هزینه تحصیل روز به روز بالاتر و کیفیتش روز به روز کمتر می شود داستان جنبه های دیگری هم پیدا می کند.
من هم به عنوان یک انسان به قانون اعدام که در اینجا انجام می شود اعتراض دارم همانطور که به کشتن مردم در عراق اعتراض دارم. همانطور که به زندانی شدن فعالان زن و کارگران و هزاران بیگناه دیگر در ایران فکر می کنم باید نگران کم شدن آزادی های مدنی ام در اینجا هم به اسم امنیت ملی باشم. باید به این فکر کنم که نمی خواهم ایمیل ها و تلفن هایم به اسم حفظ امنیت ملی کنترل شود و بدانم که نمی خواهم اینجا هم قدرت به دست مذهببون بیافتد و بخواهم که آزادی بر اساس گرایشات جنسی توزیع نشود.

برای کسی که در داخل امریکا زندگی می کند انتخابات فقط ایران و سیاست در قبال ایران نیست. همه جنبه های زندگی مرا در بر میگیرد.برای همین هم است که کمپین ها و انتخابات و کاندیدها برای من مهم اند.

دفعه بعد می نویسم چرا هیلاری کلینتون نمی تواند انتظارات مرا بر آورده کند.


January 8, 2008

News Alert:

Sen. Hillary Clinton of New York, defying pre-election polls, clung to a narrow lead Tuesday over Sen. Barack Obama of Illinois. ( Source)

Well. She is a good actress, but just an actress. I can not trust her!


چرت و پرت

تازگی ها ترس های عجیب و غریب به سراغم می آیند. من این فوبیای زلزله را همیشه داشته ام. در مقاطعی خیلی شدید بود اما الان چند سالی است که فقط باید بهش فکر کنم تا سراغم بیاید. اما چند وقتی است که کم و بیش دوباره حسش می کنم.
از تاریکی مجتمع می ترسم. تقصیرش را تقصیر این ساخت و ساز و خالی بودن واحد ها می اندازم. اما گاهی واقعا وقتی از پارکینک به داخل آپارتمان می آیم در همین فاصله یک دقیقه ای ضربان قلبم بالا میرود. صبح ها که مسواک می زنم می ترسم سرم را بلند کنم و در آینه کسی را ببینم. انگار مطمئنم کسی با چاقو پشت سرم ایستاده . موقع رانندگی هم ترس های دیگری می آید. فکر می کنم یحیی پنچر شده است و در بزرگراه می زنم کنار و می بینم هیچ خبری نیست . یا حسی می کنم صداهای عجیب غریب از موتور می آید. درست است که یحیی خیلی پیر شده اما مرتب به سر و وضع و موتورش می رسم که در این دوران بی پولی جایم نگذارد.

نمی دانم خستگی است یا فکر و خیال زیادی. می دانم الان پریسا می آید و سرم داد می زند که بس است دختر جقدر غر می زنی و برو شکر کن که فلان و
فلان...درست می شود. همه چی درست می شود. ولی این ترس ها امیدوارم زودتر ولم کند.


یک گزارش امروز در رادیو شنیدم که قلبم را به شدت لرزاند. لینکش را گذاشتم این بغل. تجاوز به زنان کنگویی برای هیچ. فقط اثبات قدرت مردانه یک قبیله. منظورم از زنان هم کودکانی به سن ده سال است. یک مقدار در موردش بخوانم شاید یک گزارش نوشتم به فارسی.


پی نوشت بی ربط: دو روز مرخصی برای مریضی دارم که اگر استفاده شان نکنم میسوزد! امروز ظهر به ریسم گفتم من می روم خانه. حالم خوب نیست. مرا کنار کشید که تو حامله ای. برای همین هم است که استعفا دادی. پیش خودم گفتم دلت تو هم خوش است به خدا. اصولا آدمهای خوشحال اینروزها زیاد شده اند.


January 6, 2008

یکشنبه ها با برگ و رنگ


DSC06230.JPG


آرامش پس از توفان


January 5, 2008

...

آفساید را که می دیدم نه به حقوق نابرابر فکر می کردم نه به روسری سفید ها نه به هیچ کمپین دیگری. فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی.

یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت.

کودکی ما از این طرف این ترس ها را داشت و از آن طرف آن کارتون های غم بار را که همه اش یکی گم شده بود و بعد یکی با بدبختی دنبالش می گشت. هاج, حنا, نل ,بل و سباستین, بنر و همه همه مادرشان گم شده بود. بعد هم بدبختی این بود که همه مادرهایشان لابد بی حجاب بودند که ما هیچ وقت ندیدمشان که لااقل خیالمان راحت شود اینها به مادرشان رسیدند.

