" /> Baloot: November 2007 Archives

« October 2007 | Main | December 2007 »

November 30, 2007

در چیستی هنر

خانم شهلا بهرامی نمایشگاهی از آثارشان را در کانادا برگزار کرده اند .( مطمئن نیستم این سایت رسمی ایشان باشد) رادیو زمانه هم طی گذارشی به آن پرداخته و از چیستی هنر ایرانی شروع کرده و به کارهای ایشان رسیده. من نه هنر شناسم نه ادعای آن را دارم . از خیلی از آثار لذت می برم و خیلی ها را نمی فهمم. نمی دانم هنر کدام است و کدام نیست. این در مورد آثار نقاشی کلاژ خانم بهرامی هم صادق است.
بعد در بخش نظرات می خوانیم که خوانندگانی آمده اند و گفته اند که آثار ایشان هنر نیست چون بهره برداری از نگاه رمز و راز گونه غربیان به پوشش زنان شرقی و خط در نظر آنان عجیب فارسی- عربی است و خانم بهرامی از این موج به خوبی استفاده می کند. ولی آثار ایشان هنر نیست. من درستی یا نادرستی این حرف را هم نمی دانم.

بدی داشتن دوست هنرمند نقاش دکوراتور بازیگر هم در این است که باید خیلی مراقب واژه هایی باشی که از دهانت می پرند و به نوعی کلمه هنر را در بردارند. مثل دفعه قبل که بین صحبت هایم از دهانم پرید که "در ایران گل فروش ها واقعا هنرمند بودند. چون از یک شاخه گل و چهارتا علف یک دسته گل بی نظیر درست می کردند. کاری که این بی سلیقه ها اینجا با صد دلار گل هم نمی توانند انجامش دهند" و بعد این دوست ما به نیابت از جامعه هنرمندان همه عالم این قضیه را فحش ناموسی تلقی کرد و گفت ان شالله شما آشپزی و آرایشگری را که دیگر هنر نمی دانی؟ من از ترسم گفتم نه نه.

ولی واقعا نمی دانم. واقعا تعریف هنر چیست که مثلا خانم بهرامی در آن نمی گنجد اما اندی ورهول در آن جا می شود؟ یا مثلا یک گریمور برای فلان پروژه سینمایی می شود هنرمند گریمور اما زری خانم ما که به همان قشنگی لکه های صورت بنده را می پوشاند می شود یک آرایشگر پیزوری؟

آیا واقعا ما اول هنرمند را تعریف نمی کنم و بعد هرکاری که آن فرد کرد می شود هنر؟ آیا مثلا جکسون پولاک روی موج نوخواهی ملت نرفت؟ آیا اگر کارهایش را با داوینچی در یک زمان می کشید ( من نمی دانم جکسون پولاک می کشید یا می پاشید) باز هم جکسون پولاک می شد؟ یا اگر زری خانم ما گریم بازیکنان فیلم ارباب حلقه ها را انجام می داد می شد هنرمند؟

من از دیدن هرچیز زیبا ذوق می کنم. زیبایی هم تعریف خودش را برای من دارد. هرچیزی که من را سرذوق بیاورد زیباست! شاید در تعریف هنر در فلان فرهنگ لغت نگنجد اما وقتی کسی کاری را در بالاترین سطحش انجام دهد برای من هنر است. شاید باید تعریف را محدود تر کنم به کسی که کاری را با دستانش انجام می دهد.آن وقت حسین که نابغه ریاضی است و آنهمه حساب و کتاب توپولوژی را در مغزش انجام می دهد دیگر در تعریف من هنرمند نیست. خوب اینهم بی انصافی است اگر من قورمه سبزی مادرجانم را در حد هنر بالا ببرم و فرمول های حسین را نه.

چقدر سخت است این بحث چیستی هنر.


November 29, 2007

فکر کردن با صدای بلند

۱. تازگی ها یک کشف جدید کرده ام. یکی از دلایل بیشماری که من از شهرمان خوشم نمی آید و فقط منتظرم این دانشگاه تمام شود که از آن فرار کنم این است که شهر تخت است! پستی و بلندی دارد اما کوه ندارد. دور و برش پر از تپه های کوچک است و از هیج جای شهر نمی شود هیچ کوهی را دید. شهر بزرگی است. شاید چندین برابر سن فرانسیسکو باشد اما پخش است.
من با کوه ها بزرگ شدم. فکر کنم تقریبا تمام سالهایی که در ایران زندگی می کردم چه در شمال چه در تهران خانه ام جایی بود که با ایستادن کنار هر پنجره ای می توانستم دماوند را ببینم. شاید این مسخره به نظر برسد اما اینروزها فکر می کنم به بلندی احتیاج دارم. احتیاج دارم جایی باشم که دور و برش کوه باشد. نه کوههای قهوه ای لخت. کوه درخت دار شاید هم سفید. نمی دانم. به بلندی احتیاج دارم. بدم نمی آید بروم مونتانا زندگی کنم.

۲.باید استعدادم در زمینه طراحی و دکوراسیون را جدی بگیرم. طرحی که برای غرفه فامیلمان در یک نمایشگاه دادم و خودم هم با چهارمتر پارچه و دو تا ستون عملی اش کردم طرح اول نمایشگاه شد. همیشه هم تزیینات داخلی را دوست داشتم. طراحی جواهر را هم. حالا جالبش این است که خواهرم طراحی داخلی می خواند و وحید هم معماری و رها هم بدش نمی آید طراحی خودرو را دنبال کند. از همه بی ربط تر هم منم.

۳. معاشرتی را که فقط برای وقت گذراندن باشد دیگر نمی خواهم. آدم لازم نیست از همه کس و همه چیز در همه جا چیز یاد بگیرد که بگوید وقتش مفید صرف شده. اما حداقل باید از وقت گذرانی اش لذت ببرد. وقت و حوصله معاشرت های بی مصرف را ندارم.

۴. این ابرو کندن من به بحرانی ترین مرحله اش از ابتدای اعتیادم رسیده است. ابروی سمت چپم تقریبا کامل کچل شده است. در حالی که به خودم در آینه نگاه می کنم که چرا این بلا را به سر خودم میاورم با یک دست در حال کندن یک خال دیگرم. یعنی از لحظه زنگ زدن ساعت در ساعت شش صبح دستم می رود به سمت یکی از ابرو هایم و تا همان وقت برگشت به تخت ادامه دارد. وقت غذا و کار و کلاس و رانندگی هم نمی شناسد. حتی وقتی تایپ می کنم و نه تا از انگشتهایم مشغول است کافی است یک لحظه مکث کنم که یکی از دستها به سمت ابرویم برود.
مستاصل شده ام. چه باید بکنم برای ترکش؟


November 27, 2007

نیایش

2066153089_64ae296661.jpg


عکس را دوست خوبم رضا گرفته. اسمش را من انتخاب کردم.


