
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« پس از باران...
صفحه اصلی
تفکراتی با صدای بلند در مورد بالاترین »
این روزها چه می کنم
یکم:
مثل همیشه. درگیر و شلوغ و بدون نظم و دقیقه نودی. درسها را همچنان آنطور که دلم می خواهد نمی خوانم و نمی نویسم. دلم دیگر به کار نیست و منتظرم این دو سه ماه هم بگذرد. حالا هم دیر وقت است و اولین باری نیست که فردایش امتحان دارم و مشغولم به کار دیگر.
دوم:
محو این فصل شده ام. من هیچوقت آدم پاییز نبودم. اصلا نه رنگ و نه دمای هوا چیزی را در من تکان نمی داد. نمی دانم امسال چه سحری دارد پاییز این شهر. امروز فکر کردم شاید به خاطر این است که اولین سال همه زندگی ام است که در طبقه ای غیر از طبقه اول خانه ای زندگی می کنم و خانه مان بیشتر به خانه درختی شبیه است تا یک آپارتمان معمولی و شاید به خاطر این دیوار خانه است که شیشه ای است و درختان زیبای بیرون. نمی دانم. اما مگر من چند ساعت هفته را در خانه هستم که این حس را پیدا کرده ام؟ دلم می خواهد باران همینطور ببارد ولی باقی برگها روی زمین نریزند.
سوم:
بعد از مدتها دوست خوبی در این شهر ساکت و درندشت پیدا کرده ام. دوستی که می شود لحظه آخر بهش گفت بیا برویم بیرون یا در همان لحظه آخر قرار قهوه را بهم زد و دانست که می شود فردا هم قرار گذاشت. شاید خیلی ساده باشد اما اگر شما هم برای دو کلام حرف زدن با دوستی هر بار مجبور بودید دو ساعت رانندگی کنید منظورم را می فهمیدید. دوستی که نباید بازهم انرژی صرف شناخت و تحلیلش کرد و دم به دم مواظب بود که نرنجد یا حرف نامربوطی آن وسط نپرد. خوشحالم که اینجاست.
چهارم:
دوستی فقط به اسم نیست. انرژی می خواهد و وقت. باید طرف را از اول شناخت. با حساسیت هایش و تمام خاطرات و تاریخش آشنا شد. بعد دانست کدام حرف را زد یا نزد. بعد فقط هم که به اسم نیست. باید دلجویی هم کرد و باید بشود حرف دل را هم زد. از رابطه هایی که الان دور و برم است راضی ام. دلم نمی خواهد این شبکه روابطم را بیشتر کنم. به عمق رفاقت بیشتر از طول لیستش اهمیت می دهم. دیگر هم جوان هیجده ساله نیستم که برای همه انرژی داشته باشم.
پنجم:
ناخواسته خودم را درگیر بچه بازی یک سری از اطرافیانم می بینم. گناه من چیست که آنها هنگام این بازی های دبیرستانی یا سرشان به فرمول جبر و احتمال بود یا به حفظ بکارت خوشان و ناموسشان؟ باور کنید ما این ادا ها را دوره دبیرستان - یا حتی قبل تر از آن- تمام کردیم. این هم از همان حرف و حدیث هایی است که حتی از راه دور از آدم انرژی می گیرند و فقط اعصاب خوردکنی باقی می گذارند. دست از سر ما بردارید.
ششم:
در حین عصبانیت یکی از بهترین دوستان همه این سالهایم را با ایمیلی رنجانده ام. هر بار که به ایمیل ارسالی ام نگاه می کنم وحشت می کنم. این چه متنی بود که من برایش فرستادم؟ سر همان جریان شماره پنج عصبانی بودم و جورش را دوست خوبم کشید. حالا هم نمی دانم چه طور بروم منت کشی. خودش هم می داند که در دلم چه آشوبی است. کسی نیست به واسطه از من از او معذرت خواهی کند و بگوید که من قول می دهم نه ونکوور بروم نه هیچ جای دیگر. فقط با من حرف بزند؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
سلام لوا جان.
به نظر من معذرتخواهی اگر بدانی جا دارد آسانترین کارهاست. هیچ قلق و شهامت و فن خاصای هم ندارد ... پیشنهاد: گوشی رو بردار (و نه ایمیل) و بگو ازت معذرت میخوام. به همین سادگی.
هاله
November 13, 2007 02:29 PM
بزرگان گفته اند عذر خواهی حسابی سه قسمت دارد:
1. معذرت میخواهم
2. اشتباه کردم
3. چطور میتوانم جبران کنم؟
به نظرم خودت از دوستت معذرت بخواه هرچقدر هم سخت باشه بهتره. بعدا خاطره میشه.
anar
November 13, 2007 04:23 PM
قفط آرزو میکنم این پستت رو بخونه. اینقدر ساده و صادقانه هست که بتونه حست رو درک کنه.
saeid
November 13, 2007 06:07 PM
why not Vancouver? ;-)
لوا:
آخه یه جریانی هست بین من و خودش. واسه اینکه علامت بدم بود. وگرنه من که از خدامه بیام ونکوور شما!
sooski
November 13, 2007 06:54 PM
حالا چقدر به ما میدی آشتیتون بدم
:ِD
بایرامعلی
November 13, 2007 11:59 PM