
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« September 2007 | Main | November 2007 »
سوال
به نظر شما بچه که بزرگ شود و بفهمد که پدر / مادر از لحظه بسته شدن نطفه اش برایش وبلاگی باز کرده اند و برود آن را بخواند از خواندن " پسرم / دخترم تو امروز شاشیدی و شاشت بوی عطر شانل می داد" بیشتر لذت می برد یا از دانستن زندگی روزمره و وقایع اطراف محیط زندگی پدر و مادرش؟
______________________________________________________
11:00 AM
Permalink
هالوین و راز زبیه
به رسم اجانب خودمان را آراسته ایم. فقط دندان طلا ندارم و کیسه زر به کمر. برای یک لباس احمقانه که شبیه دزد دریایی ام بکند بیست دلار با ارزش را
هدر دادم که به امر جناب ریس عمل کنم و بروم مراسم هالوین اداره. ما را چه به این ادا و اطوارها آنهم در این دوره پاییزیمان؟ از وقتی روابطم در محل کار بهم خورده دیگر هرچه می گویند می گویم چشم. حتی شنبه شب در اوج تنبلی و بی حوصلی رفتم مراسم شام سالانه انجمن چینی - امریکایی های شهر که به باز هم به همه تلاش اینها غبطه بخورم. این چینی ها اژدهای خزنده زیر زمینی هستند. کی غرششان آغاز شود را فقط نمی دانم.
شدم نسخه مونث کاپیتان جک عزیزمان. البته بدون مویش. یعنی کلاه گیس و کلاهش را هم داشتند ولی من دیگر پولی برایم نمانده بود که بخرمشان. همین چشم بند بسمان است.
دور چشمانم را با سایه سیاه کرده ام. سر بند هم گذاشتم به سر. یک جور لچک رنگی شده. الان که دقت کردم دیدم بیشتر شبیه این زنهای کتک خورده شده ام تا دزد دریایی. دلم برای خودم سوخت. شاید پاکش کردم و رژ قرمز زدم. در هر حال دزدان دریایی هم سرگرمی لازم داشتند.
این را هم بگویم که به دلم نماند. دیشب در فروشگاه راز زبیه ( حق مولف از خورشید خانم) یکی از برادران هموطن که همراه دو تن از دوستانش ظاهرا برای خرید کادو برای متعلقه گرامی مشغول کند و کاو بودند بعد از مشاهده قیمتها به دوستانش گفت. واقعا آدم برای یک تکه ده سانتی پارچه که ده دقیقه هم بیشتر به تنش دوام نمی آورد پنجاه دلار می دهد؟ بسی لذت بردیم از صداقتشان.
پاییز
ابری ام. شاید هم سیاه و سرد. درست مثل هوای اینروزهای سکرمنتو. به قول دوستی کافکایی و مستعد برای خودکشی. شاید هم اثرات سندرم ماهانه باشد. این را می شود از قرصهای ضد بارداری رو به اتمامم هم فهمید.
در سرم غوغایی است. هزار و یکجور فکر و خیال باخود و بی خود. نگرانی های منطقی و گاه بی منطق. ترسها و ناامیدی های مفرط.
روند زندگی مان تغییر خواهد کرد. خیلی زود. شاید کمتر از سه ماه دیگر و من نمی دانم برای این تغییر آماده ایم یا نه. حرفش را می زنیم. نقشه هایش را کشیده ایم اما همیشه تکان اول سخت است. نمی دانم تصمیمم درست بود یا نه. دانشگاهی را که انتخاب کرده ام را می گویم. تغییرات عجیبی را که در درس خواندنم می خواهم بدهم. بهتر نبود زنی بودم در اوایل دوران قاجاریه؟ راه زندگی ام حتی قبل از تولد کشیده شده بود. یا حتی کمی قبل تر از آن. مثلا اروپای قرون وسطی؟ نه. آن خطرناک بود. با این قیافه ام امکان اینکه به جرم جادوگری زنده زنده بسوزاننم زیاد بود.
به مرحله جدیدی از زندگی رسیده ام. تا به حال حتی به مخیله ام خطور نمی کرد که روزی باید برای پوشاندن تارهای سفید موهایم را رنگ کنم. همیشه رنگ کردن مو برای تنوع بود. نمی دانم چرا حالا که دیگر تصمیم گرفته ام موهایم را رنگ نکنم با هجوم این تارهای سفید مواجه شده ام. ( گفتم که رفتم همان نمره هشت کوتاهشان کردم؟) چرا همیشه شجاعت های پنهان من فقط در تغییر قیافه ام ظاهر می شوند؟ خانم محترمی دیروز وقتی نهایت تلاشش را به کار برد تا به من نگوید چقدر زشت شده ام به گفتن " شبیه ژاندارک قبل از اعدام شده ای" بسنده کرد.