سالن انتظار

شده تا به حال پروازتان تاخیر داشته باشد یا به علتی بیشتر از حد معمول مجبور شده باشید که در فرودگاه منتظر بمانید و از سر اتفاق نه قلم وکاغذ و کتابی باشد و اگر هم بود حس نوشتن و خواندن و خوردن نداشته باشید و مجبور شوید به آدمها و کارهایشان خیره شوید؟

البته که همه جا و همه وقت می شود به رفتار آدمها خیره شد و قصه بافی کرد اما فرودگاه قصه دیگری است. آدم خسته ای را میبینی که بی حوصله کنارت نشسته و هی این پا را روی آن پا می اندازد یا دم به ساعت به ساعتش نگاه می کند اما یک دفعه یک نفر روی پله ها برایش دست تکان میدهد و بعد صدای خنده و خوشحالی اش فضا را پر می کند. یا زن و مرد مسنی را که بی صبرانه منتظر رسیدن نوه شان از فلان شهرند و با خودشان دعوا دارند که بچه را به کدام رستوران ببرند. عشاق جوان و سالخورده هم دنیای خودشان را دارند که بوسه های طولانی شان حکایتی است بس دلنشین.

دیشب مردی با سه تا دختر کوچک منتظر رسیدن مادر بچه ها بود. غوغایی داشتند در صندلی کناری. خیلی سخت نبود که برنامه تمام زندگیشان را در این چند روزی که مادرشان به بوستون رفته بود را فهمید. دختر بزرگ یک امتحان ریاضی را خوب داده بود اما پدرش گفت که گزارش شیر نخوردنش را خواهد داد و دختر کوچک خرسش را آورده بود که مادر را ببیند ودیگر شبها خودش را خیس نکند. سعی پدر در ساکت نگه داشتن دخترکان به یک طرف و اشتیاق نگاهش طرف دیگر. مادر که آمد غوغایی دیگر شروع شد برای تعریف کردن قصه ها. انگار همه شان هول داشتند که تمام شود و قصه شان نگفته بماند. بیچاره پدر که ده دقیقه ای صبر کرد تا بتواند خانم را ببوسد.

آنها که رفتند چند دقیقه ای دور و برم ساکت شد. هنوز خبری از هواپیمایی که منتظرش بودم نبود. پرواز یک ساعته یک ساعت و نیم تاخیر داشت. من هم همچنان به آدمها نگاه می کردم و سعی می کردم قصه ام را تکمیل کنم . یک گروه چشم بادومی بعدی بودند که یک کلمه از حرفهایشان را نفهمیدم. این چند سال کار مداوم با آسیایی ها تنها یادم داده که بتوانم کمی ملیت های مختلف را از هم بشناسم و به همه نگویم چینی اما یک کلمه هم از زبانهایشان یاد نگرفته ام. مسافرهایشان هم یک گروه چند نفره دیگر بودند که به سلامتی گرفتشان و رفتند به سمت چمدانها.

این لحظه ها باید سوژه های خوبی هم برای یک پایان نامه عکاسی باشند. لحظه های سلام و خداحافظی در فرودگاه ها. لحظه هایی که خود مسافران شاید خیلی یادشان نماند اما برای تماشاچیان لذت بخش است.
دیشب از انتظار یک فیلم یک ساعته زنده برای خودم ساختم. تجربه بدی نبود. لذت بردم.


پی نوشت: این ویدیوی یک دقیقه ای را که جیرجیرک خوبم فرستاد ببینید. به قول معلم گزارش نویسی مان این تجربه ها زمان و مکان ندارند. جهانی اند.


November 26, 2007

قصه هایی که ناگفته می میرند

اژدها کشان یوسف علیخانی را می خوانم اینروزها. تازه با پست برایم رسیده. ممنون فرستنده اش ام.

کتاب روان است به روانی همان قصه ها. قصه ها را می خوانم و بعد رگه های آشنا به یادم میاید. همان قصه اژدها کشان که من با روایتی دیگر مازندرانی اش را شنیده بودم یا رویش قارچ ها به هنگام برق زدن آسمان.

خاطرم میرود به آن سالهای بارانی و سرد دور بخاری هیزمی مامان بزرگ زیبایم. آن وقت ها که درد پا عاصی اش نکرده بود و هنوز برایمان قصه می گفت و ما باید معنی کلمه های مازندرانی را که نمی فهمیدیم می پرسیدیم. چرا به ما بچه ها از همان اول زبان محلی مان را یاد ندادند که حالا یک تلفن زدن باید اینطور اسباب خنده اطرافیانمان شود؟

آن قصه ها یادم نمانده. شاید یاد مادربزگم هم نمانده باشد. بیست سالی می شود که دیگر برای کسی آن ها را تعریف نکرده نمی دانم پدرم چیزی میداند یا نه.

تنها آدم ها نیستند که تمام میشوند و میمیرند. افسانه و قصه های ما هم با آنها می روند. اگر زبانم لال مادربزرگم برود و پدرم هم چیزی یادش نباشد اصلا چه کسی ممکن است آن قصه ها را بلد باشد؟ من غیر از قصه های بهرنگ چاپ شده چه دارم برای نسل بعد از خودم تعریف کنم؟ قصه های بهرنگ هم قصه های ارس است. پس چه به سر قصه های تجن رود میاید؟
لابد باید دست به دعا برداشت که تجن رود هم راوی قصه هایش را پیدا کند همانطور که میلک و الموت یوسف علیخانی را پیدا کرد یا شاید به زبان دیگر علیخانی بود که در سی و دو سالگی اینطور به اصل برگشت.

این مدرن شدن به هرقیمتی دیگر دارد گران می شود. می ترسم روزی شود - اگر هنوز نشده باشد- که از آنجا مانده و از اینجا هم رانده شویم. این قصه ها و آدم ها و افسانه ها رگ و ریشه های مایند. قصه ها که گم شوند رگ ها هم خشک می شوند. ملت بی قصه ملت غریبی خواهد بود. از غریبی نسل بعدم می ترسم.

"می گویند آقای معلم حالا زن و بچه دارد. کوکبه هم هر از گاهی مثل کوکوهه, می رود نزدیک خانه آقای معلم و کوکو می کند.
هیچ کس هم نمی داند آقای معلم اصلا صدا را می شنود و می داند که کوکوهه همان کوکبه هست یا نه ,فقط مثل ما می شنود که هر از گاهی دخترهای میلک که بعد از رعد و برق به صحرا می روند تا قارچ جمع کنند, دیوی از راه می رسد و یکی از دخترها را زیر بغل می زند و می برد به خانه اش. خانه ای که کسی نمی داند کجاست ,حتی کوکوهه که بالای درخت ها کوکو می کند".

از داستان "دیو لنگه و کوکبه"


اژدها کشان
یوسف علیخانی
موسسه انتشارات نگاه
تهران- ۱۳۸۶


از این کتاب و "قدم خیر مادربزرگ من بود" بیشتر خواهم نوشت.


November 25, 2007

یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC05797.JPG


American River Park walk way. Sunday Nov. 25th, 2007


November 23, 2007

این مرد دوست داشتنی...

خوشم میاید که سلیقه ام در انتخاب آقایان خوشتیپ حرف ندارد.

این موجود را من از بچگی کشفش کرده بودم. این مجله ها تا سال دو هزار و هفت طولش دادنذ.


November 22, 2007

Thanksgiving With Beloved James and Megan

DSC05898.JPG


I had to take this photo with the flash light on and the turkey does not look as roasted as it was.

