
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« November 2007 | Main | January 2008 »
نشسته ام در یک کافه و منتظر دوستی هستم که بیاید و با هم قهوه و کیکی بخوریم. آفتاب بعد از چند روز زده بیرون و دلم باز شده است. صبح هم مهمان را گذاشتم و خودم از خانه زدم بیرون.
نگران روزهای آينده هستم. تغییراتی که قرار است در زندگیمان به وجود آید و من برایش تمرین نکرده ام. همیشه تغییر هیجان دارد اما یک کمی هم ترسناک است. حالا برنامه ام که مشخص شد میایم بلند بلند می گویم.
فکر می کنم قبل از مرگم حتما دوتا کار را امتحان می کنم. یکی کار کردن توی گلفروشی باید باشد و یکی دیگر هم کار اینهایی که کنار خیابان تابلوی تبلیغاتی دستشان می گیرند و آی پاد به گوش می رقصند. به نظرم خیلی کار هیجان انگیزی است. حالا من که رقص خیلی بلد نیستم. اما می شود تکان خورد و خندید. امروز از آن روزهای لبخند است. اینجایی که نشسته ام کنار خیابان شلوغی در برکلی است و یک پنجره بزرگ دارد که من می توانم از آن به بیرون نگاه کنم و مردم به من. گاهی این لبخند که ارزان هم است خیلی می تواند روحیه خوبی بدهد. این اینترنت مجانی این شهر هم نعمتی است. الان است که سر و کله دوستم پیدا شود. دوستی که با جدیت در یک نانوایی با من قرار گذاشته.
سه ساعت بعد:
خوب آن دوستم رفت. من الان یک ساعت وقت دارم که بروم نفر دوم را ببینم. ناهار هم نخوردم. گرسنه ام هستم. اما حوصله ندارم. همینجا ور دل یحیی نشسته ام و به حرف هایمان فکر می کنم. باز فکر و خیال می زند به سرم که چه می شود و چکار باید بکنم. این مرض فکر و خیال از خود درد بدتر است. غر هم نمی زنم. با صدای بلند حرف می زنم.
یک وقت هایی - مثل همین امروز- کله آدم پر از ایده نو می شود. اگر وقت نکند همان موقع بنویسدشان از یادش می رود. وقتی اندازه کافیین خون بالا می رود و ایده پشت ایده است که تراوش می کند. به قول همان دوست قبل آدم فقط ایده برای پروژه های تحقیقاتی بقیه به سرش می زند. نوبت خودش که می رسد به همان کار کنار خیابان راضی می شود. این ایده های نو ام را دوست دارم. حالا کسی پیدا شود پیاده شان بکند را دیگر نمی دانم.
این شهر دوست داشتنی است.
03:25 PM
Permalink
یکشنبه ها با برگ و رنگ
Napa Valley, CA
December 2007.
Photo by Vahid
از زندگی ما
The Lives of Othersزندگی دیگران نبود. زندگی خود خود ما بود.
یعنی آنقدر با بعضی از جاهای این فیلم من همذات پنداری کردم که انگار نه انگار فیلم و داستان در آلمان شرقی بود. برای من خاطرات شخصی یک خانواده ایرانی بود. خاطره کنترل تلفن ها و کتاب پنهان کردن ها و در دستشویی کتاب و نوار سوزاندن ها و با کسی حرف نزدن ها و از سایه ها ترسیدن دوران کودکی بود.
شاید برای خیلی از خانواده ها این سایه ها در همان سالهای شصت تمام شد. اما برای ما هرگز نشد. هنوز نشده است. هنوز یک عضو خانواده به جرم درس دادن و تحقیق و کتاب داشتن در انتظار رد فرجام خواهی اش و رفتن به خارک است. هنوز هم پای تلفن نمی شود غیر از آب و هوا و هزار بار پرسیدن حال اهل خانواده از چیز دیگری حرف زد. آنقدر این داستان ها برای همه تکراری شده که دیگر حتی گفتنش هم حوصله را سر می برد. دلم می خواهد بدانم آیا عمر ما به روزی قد می دهد که برویم و بگوییم پرونده ما را هم بدهید دست ما؟ ما را که می گویم منظور بزرگتر های خانواده اند. ما که کاری نکردیم غیر از اینکه تلفن های ما را گوش کنند و در بازجویی ها به بزرگتر ها بگویند فلانی با یکی که ربطی به شما ندارد شبها حرف می زند...یاد آوری اش هم حالم را دگرگون می کند.
روزی قصه این خانواده را خواهم نوشت. خواهم نوشت.
پی نوشت بی ربط: یک عزیزی غرغر پایینی را خوانده و حالا آمده فردا ما جفت تنبل را از خانه ببرد بیرون و بگرداند. بی خود نیست من عاشق اینجایم.
می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام ببینم اینها که همه اش فرانسوی حرف می زنند زنند یا مرد. توی سالاد سرکه ریختم و حالا ترش شده و نمی توانم بخورمش. جای چاییخانه خانه را عوض کردم حالا سیم کتری برقی به پریز نمی رسد. یک عالمه چیز پس دادنی دارم. هوا سرد است. باران هم نمی بارد. فقط الکی سرد و خاکسترس است. الکلی الکی تعطیلات هم دارد تمام می شود و من هیچ غلطی هم آخرش نکردم. درست است که تعطیلات خوب واقعا تعطیلاتی است که آدم هیچ غلطی نکند اما خوب این هم حدی دارد.
دلم برای روزمره نویسی اینجا هم تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه فقط که اینجا. کلا دست و دلم به نوشتن نمی رود. اصلا به شدت همه چیز گند است. به عطا حسودیم می شود که اینقدر فارغ است و اینقدر سفر می رود. یک دوست دیگرم هم الان دارد با ماشین از غرب به شرق آمریکا می رود. اینها خیلی هم حسودی دارند. دلم سفر می خواهد. حتی یک سفر کوتاه به جایی که تا حالا نرفته باشم. یک سفر دو سه روزه کوتاه. فقط برای اینکه از این خمودی مسخره در بیایم. دوستم بچه اش را می برد به یک جایی نزدیکی سن دیگو برای یک تحقیق مدرسه بچه. گفت که همراهشان بروم. الکی بهانه آوردم و نرفتم. الان پشیمانم. فیلم هم زیاد میبینم. یک ذره توی سرم بزنم کتاب هم می خوانم. اینها خوب است اما دست و دلم بهشان نیست. نمی دانم حکایت فصل است یا ظرفیت ما با این تعطیلات ده روزه جور در نمی آید. انگار همه اش هول وقت برگشت را دارم و الان نمی توانم راحت باشم.
خوب است که اینجا هست که من بیایم غر بزنم. اینجا را دوست دارم. با همه دردسرهایش.
Eastern Promises

مردهای روسی چیزی را در من بر نمی انگیزند. فکر کنم خاصیت سرزمین سردشان باشد چون همین حس را نسبت به مردان اسکاندیناوی هم دارم. یک دوستی هم داشتم که یک دورانی یک شوهر یک متر و نود و هشت سانتی متری نروژی داشت و بعد از طلاقش می گفت آن هشت سانت اشتباهی از قدش زده بود بیرون. حالا این فیلم را جنسیت زده اش نکنیم.
