
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
رومیزی
زن ادامه می دهد: "بعد هم که گوسفند را سر بریدند ما زنها جمع اش کردیم. همه گفتند عجب کله پاچه ای شده بود. همه عروسی را آبگوشت دادیم".
به رومیزی سفید نگاه می کنم. قلاب بافی است. یاد طرح کادهای دبیرستان میافتم. من گلدوزی گرفته بودم. از آنها که قاب دایره ای دورش می کشیدیم تا پارچه را سفت نگه دارد.
به خودم که میایم زن دوباره چایی آورده. نمی فهمم چرا الان دارد از دختر خاله شوهرش حرف می زند که شوهرش در دریا غرق شده بود. شاید به آن کله پاچه ربط داشت. "می خواست موتور گازی شوهرش را به ما بیاندازد. من نذاشتم".
سعی می کنم نشنوم. چهل و پنج دقیقه است که من اینجا رو به روی این رومیزی قلاب بافی سفید نشسته ام و زن یک بند حرف می زند. من شاید ده استکان چایی خورده باشم.
"یک رنگی بود خیلی خوب بود. داشتیم میامدیم گفتم بیاورم با خودم. یادم رفت. این رنگهای اینجا را نمی شناسم. حالا اکسیدان و اینها را آورده ام. نمی دانم رنگ را چه طور به سرم بزنم. همیشه با مسواک سرم را خودم رنگ می کردم. دختر خواهرم گاهی میامد کمک می کرد. اما از وقتی شوهر کرد دیگر کمتر میامدند خانه ما. آخر مادر شوهرش زمینگیر بود. این دختر هم آنقدر سر به زیر بود که نگو. حالا یکی باید میامد مراقب خودش بود بسکه لاغر بود. اصلا هیچی نمی خورد. من برایش کاچی درست می کردم می دادم خواهرم ببرد برایش. البته از وقتی بچه دومش به دنیا آمد بهتر شده بود. گوشت رفته بود به استخوانش. دکتر گفته بود...."
می خواهم نشنوم. نمی توانم. حالا دیگر هر کلمه تیشه ای شده گویی. مغرم درد میگیرد. یک چایی دیگر می خورم. فکر کردم شروع کنم به شمردن گلهای رومیزی. شروع می کنم. سعی می کنم لبخند بزنم و بشمرم. سی و سه ..سی و چهار...
زن هنوز حرف می زند. حالا موهایش را باز کرده. زیر بغلش عرق کرده و بلوزش خیس شده. چندشم می شود. یادم می رود چه شماره ای بودم...
"من که زایمان کردم مادر شوهرم خدابیامرز برایم درست می کرد". نمی دانم از چه غذایی حرف می زند. "اما آن کجا و آنی که مادرم درست می کرد کجا. مادرم کره می ریخت یا روغن حیوانی. شکر هم نمی ریخت. شیره می ریخت تویش". فکر می کنم من را خوابانده اند و دارند روغن خام می ریزند توی گلویم. با سرعت یک لیوان دیگر چایی را هورت می کشم.
باید بروم. به ساعتم نگاه می کنم. قول دادم یک ساعت بشینم. حالا پشیمانم که چرا قول دادم.
به خودم نگاه می کنم. به کیفم که دو دستی محکم گرفته امش. به زن نگاه می کنم. هنوز حرف می زند. صدایش را سعی می کنم نشنوم. به زیر بغل عرقی اش هم نگاهم میافتد. یاد روغن خام می افتم.
من اینجا چه می کنم؟
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
شما که از چایی بدت میاید اینجور جاها نرو
لوا
خودت از چایی بدت میاد....ت از چای بدش میاد...ت از چایی بدش میاد..
ما رو اینجوری نگاه نکن. ما حرف ناموس که بیاد جلو قمه هم می کشیم داداش من....
الله و اکبر...
bayramali
November 8, 2007 04:21 PM
bazam bi rabte vali vaseye balootake:
http://www.worldmarket.com/content.jsp?sectionId=762
......
November 9, 2007 07:19 AM