James and Megan are our very special friends and it meant a lot for us to be invited in their thanksgiving dinner.


به خاطر اتاق تاریک عکس را با نور فلاش گرفتم. بوقلمون به همان خوبی که بود به نظر نمی رسد. جیمز و میگن از دوستان بسیار عزیزی هستند که در این سالها پیدا کردیم. معمولا برای شام شکرگذاری اعضای نزدیک فامیل یا دوستان خیلی نزدیک دعوت می شوند و امسال دومین سالی بود که ما روز شکرگذاری را با این خانواده گذراندیم. این برایم اهمیت دارد. قسمت انگلیسی هم برای خودشان است که می خواستند لینک را ببینند.


November 21, 2007

پلاکارد

سوال اولش این است. "کجای تهران زندگی می کردی؟" ایران هم لابد جایی غیر از تهران ندارد. بعد از اینکه جوابش را دادی از تغییر صدا و لحنش می توانی بفهمی که آیا به قدر کافی بالا می نشستی یا نه که اگر نه دیگر شایسته معاشرت نیستی.تازه وقتی تو را در جرگه آدم حسابی ها قرار دهد است که میاید با تو از خطر جنگ سخن می گوید و اینکه آخوندها دارند مملکت را به فلان می فرستند و این مردم بیچاره هستند که کشته خواهند شد. تصورش هم از مردم بیچاره مردم همان چند منطقه تهران هستند و حتی به ذهنش هم خطور نمی کند که ممکن است وضع مردم مناطق مرزی بدتر باشد.

اگر جنگ از اندیشه آغاز می شود سرآغاز عشق و صلح و برابری هم از همانجاست. مایی که زبانمان از برابری و صلح می گوید چقدر نفرت را از اندیشه مان پاک کرده ایم؟ چقدر به این حرفها در دلمان باور داریم؟ مایی که هنوز ذهنمان درگیر سوال به ظاهر ساده کجای تهران زندگی می کردی است آیا واقعا می توانیم معنای برابری انسان ها را درک کنیم؟

من شک دارم در صلح طلبی این آدمها. وقتی که در مهمانی بعد از تظاهرات شرکت می کنند و وقتی به ته استکان دوم رسیدند می گویند شاید هم این راه آخر باشد. شاید هم این برای ایران بهتر باشد. باید افغانستان را بیست سال دیگر دید. وضع عراق دارد بهتر می شود.

شک دارم در بشر دوستی این آدمها وقتی می بینند که کودکی در کنارشان درمانده است اما می گویند ما در کشور خودمان بیشتر محتاج داریم و دقیقه ای بعد می گویند که حیف که مملکت سر و سامان ندارد که بتوانند به ایران کمک کنند. یک مثال ابدی هم دارند. مگر نمی دانی چه به سر کمکهای مردمی در زلزله منجیل و بم آمد؟

به من می گوید از وضعی که در عراق پیش آمده خوشحال است. مگر همین ها نبودند که ایران را بمباران می کردند؟ مگر برادر او نبوده که هنوز ترکش در بدنش است؟ بعد می گوید اما ایران این شرایط را داشته . نباید تکرار شود. پلاکاردش را در هوا تکان می دهد.

اندیشه ما هنوز به صلح و عشق باور ندارد. جنگ جنگ تا پیروزی بخشی از شیری بوده که استخوانهای ما با آن شکل گرفته. مسلک ما به ما عشق را یاد نداده. محبت را یاد نگرفتیم هجی کنیم. مایی که تا همین ده سال پیش نمی توانستیم عشق را در کتابهاییمان بیابیم چطور می توانیم عاشق همه مردم بودن را بدون چون و چرا باور داشته باشیم؟

ما باید اول یاد بگیریم که عاشق شویم. بی شرط. یاد بگیریم که نگویم افغانی پدر و جدت است. یاد بگیریم که نگوییم ما از عربها بهتریم. یاد بگیریم که مکزیکی غیرقانونی نیست و حق ما را در این مملکت نخورده و همه سیاه پوستها دزد و قاچاقچی نیستند. بفهمیم که در این دنیا هم برای ما جا هست هم برای همه چینی ها حتی اگر لهجه شان را نفهمیم. یاد بگیریم که مهندس های هندی حق ایرانی ها را در سیلیکون ولی نخورده اند.

ما باید قبل از پلاکارد نوشتن در صبح روز تظاهرات باید هجی کردن محبت را یاد بگیریم.


در شهر چه خبر؟

فردا چهاردهمین دوره "مسابقه دو برای سیر کردن گرسنه ها" در سکرمنتو برگزار می شود. من برای ده کیلومتر پیاده روی اش می روم. اگر اینطرف ها هستید و بهانه تان برای راه رفتن تنهایی است یک ایمیل بزنید یا پیغام بگذاریم که با هم برویم. در هر حال به آن بوقلمونی فکر کنید که بعد از ظهرش خواهید خورد.

ساعت هشت و نیم صبح دانشگاه ایالتی سکرمنتو. ورودی خیابان جی.
اطلاعات بیشتر را هم از اینجا بخوانید.

اینهم نقشه مسیر است. برای دیدنش در سایز بزرگتر رویش کلیک کنید.

2005_smallmap.png


November 19, 2007

خبر نامه


به زودی :

یکشنبه ها با برگ و رنگ


* حق مولف از آقای اولد فشن محبوبمان.


اسباب بازی چینی

یک همکار خوشحال امروز ایمیل فرستاده که اگر قصد داریم برای بچه هایش کادوی کریسمس و سال نو بخریم سعی کنیم اسباب بازی نباشد و کتاب باشد. بعد هم گفت حالا اگر اصرار دارید حتما اسباب بازی بخرید لطفا فقط از این لیستی باشد که من می گویم و تحقیق کرده ام که ساخت چین نیستند.

حتما در جریان این اسباب بازی های ساخت چین هستید که مدتیست دردسر درست کرده چرا که بعضی هایشان حاوی مواد سربی هستند که اگر بچه آنها را ببلعد دردسر ساز می شوند. بعد هر کس که این ها را خریده باید برود پسش بدهد. اگر حافظه ام یاری کند دفعه اول که این درخواست بازپس دادن اسباب بازی ها شد ریس کارخانه مربوطه در چین خودکشی کرد. حالا بعد از آن دیگر چند نفر خودکشی کردند را نمی دانم.

حالا من از صبح فکر می کنم آیا در این مورد نظارتی در ایران خودمان می شود؟ آیا ما اصلا چیزی به اسم نظارت بر کالاهای وارداتی و سلامتشان داریم؟ حالا درست است که خیلی از این اجناس هم به طور قاچاق به دست مشتری می رسند اما آيا سازمان بهداشت هیچ وقت چیزی در زمینه این اسباب بازی های حاوی سرب اعلام کرده؟

از طرف دیگر همانطور که دو جنس ساخت چین ظاهرا یکسان در دو فروشگاه مختلف قیمتشان فرق دارد چرا که کیفیتشان بسته به رده بندی فروشگاه متفاوت است فکر کنم محصول صادراتی چین به کشور های مختلف هم یکی نباشد. ( شاید هم اشتباه فکر می کنم). حالا وضع بچه های خودمان چیست؟ تحقیقی در این زمینه انجام شده؟


November 18, 2007

برگ و سنگ

DSC05781.JPG


ژانر وبلاگی - قسمت چهارم:

دست هایم را در باغچه می کارم. سبز خواهم شد. می دانم . می دانم. می دانم.