قصه اش که تکراری بود و از وسط فیلم هم تا آخرش را می شد حدس زد. نمی دانم این خیالات من است یا کلا مافیای روس به اضافه سازمان جاسوسی شان از زمان جنگ سرد مرموز تر شده اند. شاید اصلا آن موقع مافیا نداشتند اما الان مافیایشان با دولت قاطی شده و به خاطر همین جذاب است. البته در فیلم مثلا قاطی نبودند.
این تعهدات شرقی هم داستان همان مافیای روس است با چاشنی فحشا و هموسکشوالیته که الان باید به عنوان نقل و نبات- مثل جریان دمکراسی و حقوق ملت- همه جا یک جور چاشنی باشد. حالا اگر حال می کنید با مردان لخت ودکا خورده روسی فیلم را ببینید. فقط یک مرد پلید داشت که همان پدر بود و بقیه همه بسیار انسانهای شریفی شدند در آخر فیلم.
بوتو و بچگی ما
در آن سالهای قحطی برنامه های تلوزیون و محدودیت برنامه ها به خبر ها و گزارش های هفتگی و راز بقا بی نظیر بوتو از معدود زنانی بود که غیر از سبزی خورد کنی های برنامه های تلوزیونی می شد اسمش را شنید. چهره زن قدرتمند اصلا نبود. فکر کنم بی دلیل نبود که با آنکه آن سالها خیلی بچه بودم و از سیاست هیچ چیز نمی دانستم- مثل همین حالا- باز خوشم میامد ازش و نقشش را بازی می کردم و ته دلم می خواست بوتو باشم. یادم میاید کسی - شاید هم پدرم- می گفت که باید روزی سخنرانی مثل او شوم.
شاید هم به خاطر این بود که صبح خودش زنگ زد و بنده با خبر کشته شدن بوتو از خواب بیدار شدم. شاید یادش بود که این زن - که من هنوز هم هیچی ازش نمی دانم- قهرمان بچگی های من و نقش های کودکی ام بود.
بوتو ریس مادام العمر حزبش بوده ظاهرا. حالا وضع لابد بدتر می شود. بوش هم گاهی اوقات اگر از مزرعه اش اصلا حرف نزند بهتر است با این پیغام تسلیت فرستادنش. حالا لابد این بهانه ای می شود برای سخت گرفتن به اسلامیک های پاکستان و از آن طرف تبلیغات آنها در داخل مملکتشان.
دیکتاتوری فقط دست به دست می شود . از بین نمی رود.
آفساید
این فیلم گریه دار بود یا من باز اشکم دم مشکم شده است؟ من که تخصص فیلم شناسی و اینها ندارم ام این فیلم انگار بیشتر مستند بود تا فیلم داستانی. شاید هم مدل جعفر پناهی بود دیگر.
دلم برای فوتبال تنگ شده. من به یک گزارش تلوزیونی هم قانع ام. حتی با صدای خیابانی. نه این دیوانه ها که یک گل را سه دقیقه در دهان بچرخانند و بگویند گل.
بارسلونا خوب است؟
پی نوشت: فکر کنم این را به عنوان یک تیوری ( آهای مک بازها . این همزه صاحب مرده کجاست؟) بتوان عرضه کرد که بلاگ رولینگ فقط وقتی آدم چرت می نویسند پینگ می کند.
یک نفر بیاید بزند توی سر من که بروم به کارهایم برسم. یا خوابیدم یا دارم فیلم می بینم. شما ها هم با این وبلاگ نوشتنتان. یک مقدار باحال باشید دیگر.
خسته شدیم بس که آرشیو خواندیم.
مطالعات دینی نبود؟
گاهی هم خوب است یادمان بماند که هیج جیز مطلق نیست. نه بدی آنجا مطلق بود و نه خوبی اینجا و نه برعکسش. چرا باید بحث های بی انتهای محل زندگی اینطور آخر یک مهمانی را خراب کند که بقیه مهمان ها هم راهشان را بکشند و بروند خانه شان ؟
این بحث های تمام نشدنی سال های اول - به خصوص - است. کاری اش هم ظاهرا نمی شود کرد. هر چقدر آدم خودش را تمرین بدهد که مقایسه نکند و موفق هم بشود گاهی در جمعی قرار می گیرد که هنوز اطرافیان خودشان با مسله مهاجرتشان کنار نیامده اند و تا بی نهایت بحث می کنند که طرف عاشق یا متنفرشان را مغلوب کنند بدون توجه به عدم علاقه بقیه و نتیجه اش هم پشت دست داغ کردن می شود.
یعنی اینقدر سخت است که قبول کنیم یک چیزهایی آنجا بهتر بود و یک چیزهایی در کشور جدید؟ مگر همه چیز باید سفید یا سیاه باشد.
پی نوشت: استویی خداست
پی نوشت دو: علامت سوال این کامپیوتر تا اطلاع ثانوی که من ازش سر درنیاورم خر است..
Permalink
روزمره
1. تعطیلات یازده روزه من دو روزه که شروع شده. تا حالا همه اش با خانواده گذشته و از امروز من مانده ام با یک لیست بلند بالا که از سابیدن آشپزخانه شروع می شود.
2. بعد از توصیه سیاه من به ران پال علاقه مند شده ام و حرف هایش را دنبال می کنم. اما به طرز عجیبی غیر قابل اعتماد است. یک جمهوری خواه دیگر از تکزاس؟
3. کسی از خوانندگان اینجا رشته درسی اش مطالعات دینی نیست؟
4. گوگل در نظرم دارد از یک گیک نوجوان عینکی به جوان کت و شلوار پوشیده چشمهایش را لیزیک کرده تغییر ماهیت می دهد. حالا چرایش را بعدا اگر حوصله کردم می گویم.
5. عکس دیروز را دوست نداشتم. با عجله شد. باید عکس مناسب فصل بیشتر بگیرم. فراخی همیشگی است.
6. یک مقدار خیلی خیلی شدیدی عصبانی بود دیشب موقع خواب. یک پست هم همان موقع در ذهنم نوشتم که طرف را همینجا آب بکشم. بعد گفتم فردا صبح می نویسمش. حالا می گویم ولش کن . ارزشش را ندارد. همین را بگویم. بنده در اینجا دو مرتبه از مسایل جنسی نوشتم. یک بار که گفتم خوب است اگر ما زن ها هم برویم سراغ بدن مرد و این تابو را بشکنیم. یک بار دیگر هم یک غلطی کردیم گفتیم ملت ما بعد از اینکه کارمان را کردیم می رویم گلاب به رویتان می شاشیم چون دکترمان گفت خوب است. که بعدش از هزار جای نابدترمان کردند توی سرمان که خاک توی سربی سوادت کنند که می شاشی . مگر تو دکتری که می روی می شاشی. و تو تمام علم را الان خدشه دار کردی با این شاشیدنت.
ما هم دیگر پشت دستمان و بقیه جاهایمان را داغ کردیم که اگر از این مسایل جنسی بیاییم اینجا بنویسم که ملت اشتباهی بروند بشاشند و علم هم همانجا متوقف شود.
