
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
آینه عبرت
سریال آینه عبرت را یادتان میاید که یک آتقی معتاد داشت و زن بدبخت و بعد هم جزییاتش؟ من خیلی کوچک بودم. فکر کنم پنج یا شش سال.
بابا آسم دارد. آن وقتها خیلی شدید تر بود. از وقتی آمدیم اینجا خیلی بهتر شده. یعنی دیگر سالی یکبار هم از آن اسپری ها - که من را همیشه یاد مریضی پدرم می اندازد و ازشان متنفرم- نمی زنند. آن سالها خیلی شدید بود.
هیچ کس جلوی بابا سیگار نمی کشید. نه از ترس و این حرفها. به خاطر همین تنگی نفسش. آن سالها حتی نمی توانست با یک آدمی که بوی سیگار می دهد همنشین شود. خیلی به بو حساس بود. دوستان و بستگان سیگاری هم می دانستند که در خانه ما زیر سیگاری نیست و نباید در خانه ما سیگار بکشند.
الف دوست بابا بود. یک سیگاری حرفه ای. از آنها که همه صورتشان و دندانهایشان زرد بود. آن سالها زیاد خانه ما میامد. فکر می کنم با خانمش مشکل داشت و برای این بود که هفته ای سه چهار شب خانه ما شام می خورد. در خانه ما سیگار نمی کشید. اما رفاقتش با بابا برایم خیلی عجیب بود. بعد اینها این سریال آینه عبرت را می دیدند و بعد ادای صدای معتاد آتقی را در میاوردند. اینها که می گویم منظورم بابا و همان الف هستند.
من در خیال بچگی خودم فکر می کردم بابا دارد ادا در میاورد که از سیگاری ها بدش میاید. وگرنه چطور میتواند اینقدر خوب ادای آتقی را دربیاورد. فکر می کردم بابا معتاد است و مامانم نمی داند و باور کرده که بابا تنگی نفس دارد. فکر می کردم مادرم هم مثل زن آتقی بدبخت می شود و باید برود خانه مردم رخت بشوید. از الف خیلی بدم میامد. فکر می کردم برای بابا مواد میاورد. خودم با چشم خودم دیده بودم که بابا موقع رفتن در جیبش پول می گذارد.
بابا سرما که می خورد تنگی نفسش شدیدتر می شد. بخور می گرفت. به همان سبک آب جوش و پتو. پتو را سرش می کشید و وقتی سرش را بیرون میاورد صورتش خیس عرق بود. میدانستم آن زیر مواد می کشد و به مامانم دروغ میگوید. دلم برای منا که تازه یکی دوساله بود می سوخت. فکر می کردم بابا هم می میرد و من نمی توانم به مدرسه بروم. منا هم از گرسنگی می میرد.چون مادرم باید برود رخت بشوید و نمی تواند به بچه شیر بدهد.
شبهایی که الف خانه ما بود من خوابم نمی برد. می خواستم مچش را بگیرم. بعد به مادرم بگویم که دیدی این آدمی که هر شب خانه ما غذا می خورد و سیگاری هم هست بابا را معتاد کرده؟ از الف بدم میامد. شبها با این فکر ها می خوابیدم و هر شب خواب دو چشم روشن را میدیدم که به طرفم می آیند. چشمها نزدیک تر می شد و من جیغ زنان از خواب بیدار می شدم. دو سال من شب ها با جیغ از خواب بیدار می شدم.
همه آن سالها گذشت. الف با زنش آشتی کرد و حال بابا بهتر شد و دیگر بخور نمی گرفت. من آن قصه ها را فراموش کردم.