تاریخ: روز بعد از نوشتن اولین پست وبلاگستان فارسی به دست سلمان جریری.


November 17, 2007

ژانر وبلاگی- قسمت سوم


امروز کودک درونم خم شده بود و بالغ درونم بد بهش نگاه می کرد. خیلی دلگیر شدم. گفتم نکند می خواهد کاری بکند. البته باید کودک درون را رها کرد که هر کاری می خواهد بکند. این را دکتر روانشناسم گفته اما من اینروزها می ترسم که بالغ درونم ترتیب کودک درونم را بدهد... بروم شمعی روشن کنم و سازی بزنم...


November 16, 2007

ژانر بلاگی- قسمت دوم


در راستای یه سوزن به خودت یک جوالدوز به مردم, حمید رضا اینرا برای من نوشته:

زنیکه هلک هلک از ناف تهرون پا شده اومده اینجا به من می گه می خوام مدیر فروش اپل بشم. چون تو فروشگاه قدس فروشنده بودم. حالا من دو ساعت دارم بهش می گم خانوم عرفش اینه که اول دستشویی می شورن بعد گارسن می شن. ... اگه خیلی موفق بودن وای میسن پشت دخل! مگه من خودم اینکارا رو نکردم؟ می گه نه، ما آقامون ترکه، نمی ذاره از این بی ناموسی ها انجام بدیم! تازه میگه اگه می شه تو شعبه اپل همینجا برام کار پیدا کن!


ژانر وبلاگی- قسمت اول

توضیح: طرف سه هفته است که از ایران خارج شده. بعد برای جمع کردن بقیه ظرف و ظروفش به ایران برگشته و حالا دوباره در ولایت فرنگ است و با اینترنت پرسرعتش دارد وبلاگ می نویسد:

وای خدای من. نمی دانم ملت چطور می توانند در آن طویله زندگی کنند. اینهمه ترافیک. اوه مای گاد(۱). هوای کثیف. باورتان می شود در تمام طول سفر حتی یک سنجاب هم ندیدم؟ اینترنتش را که نگو. زغالی زغالی. اصلا نمی توانستم آپ(۲) کنم. مردم همه کثیف و بی تربیت. انگار هیچ کس در ایران حمام نمی رود. می دانید در ایران چیزی به اسم گشت ارشاد هم وجود دارد که به خانم ها تذکر می دهد که حجابشان را درست کنند؟ البته به نظر من هم کار خوبی می کنند. این دختر ها را که آدم در خیابان می بیند وحشت می کند. حتی در خارج هم کسی اینطور میک آپ (۳) نمی کند. به نظر من حقشان است. بیل (۴)هایم عقب افتاده. آخر اکانت(۵) بانکها و کردیت کارت(۶) ها در ایران فیلتر بود! اوه مای گاش! (۷)


۱. اوه خدای من. تقریبا معادل همان خدا مرگم بده.
۲.به روز رسانی. وبلاگ بنویسم.
۳. آرایش
۴. قبض
۵. حساب
۶. کارت اعتباری
۷. نسخه دیگر همان اوه مای گاد است. مثل اوا خدا مرگم بده.


November 15, 2007

رنگ و رنگ و باز هم رنگ..

527679866_51b4536def.jpg

عکسهای بیشتر این عکاس را اینجا ببینید.


November 14, 2007

تفکراتی با صدای بلند در مورد بالاترین

سایت بالاترین یکی از سایتهای مورد علاقه من است. برای مدیران و کاربرانش هم احترام زیادی قائلم. می دانم وقتی و انرژی که برای سایت می گذارند و درآمدی هم از آن ندارند چقدر محترم و مفید است. همیشه عکسها و لینکهایی را در بالاترین کشف می کنم که محال است جای دیگری چشمم به آن بخورد.

مهدی را هم از نزدیک می شناسم و با هم کار کرده ایم که برایم جای افتخار است.. مدیریتش مثال زدنی است و فقط یک آدم پررویی مثل من می تواند روی حرفش حرف بزند. بماند که یکبار پارسال گفت که وبلاگ زنان ما را پر رو کرده و منظورش را بعدا سعی کرد اصلاح کند اما من هنوز به دلم مانده و هر دفعه هم بهش می گویم که حتی اگر منظور تو باز شدن روی زنان بود باز هم پررو بار معنایی خوبی ندارد .

لینکهای بالاترین را که مرور می کنم گاهی به تیترهایی مثل "رانندگی زنان را ببینید" یا" دنده عقب رفتن زنان" یا مثلا" معنی زیبایی را ببینید"- با لینک به عکسی از فلان ستاره سینما برمی خورم که معمولا با تعدا خوبی رای مثبت به صفحه اول یا دوم هم رسیده اند. بعد به خودم می گوییم آیا اگر من مدیر بلاترین بودم اینها را حذف می کردم؟ - راستش اصلا نمی دانم سیستم بلاترین چطور کار می کند و یا مدیرانش می توانند چنین کاری بکنند یا نه. اما منظورم دامن زدن به همان پیش فرضهای موجود درجامعه - و نه لزوما جامعه ایرانی- است. ملاک زیبایی را هیکل و سایز و رنگ فلان هنرپیشه تعیین می کند و زنان نمی توانند رانندگان خوبی شوند.

بعد به اینجا می رسیم که حالا این دمکراسی دمکراسی که اینروزها دیگر دارد خفه مان می کند چیست؟ آیا احترام به رای اکثریت به هر قیمتی است یا اینکه مانند این سیستمهای سیاسی فقط یک کلمه خوش آب و رنگ است و بعضی مواقع می شود دورش زد. حالا من می خواهم این را بدانم که مثلا در جامعه دمکراتی مثل بالاترین می شود بعضی جاها به مصلحت دمکراسی را دور زد و مصلحت را مثلا این تعریف کرد که نباید به این پیش فرضهای ضد زن دامن زد؟

ببینید.مثلا الان سالهاست دارند این جمعیت مانگ ها سرگردان در کوههای شمال لائوس و تایلند و ویتنام را می کشند. دیکتاتوری شان از برمه هم بدتر است. اما چند نفرمان این جریان را شنیده ایم؟ بنا به دلایل زیاد از جمله بودنش در مسیر قاچاق هرویین ما چیزی از آن نمی دانیم. اما مثلا دمکراسی در عراق خیلی مهم است. می دانید که چه می گویم؟ یا مثلا بمب اتمی پاکستان وقتی مهم می شود که دست کسانی که ما میخواهیم نباشد. بعد تازه یاد امنیت می افتیم. حالا می خواهم بدانم اینجا مصلحت های بالاترینی چطور است؟ خطری تهدیمان نمی کند؟ مثلا اگر فلان خانم را در جمع هو کنند یا در خیابان کتکش بزنند مهم است اما اگر بگوییم همه زنها بد رانندگی می کنند و بعد هم بخندیم و بگویم آره. زن جماعت نمی تواند درست پارک کند عیب ندارد؟ آیا این هم همان مثال کتک زدن بدون درد و کبودی ظاهری نیست؟ یا اگر برویم از حضرات فتوا بگیریم می گویند که زنها اصلا ژنتیکی احتیاج دارند مسخره هم بشوند همانطور که احتیاج دارند کتک هم بخورند؟

مهدی به من گفته بود که آمار زنانی که در بالاترین شرکت می کنند خیلی کم است. ( آمارش را یادم نیست . اما چیزی کمتر از ده درصد بود فکر کنم.) شاید یک دلیلش هم این باشد که زن هایی مثل من نمی روند شرکت نمی کنند و بعد میایند اینجا غر می زنند که چرا آقایان ( نمی دانم. شاید هم خانم ها) از این لینکها می گذارند که بعد هم رای بیاورد برود بالا. قضیه شبیه قضیه تحریم می شود که رای نمی دهیم بعد هم شاکی هستیم که چرا همه اش فحش می خوریم.