آها. اینها را گفتم که بگویم در عمر نزدیک به دو ساله این وبلاگ همین دو دفعه بنده از این چیزها نوشتم. حالا شما خانم جان باید بیایید موقع معرفی بنده آنهم در چنین جمعی که دیروز در آن بودیم بفرمایید خانم فلانی که از مسایل جنسی تابوی زنان در وبلاگشان می نویسند؟ یعنی خانم جان شما از تمام مسایل نوشته شده در اینجا فقط همین دوتا را یادتان مانده بود؟ نمی دانم مثال کدو اینجا مصداق دارد یا نه. ولی اصلا صحبتتان درست نبود و بنده به شدت رنجیدم. نه اینکه فکر کنم نوشتن از این مسایل درست نیست و نباید نوشته شود ولی این حس به من دست داد که شما یک مقدار خواستید در آن جمع از بنده سو استفاده کنید که بعله ایشان می نویسند و ما هم می خوانیم و اینکار خیلی خوب است.
خوب خودتان بروید بنویسید اگر دلتان می خواهد. من اینجا اصلا کجای پیازم؟
دوباره یادم آمد. شماره ها هم از دستم در رفت. من بروم آشپزخانه ام را بسابم و بشینم به بقیه کارهایم.
یکشنبه ها با برگ و رنگ

Fort Brag, California
این بوته های تیغ تیغی خوشرنگ نامحبوب
پی نوشت: الان دیدم همایون با لطف همیشگی اش این اطلاعات خوب را هم در مورد این گیاه یا همان شکر تیغال نوشته. کلی خاصیت داشت و ما بی خبر بودیم.
Permalink
یلدا
گاهی اوقات زندگی چیزی به غیر از تخمه و چای و انار و هندوانه به همراه چند تا آدم که بشود همراهشان مست کرد و تا خود صبح رقصید و خندید لازم ندارد.
زندگی همین لحظه های مستی و رقص می شود گاهی و چقدر خوب است که هوا سرد و برفی و حتی بارانی و سیاه نیست و خانه گرم است و چراغها روشنند و زیر کتری هم همیشه روشن.
این روزها
از شرایط دشوار زندگی می تواند این باشد که آدم هوس افسردگی فصلی و دلتنگی و یاس فلسفی و نا امیدی مفرط و بدبختی عمیق بکند اما هوا آفتابی و گرم باشد و هیچ اثری حتی از یک تکه ابر هم در آسمان نباشد چه برسد به روز سیاه و باران و طوفان و سرما و یخبندان.
Permalink
از سری سوالات فلسفی
چرا سرچشمه الهام بعد از امتحانات می خشکد؟
Permalink
Test
و آیا بلاگ رولینگ کار می کند؟
پی نوشت: نه!
پس ما همچنان به کار خودمان ادامه می دهیم!
یک پست لوس
یک آدمی است همین حوالی که با من سلام و علیکی هم دارد. گاهی هم یک ایمیل های هایکویی هم با هم رد و بدل می کنیم. حالا من خیلی دلم می خواهد بیشتر با من دوست شود یا من با او دوست شوم. خیلی فرقی ندارد. اما رویم نمی شود بروم جلوتر. ( نخندید دیگر نامردها. باور کنید حتی من هم بعضی وقتها رویم نمی شود.)
خوب حالا اگر من به تله پاتی و این حرفها معتقد باشم باید فکر کنم که امواج این پست را می گیرد و مثلا خودش امروز به من ایمیل می زند که فلانی شماره تلفنت را دفعه آخر ازت نگرفتم. چند بود؟ و بعد مرا مثلا به برنامه ای دعوت کند. ها؟ نمی شود؟
پی نوشت: دقت دارید که این بی خوابی های شب های امتحان چه به حال و روز آدم که نمی آورد و چه فکر ها که از کجاهایش نمی زند بیرون؟
Awkward
صبح تو راه اومدن -طبق معمول- به رادیو گوش می دادم که گفت مجله تایم لیست های ده تایی سال دو هزار و هفتش رو منتشر کرده و این شما و این لیست ده تایی ضایع ترین وقایع سال دو هزار و هفت بعد از آگهی های بازرگانی...تو همون چند لحظه فکر کردم این آقامون احمدی نژاد لابد یکی از رده های اول تا سوم رو حالا یه جوری به خودش اختصاص می ده.
خودتون ببینید.
* اینجا هم می تونید همه لیست های ده تایی تایم رو ببینید.
یکشنبه ها با برگ و رنگ
همینجا. حیاط خانه. امروز. ابری و خشک و سرد و دلگیر و درس نخوانده و از زمین و زمان طلب کار!
همینطوری
دوستی مذهبش را تغییر داده. چند شب قبل در فروشگاهی دیدمش. گفتم کجایی بابا. کم پیدایی. گفت در گیر این مراسم مذهبی و جلسات و اینهایم. خندیدم و گفتم حالا شهادت طلب انتحاری نشو و از خودشان جلو نزن. گفت. تو نمی فهمی.
فکر کنم خیلی از مردم به ظواهر دینشان ایمان میاورند نه آن چیزی که اصل مذهب می گویند. چون اگر نگاه کنیم اصل فلسفه ادیان یکی است. راستش نمی دانم این نو ایمان آورندگان از قبیل همین دوست من چقدر عمق فلسفه دین قبلی و جدیدشان را مطالعه کرده اند. البته اگر از لحاظ موسسه های اجتماعی به قضیه نگاه کنیم شاید این تغییر دین بهانه ای باشد برای وارد شدن به موسسه های جدید و دیدن افراد تازه. در هر حال مذاهب هم یک جور مدرسه فکری خودشان اند با موسسات اجرا کننده تئوری هایشان.
Permalink
بهانه عصر جمعه
پدر و مادرم شیرین تر از همیشه شده اند. گاهی بهشان نگاه می کنم و غرق در لذت می شوم. زندگیشان در ایران سخت بود. خیلی سخت. قصه هفتاد من کاغذ است. اصلا نمی دانم اجازه دارم بازگویش کنم یا نه. ولش کن.
هنوز به همان اندازه سابق توی سر و کله هم می زنند. البته بیشتر مادرم می زند و پدرم می خندد. چند روز قبل هم با برادرم رفتند در کمد قایم شدند و نیم ساعت خندیدند. چون مادرم تهدیدشان کرده بود که اگر باز هم مسخره بازی در بیاورند از خانه بیرونشان می کند.
رفته اند امتحان تعیین سطح زبان داده اند که از ترم بعد بروند کالج. نمره مادرم بیشتر شده. موقع آمادن پدرم می گوید . من نمی آیم. می خواهم بروم "لایبرری" درس بخوانم که نمره ام از تو بهتر شود. می گویم حالا کوتاه بیا. کلاسها ژانویه شروع می شود.
شبهایی که می توانم بروم بهشان سر بزنم می بینم که دوتایی نشسته اند پشت میز و دارند مشق هایشان را می نویسند. چایی هم همیشه دم است. بعد از چند
سال بالاخره توازنی پیدا کرده زندگیشان بین کار و مطالعه زبان و بچه ها. البته اگر نوری زاده دیدن پدر مایه دعوا نشود. خوب است از من حساب می برد و می داند وقتی من آنجایم نباید تلوزیون نگاه کند.
خوشحالم برایشان. مهاجرت سخت بود. خیلی سخت. برای بچه ها از همه چیزشان از همه کس شان گذشتند. آن سالهای اول هم خیلی سخت بود. ما هر کدام سرمان به عشق و زندگی خودمان گرم بود. نفهمیدیم عمل قلب مادر بزرگ چقدر مادرم را پیر کرد و چطور پدرم تمام دغدغه اش این است که لحظه آخر پیش پدر و مادرش باشد.