اینروزها زیاد خواهم نوشت. تنها مسکن غیر خواب آورم همین صفحه موکایی رنگم است. گفتم موکا. یادم آمد دیشب وسط گریه های من و نوازش های او چقدر هوس قهوه کردم. بهتان گفتم دیگر نمی توانم قهوم بخورم؟ آن لرزشها و درد دستانم را یادتان است؟ با آزمون و خطا فهمیدم که اثر کافیین زیاد است. قهوه حالم را بد می کند. لرزش میاورد و عصبی ام می کرد. حالا به جایش چای می نوشم. زیاد. خیلی زیاد. اما دیشب دلم هوس یک لیوان قهوه داغ کرده بود. دلم می خواست به خودم پتو بپیچم و بروم روی ایوان خیس از بارانمان و قهوه بنوشم و گریه کنم.
I am Iran, do not bomb me.
October 28,2007. San Francisco anti-war rally
Photo by Jahanshah Javid. Iranian.com
To see more pictures, clik on the picture above.
هدر
عصر جمعه ها هر ثانیه وزن هزار ساعت را پیدا می کند. امان از این زمان لعنتی. می نویسم پانزده دقیقه می روم بیرون. میایم توی ماشینم. گل فروش بغلی با سگش آمده بیرون. همیشه می گوید گبی خیلی پیر است. می گوید به عمر انسان ها دیگر هشتاد سالش شده است و بعد شروع می کند قصه تکراری دوازده سال قبل را می گوید که گبی را در یک بسته گل ارسالی از شیکاگو پیدا کرد. می گوید گبی معجزه زندگی اش بود. می ترسم خودش هم با گبی بمیرد و گل فروشی اش را بکوبند. با اداره ما و مبل فروشی این طرفی را و جایش یک وال مارت بسازند.
ماشین گرم است. در را باز می گذارم. خیال می بافم. خیال هایم هم بی مزه و بی حوصله اند. فکر می کنم اگر الان تیر اندازی شود لابد من هم تیر می خورم. یحیی هم سوراخ سوراخ می شود. شاید هم یک گلوله به باک بنزینش بخورد. آن وقت من هم منفجر می شوم. ترس برم می دارد. سرم را تکان می دهم که گلوله ها بروند. این فکر های احمقانه چیست دختر؟
سه دقیقه بیشتر نگذشته. هنوز دوازده دقیقه دیگر مانده و من حتی حوصله خیالبافی هم ندارم. به خیابان خیره می شوم. زنی کارتن خواب بطری های خالی نوشابه را در سبد خریدی که از وال مارت آن طرف خیابان بلند کرده جمع می کند. به سطل های آشغال که می رسد قدم هایش را کند می کند و می ایستد. این سوژه هم تکراری است.
فکر می کنم در راه خانه باید به فلانی زنگ بزنم. سعی می کنم ساعت آنجا را حساب کنم. این عقب و جلو کشیدن ساعت هم داستانی شده است. حوصله حساب کردن ندارم. خواب است لابد.
کلید را نصفه می چرخانم. رادیو دارد امداد رسانی بعد از آتش سوزی بزرگ را با کاترینا مقایسه می کند. حوصله آن را هم ندارم...
به داستان نصفه کاره ام فکر می کنم. آخر نفهمیدم باید با سرنوشت مجتبی آن وسط چه کنم. باید به زن بگویم یک بار دیگر قصه را برایم تعریف کند. همان قصه واقعی عروسی دختر عمو رجب را. همان که سر گوسفند قربانی کردن دعوا شد. قصه ام را باید تمام کنم.
موهایم باز بلند شده و فر می خورد. فکر می کنم آخرش یک بار این سر را ماشین می کنم. شاید نمره هشت. اصلا از همان موقع که زویا موهایش را ماشین کرده بود من دلم می خواست موهایم را از ته بزنم. از همان موقع که مد شده بود و ماریا کری هم موهایش را زده بود. اصلا همش تقصیر مامان بود که نذاشت.
وقتم دارد تمام می شود. بماند که هیچ کس هم در اداره نیست و نرفتم تو هم مهم نیست. بروم. بروم ببینم در یخچال غذای مانده چه داریم.
جمعه
جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده ‚ کتاب ‚ گنجه ‚ تصاویر
........
فروغ فرخزاد
Permalink
رابطه و مهاجرت
دیروز حرف خیلی خوبی شنیدم. دوستم گفت" وقتی دو نفر درگیر یک رابطه مهاجرت می کنند فقط دو فرد نیستند که باید منتظر پیامدهای مهاجرت باشند. باید یاد بگیرند که رابطه را هم مهاجرت بدهند. " می دانید این قضیه چقدر مهم است؟
اگر به فکر مهاجرتید و در گیر رابطه ای جدی مثل ازدواج یا زندگی مشترک این مهاجرت رابطه را در نظر داشته باشید.