سر و ته بحثم به هم ربط نداشت. نمی خواستم باز هم بیایم مثل همه تاریخ - مردانه مان- تقصیرات را گردن زن بندازم. اما یکدفعه یادم آمد شاید این هم دلیلی باشد. بیشتر می خواستم از خودم بپرسم که اگر من مدیر بالاترین بودم دمکراسی مصلحتی را اجرا می کرم یا نه.


November 13, 2007

این روزها چه می کنم

یکم:
مثل همیشه. درگیر و شلوغ و بدون نظم و دقیقه نودی. درسها را همچنان آنطور که دلم می خواهد نمی خوانم و نمی نویسم. دلم دیگر به کار نیست و منتظرم این دو سه ماه هم بگذرد. حالا هم دیر وقت است و اولین باری نیست که فردایش امتحان دارم و مشغولم به کار دیگر.

دوم:
محو این فصل شده ام. من هیچوقت آدم پاییز نبودم. اصلا نه رنگ و نه دمای هوا چیزی را در من تکان نمی داد. نمی دانم امسال چه سحری دارد پاییز این شهر. امروز فکر کردم شاید به خاطر این است که اولین سال همه زندگی ام است که در طبقه ای غیر از طبقه اول خانه ای زندگی می کنم و خانه مان بیشتر به خانه درختی شبیه است تا یک آپارتمان معمولی و شاید به خاطر این دیوار خانه است که شیشه ای است و درختان زیبای بیرون. نمی دانم. اما مگر من چند ساعت هفته را در خانه هستم که این حس را پیدا کرده ام؟ دلم می خواهد باران همینطور ببارد ولی باقی برگها روی زمین نریزند.

سوم:
بعد از مدتها دوست خوبی در این شهر ساکت و درندشت پیدا کرده ام. دوستی که می شود لحظه آخر بهش گفت بیا برویم بیرون یا در همان لحظه آخر قرار قهوه را بهم زد و دانست که می شود فردا هم قرار گذاشت. شاید خیلی ساده باشد اما اگر شما هم برای دو کلام حرف زدن با دوستی هر بار مجبور بودید دو ساعت رانندگی کنید منظورم را می فهمیدید. دوستی که نباید بازهم انرژی صرف شناخت و تحلیلش کرد و دم به دم مواظب بود که نرنجد یا حرف نامربوطی آن وسط نپرد. خوشحالم که اینجاست.

چهارم:
دوستی فقط به اسم نیست. انرژی می خواهد و وقت. باید طرف را از اول شناخت. با حساسیت هایش و تمام خاطرات و تاریخش آشنا شد. بعد دانست کدام حرف را زد یا نزد. بعد فقط هم که به اسم نیست. باید دلجویی هم کرد و باید بشود حرف دل را هم زد. از رابطه هایی که الان دور و برم است راضی ام. دلم نمی خواهد این شبکه روابطم را بیشتر کنم. به عمق رفاقت بیشتر از طول لیستش اهمیت می دهم. دیگر هم جوان هیجده ساله نیستم که برای همه انرژی داشته باشم.

پنجم:
ناخواسته خودم را درگیر بچه بازی یک سری از اطرافیانم می بینم. گناه من چیست که آنها هنگام این بازی های دبیرستانی یا سرشان به فرمول جبر و احتمال بود یا به حفظ بکارت خوشان و ناموسشان؟ باور کنید ما این ادا ها را دوره دبیرستان - یا حتی قبل تر از آن- تمام کردیم. این هم از همان حرف و حدیث هایی است که حتی از راه دور از آدم انرژی می گیرند و فقط اعصاب خوردکنی باقی می گذارند. دست از سر ما بردارید.

ششم:
در حین عصبانیت یکی از بهترین دوستان همه این سالهایم را با ایمیلی رنجانده ام. هر بار که به ایمیل ارسالی ام نگاه می کنم وحشت می کنم. این چه متنی بود که من برایش فرستادم؟ سر همان جریان شماره پنج عصبانی بودم و جورش را دوست خوبم کشید. حالا هم نمی دانم چه طور بروم منت کشی. خودش هم می داند که در دلم چه آشوبی است. کسی نیست به واسطه از من از او معذرت خواهی کند و بگوید که من قول می دهم نه ونکوور بروم نه هیچ جای دیگر. فقط با من حرف بزند؟


November 12, 2007

پس از باران...

DSC05798.JPG


November 11, 2007

شاید از همان زمان نوزادی است که انسان یاد می گیرد کاری کند که اطرافیانش خشنود شوند. با آزمون و خطا می فهمد که اگر بخندد هزار نفر غش و ضعف می کنند. بعد هم یاد می گیرد که اگر اسم اشیا را غلط و با ناز بگوید باز هم همان هزار نفر غش می کنند. شاید اول فقط پدر و مادر باشند که باید خشنودشان کرد اما زندگی اجتماعی که شروع می شود این لبخند زدنهای الکی و حرفها را غلط گفتن تا بقیه را خنداندند شکل دیگری پیدا می کند. هر چند فلسفه همان است: خشنود کردن بقیه حتی به قیمت ناراحت کردن خودت.

یک جایی می رسد که آدم دلش می خواهد بگوید گور بابای بقیه. من همینم. خواستی بخواه. نخواستی به سلامت. اما فرهنگ ما اینرا به ما یاد نداده. یعنی آنقدر این فرهنگ خرسند کردن بقیه قوی است که اصلا هیچ شق دیگری از آن در نظر نگرفته شده. از شکل و قیافه و لباس پوشیدن و دکور خانه گرفته تا رشته تحصیلی و شریک زندگی و چه می دانم . هرچه که نام ببری.

مگر می شود به پدر و عمو و زن دایی و همکار خاله گفت که من از شما خوشم نمی آید. دلم نمی خواهد دعوتتان کنم. دلم نمی خواهد دعوتتان را قبول کنم. نه . برای شما وقت ندارم. شما روی اعصاب من هستید. اصلا شما بروید بمیرید. برای من مهم نیست.

