« Eastern Promises صفحه اصلی از زندگی ما »

می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام ببینم اینها که همه اش فرانسوی حرف می زنند زنند یا مرد. توی سالاد سرکه ریختم و حالا ترش شده و نمی توانم بخورمش. جای چاییخانه خانه را عوض کردم حالا سیم کتری برقی به پریز نمی رسد. یک عالمه چیز پس دادنی دارم. هوا سرد است. باران هم نمی بارد. فقط الکی سرد و خاکسترس است. الکلی الکی تعطیلات هم دارد تمام می شود و من هیچ غلطی هم آخرش نکردم. درست است که تعطیلات خوب واقعا تعطیلاتی است که آدم هیچ غلطی نکند اما خوب این هم حدی دارد.
دلم برای روزمره نویسی اینجا هم تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه فقط که اینجا. کلا دست و دلم به نوشتن نمی رود. اصلا به شدت همه چیز گند است. به عطا حسودیم می شود که اینقدر فارغ است و اینقدر سفر می رود. یک دوست دیگرم هم الان دارد با ماشین از غرب به شرق آمریکا می رود. اینها خیلی هم حسودی دارند. دلم سفر می خواهد. حتی یک سفر کوتاه به جایی که تا حالا نرفته باشم. یک سفر دو سه روزه کوتاه. فقط برای اینکه از این خمودی مسخره در بیایم. دوستم بچه اش را می برد به یک جایی نزدیکی سن دیگو برای یک تحقیق مدرسه بچه. گفت که همراهشان بروم. الکی بهانه آوردم و نرفتم. الان پشیمانم. فیلم هم زیاد میبینم. یک ذره توی سرم بزنم کتاب هم می خوانم. اینها خوب است اما دست و دلم بهشان نیست. نمی دانم حکایت فصل است یا ظرفیت ما با این تعطیلات ده روزه جور در نمی آید. انگار همه اش هول وقت برگشت را دارم و الان نمی توانم راحت باشم.
خوب است که اینجا هست که من بیایم غر بزنم. اینجا را دوست دارم. با همه دردسرهایش.

December 28, 2007 02:00 PM

Comments

Ye rahe piade ravi dare az baghale khone ta downtown mire. pasho boro rah boro. vahid ke nemiad gamonam, moniro bardar boro inghade hale adam khob mishe. man har vaght mesle morgh intory mishodam miraftam oonja.
boro yade man ham shayad oftady halet behtar she huh?
Hoselam sar rafte chera hishki chize intresting neminevise?

Leva:
خوب خواهر جان. شما در بدترین موقع بلاگ نویسی همه اعصار خواننده وبلاگ ها شدید.هیج وقت به این خسته کنندگی نبوده که این چند وقته شده.البته این به سندرم زمستانی هم مربوطه. آقامون احمدی نژاد هم که حرف تازه ای نمی زنه. نمی دونم. اینقدر هوا سرده که از خونه نمی خوام تکون بخورم. حالا شاید یه سر بزنم بیرون. شما هم که مهمون اومده واستون. در و باز نکنید من می گم. بعد رفتن زنگ بزنید ما بیاییم اونجا. راه خوبیه ها.

درود!
وب سایت خوبی داری. وقت کردی به من هم گاهی سر بزن خوشحال میشم از نظراتت استفاده کنم.
بدرود.

راستی ... من هنوز به خاطر میرزا قاسمی می خوام ازدواج کنم ...


لوا: ببین عزیز جان. اینجاست که فرق بین عزیزان مشخص میشه. یکی میاد می خوره یکی میاد میبره میخورونه!! شوخی می کنم جوون. خیلی هم به ما خوش گذشت. تازه ازدواج ابعاد دیگه ای هم داره که الان شایسته نیست من توی این فضا توضیح بدم ولی یه خورده بیشتر تحقیق کنی حتما متوجه میشی!

نتیجه تلفن دیروز مثبت بود؟

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)