هر رابطه درگیر قواعد اجتماعی اطرافش است. هر چقدر هم سنت شکن باشید باز هم قواعد جامعه اطراف بیشتر از هر شاخصه دیگری روی شکل گیری و ادامه رابطه موثر است. حالا همه این رابطه پایه گذاری شده بر اساس قواعد یک جامعه خاص بریده می شود و باید در جایی دیگر پیوند داده شود. حواستان باشد که آیا خاک جامعه جدید پذیرای درخت تازه وارد است یا نه.
هستی و زمان
اگر به فلسفه مدرن علاقه مندید حتما نام هوبرت درایفوس را شنیده اید. اینجا می توانید به پادکست کلاسهای دکتر درایفوس درباره هستی و زمان هایدگر در دانشگاه برکلی گوش دهید.
با تشکر از دوستی که اجازه انتشار نامش را ندارم.
نکته
راز موفقیت مردان در دوستی با دو دسته است. فاحشگان و پیرزنان.
Permalink
موجود دل رئوف
یک خصوصیت عجیبی داشتم در دوست شدن با آدمهای مشکل دار. مشکل دار از لحاظ روحی. به جانم خودم. من هم موجود دل رئوف. پسر جماعت هم اصولا دارای مشکل روحی روانی . اصلا گاهی خودم را در نقش ناجی عالم بشریت می دیدم. امشب بعد از سالیان سال رفتم یاهو مسنجرم را نگاه کنم( اصولا یاهو مسنجر بعد از شوهر یابی کارکرد اصلی اش را از دست داد) دیدم یکی از همان موجوداتی که در این دنیا فقط و فقط امکان داشت دیوانه ای مثل من به سراغش برود فیلش یاد هندوستان کرده و برایم چیزکی نوشته که من را یادت هست یا نه ؟ و من هنوز تو را فراموش نکرده ام. حالا قضیه این بابا فکر کنم به چیزی در حدود هشت نه سال قبل بر میگردد.
اصلا یک بار باید بشینم سر فرصت داستانهای این آدمها را بنویسم. گل سر سبدشان هم پ. ک بود که من یک بار آمدم خانه و جلوی مادرم زار زدم که این خیلی بیچاره است و همیشه دخترها همه پولهایش و کتابهایش را بالا می کشند اما خوب خیلی خر است. بعد مادرم هم کلی نصیحتم کرد که تو باید بروی دوستش بشوی و کمکش کنی از این وضعیت در بیاید. بعد هم دیگر جوری شده بود بسکه این پ. ک خانه ما بود سپرده بودم به همان مادر جان که حالا خودت بیا با ایشان رفاقت کن.
یکی دیگر هم موجودی بود که چون یک بار دستش را در اتوبوس گرفته بودم رفته بود هزارتا صلوات نذز کرده بود که گناهش بخشیده شود بعد آمده بود به من میگفت که بیا دویست تا از این صلوات ها را تو بگو.
یعنی خودتان دارید متوجه می شوید که من چه ها در این زندگی که نکشیده ام
یکی دیگر هم هشت سال صبر کردیم برود مهندس نفت شود( یعنی دروغ چرا, ما ماه آخرش را با ایشان بودیم) بعد آمده بود رفته بود در یک قصابی سر مرغ می برید. می گفتند درس بهش فشار آورده.
حالا خیل عظیم جماعت معتادان عزیز بماند که من چه اشکهایی که برایشان هدر نکردم که بیچاره ها بچگی بد داشته اند و خاک توی سر من که در بچگی به جای اینکه کتکم بزنند برایم کتاب می خریدند
والا هرچه بیشتر فکر می کنم موجودات عجیب و غریب تری یادم میایند. چه جوانی که ما نگذاشتیم و چه اعصابی که ازمان ربوده نشد. به ولله دختر های امروزی خیلی عاقل تر از ما هستند.
اوه اوه.آن یکی را یادم رفت که که هر پنجشنبه با من خداحافظی می کرد که برود آمریکا و دوباره شنبه زنگ می زد که کارش درست نشد!
مصاحبه هم می کنیم!
۱. رادیو دویچوله مصاحبه ای داشتند در خصوص هویت وبلاگی. من هم چند کلمه ای حرف زدم. اینجا می توانید بشنوید. و اینجا می توانید بخوانید.