دیگر خیلی خیلی بی ادب باشیم سعی می کنم مودبانه روابطمان را کم کنیم. تلفنشان را جواب ندهیم و دعوتشان را قبول نکنیم. خدا خدا هم می کنیم که بفهمند ما دلمان نمی خواهد با آنها رفت و آمد کنیم اما از ما ناراحت نشوند! یعنی یک جایی را باید باقی بگذاریم. شاید یک روز بهشان احتیاج داشتیم!

شاید برای ما و فرهنگ ما این قضیه بیشتر از آنکه به نبود اعتماد به نفس و آینده و اجتماع برگردد- برای نگه داشتن همه برای روز مبادا- به همان عادت قدیمی همه را خرسند کردن برای نفس عمل برگردد که نیکو شمرده شده ( کسی به قیمتش هم توجه ندارد) و عمل نکردن به آن خلاف ادب و عرف.

دلم می خواهد یک لیست درست کنم از افرادی که باید بهشان بگویم بروید بمیرید. حوصله تان را ندارم. اما می دانم آن هم مثل لیست چیزهایی که ازشان متنفرم بیشتر از یک شماره جلو نخواهد رفت. ریشه های ترس از تابو های فرهنگی قویتر از آن چیزی است که به نظر میاید.


November 10, 2007

این داستانی است که گفته بودم حکایت روشنفکران ماست:


On Life:

Couple of years ago, no, it was exactly 7 years ago, I was in one of Abbas Abdi’s speeches in one of the Teacher’s colleges in Tehran: he, who at the time was a well-known reformist, explained Iran’s political situation on the issue of socio-political reform by giving a very ....

باقی اش را اینجا بخوانید.


1:24 PM Permalink

November 9, 2007

تازگی ها دقت می کنم در رفتار آدمهایی که سالهاست اینجایند. ایران را قبل از انقلاب یا همان سالهای اول بعد از انقلاب ترک کرده اند. همه هم لزوما سلطنت طلب یا طرفدار این اپوزیون های عجیب و غریب نیستند. مردم عادی هستند مثل من. سرشان به کار و تجارت و زندگی شان است. هنوز هم عاشق قرمه سبزی اند و فرق شیرینی نخودی خوب و بد را می فهمند.

اما رفتارشان چیزی کم دارد. چیزی گم کرده اند انگار. دیگر نه اینجایی اند نه آنجایی. شاید هم همان آنجایی بیست سال قبل مانده اند. شوخی هایشان برای ما جالب نیست. عقایدشان هر چقدر هم امروزی باشد هرچقدر هم بی بی سی و زمانه و گویا بخوانند باز هم انگار خیلی دورند.

یکی می گفت می روم ایران برای دعوا با برادرم برای ارث و میراث. شاید دستگیرم کردند و ممنوع الخروج شدم. تجسمش از دعوا دعواهای کافه ای لاله زار است هنوز.
.......

انگار دارم دچار همان درد هایی می شوم که روزهای اول و سال های اول منتقد بزرگش بودم. شاید برای این است که دیگر در جمع ها ساکت تر می نشینم و تا آخر یک مهمانی را می توانم بدون بهانه کردن سردرد و تلفن وضعیت فوری ساختگی تحمل کنم.

لابد دو سال دیگر هم که بگذرد یک تابلوی "چو ایران مباشد تن من مباد" و "مجسمه فروهر" هم به خانه ام اضافه می شود...

شاید مرتبط: اشمئزار

پی نوشت:
یک نفر الان ایمیل زد که خاک تو سرت. معنی پست سیاه را نفهمیدی. آن داشت به تو و امثال تو تیکه می انداخت. تو خودت مصداق اینی. یاد آن جک عامه پسند افتادم که طرف به یکی در وبلاگش فحش می داد با نیش و کنایه بعد خود طرف میامد در بخش نظرات از آن تعریف و تمجید می کرد. حالا حکایت ما شده لابد با این چیزی که این خواننده عزیز فهمیدند.


November 8, 2007

رومیزی

زن ادامه می دهد: "بعد هم که گوسفند را سر بریدند ما زنها جمع اش کردیم. همه گفتند عجب کله پاچه ای شده بود. همه عروسی را آبگوشت دادیم".

به رومیزی سفید نگاه می کنم. قلاب بافی است. یاد طرح کادهای دبیرستان میافتم. من گلدوزی گرفته بودم. از آنها که قاب دایره ای دورش می کشیدیم تا پارچه را سفت نگه دارد.

به خودم که میایم زن دوباره چایی آورده. نمی فهمم چرا الان دارد از دختر خاله شوهرش حرف می زند که شوهرش در دریا غرق شده بود. شاید به آن کله پاچه ربط داشت. "می خواست موتور گازی شوهرش را به ما بیاندازد. من نذاشتم".

سعی می کنم نشنوم. چهل و پنج دقیقه است که من اینجا رو به روی این رومیزی قلاب بافی سفید نشسته ام و زن یک بند حرف می زند. من شاید ده استکان چایی خورده باشم.

"یک رنگی بود خیلی خوب بود. داشتیم میامدیم گفتم بیاورم با خودم. یادم رفت. این رنگهای اینجا را نمی شناسم. حالا اکسیدان و اینها را آورده ام. نمی دانم رنگ را چه طور به سرم بزنم. همیشه با مسواک سرم را خودم رنگ می کردم. دختر خواهرم گاهی میامد کمک می کرد. اما از وقتی شوهر کرد دیگر کمتر میامدند خانه ما. آخر مادر شوهرش زمینگیر بود. این دختر هم آنقدر سر به زیر بود که نگو. حالا یکی باید میامد مراقب خودش بود بسکه لاغر بود. اصلا هیچی نمی خورد. من برایش کاچی درست می کردم می دادم خواهرم ببرد برایش. البته از وقتی بچه دومش به دنیا آمد بهتر شده بود. گوشت رفته بود به استخوانش. دکتر گفته بود...."

می خواهم نشنوم. نمی توانم. حالا دیگر هر کلمه تیشه ای شده گویی. مغرم درد میگیرد. یک چایی دیگر می خورم. فکر کردم شروع کنم به شمردن گلهای رومیزی. شروع می کنم. سعی می کنم لبخند بزنم و بشمرم. سی و سه ..سی و چهار...

زن هنوز حرف می زند. حالا موهایش را باز کرده. زیر بغلش عرق کرده و بلوزش خیس شده. چندشم می شود. یادم می رود چه شماره ای بودم...

"من که زایمان کردم مادر شوهرم خدابیامرز برایم درست می کرد". نمی دانم از چه غذایی حرف می زند. "اما آن کجا و آنی که مادرم درست می کرد کجا. مادرم کره می ریخت یا روغن حیوانی. شکر هم نمی ریخت. شیره می ریخت تویش". فکر می کنم من را خوابانده اند و دارند روغن خام می ریزند توی گلویم. با سرعت یک لیوان دیگر چایی را هورت می کشم.

باید بروم. به ساعتم نگاه می کنم. قول دادم یک ساعت بشینم. حالا پشیمانم که چرا قول دادم.

به خودم نگاه می کنم. به کیفم که دو دستی محکم گرفته امش. به زن نگاه می کنم. هنوز حرف می زند. صدایش را سعی می کنم نشنوم. به زیر بغل عرقی اش هم نگاهم میافتد. یاد روغن خام می افتم.