فکر می کردم مگر ما چه می خواستیم؟ یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)

بعد هم تا بود آن همه عزا داری بود. هر هفته حداقل یکبار باید آن مارش عزا را می شنیدیم. یادتان است روزهای عزادارای حتی آن آهنگ روی کارتون ها را هم نداشتیم؟

شاید اگر فضا فقط یک ذره بازتر بود. فقط یک ذره بیشتر می شد خندید اینهمه دوری هم نبود. این همه آدم از ایران جدا نمی شد. اینهمه فکر و خیال نبود. آدم اگر بتواند بخندد خیلی راحت تر با شرایط کنار میاید. اگر فقط از این شادی های کوچک داشتیم...

شاید مرتبط: جنگ

پی نوشت خیلی بی ربط: رفتم فروشگاه ایرانی برنج و یک مقدار خرت و پرت دیگر خریدم. شد بیشتر از چهل دلار. گفتند اسمت را برای قرعه کشی بلیط سفر به ایران می نویسیم. گفتم ما که از این شانس ها نداریم. اما بنویسید.


January 4, 2008

ترک سیگار

من به معنای کلمه سیگاری نیستم. ماهی یک دانه آنهم وقتی بهت تعارف شود و تازه حال داشته باشی حساب نیست. اما عاشق بوی سیگارم. این را همه دوستان سیگاری ام می دانند. حالا من یک مشکلی دارم این است که همه دوستان سیگاری ام می خواهند سیگارشان را ترک کنند. یک دوست آمریکایی دارم که از وقتی دیدمش قصد داشته ترک کند. امروز که با هم حرف می زدیم گفتم بابا جان تو از این سیگار کشیدن لذت می بری. خودت هم میدانی که ترک نخواهی کرد. پس برای چی هر سال از این تصمیم ها می گیری که ترکش کنی؟

واقعا ها. اگر سیگاری هستید و از سیگار کشیدنتان لذت می برید - همانطور که من از چای خوردنم- خوب چرا می خواهید ترک کنید؟ مگر این تنها کار خطرناکی است که در زندگیتان می کنید؟ هزار و یک جور کار خطرناک تر را هر روز به کرات انجام می دهید. این غذاهای چرب و کافیین بیش از حد و ورزش نکردن و همه اینها به همان اندازه خطرناکند. خوب لااقل سیگار کشیدن لذت دارد. یک ذره هم بیشتر عمر را کم نمی کند.

درست است که من از موضع لذت حرف می زنم و نه عقل و علم ولی خوب از من به شما نصیحت. اگر از سیگار کشیدن لذت می برید و خودتان هم می دانید که ترک نخواهید کرد از این تصمیم ها نگیرید. بگذارید غیر سیگاری های عاشق بوی سیگار هم لذت ببرند.

پی نوشت: الان یک متخصص سیگاری سابق- ترک کرده چهار سال قبل- آمدند و گفتند مسئله فقط لذت نیست. خیلی وقتها باید از لذت به خاطر خیلی چیزهای دیگر و نه مثلا سلامتی گذشت. دلیل اصلی ایشان مثلا برای ترک سیگار این بود که نمی خواست وقتی فرد مورد علاقه اش را می بوسد هر دفعه نگران بوی بدن و دهانش باشد! این هم لابد حرفی است.


توفان

اینجا یک مقدار باد و باران قاطی شده. این ملت دارند از سه روز پیش تا حالا خودشان را می کشند که توفان آمده و اینطور بکنید. تلوزیون را روشن می کنم می بینم یک شبکه همه دم و دستگاهش را برداشته برده دم یک خانه که یک درخت پیزوری افتاده توی استخرشان.
از سرکارم هم زنگ زدند کله سحر که نیا. ممکن است برق قطع شود! یعنی اینها خدایند.

ما یک درپنجره ای بزرگ رو به ایوان کوچکمان دارم. پرده ها را کنار زدم که طوفان ببینم. درخت ها یک ذره تکان می خورند و بنفشه های تازه کاشته هم . شمع ها هم که سرجایشایند. داخل تلوزیون جوری می گوید که انگار خود خود قیامت است. بیرون هم یک باران تند می بارد.

در کوهپایه هم نمی دانم چند فیت قرار است برف ببارد. این فیت را اگر سر درآورم به شما هم می گویم چند متر می شود. آها. راستی. گاز خانه مادر بزرگم هم هنوز وصل نشده و پدر بزرگم خسته شده بسکه خانه خاله ام بوده و در آن سرما برگشته خانه شان. مادرم هم یک ساعت زنگ می زند که قانعش کند برگردد برود خانه خاله ام.