۲. چند وقت قبل هم به مناسبت یک سالگی زمانه از بخش گفتگوی خودمانی رادیو به سراغ ما آمدند. آن را هم می توانید اینجا بخوانید و بشنوید.
اخبار شهرستان ها
۱. خانم WANGARI MAATHAI که برنده جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۴ بودند روز شنبه یک سخنرانی خواهند داشت در این دهات ما. آدرس محل سخنرانی هم :
Westminster Presbyterian Church, 1300 N Street, Sacramento
سالن ساعت شش عصر باز می شوند و کتاب ایشون هم به فروش می رسه.
اطلاعات بیشتر رو از اینجا بخوانید.
۲. اولین فستیوال فیلم های وحشتناک سکرمنتو هم از امروز شروع میشود و سه روز ادامه خواهد داشت. برای اطلاعات بیشتر به اینجا بروید.
به گربه هه ویزا ندادند گفت پیف پیف. مردمش بی فرهنگند و بی سواد و دانشگاهاش چیپ! ( بعله. گربه دقیقا گفتند چیپ!)
درگیر یک قصه عحیب شده ام.
حدود سه هفته قبل بود. آخر شب. تلفن دستی ام زنگ خورد و دختر کوچکی پشت خط بود که با صدای ملایمی می گفت که می خواهد با مادرش حرف بزند. من خیلی تعجب نکردم. چون شبها تلفن خانه امن زنان "خانه خواهرم" به به تلفن من وصل می شود و از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا صبح بعد مسول جواب دادن به تلفنها هستم. ( قابل توجه دوستانی که پیغام ۹۱۱ تلفنم را شوخی تلقی می کنند).
اسمش را پرسیدم و اسم مادرش را. اسمش اما بود و اسم مادرش الیزابت. صدای مردی هم از کنارش میامد که به او دیکته می کرد که چه بگوید. سعی کردم تلفن را طولانی کنم اما قطع شد. نام زنان سرپناه را چک کردم. الیزابت نداشتیم. برایم عجیب بود. مسول "خانه" را در جریان گذاشتم و آن شب گذشت.
فردایش دوباره همان دختر کوچک با همان شماره به تلفنم زنگ زد و همچنان می خواست با مادرش حرف بزند. اینبار عجیب شد. چون روزها که دیگر تلفن ها به من وصل نمی شود. اینجا بود که فهمیدم آنها شماره "خانه خواهرم" را نمی گیرند بلکه شماره مستقیم مرا دارند. حالا به هر دلیل- اشتباه یا مرض- باز هم همان مرد کنار بچه بود و هر بار که من به دختر کوچولو می گفتم گوشی را به پدرت بده قطع می کرد.
امروز بعد از سه هفته همان دختر کوچولو با همان شماره ( که ذخیره اش کرده بودم) دوباره زنگ زد. به مسول خانه امن مان زنگ زدم و او هم گفت که پلیس را خبر کنم.
حالا هم زنگ زدم به بخش غیر اضطراری پلیس که جریان از این قرار است و شماره را دادم. هر چند هر بار خودم شماره را گرفتم کسی جواب تلفن را نداد. قرار شد پلیس تحقیق کند و به من هم خبر بدهد.
راستی می دانستید ممکن است شغل شما, شما را از لحاظ قانونی مجبور به گزارش یک سری وضعیت های خاص بکند و اگر به موقع گزارش ندهید ممکن است تحت پیگرد قرار بگیرید؟ سعی می کنم به زودی مطلبی در این زمینه بنویسم.
Yalin
می گویند مهمان را باید در بهترین جای خانه منزل داد و اگر کسی را از صمیم قلب دوست داری باید بهترین های خودت را به او هدیه بدهی. این ویدیو و آهنگ ربطی به جشن تولد ندارد اما برای من خیلی عزیز است. آنقدر که تا به حال دلم نمی آمد به کسی هدیه اش بدهم.
پیشکش دو عزیزی که دیروز و امروز تولد هایشان بود. با آرزوی سلامتی و شادی برای همه زندگیشان.
آفت
گفتم می ترسم یواش یواش تبدیل به "حسن آقا" و" صغرا" خانم بشویم حالا یک کمی مدرن تر. مثلا وقتی دیدیم لایه های شکممان درمیایند به" جیم" برویم. یا مثلا به جای قورمه سبزی و کباب" آلفردو پاستا" بخوریم با" اکسترا ویرجین آلیو اویل"!
زندگی معمولی می شود. فرقی ندارد چقدر سرت شلوغ باشد و چقدر کار کنی و چقدر درس بخوانی. آفتش هم تکرار جمله همین است دیگر. زندگی همین است.