من اینجا چه می کنم؟


November 7, 2007

تجربه

عمویم گفت: " نصیحتش کن. بچه است. خریت می کند فردا درش میماند. من هم دلم می خواهد بگویم به درک. اما پسرم است. پاره تنم است. نمی توانم ببینم با سر به چاه می رود. این تجربه ها را ما کردیم. ده سال طول کشید که فهمیدیم چه غلطی کردیم. از تو حرف شنوی دارد. تو بهش بگو".

گفتم :"عمو جان. بزرگ شدن تنها یک راه دارد. باید در پاچه اش- یا یک جای دیگرش- بکنند تا بزرگ شود.راهش همین است."

عمو گفت: "چه می دانم. بچه ام است. دلم می سوزد. ولی تو هم درست حرف بزن.


November 6, 2007

معتقد

دوست پسرش از عراق برگشته بود. من را هم برای مشروب و مزه ای دعوت کردند. شامم را خودم بردم.
از پسر پرسیدم عراق چطور بود. گفت برای زندگی بعدیش خوب است. وقتی دید نفهمیدم, اضافه کرد" آخر خدا هیچکس را دوبار به جهنم نمی فرستد".

___________________________________________________________


می گوید حتما برایت اینجا بهتر است چون موهایت را هر مدل که بخواهی نگه می داری. حوصله حرف زدن ندارم. می گویم نه. آنجا هم همین بود. ادامه می دهد. دلم نمی خواهد. حوصله دفاع ندارم. می گویم من آنجا که بودم بیشتر آرایش می کردم. زیباتر بودم. می گوید زیر نقاب چطور آرایش می کردی. حوصله ندارم بحث کنم.

چند بار در طی این سالها این بحث بی فایده به نحوی شروع شده و هر بار - نه من که همه ما- سعی کردیم شرح دهیم که این تصویر رسانه های شما درست نیست. ما هم می رقصیدیم و آرایش می کردیم و دوست پسر داشتیم و کسی ما را از نه سالگی عقد نکرده بود و دانشگاه می رفتیم و می خندیدیم و پدرمان سه تا زن نداشت.

دلم برای خودمان می سوزد. دفاع می کنیم از چه؟ بحث لابد باید تخصصی بشود یا در کنفرانسی جایی برویم از زندانی ها و شلاق ها و زندانها حرف بزنیم. بقیه جاها همیشه خوب است و خنده است و رقص است و پدر و مادرهای آزاد اند و حجاب نقاب نیست و اتفاقا روسری خوب هم بود!

آنقدر این صحنه ها تکرار شده اند که ذهن بدون فکر فقط در لحظه ای که مخاطبش را می بینید قالب حرفش را تعیین می کند. اینجا باید کدام بود.

******

این نوشته همایون خیری را که خواندم یاد فکری افتادم که ذهنم را بعد از سخنرانی احمدی نژاد در کلمبیا مشغول کرده بود. نمی دانم چطور ملت از ریس دانشگاه - درست یا غلط- انتظار عذرخواهی از همه ملت را داشتند و کار به پتیشن و شوونیسم شور همیشگی ما هم کشیده بود اما هیچ کس از حضرات روشنفکر شده اصلاح طلب امروزی که آن وقت هول برشان داشته بود و از دیوار سفارت کشور دیگری بالا رفتند هیچ وقت فکر نکردند که باید برای تجاوز به حریم کشور دیگر عذر خواهی بکنند.
( البته که آمریکا جهان خوار و متجاوز و بی شعور و خر است و مرده شور مرا ببرند که فکر کردم دار و دسته عباس عبدی چیزی هم در این دنیا بدهکارند)

******
دوستم دیروز قصه قشنگی را از سخنرانی همین حضرات از دیوار بالا رفته در سال دوم آمدن خاتمی برایم تعریف کرد. اگر خودش ننوشت میایم می نویسمش.


November 4, 2007

راز آن شنبه شب

یعنی اگر ذره ای از این جریان ساخته تخلیات و بافته ذهن خلاق بنده باشد!

دیروز چهارمین دوره مسابقه دوی سالانه اینجا بود. جمعه شب که از کلاس برمی گشتم رفتم دنبال دختر عموی نوجوان وحید که بیاید شب خانه ما بخوابد که صبح با مم برویم برای کمک و بعد هم دویدن. کنار خانه شان چشمم به پوستر فیلم جدید آقای کاستنر عزیزمان خورد. گفتیم خوب شد. فیلم را هم امشب با هم می بینیم و من غصه ام نمی گیرد سر دختر نوجوان را چطور گرم کنم.
عیال فردا صبحش را امتحان داشت. اصلا به روی خودش نیاورد که از اتاق بیاید بیرون. دختر عمو جان هم بعد از ده دقیقه خرو پفش بلند شد. من ماندم تنها و فیلم را تا آخر دیدم. فقط هم یک جا آقای کاستنر لخت داشت که چون در حال زار زدن بود خیلی به دل نمی نشست. فیلم جریان یک قاتل معتاد به قتل است که در زندگی روزمره اشت تاجر موفقی است و شبها تبدیل به یکی از باهوش ترین آدم کش ها می شود. می رود در اتاق خواب مقتولین و وقتی آنها را حین عمل شریفشان گیر میاندازد یک سلام می گوید و بعد بهشان شلیک می کند.
القصه. فیلم را دیدم و منتظر ماندم وحید هم کارش تمام شود و اینطور شد که حول و حوش ساعت یک خوابیدیم.

مجتمع مسکونی ما را دارند بازسازی می کنند. نصف واحد ها را کلا تخیله کردند و برای نصف دیگرش - که ما هم جزوش باشیم- دیگر قرارداد را تمدید نمی کنند تا وقتی سر سال رسید بلندمان کنند. مجتمع بین درختها مدفون است. طوری است که به سختی می توان خانه ها را دید. درخت ها هم یا بلوطند یا افرا که پاییز غوغای برگریزان دارند. از آنجا که ظاهرا همه کارگر ها مشغول ساخت و سازند دیگر کسی به تمییز کردن این برگها هم اهمیت نمی دهد که بسیار هم خوب است چون این زیباترین پاییزی شده که من اینجا دیدم. حالا سعی کنید فضا را مجسم کنید. جنگل گونه ای با درختان نیمه لخت و زمینی کاملا مدفون شده زیر برگها.

ساعت پنج صبح بیدار شدم. دختر عمو جان را هم بیدار کردم و یک ربع بعد آماده بودیم که از در برویم بیرون. هوا تاریک تاریک بود. کوله پشتی به پشت و لیوان چای به دست از خانه رفتیم بیرون و تا به پارکینگ رسیدیم. بنده کلید را نچرخانده بودم که دیدم زنی جلویم ایستاده و می گوید سلام!

تصور بفرمایید نور کمرنگ نئون های پارکینگ را همیشه با تار عنکبون پوشانده شده اند. آن زمین پر از برگ و تاریک را و زنی را که پا برهنه روبه روی من سبز شده بود. می گویم سبز شده بود چون واقعا نه قبلش دیده بودمش و نه صدای پایش را روی برگها شنیده بودم. فکر می کنم برای اولین بار در همه زندگی ام آن لحظه بود که آرزو کردم کاش همراه خودم تفنگ داشتم.

