
حسرت
یکی دیگر از لذت های زندگی که بزرگ شدن آن را از ما گرفت, زدن بیسکوییت در چایی و خوردنش بود.
October 6, 2007 6:53 PM
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
لوا جان بزرگ شدن خیلی لذتها رو از ما گرفت که یه لذت کوچیک خوشمزه اون همین بیسکوییت تو چایی زدن بود!!ا
لطفا بیشتر بنویس کم کار شدی بچه
لوا:
اگه حرفی برای گفتن داشته باشم دریغ نمی کنم نیما جان. زندگی تکراری شده و قلمم هم. گاهی دلخوشی ام همین چایی و بیسکوییت خوردن عصر شنبه هاست. کم کاری ام را به حساب بی سوژگی زندگی روزمره بگذار که خودم هم امیدوارم تغییری درش ایجاد شود
nima
October 6, 2007 11:38 PM
کی گرفته عزیز جان؟ بیسکوییتتو بزن تو چایی، بخورش، حالشم ببر! ;)
RahiL
October 7, 2007 1:08 AM
این بزرگ شدن نیست که این لذتها و لحظهها رو از ما گرفته. دلیلش دنیای شلوغ و پیچیدهای که خودمان برای خودمان درست کردیم.
Jumper
October 7, 2007 2:31 AM
na koja gerefte! man ke hanooz bazi vaght ha in kar ro mikonam kheyli ham haaal mide!
maakaan
October 7, 2007 4:48 AM
واااي نگو! من هيچ وقت نفهميدم كجاي اين كار بده كه ما رو ازش منع كردن؟
ليلي
October 7, 2007 10:57 AM
میگما یعنی من با 34 سال سن وقتی هنوزبیسکویت رو تو چایی می زنم، هنوز بزرگ نشدم؟
راستی 16 مهر (7 اکتبر) روزجهانی کودک بر شما مبارک باد!
ghazal
October 7, 2007 11:09 AM
يك چيز ديگر را هم گرفت و آن هم چايي خوردن دور هم بود
سردبير ديپلم
October 7, 2007 12:44 PM
آخ گفتی!
javaneh
October 7, 2007 1:27 PM
ترکه میره دم یه مغازه، می گه آقا بیسکوئیت دارین؟ مغازه دار ٍ می گه: مادر خوبه؟ ترکه می گه سلام می رسونه!!
حالا ببینم از اون بیسکوئیت زردهای مینو می زدی تو چائیت یا از اون کرمدارها که من فقط کرم هاش رو به دندونهای پایینم می کشوندم و بقیش رو می نداختم دور یا ساقه طلایی یا مادر؟ راستی مادر خوبه؟!
ساسان
October 7, 2007 3:05 PM
یکی دیگه از چیزهایی که من خیلی حسرتش رو میخورم لیس زدن مقوای روی بستنی لیوانیه
:(
bayramali
October 8, 2007 12:18 AM
کی این لذت رو ازت گرفته لوا جون ؟ من که هنوز هم بیسکوییت رو می زنم توی چایی ! :) بزرگ نشدم یا چی ؟ :)
ژرفا
October 8, 2007 5:17 AM
چه ساده و بی آلایش نوشتی. گاهی اوقات لازمه به همین کوتاهی بنویسیم
موفق باشی
اقاقیا
October 8, 2007 8:37 AM
man ke yadam narafte :d
Imy
October 8, 2007 11:00 AM
بلوط جان حداقل براي اين كه بتونين بيسكويت را با خيال راحت در چاي بزنين بياين فرانسه. جايي كه اين كار عادي تر از هر عادي ديگه ايه!
حقوقدان پاریسی
October 8, 2007 1:34 PM
حالا که دیگه بزرگ شدی، بیسکوییتت رو به جای چای توی شیر (سرد) بزن. چون چای داغه، بیسکوییت بیچاره زود نرم میشه و تا به خودت بجنبی نصفش توی دستت مونده و نصف دیگهش چایت رو تیره و تار کرده!
ساعت شنی
October 9, 2007 2:54 AM