پی نوشت توفانی:
چیزه...من حرفم را در مورد اینکه یک کمی باران و باد قاطی شده پس می گیریم. البته این نتیجه گیری بعد از دو سه ساعتی در شهر گشتن و دیدن فلج شدن همه چی و قطع برق و دکل های شکسته و درختان ولو شده و سرتاپا خیس شدن در حیاط دانشگاه بدست آمد. محض خبر گزاری این دو عکس را هم از حیاط مجتمع مان گرفتم. یک درخت به همراه باد ترتیب ماشین و پارکینگ همسایه بغلی را داده!. برق ما هنوز قطع نشده ولی تمام نواحی اطراف برقشان قطع است. حالا اگر باز هیجان انگیز تر شد به سبک خواهر نون جیم از زیر پتو گزارش می دهم.

DSC06314.JPG

DSC06316.JPG



January 3, 2008

News Alert:

Barack Obama Wins Iowa Caucuses


Can you Believe it? HOOORRRAAAAA

9:08 PM Permalink

بسیار سفر باید...

وقتی من بچه بودم سفر رفتن یک امر تجملی به حساب میامد. یعنی برای خانواده ما تجملی بود. فکر آب و غذا و مدرسه مهم تر بود تا فکر سفر. فاصله بین بچه ها هم کم بود. یعنی اینطور نبود که تعداد اعضای خانواده کم کم زیاد شده باشد. از وقتی من یادم است ما همین پنج نفر بودیم. بعد خوب سفر یک خانواده پنج نفری حتی اگر قرار بود برویم شهر دیگر خانه دوستی بخوابیم و پول هتل ندهیم برای ما خیلی پول بود. بیرون غذا خوردن هم همینطور. با پول یک شام مادرم می توانست یک هفته به همه غذا بدهد.

این شد که از بچگی سفر رفتن در ذهن من تبدیل به یک امر تشریفاتی و لوکس شد. حتی سفر های کوتاه. یعنی اگر قرار بود پول یک سفر را بدهم هزار و یک جور فکر می کردم که حالا این پول نباید به جای دیگر برود یا مثلا کار واجب تر نباید انجام داد. سفر یک امر لازم در فرهنگ خانواده ما نبود. مثلا اینجوری که در برخی فرهنگ ها و خانواده ها جا افتاده که حتما باید سفر رفت یا مسافرت را جزیی از جریان اموزش بچه ها در نظر می گیرند.

به این فکر خیلی سعی کردم غلبه کنم. اما هنوز ته ذهنم پولی را که برای سفر می رود را انگار جوری خرج اضافه می دانم که فکر می کنم شاید بشود جور بهتری مصرفش کرد. سفر کردن را هم خیلی دوست دارم. به این نتیجه هم رسیده ام که هیچ چیز مثل سفر به آدم چیز یاد نمی دهد اما گفتم که. نمی توانم راحت برای پول سفری که فقط قرار است مسافرت باشد و مثلا کنفرانسی یا دیدار واجب کسی نباشد خرج کنم. این است که حسودیم می شود به کسانی که خیلی راحت مسافرت می کنند. اگر صد دلار هم ته جیبشان مانده باشد فکر می کنند با این صد دلار تا کجا می شود رفت.

البته وقتی آدم در یک رابطه دو طرفه است باید فکر نفر دیگر را هم بکند و خوب این تفاوت ها همیشه هم وجود دارد که خیلی وقت ها هم اصلا دلچسب نیست. مثلا من واقعا ترجیح می دهم اگر قرار هم است که جایی برویم مثلا یک هتل/ متل ارزان بگیریم و مدت بیشتری بمانیم یا به جاهای دور تری برویم اما او هتل درست و حسابی را حتی اگر فقط یک شب باشد ترجیح می دهد و همانطور که من فلسفه خودم را دارم او هم نظر خودش را دارد.

این است که ما خانواده خوش سفری نیستیم. من که از اول نبودم و حالا هم آن تفکرات بچگی با این جور نشدن سلیقه سفری نفر دیگر مشکل را دوچندان کرده. اما من به تکاپو افتادم که ببینم چطور است اینهمه دانشجوی بی پول مثل ما هرساله اینهمه مسافرت می روند و دور دنیا می گردند. می دانم که من شاید حالا شرایط دور دنیا گشتن را نداشته باشم اما می دانم راه های ارزان تری هم برای مسافرت باید باشد.

