
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« وبلاگ سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا
صفحه اصلی
چند نکته »
روزمره
همیشه اینطور بوده که بعد از مدتی تنبلی و ننوشتن قلم سنگین می شود و دست کند. آدم دیگر نمی داند چه باید بنویسد. حرفها انبار می شوند و آخر هم ناگفته باقی می مانند.
آخر هفته خوب و پربلاگری بود. خیلی ها سریع تر از من نوشتند و فرصتی به من این روزها وا رفته ندادند.
میزبان یک آدم به شدت هیولا هم بودم. هیولا به معنی واقعی کلمه: کاردرست !
حالا هی منتظرم ببینم خودش از خاطرات آن آبگوشت به یاد ماندنی چه خواهد گفت. نمی گویم که دلم مثل سیر و سرکه می جوشد که یک وقت.....الله و اکبر!
(آن یک مهمان دیگر که خودش صاحبخانه است و دیگر جزو مهمان ها به حساب نمی آمد!)
یعنی برای خودمان الکی خوشیم و آنقدر اینروزها خوشی زیر دلمان زده که نمی دانیم چه کنیم.
پی نوشت: دیروز بدترین روز کاری ام بود. اشتباه احمقانه خودم بود که تاوانش را باید پس می دادم. بد شکستم. بد. تغییر لازم دارم. خیلی زیاد. باید عوض شد که بشود بالا رفت. نمی خواهم درجا بزنم.
پی پی نوشت: این هم شمایل جدید ما!.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
چقدر موهات بهت میاد.
Leva:
:)
Thanks! ( I need to hear that!!)
Anar
September 25, 2007 10:23 AM
لوای عزیز، ممنون از مهماننوازیت، آنقدر میزبان خوبی هستی که آدم هی دلش میخواهد دوباره بیاید! همهی درسهایم مانده و بیچاره شدهام، به زودی زنگ میزنم و مثل آدم تشکر میکنم!
ساعت شنی
September 25, 2007 10:38 AM
Leva Jan:
You are beautiful and you are perfect. Grow and change for yourself, only as and when you want. I am sorry you had a bad experience, but you are a surviror, and you will do whatever it takes to feel great again. Hang in there my lovely friend, and Khasteh Nabashi for the Seminar. I really like your new look. What does Vahid think (haha, referring to your blog-reading!). Be good azizam.
Leva:
Nazy janam,
He was home and opened the door for me. He laughed and hugged me and said that now I look like four years ago when we just started dating. (I could not remember!)
But we normally don’t comment about each other appearance. I love him for who he is; however I like his heavy metal beard!!
Thank you for your strong support yesterday. I desperately needed that. I feel much better this morning, and I just emailed my supervisor and share some ideas I have.
I hope things get better further this month. Thanks to holiday season, people are getting nicer.
Nazy
September 25, 2007 10:53 AM
وای خدای من ! از اون موقعی که گفته بودی که عکست رو بذاری یا نه ! دلم خواسته بود ببینمت !! یک عالمه خوشحال شدم ! تو چقدر نازی ! موهاتم خیلی قشنگه !
شاد باشی عزیز
لوا:
ای بابا. ممنونم. دیگه اینقدر هم تعریف نکنید. اسباب شرمندگی می شه.
لیلا
September 25, 2007 11:09 AM
چه جالب لوا جون. این عکس رو یکی از دوستای من "طلیعه شاهرخی" که قبلا ساکن ونکوور بود ازت گرفته... عکسها رو توی فیس بوک هم پست کرده بود ولی من نرسیده بودم برم ببینمشون. ولی طلیعه نمیدونه که من میلاگم هر از گاهی.
لوا:
عجب. من هم والا دیدمشون اون روز. ولی خیلی مشغول بودند و سرشون شلوغ بود. وقت احوالپرسی نشد. خوب سبب خیر هم شدیم!!
sooski
September 25, 2007 11:14 AM
ببخشید ولی نمیدونم چرا تصور میکردم شما یک خانم یکم چاق و یکمم قد کوتاه با پوستی سفید و موهایی روشن هستید! کاملا بر عکس واقعیت! زیبایی شما تحسین بر انگیزه
لوا:
امیر جان به قول فرنگی ها چی تو این دنیا باعث شده که شما همچین فکری بکنید؟ اگه ممکنه برگرد و جواب بده که این تصور از کجا اومد. من نه چاقم نه قد کوتاه و نه سفید و نه بلوند!!! ولی چه تصور جالبی بود!!
قسمت دوم نظرتون رو هم با خوشحالی قبول می کنم. ممنونم از لطفتون.
امیر
September 25, 2007 01:11 PM
راستیتش نکته خاصی نبوده که باعث بشه این تصور در اثر اون بوجود اومده باشه. این تصور به مرور زمان و با خوندن نوشته های شما در ذهن من شکل گرفته. شاید به این خاطر بوده که در اثر تجربه زندگی و برخوردهای بوجود آمده با افراد مختلف، خانمهایی با ظاهر و تیپ شبیه شما با افکار و احساسات منتشر شده در اینجا اصلا همخوانی نداشتن (این یه تجربه کاملا شخصیه و عمومیت نداره). واسه همین فکر نمی کردم که شما این شکلی باشید. امیدوارم موفق باشید
امیر
September 25, 2007 03:25 PM
شما نگران لکه دار کردن پیراهن دیگران چی هستید؟ یا همون نگران آبگوشت هستید؟
bayramali
September 25, 2007 11:05 PM
سلام دوستان بلوطی
وبلاگ بسیار جذاب و خواندنی دارید بی هیچ تعارفی... از اینکه بی آشنای مزاحم شدم پیشاپش ببخشید
وبلاگی دو زبانه واگر پسندیدید با اجازه لینکتان کنم خوشحال می شوم بده بستان ادبی داشته باشیم
بخشی از داستان شهر ریاضی ام
"هشدار"
اعداد گرامي شهر رياضي:
آگاه باشيد، منهايي به نام خط خوابيده در شهر مي چرخد، به او نزديك نشويد. اگر شما را ببيند، تبديل به صفر مي شويد، خوب ميدانيد، صفر شدن براي شما اهالي محترم، برابر با مرگ است . اين منها اسلحههاي سرد و گرم زيادي دارد، چاقوي تيز و تفنگ سرپر
ادرس هنرهای تجسمی
http://www.dastkrd.blogfa.com/
سپاس و درود دوباره ام
ahmad amani
September 26, 2007 02:01 AM
ميلتونو ممكنه چك كنيد.
محمد
September 26, 2007 04:56 AM
بي نهايت زيبا
ali
September 26, 2007 03:57 PM
سلام لوا جان
تقریبا همونطوری هستی که تصورت کرده بودم. دختری با موهای کوتاه... فقط کاش چشمات روبه دوربین بود. دلم میخواست ببینم چشمات هم به همون شیطونی که فکرمی کنم هست یا نه !
شاد باشی
ghazal
September 27, 2007 01:39 PM