خوشحالم خیلی بهتر از هم سن و سالانشان قواعد سرزمین تازه را پذیرفته اند- بماند که واقعا کار زیادی نکردند. من همیشه اعتقاد داشتم خیلی از هم نسلانشان در ایران آوانگارد ترند- و یاد گرفته اند لذت ببرند از زندگی ساده شان. شاید خانه شان به بزرگی خانه ایران نباشد و هر هفته سفره مادر برای پنجاه نفر باز نباشد و پدر مجبور باشد در آپارتمان را ببندد. ( خانه ما در ایران معروف به این بود که هیچ وقت درش بسته نیست. نه در مثل. که واقعا پدر همیشه لای در را باز می گذاشت. می گفت شاید کسی بخواهد بیاید تو و اگر در بسته باشد رویش نشود زنگ بزند) اما می دانم که فکرشان نگران دانشگاه و خرجی بچه ها نیست. نگران آینده کاری دخترانشان نیستند. می دانند برادرم با همه خریتش عاقل است و تازگی ها برای اولین بار است که حس می کنم به شصت و هفتاد سالگی شان امیدوارند.
این جرقه های امید را در صورتشان دوست دارم.
دیروز- شاید هم فردا.
از من پرسید اگر دوباره به دنیا می آمدی دلت می خواست کی می شدی؟ من ساکت شدم و گفتم چند لحظه صبر کن که فکر کنم. فکر کردم اما دیدم آن چیزی می خواستم بشوم که الان هم دلم می خواهد بشوم و هنوز نشده ام و به خیال خودم در راه شدنش ام.
یک ذره از خودم ترسیدم که چرا سقف آرزوهایم اینقدر کوتاه شده و خیال پردازی ام دیگر اوج ندارد.
آدم بی خیال آدم مرده است. واقعا دلم می خواست چه کسی باشم؟
مهارت های اقتصادی
یکی از مهارتهای زندگی - که ما معمولا در خانه پدری یادش نمی گیریم- مهارت های اقتصادی است. یاد نمی گیریم پولمان را چطور مدیریت کنیم. تا یک سنی - مخصوصا در ایران- نمی دانیم از کجا می آید و چطور خرج می شود و چطور است که شب شام داریم یا چرا فلان ماشین زیرپایمان است. پدر مادرها معمولا به گفتن باشد می خرم برایت یا ندارم. نمی توانم بخرم بسنده می کنند. کمتر وقتی است که بچه در جریان اینکه چقدر پول به خانه می آید و چقدرش خرج کرایه خانه و خورد و خوراک و بقیه هزینه ها می شود قرار گیرند شاید هم برای همین است که می گوییم بچه ها پر توقع شده اند. خوب خبر ندارند که دخل و خرج خانه آنها با مال همکلاسی شان متفاوت است.
معمولا - مخصوصا وقتی یکی از طرفین رابطه کار هم نکند و درامدی هم نداشته باشد- این بی مهارتی به رده های بالاتر و رابطه های جدی تری مثل همخانگی یا ازدواج هم کشیده می شود.
مسله این نیست که حالا هر دو طرف باید کار بکنند و حساب جدای خودشان را داشته باشند و اگر بیرون غذا می خورند هرکدام پول خودشان را بدهند بلکه دو نفر آدم یک رابطه می توانند توافق کنند که یکی کار کند و یکی نه. یکی درس بخواند و دیگری کار کند یا حالتهای دیگر. اما مسله مدیریت کردن درآمد است.
بی خود نیست که مسله اقتصاد و پول یکی از بزرگترین دلایل جدایی و بهم خوردن روابط است. (*) گاهی اوقات افراد چند سال را در دوران نامزدی به سر می برند و همه فکرشان برگزاری یک عروسی مجلل و باشکوه است بدون اینکه بیایند وقتی را برای نشستن و صحبت کردن در مورد مسایل اقتصادیشان صرف کنند. خیلی وقتها حتی طرفین از درآمد و آینده کاری طرف هم خبر ندارند و فقط بعد از ازدواج است که می فهمند طرف چقدر درآمدش است و آیا اصلا با این درآمد می شود زندگی کرد یا نه.
این مهارتها مادرزادی نیست. یادگرفتنی است. باید برایش اهمیت قایل شد و بعد وقت گذاشت. شاید صحبت از پول و درآمد- مخصوصا در دوران عاشقی و دوستی و نامزدی- خیلی خوش آيند نباشد و فکر کنیم اگر از پولش سوال کنیم شاید فکر کند ما به خاطر پول دوستش داریم در صورتی که من او را به خاطر خودش می خواهم. درست است. اما وقتی دونفر زیر یک سقف زندگی می کنند یک مقدار شرایط فرق می کند. درست است که ماچ و آب غذای خوبی است اما برای بدن مقوی نیست. زندگی چیزهای دیگری هم لازم دارد.
قرض به شدت استرس زا است. حتی اگر دو طرف به طور مستقیم در موردش صحبت هم نکنند جور دیگری خودش را نشان می دهد. عاشق بودن خوب است. عاقلی در عاشقی کفر است اما زندگی زیر یک سقف با نفر دوم- مخصوصا اگر قواعد جامعه خودمان را هم در نظر بگیریم- ظاهرا به اندکی کفر احتیاج دارد.
*= Marriages and Families: Intimacy, Diversity, and Strengths by David H. Olson (Author), John DeFrain (Author)
Chapter 8.
حج و خنکی
جایی خواندم که نوشته بود خوش به حال هر کس امسال حج رفت. حج در ایام خنکی بود. هم ثوابش را برد هم گرمای تابستان عربستان را نخورد.
فکر کنم هدف این سفر مثلا باید دیدن سرزمین واقعی عربستان و وضع زندگی محمد باشد یا وقتی که ابراهیم پیاده به دنبال چشمه می رفت و این حرفها...سر کی را کلاه می گذارند؟
میوه بخور نشسته...خرس وار!
یک خاطره عجیب از کودکی ام دارم که تازگی ها فهمیدم چقدر به طور ناخود آگاه در تصمیمات بزرگ سالی ام اثر گذاشته است.
یک زن عموی دوست داشتنی داشتم ( و دارم) که دخترش همسن و سال خواهرم است. یعنی موقع به دنیا آمدنش من چهار پنج سالم بود. سال شصت و چهار بود و بحبوحه جنگ. این زن عموی ما در آن قحطی شیر خشک به بچه اش شیر خشک می داد چرا که اعتقاد داشت شیر خشک مواد بهتری برای سلامت بچه دارد و آنقدر این بچه بینوا را در وسواس خودش پیچیده بود که حدی نداشت. یعنی مثلا وقتی میامدند خانه ما تا آبی را که قرار بود با آن ماتحت دختر عموی نوزاد ما را بشویند با خودش میاورد. دیگر آب جوش شیر خشک و قنداق و اینها که بماند. خواهر من به علت زخم سینه مادر از یکسالگی غذای بزرگسالان را می خورد که این در نظر زن عمو جان گناهی نابخشودنی بود.
نشان به همان نشانی که این دختر عموی ما آنقدر ظریف و نحیف بود که واقعا با باد گرم تابستان هم سرما می خورد و من به عمرم به یاد ندارم سالم دیده باشمم که دستمال به دست نباشد یا جایی اش درد نکند و کلا آدم سرحالی باشد.