گفتم حالا که کار می کنیم و درس می خوانیم. فوقش تا سال بعد دیگر تمام وقت در دانشگاه خواهیم ماند. بعد گیریم ده سال. پانزده سال. بعد درسمان تمام می شود. لابد بعدش باید کار خوب بگیریم. تعریفمان هم از کار خوب لابد کاری است که در آمدش خوب باشد. کلاس اجتماعی هم البته باید داشته باشد بعد از اینهمه سال درس خواندن. لابد باید بیمه خوبی هم بدهند و سالی فلان قدر تعطیلات. بعد هم لابد یک خانه خواهیم خرید. بعد شیفت اول می رویم سر کار. هشت تا پنج. بعد پنج میاییم خانه. لابد باید سر راه نیم ساعتی هم برویم "جیم". بعد بیایم خانه. حتما آن وقت دیگر پولمان می رسد که پول تلوزیون های کابلی را بدهیم. بعد یک چند ساعتی تلوزیون نگاه می کنیم. شاید هم اعظم جون اینها رو دعوت کردیم واسه شام شاید هم کریستین و شوهرش را. شام را هم با غذای" اورگانیک" درست می کنیم.
آخر هفته ها هم "تراک "مان را پر از غذا می کنیم و میرویم "کمپ". کمپ یعنی یک کلبه کرایه کنی که شومینه اش قبل رسیدن ما روشن باشد و تختش هم از تخت خانه مان راحت تر. شاید هم رفتیم کنسرت گوگوش.
تعطیلات هم باید برویم اروپا و شاید تا آن موقع آفریقا مد شود. بعد بیاییم و عکسهایمان را بگذاریم روی میز سرکارمان و برای بقیه عروسک و قاب عکس سوغاتی بیاوریم.
ایران هم که باید رفت. نوروز و مهرگان و شب قدر و دهه محرم. مثل فریبا جون اینها که برای همه اینها می رود ایران چون عاشق این روزها در ایران است. بعد هر دفعه هم یک تخته فرش و یک عالمه نقره و ظرف و ظروف برای خانه مان میاوریم که میز های ایتالیایی اش زیر ترمه های بافت کرمان دیگر نمی توانند نفس بکشند.
خیلی زودتر از اینکه فکر کنی تبدیل شده ای به نسخه مدرن صغرا خانم و حسن آقا. بعد هم یک دفعه حس می کنی زندگی ات چیزی کم دارد. یکی دو شکم میزایی. بعد بچه ها را هر سال باید برد "دیزنی لن"د. اتاق دخترت را صورتی می کنی و تختش را شکل تخت سیندرلا. پسرت هم که یا" سوپر من" است یا اسپایدر من. از همان یک سالگی هم باید برای هر کدامشان یک لپ تاپ بگیری که همرنگ در و دیوار و کالسکه شان باشد. لالایی هم برایشان آن لاین پیدا می کنی.
بعد بچه ها هم بزرگ می شوند و می گذاریشان مدرسه خصوصی. به برابری نژادها معتقدی اما بهتر است که بچه ات - حالا که بچه است- با سیاه ها و مکزیکی ها و هندی ها به یک مدرسه نرود. سفید ها بهترند.
گفتم نمی خواهم بشوم نسخه مدرن صغرا خانم. آفت زندگی همین جمله زندگی همین است دیگر است. باید آفت کشش را پیدا کنم.
آینه عبرت
سریال آینه عبرت را یادتان میاید که یک آتقی معتاد داشت و زن بدبخت و بعد هم جزییاتش؟ من خیلی کوچک بودم. فکر کنم پنج یا شش سال.
بابا آسم دارد. آن وقتها خیلی شدید تر بود. از وقتی آمدیم اینجا خیلی بهتر شده. یعنی دیگر سالی یکبار هم از آن اسپری ها - که من را همیشه یاد مریضی پدرم می اندازد و ازشان متنفرم- نمی زنند. آن سالها خیلی شدید بود.
هیچ کس جلوی بابا سیگار نمی کشید. نه از ترس و این حرفها. به خاطر همین تنگی نفسش. آن سالها حتی نمی توانست با یک آدمی که بوی سیگار می دهد همنشین شود. خیلی به بو حساس بود. دوستان و بستگان سیگاری هم می دانستند که در خانه ما زیر سیگاری نیست و نباید در خانه ما سیگار بکشند.
الف دوست بابا بود. یک سیگاری حرفه ای. از آنها که همه صورتشان و دندانهایشان زرد بود. آن سالها زیاد خانه ما میامد. فکر می کنم با خانمش مشکل داشت و برای این بود که هفته ای سه چهار شب خانه ما شام می خورد. در خانه ما سیگار نمی کشید. اما رفاقتش با بابا برایم خیلی عجیب بود. بعد اینها این سریال آینه عبرت را می دیدند و بعد ادای صدای معتاد آتقی را در میاوردند. اینها که می گویم منظورم بابا و همان الف هستند.
