
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« مصاحبه هم می کنیم!
صفحه اصلی
نکته »
موجود دل رئوف
یک خصوصیت عجیبی داشتم در دوست شدن با آدمهای مشکل دار. مشکل دار از لحاظ روحی. به جانم خودم. من هم موجود دل رئوف. پسر جماعت هم اصولا دارای مشکل روحی روانی . اصلا گاهی خودم را در نقش ناجی عالم بشریت می دیدم. امشب بعد از سالیان سال رفتم یاهو مسنجرم را نگاه کنم( اصولا یاهو مسنجر بعد از شوهر یابی کارکرد اصلی اش را از دست داد) دیدم یکی از همان موجوداتی که در این دنیا فقط و فقط امکان داشت دیوانه ای مثل من به سراغش برود فیلش یاد هندوستان کرده و برایم چیزکی نوشته که من را یادت هست یا نه ؟ و من هنوز تو را فراموش نکرده ام. حالا قضیه این بابا فکر کنم به چیزی در حدود هشت نه سال قبل بر میگردد.
اصلا یک بار باید بشینم سر فرصت داستانهای این آدمها را بنویسم. گل سر سبدشان هم پ. ک بود که من یک بار آمدم خانه و جلوی مادرم زار زدم که این خیلی بیچاره است و همیشه دخترها همه پولهایش و کتابهایش را بالا می کشند اما خوب خیلی خر است. بعد مادرم هم کلی نصیحتم کرد که تو باید بروی دوستش بشوی و کمکش کنی از این وضعیت در بیاید. بعد هم دیگر جوری شده بود بسکه این پ. ک خانه ما بود سپرده بودم به همان مادر جان که حالا خودت بیا با ایشان رفاقت کن.
یکی دیگر هم موجودی بود که چون یک بار دستش را در اتوبوس گرفته بودم رفته بود هزارتا صلوات نذز کرده بود که گناهش بخشیده شود بعد آمده بود به من میگفت که بیا دویست تا از این صلوات ها را تو بگو.
یعنی خودتان دارید متوجه می شوید که من چه ها در این زندگی که نکشیده ام
یکی دیگر هم هشت سال صبر کردیم برود مهندس نفت شود( یعنی دروغ چرا, ما ماه آخرش را با ایشان بودیم) بعد آمده بود رفته بود در یک قصابی سر مرغ می برید. می گفتند درس بهش فشار آورده.
حالا خیل عظیم جماعت معتادان عزیز بماند که من چه اشکهایی که برایشان هدر نکردم که بیچاره ها بچگی بد داشته اند و خاک توی سر من که در بچگی به جای اینکه کتکم بزنند برایم کتاب می خریدند
والا هرچه بیشتر فکر می کنم موجودات عجیب و غریب تری یادم میایند. چه جوانی که ما نگذاشتیم و چه اعصابی که ازمان ربوده نشد. به ولله دختر های امروزی خیلی عاقل تر از ما هستند.
اوه اوه.آن یکی را یادم رفت که که هر پنجشنبه با من خداحافظی می کرد که برود آمریکا و دوباره شنبه زنگ می زد که کارش درست نشد!
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
اون صلواته خداااااا بود!
سوژه هايي كه گير من ميفتادن ولي همه شون مي خواستن خودكشي كنن بعد از شكست عشقي و من هي بايد تو سر خودم مي زدم كه نــه!
گيرمون آورده بودن!
نون-جيم
October 22, 2007 10:23 AM
صلوات و اونی که هر پنجشنبه خدافظی می کرد خدا بودن! جدی ها چی کشیدی تو دختر!
40tike
October 22, 2007 01:20 PM
آخریش جالب تر بود.
خشایار
October 22, 2007 02:20 PM
لوا جان! این "پسر جماعت هم اصولا دارای مشکل روحی روانی" به شدت جنسستیز بودها!
لوا:
نه خوب. همه که نه...ممم. خیلی ها...
می گم هوای قطب چطوره؟ یخ نزدید هنوز؟
SoloGen
October 22, 2007 02:51 PM
خداااا بودن:)) هميشه فكر ميكردم كلكسيون من خيلي جالبه اما تازه فهميدم از من بدشانستر هم بوده
آهنها و احساسها
October 22, 2007 03:02 PM
migam, to too javooni injoori boodi,chi migi be man ke sare piri ham hanooz kharam!! kheily mahi,
Leva: :)
yeki mesle mamanet
October 22, 2007 04:03 PM
آی گفتی... منم تا دلت بخواد از این دوست های آنتیک داشتم که از سر ترحم باهاشون دوستی می کردم! یکبار باید یک بازی وبلاگی از این تجربه های آنتیکمون راه بندازیم!!
--سوسکی
sooski
October 22, 2007 04:09 PM
نگران نباش! تا ریشهی این مردستیزی را نخشکانم(!)، یخ نخواهم زد. P:
SoloGen
October 22, 2007 04:27 PM
ولی خب، بیخیال! اگر کسای را خوشحال میکند نوشتن چنان چیزی، از نظر من که اشکالای ندارد. میماند سه میلیارد و خردهای دیگر. (;
SoloGen
October 22, 2007 04:30 PM
Fek Kardam Faghat Khodam az TajrobiYate MALAS dashtam:))nagoo hame gire!...AKHEYSH:))
goli
October 22, 2007 07:53 PM
:)))
RahiL
October 22, 2007 08:41 PM
كلي خنديدم از بابت اين نمونه هاي نه چندان نادر! مخصوصا آن صلواتيه و مسافر امريكا كه آخرش بودند.
اين پستت از جهتي بهم اميدواري داد. چون فكر مي كردم فقط خودم دربدر دنبال كيس هاي مسئله دار بودم.اما حالا اميدوار شدم به خودم! پس ممنون از اين پستت
بوي بارون، قهوه، سيگار
October 22, 2007 11:49 PM
:D :D yani ghashang moshakhase ke migashti moshkel dar haaaaaa ro peyda koni ha! :D :D un mohandese az hame bahaaltar bud!
man(roozmare negar)
October 23, 2007 03:03 AM
آخریه خیلی خدا بود !!!
مریم
October 23, 2007 12:04 PM
لوا تازه الان متوجه شدم که نتنها سالگرد ازدواجامون یک روز با هم فرق داره هر دومون باآقایون همسر تو یاهو مسنجر آشنا شدیم.
بهاره
October 23, 2007 09:04 PM