من تقریبا هله هوله خور ترین آدم تمام قبیله مانم. آنهم نه به صورت درست. بلکه نشسته. خدمتان عرض می کنم. یک تئوری در بچگی داشتم برای وقتی از درخت آلبالو یا ازگیل بالا می رفتم و همانجا آنقدر می خوردم که شکمم درد بگیرد و برای دستشویی رفتن مجبور شوم بیایم پایین و آنهم این بود که خرس هم میوه ها نشسته می خورد. پس چرا مریض نمی شود. بعد ها که مثلا می خواستم اندکی ناز را هم چاشنی کنم به جای خرس می گفتم گنجشک!
یک تئوری دیگر هم بود که آب نمی تواند میکروب ها را بکشد پس شستن و نشستن فایده ندارد.
یادم است یکبار هفت هشت ساله بودم که با مادرم رفیم بازار. بعد مادر مرا با کیسه های خرید سوار آژانس کرد که بیایم خانه و خودش برود جایی. ما نه تنها تمام زالک زالک ها و گیلاس ها را همانجا داخل ماشین خوردیم که هسته های گیلاس را هم از ترس راننده قورت دادیم. البته که بعدش به شدت دعوا شدم.
کلا فکر کنم پیش خودم اینطور تجزیه می کردم که این دختر عموی ما که اینهمه مواظبش اند بینوا همش مریض است پس اگر آدم مراقب نباش سالم تر است. مثال خرس و گنجشک هم خوب صدق می کردند.
****
این عادت ترک نشده. هنوز هم به محض دیدن هر چیز غیر برگی رو شاخه درخت می خواهم امتحانش بکنم. چند وقت قبل رفتم برای پیاده روی و یک میوه سیاه رنگی را با هزار زحمت از درخت مردم کندم و آنقدر بد مزه بود که مجبور شدم برگردم خانه انگشت بکنم در حلقم....
می روم این بازارچه هایی که اینها شنبه ها برپا می کنند برای فروش محصولات محلی ها. از غرفه اول شروع می کنم به ناخنک زدن به بهانه امتحان کردن و حتی اگر نخرم- که خوب اغلب اینطور است- می شود یک لبخند تحویل فروشنده داد که این اینقدر وسوسه انگیز بود که من حتی نشسته خوردمش!
ما شنیده ایم خوب است آدم از قید و بند رها باشد. برای ما اینطور کار می کند.
****
روده درازی های شب امتحان است. جدی نگرید.
Free Islamic University
دوستان عزیز. لطفا در هنگام ترجمه رزومه و مدارکتان دقت بفرمایید که ترجمه دانشگاه آزاد اسلامی نمی شودFree Islamic University. هر آزادی که آن آزاد نیست. یک وقت هایی هم می شود خصوصی.
Permalink
زن ظریف
این جریان زن موجود ظریف را ما هم اگر ول کنیم خودش پوستین می شود ما را ول نمی کند. اولش این شاهکار سیبل طلا را بخوانید که آنقدر خوب نوشته که جای هیچ حرف و سخنی باقی نمی گذارد. اما ماجرای من با زن موجود ظریف دو روز قبل از نوشتن این پست شروع شد وقتی آقای محترمی آمدند پای مطلب گردآفرید وبلاگ نازی کاویانی کامنتی گذاشتند وبعد رفتند ابرویش را درست کنند زدند چشم و چالش را هم کور کردند کور کردنی.
ایشان نوشته اند: "سلام نازی خانم.کار خانم حبیبی زاد جالب و ضروریست.جالب بودنش آشکارست،و ضرورتش در اینست که نقالی ارتباط مردم را با شاهنامه که خود در حقیقت بخش مهمی از فرهنگ ماست،حفظ می کند و حالا که مردان اینکار را وانهاده اند،کار ایشان دستمریزاد دارد.اینرا هم بگویم که همان اندازه که دکلمه اشعار فارسی در برنامه گلها با صدای ظریف زنان شنیدنیست، حماسی خوانی با صدای زمخت مردان چیز دیگریست"
جالب است. زن است. زن جماعت برود در خیابان داد بزند جالب است دیگر. جلب توجه می کند. قشنگ است. جالب بودنش هم آشکار است. خوب سرش روسری است.
حالا که مردان از اینکار وانهاده اند کار ایشان دستمریزاد دارد. یعنی اگر مردان واننهاده بودند ایشان بی جا می کردند بیایند در خیابان داد بزنند. مثل وقتی که اگر مرد کار کند زن بی خود می کند برود سرکار. اما اگر مرد بمیرد آنوقت زن تازه می شود شیر زن و گرگ زن و آن وقت کارش دستمریزاد دارد.
البته این را هم بگویم که حماسه خوانی با صدای مردان چیز دیگری است. چرا که زن صدای ظریف دارد و این ظرافت برای رادیو گلها خوب است و خداوند این چیزهای زمخت را از مردان ما نگیرد که مردانگیشان بند چیزهای زمختشان است.
بعد این نظر گذار عزیز در جواب من عصبانی - بروید خودتان بخوانیدش- زدند اینبار چشم عروس را هم کاملا کور کردند.
"سلیقه و ذائقه تعریف شدنی نیست.البته حساب مقوله عرف جداست." که هر چه می کشیم از همین عرف است. آنقدر که گفتند حالا تو خودت مواظب باش. مردم حرف در میاورند. تو بهانه دست کسی نده. تو خودت را جمع کن. اصلا دقت کردید این عرف ما چقدر سلیقه های مردانه دارد و این سلیقه و ذائقه که عرف بهمان تحمیل کرده چقدر مردسالارانه است؟
همه زنانی که خلاف عرف جامعه شان شنا کرده اند و همین الان هم نشانه هایشان را در زندان داریم مثال بارز رژه رفتن با سنتور و ویلونند که شما و همفکران شما اگر در وبلاگهایتان طردشان می کنید اگر اندکی قدرت اجرایی داشتید از این زندانبانان بدتر می شدید.
در ادامه و در بخش سوم می خوانیم :
ظرافت زن و سختی مرد انتخاب کردنی نیست.طبیعیست.آیا تا بحال دیده ای مردی جیغ بزند یا زنی نعره بکشد؟ مهم اینست که این تفاوت ها موجب تبعیض" و محرومیت از حقوق انسانی نشود.بنابراین من و تو با این تفاوت ها مشکل نداریم،که باتبعیض ها داریم ."
درست است. من با تبعیض مخالفت دارم اما با این تعریف شما هم از طبعیت مشکل دارم. چه کسی گفته زن نعره نمی زند و مرد جیغ؟ اتفاقا من مرد جیغ جیغو کم ندیده ام. از طرف من صحبت نکنید. من با این چیزهایی که شما به اسم طببعت تفاوت می نامیدیش هم مشکل دارم. در نظر من طبعیت زن و مرد فرقی با هم ندارد. من با این تعریف زن ظریف مشکل دارم. من ظریف نیستم. هیچ وقت نبوده ام. زیبا هم نبوده ام. کلمات بار معنایی دارند. برای این است که برای انتخاب کلمه فکر می کنیم. کلمه بالا می برد یا خورد می کند. از ظریف بودن شروع می شود و به ضعیف بودن می رسد. از ضیعف بودن جسمانی شروع می شود و به حامی نیاز داشتن می رسد و از حامی جسمانی داشتن شروع و به داشتن صاحب اختیار می رسد. شاید آن وقتها هم که عقل زن را نصف عقل مرد می دانستد - و بماند که در دادگاههای ما هنوز می دانند- هم زن ظریف را نگاه کردند. باور کنید پشت این واژه های ناز دار زیبا حکایت دیگری پنهان است.