یک خورده دنبال این برنامه های داوطلبانه کمک به زنان و بچه ها و آموزش زبان انگلیسی در کشورهای مختلف گشتم اما بر خلاف انتظارم اصلا هم ارزان نیستند. یعنی هم کار می خواهند هم پول. این درست است یا من به اشتباه چیز دیگری را جستجو کردم؟ کسی تجربه ای از این برنامه ها یا جایگزینی دانشجو برای مدت مثلا دو سه هفته سراغ ندارد؟


می گم دلم برف می خواد. میگه خوب راهی نیست. سوار ماشین بشیم چهل و پنج دقیقه ای به برف می رسیم. میگم نه. از اون برفا نمی خوام. از این برفا که تو خود شهر میاد و دم پله ها برف میاد میخوام. از اونها که آدم مجبوره لباس عادی اش رو بپوشه بره توش. نه از اونها که با لباس اسکی بره. نمی فهمه که.


January 2, 2008

IronicIranian

این پست یک بهانه برای معرفی یک وبلاگ است.

خشایار به من می گوید که نظرت در مورد وبلاگ حسین درخشان چیست. می گویم این آدم محتاج توجه است. حرف هایش منطق ندارد. از هر جایی چیری را به جایی می چسباند. تهمت می زند بدون دلیل و از آزادیش برای سرکوب بقیه استفاده می کند. همه اینها به علاوه خیلی چیزهای دیگر دلیل است که من وبلاگش را نخوانم. هر وقت هم چیزی خواندم عصبانی شدم و حتی بهش فکر نکردم. چون دیدم که از فضای مجازی اش چطور استفاده کرده و به زندگی واقعی و پروژه های افراد لطمه زده.

بعد او نظرش را می گوید که من - عنوان فردی که از او جوانتر ام- باید اینها را بخوانم و عصبانی نشوم و فکر کنم. باید بخوانم و ببینم دیکتاتوری حالای مملکت ما ربطی به عمامه و آخوند ندارد که همه فحش ها را به آخوند ها می دهیم. باید ببینم فرهنگ سرکوب چطور است که مثلا درخشان این حق را به خودش می دهد که بگوید بشرویه باید برود جنوب شهر درس بدهد یا بگوید که اگر در ایران بود خودش بشریه را تنبیه می کرد. می گوید که اینها همان افرادی هستند که به خودشان اجازه می دهند نویسندگان و متفکران را به قعر دره بفرستند. از من می پرسد که چند بار روی لینک هایی که درخشان می دهد و از آنها سند و مدرک میاورد کلیک کرده ام و دنبال اصل حرف گشته ام. می گویم هیچ بار. می پرسد وبلاگ انگلیسی اش و مراجع اش را می خوانم. می گویم نه. می گوید پس چطور می خواهی یاد بگیری که استدلال منطقی بکنی و تو هم به مرض بی خیال شدن دچار نشوی. می گویم استدلال برای اینطور افراد فایده ندارد. آنها فقط به حذف فیزیکی طرف فکر می کنند. می گوید خوب باید یاد بگیری که این فقط درخشان نیست که اینطور فکر می کند. برو بخش نظراتش را بخوان و ببین که طرفدار هم دارد اینطور فکر کردن. کسانی که اگر الان اینجا نظر می دهند در جاهای دیگر هم به نوعی دیگر مداخله می کنند. باید توانست با منطق و استدلال و مدرک حرف هایش (ان) را رد کرد. این جریان تازه ای برای مملکت ما نیست که نخبه گان به دیکتاتوری خودشان معتقدند.

بعد از تجارت حقوق بشر می گوید و دمکراسی که چطور برای هر دو طرف قضیه منبع کسب و کار شده است. اینکه فردی سینه چاک دمکراسی با تعریف خودش از چپ آنقدر در ایدولوژی اش فرو می رود که شکنجه را حق کسانی می داند که به مقدسات توهین کرده اند. یا از اآن طرف شکنجه و زندان برای بعضی منبع نان و آب شده است. این اوج تناقض نیست؟

بعد هم برایم دلیل آورد که این جمهوری تخیلی نفیسی چرا اینقدر متزلزل است و چرا حتی نباید به حرف هایش درون گیومه برنامه یک شبه هم دل خوش کرد.

البته من هنوز نمی دانم چقدر با همه حرف هایش موافقم یا نه. مثلا با این مثالش در مورد خانم عبادی و توجیهش اصلا موافق نیستم. اما نوع نگرش انتقادی اش را و همه چیز را دربست قبول نکردنش را تحسین می کنم. همه اینها را گفتم که خودتان بروید وبلاگش را بخوانید. هر چند در وبلاگ نویسی اش- برخلاف زندگی آکادمیکش- خیلی تنبل است.


