
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« چند نکته
صفحه اصلی
اگر این اطراف هستید این نمایشنامه را از دست ندهید »
دیروز با دوستی در کافه ای قرار داشتم که قهوه ای با هم بخوریم- هر چند آخرش به آب و آبجو ختم شد و نه قهوه. چهل و پنج دقیقه بیشتر راه نبود و من تصمیم گرفتم پیاده بروم. هوا هم که این روزها قیامت است.
برای خودم خوشحال راه می رفتم که یک ماشین سبز یک مقدار جلوتر ایستاد. من هم فکر خاصی نکردم تا از وقتی از کنار ماشین رد می شدم که دیدم آقای راننده شان لبخند تحویل آدم می دهند. من هم به نوبه خودم لبخند زدم و در حال رد شدن از کنار ماشین بودم که دیدم جناب راننده هم همراه با ما ماشینشان را حرکت دادند و بعد هم تازه دوزاری مان افتاد که بعله...
اصلا آنچنان لذت این نوستالژیا عمیق بود که با کلمات نمی شود وصفش کرد. یعنی فکرش را بکند بعد از چهار سال و اندی یک ماشین جلوی پایمان ایستاد که بلندمان بکند. آنقدر خاطره در ذهنمان زنده شد که می خواستیم برویم آقای راننده را در آغوش بگیریم. هرچند به جایشان تلفنمان را در آوردیم که طرف گوشی دستش بیاید و راهش را بکشد و برود اما خدایش خیلی خوب بود. فقط یک "جیگر کجا میری برسونمت" کم داشت که دیگر عیش نوستالژیایمان تکلمیل شود.
بی ربط نیست اگر این خاطره را هم بگویم.. سال اول دانشگاه بود و من و دوستم زیر پل گیشا منتظر تاکسی برای میدان گلها بودیم. یک آقای پرایدی آمد و ما هم کتاب ریاضی یک به بغل پریدیم نشستیم و ننشسته شروع کردیم به مسله حل کردن. آقای پرایدی گفت "خانمها یک نفرتان بیاید جلو بشیند. "من هم خوشحال گفتم" نه خیلی ممنون. مسله باید حل کنیم." حالا همه این حرفها پشت چراغ قرمز اتفاق افتاد. بعد چراغ سبز شد و ماشین راه افتاد و دو قدم آن طرف تر زد کنار و گفت "بفرمایید پایین. بفرمایید پایین." باز من خوشحال گفتم "آقا نرسیدیم هنوز که . گفتیم گلها." آقای پرایدی با قیافه حق به جانبی برگشت و گفت "مگه من آژانستونم؟ سوارتون کردم حال کنم شما هم حال نمیدی. بفرما پایین. بفرما پایین."
یادش به خیر. چقدر اون روز ضایع شدیم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
آخی چه پرایدیه آدم صاف و صادقی هم بوده.
لوا:
آره . بی نوا حداقل دروغ نگفت.
Anar
September 27, 2007 09:58 AM
اتفاقا این نوستالژی که میگی رو من دقیقا میفهمم چی میگی. برای خودم هم پیش اومده موقع دویدن یارو از تو ماشین یه چیزی داده زده نه تنها بدم نیامده بلکه به یاد قدیمها با خودم فکر کرده ام "اینها متلک بلد نیستند بگن که!"
حالا نمیدونم مازوخیست مزمنه یا نوستالژی بدخیم!:)
Anar
September 27, 2007 10:12 AM
((:
roseola
September 27, 2007 10:49 AM
وقتی همچین موردی پیش میاد، نشون میده که ویتامین نوستالوژیتون افت کرده.
Jumper
September 27, 2007 12:37 PM
ههه حسابی خندیدم :)
مرسی برای اونهمه مهمون نوازی،
نرسیدم این چند روز باهات تماس بگیرم ببخشید :(
لوا:
ممنونم جوانه جان. به ما هم خیلی خوش گذشت با اون رفیق هیولا! همه چی خوب بود غیر از اون آبگوشت کذایی!!
خوب باشی.
Javaneh
September 27, 2007 01:29 PM
طرف چه پررویی بوده!! می زدین فکشو پیاده می کردین!!
لولو
September 27, 2007 02:10 PM
اینجا این حالت نوستالژیک هر آن در حال اتفاق است.
حامد
September 27, 2007 04:29 PM
:))))
رها
September 27, 2007 08:57 PM
پس حال و هواي ايران حسابي زنده شده !
Mehdi
September 29, 2007 03:46 AM