
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« باز هم درخواست
صفحه اصلی
جامعه شناسی وبلاگ شناسی »
برای خانم امینی و چشم های ملتهبش
گاهی اوقات- مثل همین حالا- از خودمم و قلمم شرمم میاید
از اینکه چرا هرگز حتی یک خط شعر هم نگفته ام
از اینکه کلماتم رنگ و بو ندارند. طعم ندارند
گاهی اوقات- مثل همین حالا- دلم می خواست دست هایم می رقصیدند و می توانستم شعری بگویم
شعری به رنگ فیروزه
اما هرگز نتوانسته ام خطی شعر برای کسی بنویسم
دست های من برای شعر نوشتن خلق نشده اند
دست هایم زبر است و رنگ را نمی شناسد
تمام راه را به ایاصوفیا فکر کردم
به کاشی های فیروزه رنگش.
باید یک کاشی از صحن مسجد بزرگ می کندم
شعر که نمی توانم بگویم.
اما شاید می توانستم یک کاشی فیروزه رنگ را در قابی بنفش تقدیم چشمان تو کنم.
از من کار دیگری بر نمی آید.
دست هایم زبرند و بی رنگ و کلامم بی شعر
تو به بزرگی خودت ببخش.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
من که فقط از خودم خجالت کشیدم :(
roya
October 2, 2007 09:38 PM
چقدر قشنگ بود لوا
کی گفته تو نمی تونی شعر بگی؟
ronous
October 2, 2007 10:20 PM
خوش به حال خانم امینی.
رشک بردیم بسی.
لوا:
به به حضرت قاصدک. شما کجا. کلبه پیزوری ما کجا؟
قونیه تشریف میبرید در خدمت باشیم!!
قاصدک
October 3, 2007 12:32 AM
همه به بزرگی می بخشیم .اما چه کنیم که کوچکیم
سردبیر
October 3, 2007 03:14 AM
سلام
شعر گفتن مثل نوشتنه براي من
اما يك كمي شور بيشتر مي خواد .
من براي اون پست قبليت مي خواستم اين جا بنويسم كه من الان مشهدم و وبلاگ شما فيلتر نيست و هميشه بالا مياد و منم ميبينمش و مي خونمش
سردبير ديپلم
October 3, 2007 05:25 AM
سلام
خب عزیز من این که نارحتی نمیخواد! سرتا سر عمر گرانمایه ی آقای مهندس بازرگان گذشت بدون اینکه نه در سخنرانی ها نه در مقالات نه در دیگر نوشته ها و گفتارهایش شعری را بسراید یا حتی نقل کند!
و چه زیبا هم درخشید
سمفونی تنهایی
October 3, 2007 03:56 PM
وای! لوای عزیز
از درون لرزیدم و اشک ریختم، برای آیینه ای که مقابل حقارتمان گرفتی
بسیار زیبا و دلنشین بود...
ساناز
October 4, 2007 03:54 PM