برای ثبت در تاریخ:

صبح روز چهارشنبه است. دوم ژانویه دو هزار و هشت. ریسم آمد و بعد از سلام و سال نو مبارک نامه استعفایم را گذاشتم روی میزش. گفتم این را بخوان بعد با هم در موردش حرف می زنیم. حالا من رسما دو هفته وقت دارم که یک نفر دیگر را جای خودم آموزش بدهم که این کار را بگیرد. دو هفته و بعد این دوره دو سال و نیمه کار در اینجا هم تمام می شود.

دیگر کلاسی نبود که بشود شبها گرفت. در این دو سال همه کلاس های شبانه رشته ام را که برداشته بودم هیچ کلی هم کلاس بی ربط و از هر دری برداشتم که فقط واحد برداشته باشم. دیگر جا نداشت. حالا امیدوارم این واحد های باقی مانده را در سه ترم تمام کنم. این دو سال تمام وقت کار کردم و هر ترم هم دوازده تا پانزده واحد داشتم. حالا امیدوارم که اگر کار نکنم بتوانم حداکثر واحد بگیرم. البته به خاطر اینکه دارم یک زیر رشته دیگر هم می خوانم باید هفت واحد اضافه تر از آنچه که فکر می کردم هم بردارم. اما به اندازه کافی علاقه دارم که بگویم هفت واحد به جایی بر نمی خورد.

من کارم را اینجا از دستیار برنامه کلوپ کاریابی شروع کردم. آگوست سال دو هزار و پنج. خیلی زود هم خودم شدم مسول برنامه و الان یک سال و نیم است که خودم بدون دستیار برنامه را جلو برده ام. اما یک جور هایی هم فکر می کنم که دیگر جایی برای پیشرفت نداشت. این سازمانهای غیر دولتی با تمام خوبی هایی که دارند معایب خودشان را هم دارند. اگر از یک حد بالاتر بروی می افتی روی و برسی به رده های مدیریت همه اش کاغذ بازی است و عملا نه مردم را می بینی و نه کار عملی می کنی. من الان برای آن آماده نیستم. هنوز دلم می خواهد بین آدمها باشم و ببینمشان و با افراد کار کنم. بنابراین باید در این درجه می ماندم. چیزی نبود که از ته دلم بخواهم.

از طرفی یک مسئله ای هم چند ماه قبل اتفاق افتاد که هر چند مقصر اصلی اش خودم بودم اما کلا روابطم را با اینجا کمی تیره کرد و آن اعتماد دو طرفه کمی از بین رفت. دیگر خودم هم خیلی راحت نبودم برای کار در اینجا.

این کار را در کمال ناباوری گرفتم. تا مدتها باورم نمی شد که از کار در یک رستوران توانستم این کار را بگیرم تجربیات فوق العاده ای برایم داشت. شناخت آدمها و سیستم و مردم و به خصوص مهاجران کشورهای مختلف. حالا دیگر به همه چشم بادومی ها نمی گویم چینی و فهمیدم مانگ چیست و الفبای ویتنامی کدام است و فرق بین غذای چینی و ویتنامی کدام است. تجربیات اینجا قصه هراز صفحه ای است. نمی شود در یک پاراگراف گفت.

حالا برایم موقعیت دو کار نیمه وقت هم به وجود آمده. در کمال ناباوری هر دو کار خودشان به سراغم آمدند. یکی کار در مرکز زنان دانشگاه است و دیگری در یک سازمان غیر دولتی تازه تاسیس برای میانسالان ایرانی. هر کدام هم مزیت های خودشان را دارند. کار اول در خود دانشگاه است و می شود دیگر رسما در آنجا چادر زد و کار دوم را می شود تا اندازه ای آخر هفته ها و شب ها در خانه انجام داد. فکر کنم در طی همین هفته باید تصمیم بگیرم که کجا را انتخاب کنم.

کلی از ترس هایی که گفته بودم در ژانویه قرار است به سراغم بیاید هم همین بود. مسئله مالی این قضیه سنگین است. باید برای وام تقاضا کنم و ببینم که چه می شود. از طرفی من از وقتی آمده ام اینجا- تقریبا از ماه سوم ورودم- تمام وقت کار کرده ام. حالا یک مقدار نیمه وقت شدنش برایم عجیب است. البته می دانم ترمی بیست و دو واحد داشتن هم یک کار تمام وقت است. اما همچنان دنبال کار آخر هفته ها هم هستم. زندگی اینجا خیلی پرخرج است. شاید رستورانی هتلی جایی.

همین دیگر. به قول اینوری ها برایم آرزوی موفقیت کنید. هنوز یک ذره می ترسم.