نعره هم کم نکشیده ام اما صدای نعره ام در برابر غرش خیلی از زنان سرزمین مویه ای بیشتر نیست. نمی دانم شما چطور صدای این نعره های زنانه را نمی شنوید.
عیش زنانه ام دیشب البته کامل شد وقتی دوستی آمد مثلا تعریفی بکند از این عکسهای روز یکشنبه و گفت که می رود دوربین می خرد و پولش را می گذارد به حساب آقا وحید! ببم جان. شما از کجا می دانی چه کسی در خانه ما خرجی می آورد که اینطور به حساب ایشان چک می کشید؟ حالا چون بنده شوهر دارم باید اینطور حساب کرد که نان آور خانه هم ایشان است؟ بنده چند بار از ایشان کلا اینجا حرف زده ام که اینطور به حسابشان واریز می کنید؟ نمی شود حالا که بنده را مدتی است می شناسید - یا حداقل بهتر از ایشان- دوربین را بخرید و حسابش را به اسم بنده بنویسد نه آقای بالا سرمان؟
-----
من مشکلم با این فرد نظر گذار یا این آقای سعید ,خواننده وفادارم, نیست. مشکلم با این طرز فکر است که جایی پنهان است و گاهی مواقع اینطور خودش را نشان می دهد. می دانید چه می گویم؟
Permalink
یکشنبه ها با برگ و رنگ
Photo by Mona
Fair Oaks, CA
انتخاب رشته
سایتی را سراغ ندارید که به بچه های سال اولی دانشگاه یا سال آخر دبیرستان برای انتخاب رشته کمک کند؟
برادرم ترم اولش را بدون اینکه بداند چه می خواهد بخواند تمام کرده ولی هر چه زودتر بداند چه می خواهد بخواند از سردرگمی و انتخاب واحد های بی ربط در میاید. من هم راستش نگرانش ام. خودم کلی از سالهای خوبم در اثر این ندانم کاری انتخاب رشته رفت. حالا نمی خواهم او دچار شود. بماند که حکایت همچنان باقی ,رفتن در فلان جا است ولی...
می داند که مغزش ریاضی و فیزیک سنگین را نمی کشد! اهل علوم انسانی نیست. ( آن دفعه داشت به دوستش پشت تلفن پیشنهاد می داد که برود تاریخ هنر را با فلان استاد بردارد که یک سری خطی خطی نشان می دهد و می گوید اینها کار پیکاسو است!) طراحی را دوست دارد و عاشق ماشین است. البته پیشنهاد جدی من این بود که برود در یکی از کارگاه ها که شکل و قیافه ماشین ها را عوض می کنند - از نظر من جواد می کنند اما از نظر برادرم من هیچی نمی فهمم- کار پیدا کند. اما خودش دلش می خواهد درسش را هم بخواند. طراحی صنعتی که فکر کنم خیلی ریاضی و فیزیکش سنگین باشد و این بچه نمی کشد.
خیلی ممنونم اگر کمکی از دستتان بر میاید بکنید که این جوان معتاد و بی خانمان نشود. در ضمن اگر فکر می کنید بهتر است با خودش حرف بزنید می توانم مجبورش کنم بهتان ایمیل بزند.
من و انتخابات دو هزار و هشت
امروز فکر می کردم که من باید در انتخابات سال آینده به چه کسی رای بدهم.
تقریبا به هیچ کدام از نامزدهای دمکرات ها اعتماد ندارم. به هیلاری بیشتر از همه بی اعتمادم. اوباما تکلیفش با خودش هم معلوم نیست. جان ادواردز هم که فقط برای هنرپیشه شدن خوب است. هر چند فکر می کنم به زودی به خاطر سرطان همسرش ترجیح می دهد که از گردونه رقابت کنار بکشد.
این تبلیغات هم واقعا بی اثر نبود فکر کنم. من - به عنوان یک فیمینیست- اگر قرار باشد به خاطر زن بودنم به من کار بدهند همان اندازه بهم بر می خورد اگر به همان دلیل به من کار ندهند. این تبلیغات روی جنسیت هیلاری و رنگ اوباما شورش را در آورده. طوری که خودشان هم انگار وظیفه شان می دانند خودشان را از این چهارچوب در آورند و این کار را بدتر می کند. هیلاری که رسما هر روز یک حرف می زند. با آن تبلیغات احمقانه اش روی آن زن گارسون رستوران.و ترس از اینکه بخواهد مرد بودن خودش را با یک تصمیم بوشانه! نشان جهان دهد. اوباما هم به جوانهای دانشجو بند کرده که مثل ما با هر رنگ علف تصمیمان یک رنگ دیگر می شود.
جولیانی شاید معقول ترین نامزد جمهوری خواهان باشد که حرف هایش کمترین ربط را به تئوری های اخلاقی آن ها دارد و اینقدر شعور دارد که بفهمد سقط جنین حق زن بر بدنش است نه حق مسیح و محمد و شوهر و پدر.
یک جور پیش داوری عجیب هم وجود دارد. اینکه جنوبی ها و مرکزی ها به سیاه یا زن رای نمی دهند. پایش بیاید به مورمون رای می دهند اما به سیاه نه. بعد هم می گویند که بین سیاه و زن سفید به زن سفید رای می دهند. اما بین زن سفید و مرد سفید خوب معلوم است که مرد برنده است. حالا اگر دو مرد سفید باشند آنکه مسیحی اتش بیشتر است به آن رای خواهند داد. اما اگر طرف یک زن و یک مورمون باشد یا یک سیاه و یک مورمون آنوقت است که باز مورمون بهتر است.
مذهبی بودن مردم این مملکت را واقعا باید در زمان انتخابات دید. ادعای جدایی دین از سیاستشان گوش فلک را کرد کرده آنوقت تصمیمشان را بر اساس کلیسایی که طرف می رود می گیرند. امریکای مذهبی را باید در بحث های سیاسی شان شناخت.
لولیتا خوانی در دیویس
حرفهای آذر نفیسی اصلا بد نبود. خیلی در مورد کتابش حرف نزد. در مورد وضعیت ایران در آن سالها هم حرف نزد. حرفش بیشتر در مورد صحبت بود و گفتگو و شناخت. کاملا از موضع ضد خشونت حرف می زد و تکیه اش هم بی اطلاعی مردم- اینجا و آنجا- در مورد وضعیت واقعی مردم بود. از کمپین یک میلیون امضا و تلاشهای زنانی حرف زد که باید شناخته شوند و دیگر این سالها مثل سالهای شصت نیست که همه درها بسته باشد. از حافظ و شیراز و گوته و مولیر حرف زد.
