« قصه هایی که ناگفته می میرند صفحه اصلی نیایش »

سالن انتظار

شده تا به حال پروازتان تاخیر داشته باشد یا به علتی بیشتر از حد معمول مجبور شده باشید که در فرودگاه منتظر بمانید و از سر اتفاق نه قلم وکاغذ و کتابی باشد و اگر هم بود حس نوشتن و خواندن و خوردن نداشته باشید و مجبور شوید به آدمها و کارهایشان خیره شوید؟

البته که همه جا و همه وقت می شود به رفتار آدمها خیره شد و قصه بافی کرد اما فرودگاه قصه دیگری است. آدم خسته ای را میبینی که بی حوصله کنارت نشسته و هی این پا را روی آن پا می اندازد یا دم به ساعت به ساعتش نگاه می کند اما یک دفعه یک نفر روی پله ها برایش دست تکان میدهد و بعد صدای خنده و خوشحالی اش فضا را پر می کند. یا زن و مرد مسنی را که بی صبرانه منتظر رسیدن نوه شان از فلان شهرند و با خودشان دعوا دارند که بچه را به کدام رستوران ببرند. عشاق جوان و سالخورده هم دنیای خودشان را دارند که بوسه های طولانی شان حکایتی است بس دلنشین.

دیشب مردی با سه تا دختر کوچک منتظر رسیدن مادر بچه ها بود. غوغایی داشتند در صندلی کناری. خیلی سخت نبود که برنامه تمام زندگیشان را در این چند روزی که مادرشان به بوستون رفته بود را فهمید. دختر بزرگ یک امتحان ریاضی را خوب داده بود اما پدرش گفت که گزارش شیر نخوردنش را خواهد داد و دختر کوچک خرسش را آورده بود که مادر را ببیند ودیگر شبها خودش را خیس نکند. سعی پدر در ساکت نگه داشتن دخترکان به یک طرف و اشتیاق نگاهش طرف دیگر. مادر که آمد غوغایی دیگر شروع شد برای تعریف کردن قصه ها. انگار همه شان هول داشتند که تمام شود و قصه شان نگفته بماند. بیچاره پدر که ده دقیقه ای صبر کرد تا بتواند خانم را ببوسد.

آنها که رفتند چند دقیقه ای دور و برم ساکت شد. هنوز خبری از هواپیمایی که منتظرش بودم نبود. پرواز یک ساعته یک ساعت و نیم تاخیر داشت. من هم همچنان به آدمها نگاه می کردم و سعی می کردم قصه ام را تکمیل کنم . یک گروه چشم بادومی بعدی بودند که یک کلمه از حرفهایشان را نفهمیدم. این چند سال کار مداوم با آسیایی ها تنها یادم داده که بتوانم کمی ملیت های مختلف را از هم بشناسم و به همه نگویم چینی اما یک کلمه هم از زبانهایشان یاد نگرفته ام. مسافرهایشان هم یک گروه چند نفره دیگر بودند که به سلامتی گرفتشان و رفتند به سمت چمدانها.

این لحظه ها باید سوژه های خوبی هم برای یک پایان نامه عکاسی باشند. لحظه های سلام و خداحافظی در فرودگاه ها. لحظه هایی که خود مسافران شاید خیلی یادشان نماند اما برای تماشاچیان لذت بخش است.
دیشب از انتظار یک فیلم یک ساعته زنده برای خودم ساختم. تجربه بدی نبود. لذت بردم.


پی نوشت: این ویدیوی یک دقیقه ای را که جیرجیرک خوبم فرستاد ببینید. به قول معلم گزارش نویسی مان این تجربه ها زمان و مکان ندارند. جهانی اند.

November 27, 2007 04:44 PM

Comments

چه قشنگ بود داستان پدر و سه تا دخترها.

حرفات حسابی منو یاد قدیم انداخت. زمان دانشجویی از تهران به شیراز و برعکس با هواپیما می‌رفتم. موقع رفتن به شیراز اکثرا تنها بودم و از ترس جا موندن زود می‌رفتم و کارم همین بود که بشینم ملت رو نگاه کنم. من البته خب این طرف قضیه رو بیشتر می‌دیدم یعنی کسایی که می‌خواستن برن مسافرت. اونا هم در نوع خودش خیلی دیدنی بود. مخصوصا نزدیک‌های عید که مردم برای تعطیلات عید می‌اومدن شیراز. همیشه هم یه تعدادی از مسافرها کسایی بودن که از خارج اومده بودند و حالا داشتن می‌رفتن فامیل‌هاشون رو ببینن. و حالا برام جالبه که اگه برم ایران (امیدورام به زودی :((( ) خودم هم جزو اون دسته خواهم بود.

لوا:
من هم گاهی با خودم خیالبافی می کنم. گاهی دلم می خواد همه بیان و یه دفعه همه رو همونجا ببینم اما گاهی هم دلم می خواد تنها برم و واسه خودم گریه کنم و برم ترمینال و تاکسی بگیرم و تا صبح تهران رو بگردم. بعد سرزده برم شمال دیدن مادربزرگم و بگیر برو تا اخر..

اين نوشته‌تون واقعا قشنگ بود. خيلي از خوندن‌اش لذت بردم.

پروازم تاخیر داشته ولی پروزم هنوز نه!

لوا: درستش کردم. مرسی از تذکرتون!

ویدئوش اشک تو چشمام اورد. فکر کنم بغل کردن عزیزان همیشه لذت بخش ترین اتفاق دنیا باشه.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)