
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« جمعه
صفحه اصلی
I am Iran, do not bomb me. »
هدر
عصر جمعه ها هر ثانیه وزن هزار ساعت را پیدا می کند. امان از این زمان لعنتی. می نویسم پانزده دقیقه می روم بیرون. میایم توی ماشینم. گل فروش بغلی با سگش آمده بیرون. همیشه می گوید گبی خیلی پیر است. می گوید به عمر انسان ها دیگر هشتاد سالش شده است و بعد شروع می کند قصه تکراری دوازده سال قبل را می گوید که گبی را در یک بسته گل ارسالی از شیکاگو پیدا کرد. می گوید گبی معجزه زندگی اش بود. می ترسم خودش هم با گبی بمیرد و گل فروشی اش را بکوبند. با اداره ما و مبل فروشی این طرفی را و جایش یک وال مارت بسازند.
ماشین گرم است. در را باز می گذارم. خیال می بافم. خیال هایم هم بی مزه و بی حوصله اند. فکر می کنم اگر الان تیر اندازی شود لابد من هم تیر می خورم. یحیی هم سوراخ سوراخ می شود. شاید هم یک گلوله به باک بنزینش بخورد. آن وقت من هم منفجر می شوم. ترس برم می دارد. سرم را تکان می دهم که گلوله ها بروند. این فکر های احمقانه چیست دختر؟
سه دقیقه بیشتر نگذشته. هنوز دوازده دقیقه دیگر مانده و من حتی حوصله خیالبافی هم ندارم. به خیابان خیره می شوم. زنی کارتن خواب بطری های خالی نوشابه را در سبد خریدی که از وال مارت آن طرف خیابان بلند کرده جمع می کند. به سطل های آشغال که می رسد قدم هایش را کند می کند و می ایستد. این سوژه هم تکراری است.
فکر می کنم در راه خانه باید به فلانی زنگ بزنم. سعی می کنم ساعت آنجا را حساب کنم. این عقب و جلو کشیدن ساعت هم داستانی شده است. حوصله حساب کردن ندارم. خواب است لابد.
کلید را نصفه می چرخانم. رادیو دارد امداد رسانی بعد از آتش سوزی بزرگ را با کاترینا مقایسه می کند. حوصله آن را هم ندارم...
به داستان نصفه کاره ام فکر می کنم. آخر نفهمیدم باید با سرنوشت مجتبی آن وسط چه کنم. باید به زن بگویم یک بار دیگر قصه را برایم تعریف کند. همان قصه واقعی عروسی دختر عمو رجب را. همان که سر گوسفند قربانی کردن دعوا شد. قصه ام را باید تمام کنم.
موهایم باز بلند شده و فر می خورد. فکر می کنم آخرش یک بار این سر را ماشین می کنم. شاید نمره هشت. اصلا از همان موقع که زویا موهایش را ماشین کرده بود من دلم می خواست موهایم را از ته بزنم. از همان موقع که مد شده بود و ماریا کری هم موهایش را زده بود. اصلا همش تقصیر مامان بود که نذاشت.
وقتم دارد تمام می شود. بماند که هیچ کس هم در اداره نیست و نرفتم تو هم مهم نیست. بروم. بروم ببینم در یخچال غذای مانده چه داریم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
اخي چرا اين پستت اينقدر غم بار بود!
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا)
October 27, 2007 08:02 AM
هزار ساعت
بگو هزاربار عمر نوح لعنت به اين جمعه هاي تكراري بي اتمام
سردبيرديپلم
October 27, 2007 12:03 PM
لوا جونم
تازگی ها یکشنبه ها عصر جاذبه زمین برای من نیرومندی میکنه!
Tameshk
October 27, 2007 03:25 PM