می گویم. نفس حرفهایش اصلا بد نبود. من هم رفتم آخرش در آن سالن عظمت به عنوان تنها ایرانی سوال کننده - چون سالن به طرز عجیبی پر از امریکایی ها بود و من شاید اصلا بین این چند صد نفر, ایرانی ندیدم- پرسیدم که کتاب شما را با بدون دخترم هرگز مقایسه می کنند. نظراتان در مورد اینکه می گویند شما در کتابتان اغراق کرده اید و وضع اینقدر ها هم بد نیست چیست؟
بماند که یک مقدار از کوره در رفت و بعد هم عذر خواهی کرد که از کوره در رفت. اما گفت که کتاب بدون دخترم هرگز را نخوانده و نمی داند که شباهت ها چه می توانند باشد. اما گفت که در کتابش اغراق نکرده چون واقعا همه اینها در قانون ایران وجود دارد که اگر این بی عدالتی ها نبود این کمپین ها هم راه نمی افتاد و این زنان جوان اینطور به دنبال گرفتن حقشان به زندان نمی افتادند. بعد هم یک مثالهایی از کتابش و تطبیقش را قوانین خانواده در ایران زد.
من لولیتا خوانی را به سرعت همان روز سخنرانی و زیر میزی خواندم. نمی دانم چه بگویم. همه این اتفاقها خوب افتاده و دارد میافتد. دروغ که نمی گوییم به خودمان. فکر کنم بیشتر نقد متوجه سیاستهای پشت پرده نفیسی و روابطش در لابی نه چندان دوستانه واشنتگن باشد تا به خود کتابش. به قول دوستی اگر خود ما قرار باشد از ایران برای یک خارجی تعریف کنیم چه می گویم. می گویم نه. حجاب آنطور نقاب گذاشتن نیست. یا مهمانی هایمان را می رویم و مشروبمان را هم می خوریم. منتها مدلش یک مقدار هیجان انگیز تر است. یا خود من همیشه سعی دارم به بقیه بفهمانم وقتی زن حق حضانت بچه اش را ندارد دیگر به حجاب چه اهمیتی می دهد یا وقتی نمی تواند از شوهر معتادش طلاق بگیرد. نفیسی هم در حرفهایش به همین تناقض میان قانون و رفتار مردم اشاره کرد که شاید فقط مردم کشور ما و یکی دو کشور دیگر مثل روسیه درکش می کنند. وقتی قانون ساز خودش را می زند و مردم ساز خودشان را. اما خوب وقتی کار به دادگاه و زندان و اینها می کشد دیگر ساز مردم خیلی فایده ندارد.
اگر نقد خوبی در مورد کتاب نفیسی و خودش سراغ داشتید لطفا آدرس بدهید. حالا بیشتر علاقه مند شده ام.
رژیم سیاسی فقط با سیاسیون کار ندارد که بگوییم ما سیاسی نیستیم و به رژیم کاری نداریم. عمرشان هر چقدر هم کوتاه باشد برای تاثیر گذاری بر نسلی کافی است. بماند که اثر گذاری بر مردم را از همان تغییر کتاب های مدرسه به طور مستقیم شروع می کنند و به هزار و یک عنوان دیگر هم ادامه اش می دهند.
جمهموری اسلامی بزرگترین ضرری که به ما - ملت غیر سیاسی اش- زد دروغ گو بار آوردنمان بود. خیلی هم به محیط گرم خانواده ربط نداشت. هر چقدر خانواده خوب بودند و همه قوانین اخلاقی را رعایت هم می کردند و سر دیگران کلاه نمی گذاشتند و سفره شان اگر هم باز بود باز هم ما- به عنوان طفلان آن دوره- خودمان وارد اجتماع شدیم و خودمان خیلی چیزها را فهمیدیم. از فهمیدن هم گذشت و رفت جزو خونمان.
یاد گرفتیم حجاب الکی بگذاریم. اعتقاد که نداشتیم. اما به دروغ - به چه کسی؟- روسری سرمان کردیم. مشروب خوردیم. رشوه دادیم. تقلب کردیم و برای همه اینها هم آنقدر توجیه مان را درونی کردیم که نه تنها باورش کردیم بلکه اصل را همان قرار دادیم. یعنی این رژیم کاری کرد که برای زنده ماندن و نفس کشیدن در آن باید دروغ می گفتیم. مگر اینکه می خواستیم همیشه در همان اتاق بمانیم و از خانه بیرون نرویم. بیرون رفتن و زنده ماندن در آن مملکت با دروغ گفتن - به خود گرفته تا به بقال و قصاب و معلم و ریس جمهور- پیوند داشت. با تقلب کردن پیوند داشت. فقط مسله این بود که خب برای اینها توجیه هم می تراشیدیم. یعنی وقتی از بچگی یاد می گیرم چیزی به اسم دروغ مصلحتی وجود دارد این می رود در استخوان آدم. همه چیز را می شود با آن توجیه کرد. هر شرایطی را می شود مصلحتی نامید.
من از کلاس اول ابتدایی تقلب کردم. چون باید نمره بیست می بردم خانه. این فشار روی من بود. فشاری که خودم حسش می کردم نه اینکه به من بگویند باید بیست بیاوری. وقتی پدرم را می دیدم که آنطور خسته به خانه می آید و همه چیزش را از دست داده من خودم را مسول حس می کردم. همان وقت که از دست رجا صابری تقلب کردم و فهمیدم که بادبادک سمت راست کدام است که باید رنگش کنم یاد گرفتم که می شود راه میان بر پیدا کرد.
این فشار روی من بود که با بچه دکتر های کلاس سوم ابتدایی ام رقابت کنم. وقتی می رفتم تولدهای آنها و کادو های از خارج آمده آنها را با کادو های دست ساز خودم مقایسه می کردم تصمیم گرفتم که بهشان دروغ بگویم. بگویم که مریضم و نمی توانم به تولد بروم. بگویم کسی نیست مرا بیاورد و برگرداند. حتی در همان نه سالگی هم می شد فرق گذاشتن بین کسی که کادوی خوب میاورد با کسی که کادویش ارزان است را از وضع توجه مادر بچه فهمید.
این فشار روی من بود وقتی در کلاس سوم راهنمایی رفتم در مسابقات قران شرکت کردم و نفر اول منطقه شدم در صورتی که ...
انگار این سیستم جوری تنظیم شده بود که باید دروغ می گفتی و ریا می کردی تا کارت را جلو ببری مگر اینکه بخواهی راستگوی بازنده باشی. این عادت دور زدن ایرانی که در کشورهای مهاجرپذیر میزبان ماها بیشتر و بیشتر دارد خودش را نشان می دهد به خاطر وارد کار شدن ما است.نسلی که بعد از انقلاب و در آن مملکت بزرگ شده و دور زدن را یاد گرفته. اصلا رفته توی خونمان. مثل منی که الان دارم از سر کارم اینها را می نویسم و اگر ریسم بیاید بگوید اینها چیست و این صفحه برای چیست می گویم که آها. دارم برای فارسی زبانان کلاس زبان صبح ها خلاصه کارگاه تغذیه هفته قبل را تایپ می کنم. به همین سادگی.
من نمی گویم اینجا کسی تقلب نمی کند یا دروغ نمی گوید. به سبک بتی محمودی هم نمی خواهم آنجا را جهنم جلوه دهم و اینجا را بهشت. قصدم مقایسه بین هیچ جا نیست. خودمان را در ایران می گویم بدون مقایسه با هیچ جای دیگر.