من در خیال بچگی خودم فکر می کردم بابا دارد ادا در میاورد که از سیگاری ها بدش میاید. وگرنه چطور میتواند اینقدر خوب ادای آتقی را دربیاورد. فکر می کردم بابا معتاد است و مامانم نمی داند و باور کرده که بابا تنگی نفس دارد. فکر می کردم مادرم هم مثل زن آتقی بدبخت می شود و باید برود خانه مردم رخت بشوید. از الف خیلی بدم میامد. فکر می کردم برای بابا مواد میاورد. خودم با چشم خودم دیده بودم که بابا موقع رفتن در جیبش پول می گذارد.
بابا سرما که می خورد تنگی نفسش شدیدتر می شد. بخور می گرفت. به همان سبک آب جوش و پتو. پتو را سرش می کشید و وقتی سرش را بیرون میاورد صورتش خیس عرق بود. میدانستم آن زیر مواد می کشد و به مامانم دروغ میگوید. دلم برای منا که تازه یکی دوساله بود می سوخت. فکر می کردم بابا هم می میرد و من نمی توانم به مدرسه بروم. منا هم از گرسنگی می میرد.چون مادرم باید برود رخت بشوید و نمی تواند به بچه شیر بدهد.
شبهایی که الف خانه ما بود من خوابم نمی برد. می خواستم مچش را بگیرم. بعد به مادرم بگویم که دیدی این آدمی که هر شب خانه ما غذا می خورد و سیگاری هم هست بابا را معتاد کرده؟ از الف بدم میامد. شبها با این فکر ها می خوابیدم و هر شب خواب دو چشم روشن را میدیدم که به طرفم می آیند. چشمها نزدیک تر می شد و من جیغ زنان از خواب بیدار می شدم. دو سال من شب ها با جیغ از خواب بیدار می شدم.
همه آن سالها گذشت. الف با زنش آشتی کرد و حال بابا بهتر شد و دیگر بخور نمی گرفت. من آن قصه ها را فراموش کردم.
شانزده هفده سالم بود که آخر شبی کتاب وداع با اسلحه همینگوی را با ترجمه دریابندری از دوستی امانت گرفتم. کتاب را زمین گذاشتن قبل از تمام کردنش خیانت بود. کتاب را نزدیک سحر تمام کردم. نمی دانم چرا تنم شروع به لرزیدن کرده بود. رفتم خوابیدم. و آن شب بود که آن چشمها دوباره به خوابم آمد. بعد از ده- یازده سال. آن چشمها آمدند و من جیغ زنان از خواب پریدم. مامان و بابا سراسیمه به اتاقم آمدند و بعد هم من رفتم در اتاق آنها و بینشان دراز کشیدم. آن چشمها همان و به یاد آوردن تمام قصه های آینه عبرت سالها قبل همان. همه به جلوی چشمم آمد طوری که دیگر هرگز فراموششان نکردم. پدرم را بغل کردم و خوابیدم.
همه اینها را امسال برای بابا تعریف کردم. نمی دانم چرا گفتنش اینهمه سال طول کشید. امسال برایش تعریف کردم که یادت است وقتی بچه بودم یک سالی همیشه خواب چشم می دیدم و جیغ می کشیدم. برایش تعریف کردم تمام ترسهایم را و تمام خیالبافی هایم را. بعد بابا گفتند که آن سالها به الف پول توجیبی میداده چون بیکار بوده و نمی خواسته جلوی زنش خجالت بکشد. بعد هم اعتراف کرد که خودش هم هیچ وقت از الف خوشش نمیامده.
این آینه عبرت اما چه ها که نکرده بود با بچگی ما.
میگفت هرگز مخاطب نبايد خودسانسوری بياورد. هرگز فراموش نکردم. مخاطب آزاد است، بخواند يا نخواند، سر بزند يا نزد. او ميهمان است و هزار منزل ديگر برايش مهيا است، ولی ميزبان جايی جز خانه ندارد که آن هم به پسند ديگری باشد. برای همين بايد و نبايدهايی که خواننده برايم مینويسد مضحک است. هزار بار خواستهام دکان نظرخواهی ببندم ولی هر بار تا يقين کنم کسی میرسد چيزکی مینويسد، چنان که گويی از تو بهتر مقصود را خوانده و تکلمهای بر آن. میگويی باشد که گهگاه چنين شوق کنی از چند يار قديم و جديد چيزکی بخوانی.
( از اینجا )
باید کاری کنیم که تا صدسال آینده همه ایرانی شوند!