شانزده هفده سالم بود که آخر شبی کتاب وداع با اسلحه همینگوی را با ترجمه دریابندری از دوستی امانت گرفتم. کتاب را زمین گذاشتن قبل از تمام کردنش خیانت بود. کتاب را نزدیک سحر تمام کردم. نمی دانم چرا تنم شروع به لرزیدن کرده بود. رفتم خوابیدم. و آن شب بود که آن چشمها دوباره به خوابم آمد. بعد از ده- یازده سال. آن چشمها آمدند و من جیغ زنان از خواب پریدم. مامان و بابا سراسیمه به اتاقم آمدند و بعد هم من رفتم در اتاق آنها و بینشان دراز کشیدم. آن چشمها همان و به یاد آوردن تمام قصه های آینه عبرت سالها قبل همان. همه به جلوی چشمم آمد طوری که دیگر هرگز فراموششان نکردم. پدرم را بغل کردم و خوابیدم.
همه اینها را امسال برای بابا تعریف کردم. نمی دانم چرا گفتنش اینهمه سال طول کشید. امسال برایش تعریف کردم که یادت است وقتی بچه بودم یک سالی همیشه خواب چشم می دیدم و جیغ می کشیدم. برایش تعریف کردم تمام ترسهایم را و تمام خیالبافی هایم را. بعد بابا گفتند که آن سالها به الف پول توجیبی میداده چون بیکار بوده و نمی خواسته جلوی زنش خجالت بکشد. بعد هم اعتراف کرد که خودش هم هیچ وقت از الف خوشش نمیامده.
این آینه عبرت اما چه ها که نکرده بود با بچگی ما.
English Weblog
archives
by dateMarch 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
عجب حکایتی ! من هم این سریال یادم هست. منتها من بیشتر علی دماغ یادم مونده. راستش برای من ترسناک نبود که هیچ جذاب هم بود : زیر پتو می نشستیم و با هیجان نگاه میکردیم.
فکر کنم اون سال ها مسئله مواد مخدر خیلی مهم بود. به عبارت دیگر جرمی مهم تر از مواد مخدر نبود.
حسین
October 13, 2007 11:27 AM
من يادمه
شما مگه چند سال داري كه اون زمانا 5 يا 6 سال داشتي
اما من تمام سختي هاش رو يادمه بخصوص كه يك معتاد توي همسايگمون بود واويلا
سردبير ديپلم
October 13, 2007 12:16 PM
دوران بچگی به همین خاطراتش خوشه...
به همین فکر ها...
عقاید...
سادگی ها...
بعدش هم که نوجوانی و مشکلات خودش...
عجیبه...
هنوز تا جوانی خیلی راه مونده...!
یک آرش
October 13, 2007 02:15 PM
اون سالها آينه عبرت يا يک اناونسی تلويزيون پخش ميکرد که با بيل خاک ميريختن و يک صدای معتاد همزمان ناله ميکرد من فکر ميکردم يک ادم را دارند زنده بگور ميکنند واقعا ترسناک بوووود
b
October 13, 2007 02:30 PM
اون بابا که آتقی بهش می گفت:" آقا ؟؟؟ منو بساز " اسمش چی بود؟ اونی که اونوقت ها می گفتن خوش تیپه و همش دستش رو می کرد تو موهاش!
ساسان
October 13, 2007 02:42 PM
اون موقعها ما این شعرو واسه سریال آتقی ساخته بودیم:
سر زد از چپق
مهر آتقی
فروغ دیده علی و پری
منقل فر ایمان ماست
...
نکته: فکر کنم پری دختر آتقی بود و علی خاطرخواهش.
امیر
October 13, 2007 03:23 PM
che khoub kari kardi ke tarif kardi,
va khoshbehalet:)
man mitarsam tarif kardaniham vase hamishe bemune!
mitra
October 14, 2007 10:31 AM
1-اون يارو كه دستشو مي كرد توي موهاش "محمود ديني" بود
2- من عاشق توام بلوطك ! شاهكاري ! حيف كه اين نزديكيا نيستي ...
Safa
October 14, 2007 02:15 PM
لوا جونم
اخیش!
بالاخره من تونستم این پست رو بخونم
چه بلایی به سر فونت بلوط امده بود نمی دونم !
Tameshk
October 15, 2007 10:19 AM