من هنوز از این زیر کار در رفتن ها و خیلی وقتها خالی بندی هایم برای استادها مخصوصا- که چه ساده هم حرف آدم را باور می کنند- خجالت می کشم. اما نمی دانم وقتی که اگر بروم بگویم می شود من امروز امتحان ندهم جوابش با اگر بگویم فلانی مرد و من بیمارستان بودم و ماشینم پنچر شد و عمه ام سرخک گرفت یکی است چه مرضی است که بروم اینها را بگویم؟ انگار هنوز آن جریان توجیه کردن خودم و باور دروغ های خود باقی مانده است.
بدیهی است که مخاطب این نوشته خودم بودم. البته که هنوز راستگویی و درستی نمرده و من خیلی بدبینم و دارم تجربیات شخصی را تعمیم عمومی می دهم.
حکایت ما و پوستین مذهبیون
حکایت ما و این سیاسیون مذهبی حکایت همان پوستین است که به طرف می گفتند پوستین را رها کن که الان غرق می شوی و طرف گفت که پوستین را من رها کردم پوستین مرا رها نمی کند.
آن از مملکت گل و بلبل خودمان که زدند با قاطی کردن سیاست و مذهب پدر صاحابش را در آوردند این از مملکت المثنیی مان که می آیند از کاندیدای ریاست چمهوری اش می پرسند آیا به همه کلمات انجیل اعتقاد داری یا نه و امروز هم به حمدلله چشمان- گوشمان- به سوال گزارشگر رادیوی ملی عزیز کرده مان از میت رامنی روشن شد که حالا که شما گفتی به کلمه کلمه انجیل اعتقاد داری تکلیفت با آفرینش و بحث داروین در کتابهای مدرسه چیست؟
کم مانده یواش یواش از کاندیدا ها استفساط کنند و کتاب فقه تحویل بگیرند.
شاید مربوط:
این برنامهNOVA چند وقت قبل در مورد این بحث داروینیسم و مذهبیون آفرینشی در مدارس امریکا خیلی جالب است. اگر امکان دیدن ویدو را ندارید همه متنش هم آن پایین صفحه است.
گفتیم میاییم بلاد کفر خلاص می شویم حالا دینداریشان ولمان نمی کند.
خاطرات من از کلبه
هوا تاریک است. البت که هوا تاریک نمی شود. لابد ابرها تیره اند که هوا را تاریک کرده اند. آسمان یک دانه ابر هم ندارد ولی تاریک تاریک است. به طرز ترسناکی همه جا خالی و خاکستری است. انگار قصد باریدن داشته باشد اما ناز کند. یک ناز وحشتناک. سوز برف همه جا را گرفته. خوشی برفش مال دیگران است و سوزش مال ما. روی زمین که بخوابی چشمت به شاخه های حالا دیگر لخت شده می افتد. یک دانه برگ گیر کرده جایی روی شاخه ها. نمی افتد. گول زنکی شده لابد حالا برای آن دخترکی که باید با آخرین برگ می مرد. داستانهای تکراری.
دلم هوای باران کرده. نمی بارد. سایت هواشناسی گفت که نمی بارد. این چه جهنمی است که برای برف دیدن هم باید مسافرت کرد آخر؟
الان وقت خیالبافی است دوباره. مثلا کلبه ای داشتی - که باید هم آتشی روشن داشت و به من چه که در خیال چه کسی قرار است آتش را روشن کند و کلبه را گرم- بعد بیرون هم برف ببارد و تا ابد هم فقط درخت لخت باشد و لابد یک دریاچه هم روبه رو. بعد هم یک لیوان شکلات داغ باشد و شنلی روی تن لخت و بعد هم یک ژست لیوان به دست ایستاده کنار پنجره و نگاهی با تامل به مرغابی های یخ کرده روی دریاچه.
اصلا وقتی هوا اینطور تاریک و ترسناک است چه چیز بهتر از خیال. نوبل خیالبافی نداریم؟
یکشنبه ها با برگ و رنگ

Mendocino, CA
در شهر چه خبر؟
آذر نفیسی سه شنبه چهارم دسامبر ساعت هشت شب در مرکز هنری منادوی در دانشگاه دیویس درمورد کتابش لولیتا خوانی در تهران صحبت خواهد کرد.
اطلاعات بیشتر را در اینجا بخوانید.
برای من وقت خوبی است که ببینم به سوالهاییم چه جوابی می دهد هرچند همه را قبلا کسان دیگر پرسیده اند و جواب نفیسی هم کماکان یکی است.
دلتنگی
یاد است نقطه بازیمان را؟
می آمدی می نشستیم. چای می خوردیم با قند وقتی هیچ چیز دیگر در یخچال نبود. برای خودت نیمرو هم درست می کردی اگر نانی باقی مانده بود. بعد من حوصله ام سر می رفت می رفتم اتاق خودم. تو هم یک مقداری با آن ضبط ور می رفتی و لابد یک سی دی داریوش ذخیره داشتی که کفر مرا در آوری.
بعد می گفتی بیا نقطه بازی کنیم. تو قرمز می شدی و من هر رنگ دیگر غیر از قرمز. یادت است تو تنها پرسپولیسی بین رفقایت بودی و سرچشمه دعوا؟ تقلب می کردی در نقطه بازی هم. من هم که نمی توانستم مچت را بگیرم. یادت است یکبار وسط حکم بابا ورق هایش را ریخت روی میز که من با متقلب بازی نمی کنم. مثل سگ تقلب می کردی. من هم از همه بی آزار تر. بازی که بهانه بود.
امروز یاد نقطه بازی کردم. یادم آمد چهار سالی است اسمش را هم نیاورده ام. به همان مدت ام است که دیگر حکم بازی نکرده ام. یادت است تا خود صبح می نشستیم ورق بازی می کردیم؟ باورت می شود چهار سال است به ورق دست نزده ام؟ یادم رفته لابد. برگ شانست چه بود؟ بی بی خشت؟
صدف می گفت حرف آمدن را می زنی؟ بیایی می خندم. به تو می خندم. آنهم در رویت. یادت است آن شبی را که من بابلسر مانده بودم و تو آنهمه راه را تنها بی خبر برگشتی که نصفه شب پدر و مادرم را بی خواب کنی که به من بگویند راضی نیستند من بیایم؟ نقطه ضعف من را می دانستی اما حدس مهاجرت خانوادگی را در سال بعدش نمی زدی.
سراغ پدر بزرگ و مادر بزرگم رفتن را لابد بی فایده دیدی. حالا کجا می خواهی بیایی؟ کجا رفت آنهمه ایرانم ایرانم؟ بیایی می خندم در رویت. دلم برایت تنگ شده پدرسگ.
می دانی. اینجایی ها یک بازی خنده دار دارند. به من هم یادداده اند. برای وقت گذرانی به بردن بلیط بخت آزمایی فکر کن. فکر کن اگر امروز صد میلیون دلار داشتی چه می کردی. چه کنم. به قول تو بی هویتند. فرهنگ و شعر و موسیقی که ندارند بهش فکر کنند. به پول بخت آزمایی فکر می کنند. خسته شدم بسکه در خیال خانه و ماشین و جنگل و جزیره خریدم. امروز وقت کشی ام به تصویر لحظه آمدن تو, همان لحظه اول ,همان لحظه هق هق من بین شانه های تو گذشت.
کاش صدف راست بگوید.
English Weblog
archives
by dateMarch 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category