به شدت از پیشنهاد افزایش تعداد زایشگاهها در نقاط مختلف کشور- مخصوصا شهر های واقع شده در جاده ابریشم - و نیز دعوت از تمام زنان پا به ماه کشورهای مختلف استقبال می شود.
البته پیشنهاد تکلمیلی بنده برپا کردن یک اداره ثبت احوال فوری در کنار همه این زایشگاهها و دادن دکترای افتخاری به تمام نوزادان برای استفاده احتمالی در آینده است.
صلوات
یکی از لذت های بزرگ زندگی که نباید اجازه داد ازدواج مانع اش شود, سکس در ماشین است.
Empty Walls By Serj Tankian
م مثل محو
مطلبی سه سال است که در گلویم گیر کرده است, مدتها قبل از آنکه نوشتن در اینجا را شروع کنم. از همان زمان ها که فقط وبلاگ می خواندم به خودم می گفتم باید یک روز شروع به نوشتن کنم. باید از اینها بنویسم.
من آدم ملاحظه کاری نیستم. زبان سرخم همیشه سر سبزم را برباد داده است. اطرافیانم می دانند که اگر قرار باشد حرفی را بزنم خیلی به خوش آیند مخاطب فکر نمی کنم. حرمت شکن نیستم. بزرگ تر و کوچک تر سرم می شود اما کم پیش میاید حرفی را بخورم.
حالا نمی دانم چرا نمی توانم مطلبم را بنویسم. نوشته هفته قبل سایه دوباره تلنگر زد که سه سال شده و من هنوز ننوشته ام اش.
از چه می ترسم؟ از اینکه نمی خواهم قضاوت کنم؟ قضاوتی در کار نیست. نظر خودم را خواهم گفت و هزاران مخالف هم خواهم داشت.
شاید با خودم می گویم تا تجربه اش را نداشتی نباید حرف بزنی. حالا گویی تا به حال در تمام مواردی که حرف زده ام تجربه شخصی داشته ام. کی در خیابان کتک خورده ام یا تجربه همجنسگرایی داشتم یا پدرم زن دوم گرفته یا ...
یا شاید هم از آینده خودم می ترسم. می ترسم که خودم هم به این درد مبتلا شوم. به تحلیل رفتن هویت انسانی ام در موجودی دیگر. به گم کردن خودم. به عوض شدن شناسه ام به نام دیگری. به واگذار کردن اسمم به موجودی که اگر منی نبود اویی هم وجود نداشت.
.روزی خواهم نوشت با نگاهی از بیرون گود "قربون دست و پای بلورینش برم"
مهر آباد
شب یک شنبه بود. بدترین وقت هفته. می دانی که باید زود بروی بخوابی که فردا روز از نو روزی از نو. نشسته بودم روی تخت و خوابم نمی آمد. دلم می خواست با کسی که خودم باشد حرف بزنم.
زنگ زدم به ن.دوستی خیلی دور. صدایم را نشناخت. گفت شما؟ گفتم والا تا چند سال قبل دوست بودیم ظاهرا دیگر نیستیم که صدایم را نمی شناسی. ظاهرا واقعا نشناخته بود.
گفتم فلانی هستم. گفت پس چرا شماره ایرانسل افتاده روی موبایل من؟ من هم کم نیاوردم و گفتم به خاطر اینکه بنده الان در مهر آباد هستم. فکر کردم خودم می توانم از اینجا بیرون بروم حالا دیدم نمی توانم. بیا دنبالم.
دلم لرزید. بعد فکر کردم چقدر خوب بود اگر الان مهر آباد بودم و واقعا قرار بود بیاید دنبالم. بحث را باختم وقتی گفت اگر راست می گویی قطع کن که من به همین شماره - که من ادعا کرده بودم شماره آقایی در فرودگاه است که من موبایلش را قرض گرفته ام- زنگ بزنم.
نمی دانم. شاید وقت خواب بود و فقط صدایم عوض شده بود. دلم اما لرزید.
حسرت
یکی دیگر از لذت های زندگی که بزرگ شدن آن را از ما گرفت, زدن بیسکوییت در چایی و خوردنش بود.
تضاد
واژهای سازنده برخی ترکیب ها به طرز مضحکی باهم در تضادند.
روشنفکری دینی
شریعت عقلانی
زن خانه دار مدرن
کافی شاپ سنتی
جامعه شناسی وبلاگ شناسی
فصل اول:
جدای همه تاثیرات شگرفی که وبلاگها در استقرار دمکراسی پایدار در دوران پست کلنیال در ایران داشته اند باید به نقش آنها در کشف علاقه بی حد و حصر افراد جامعه به مجامعت با اعضای کوچکتر فامیل هم اشاره کرد. از جمله خواهر کوچیکه, خاله کوچیکه و زندایی کوچیکه و البته در این میان زندایی کوچیکه از همه محبوب تر است.