زن مجرد طبقه پایین بود که با بچه اش زندگی می کرد. گاهی می دیدمش . بی نهایت لاغر بود. یک شنبه ها مردی به دیدن بچه میامد. خوب یادم است چون یکبار در پارکینگ من پارک کرده بود. و بعد برایم توضیج داد که بچه اش را فقط یکشنبه ها می تواند در ماشین جلوی خانه زن ببیند.

زن کلید به دست داشت. نمی دانم کلید خانه بود یا ماشین. یک لحظه به پارکینگش نگاه کردم .خالی بود. زن یک قدم به جلو آمد و من ضربان قلبم به هزار رسید. گفتم می توانی من را تا جایی برسانی؟ ساعت پنج و نیم صبح. زنی نیمه لخت با پاهای برهنه...پرسیدم کدام طرف می روی. گفتم . نمی دانم! دو خیابان بالاتر. کسی که قرار بوده من را ببرد نیامده... گفتم. نه . متاسفم. دیرم شده و باید به فرودگاه برسم!

چیزی نگفت. سرش را تکان داد و به طرف ساختمانمان رفت. فقط کلید را چرخاندم و لحظه ای هم برای گرم شدن ماشین صبر نکردم. شاید الان آنقدر ترسناک به نظر نرسد ولی در آن لحظه...یعنی آن یک دقیقه شاید ترسناک ترین لحظات عمرم بود. در راه آنقدر یواش رانندگی کردم که دوبار صدای بوق شنیدم. به دختر عمو گفتم شرط می بندم وقتی برگردیم وحید را در اتاق خواب کشته!

از آنجا که نکشته بودش وقتی بر گشتم وحید گفت که زن کرک می زند و شاید باید هرویین به بدنش می رسید که آنطور آن صبح شنبه ای ما را زهر ترک کرد...ولی باز هم نفهمیدم که چطور جلوی من سبز شد.


November 3, 2007

قسمت دوم و پایانی


بگذارید یک مثال خیلی خیلی روزمره بزنم.
فرض کنید پناهنده بی پناه و بی زبانی به دنبال کار است. بعد برنامه ای وجود دارد که می آید نصف حقوق دوره آموزش را (‌مثلا تا سه ماه) به کارفرما می دهد اگر این فرد را از طریق این برنامه استخدام کند که ترقیبش کند برای استخدام این فرد تازه کار تازه وارد. حالا هر فرد هم تنها یکبار می تواند از مزیتهای این برنامه استفاده کند. بعد مسول اجرای این برنامه به کارفرما می گوید که خوب این دوماه را که باید نگهش داشته باشی (‌که برنامه کامل شود) نگهش داشته باش و بعد اخراجش کن و نفر بعدی را بگیر. هم تو نصف پولت را ذخیره کردی هم ما شماره مان را گرفتیم. اما به آن تازه وارد بی نوا که شاید این برنامه تنها شانس کار پیدا کردنش باشد کسی فکر نمی کند. باز هم خدا پدر بعضی از این کارفرما ها را بیامرزد که خیلی وقتها انسانی تر از دوستان و همکاران من - و چه بسا خود من- عمل می کنند در قبال این افراد.

مثال یکی دوتا نیست. این یکی از عادی ترین ها و روزمره ترین ها بود. همه جا هم همین است. سازمانهای زنان, بچه ها ,الکلی ها و ...این ها حرفهایی است که در جلسات روزانه و ماهانه و سالانه زده نمی شود. وقتی برای تقدیر و تشکر از سازمانتان شهردارمیاید و حرف می زند یا در وب سایت سازمانتان نمی اید. اما من و تویی که درگیر این بازی هی پشت پرده ایم می دانیم چه خبر است. اما من و تو هم به روی خودمان نمی آوریم. اسممان مددکار اجتماعی است و این اسم را دوست داریم. گور بابای واقعیت. مثل همیشه.


November 2, 2007

قسمت اول

اعتمادم به این سازمان های غیر دولتی روز به روز کمتر می شود. هر چه سازمانی کهنه تر شود و ثروتمندتر و گسترده تر از هدف اصلی اش هم دور تر می
شود و غرق این کاغذ بازی های اداری. همه چیز رنگ پول می گیرد. (‌پول اتفاقا اصلا چیزی و اخ و بد نیست. از قضا خیلی هم خوب است. دردم جای دیگری است). وقتی است که آدمها به شکل شماره دیده می شوند. عددهایی که باید تا آخر سال تکمیلشان کرد. مهم هم نیست که بعد از شماره شدن چه اتفاقی برایشان بیافتد. مهم این است که شماره ای بشوند که سازمان بتواند سال بعد هم پولش را بگیرد. کسی به موجودیت شماره اهمیت نمی دهد.

یادم میاید اوایل کار این شماره ها خیلی اذیتم می کردند. یادم است در همان جلسه ماهانه اول ( شاید یکماه بعد از استخدامم) وقتی برای اولین بار قرار شد حرف بزنم گفتم چرا همه کارها در چهارچوب این شماره های "احمقانه" است. و واقعا گفتم "احمقانه". آن روز - دو سال و نیم پیش- وقتی بعد از گفتن این حرف به صورت همکارانم نگاه کردم بعضی سرهاشان پایین بود ( هنوز هم است. برایشان کیف و کفش کوچ مهمتر است) بعضی ها بهشان برخورده بود (‌گروه روسا) و بعضی ها هم لبخند عجیبی زدند. حالا معنی آن لبخند را می فهمم. آدم عادت می کند و جزیی از جریان جاری می شود. حقوقش برایش مهم است. چهارچوب کارش را باید بفهمد. چقدر مگر می شود به کار دیگران و برنامه هایشان سرک کشید؟

نمونه خوب کم نبود. کم نیست. اما جو داخلی سازمانهای غیر دولتی زیادی را تجربه کردم. نه تنها چند سازمانی را که به نحوی برایشان کار می کنم. این مدت تحقیق هم کم نکرده ام. کافی است از سیستم کارشان سر دربیاوری. می فهمی که همه شان یکی اند. این شماره شدن آدمها را خودم هم خیلی وقت ها اجرا می کنم. چاره ای نداشتم. کرایه خانه بود و سوخت ماشین که بدون بنزین راه نمی رود و من هم بدون خورد و خوراک.

همیشه از این جلسات احمقانه روزانه و هفتگانه و ماهانه بدم میامد. اما مگر چند دفعه می شود فرار کرد و بهانه آورد و نرفت. درست است که کار مستقیم با مراجعه کننده ام را ترجیح می دهم اما من هم معذوریت های کاری خودم را دارم.

ادامه دارد...


November 1, 2007

یعنی مثلا اگر غریق آن مرغ دریایی را می توانست بخورد روز دهم به ساحل نمی رسید؟ یعنی خوردن مرغ دریایی شوم بود و نخوردنش خوش یمن؟

برچسب: هذیان.

نکته: حضرات جان ها!
این سوال پایینی در واقع سوال نبود. نکته بود. با تشکر از کسانی که جواب دادند در هر حال!