برای خانم امینی و چشم های ملتهبش
گاهی اوقات- مثل همین حالا- از خودمم و قلمم شرمم میاید
از اینکه چرا هرگز حتی یک خط شعر هم نگفته ام
از اینکه کلماتم رنگ و بو ندارند. طعم ندارند
گاهی اوقات- مثل همین حالا- دلم می خواست دست هایم می رقصیدند و می توانستم شعری بگویم
شعری به رنگ فیروزه
اما هرگز نتوانسته ام خطی شعر برای کسی بنویسم
دست های من برای شعر نوشتن خلق نشده اند
دست هایم زبر است و رنگ را نمی شناسد
تمام راه را به ایاصوفیا فکر کردم
به کاشی های فیروزه رنگش.
باید یک کاشی از صحن مسجد بزرگ می کندم
شعر که نمی توانم بگویم.
اما شاید می توانستم یک کاشی فیروزه رنگ را در قابی بنفش تقدیم چشمان تو کنم.
از من کار دیگری بر نمی آید.
دست هایم زبرند و بی رنگ و کلامم بی شعر
تو به بزرگی خودت ببخش.
باز هم درخواست
۱. جریان هوا موقع خواب برای سرحال بیدار شدن فردا صبح خیلی موثره. (حداقل برای ما دو نفر که تجربه اینطور نشون داده). حالا هوا سرد شده. ما پنجره ها رو می بندیم و بخاری رو روشن می کنیم. این است که صبح ها یک ساعت به هم تعارف می کنیم که نه خواهش می کنم. شما اول بفرمایید دوش بگیرید!
کسی راهی بلده که بشه این رو چاره کرد؟ یعنی وقتی پنجره ها بسته است و بخاری روشن هوا هم اینطور دم کرده نشه؟
۲. من به شدت دلم می خواد برای این جریان فیلترینگ بلاگم کاری بکنم. یه لطفی بکنید و شمایی که ایران تشریف دارید و منت می ذارید و می آیید اینجا رو می خونید به من بگید چطور این کار رو می کنید. یعنی اگه فیلتر شکنی هست (که من خودم هنوز نمی دونم چیه) یا از راه دیگه ای استفاده می کنید لطفا کنید و به من هم بگید که من به بقیه خواننده هام بگم.
من خودم به این چند تا راه فکر کردم ولی چون هیچ سابقه ای ندارم و کار آیشون رو نمی دونم امیدوارم شما بگید که کدوم بهتره.
* یک ایمیل لیست درست کنم و مطالب رو با ایمیل بفرستم. ( من خودم در خوندن این ایمیل های بلاگی خیلی تنبلم. شاید همه مثل من نباشند)
* یه دومین دیگه بگیرم و از همه بخوام که لینک رو عوض کنند. ( تضمینی وجود نداره که باز اون فیلتر نشه)
* از وردپرس استفاده کنم که شنیدم فیلتر نمی شه. (راستش رفته ام یک دومینی هم گرفتم اما هنوز مرددم که چیکار می خوام بکنم.)
این یه دفعه رو خواهش می کنم در بخش نظرات یا با ایمیل بهم خبر بدید که با سابقه ای که در خوندن وبلاگ های فیلتر شده داشتید به نظرتون کدوم یکی از این راهها بهتره.
من برای تک تک خواننده هام ارزش فوق العاده ای قایلم و می دونم این وقتی که برای خوندن این وبلاگ پیزوری من می گذارند رو به هزار و یک نحو موثر تری می تونند پر کنند اما منت بر سر من میگذارند . این ایمیل هایی خواننده های قدیمی ام - مخصوصا اونها که از فیلتر شکن و اینها هم استفاده نمی کنند- خیلی غصه دارم می کنه.
۳. بنده دیروز کوفته ترکی درست کردم و از اونجا که من قربون این غذاهای ایرانی برم که هرکدوم یه سه چهار ساعتی وقت می گیرن باز هم عملیات درس خوندن انجام نشد. همچنان چشممان به آقا کریمه.
پی نوشت:
در ضمن من برای این حضرات فیلتر کننده به این آدرسfilter@dci.ir نامه نوشتم که چرا وبلاگم فیلتره و اونها گفتن که به دستور مستقیم قوه قضاییه فیلتر شده و باید با اونجا تماس بگیرم یعنی باید شخصا بروم به : خیابان بخارا- جنوب بیمارستان آسیا- دادسرای عمومی و انقلاب تهران-طبقه دوم- دفتر اینترنت قوه قضاییه.
خوب حالا بنده با این آدرس چه کنم؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
