
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
روزمره های پاییزی
پاییز سکرمنتو زیباست.
با توجه به تمام عدم علاقه ای که به اینجا دارم نمی توانم در برابر زیبایی مسحورکننده اش در پاییز سر فرود نیاورم. این شهر به عنوان یکی از پردرخت ترین کلان شهر های این مملکت در پاییز واقعا دیدنی می شود.
از هر فرصتی هر چند خیلی کوتاه برای قدم زدن استفاده می کنم. بهانه را هر طور شده جور می کنم که شده ده دقیقه هم از محیط بسته خانه و اداره و کلاس بیرون بزنم.
این روزها دوباره در خلسه ام. ساکتم و تنها گوش می دهم. شادم. نمی دانم چرا. اما حس خوبی دارم نسبت به اطرافم و خودم. خودم را اینروزها دوست دارم. دو روز پیش یکی از کلاسها را نرفتم و پنج ساعت در سکوتقدم زدم. بدون هیچ موسیقی و گوشی اعصاب اعصاب خردکنی. بین راه هم سردم شد و رفتم یک ژاکت خریدم. سیاه رفتم بیرون و آبی برگشتم. رنگ لباسها را می گویم.
نه روزهای خوبی در محیط کار می گذارنم نه در مدرسه. اما من سعی می کنم شادی ام را حفظ کنم. تمام انرژی وصف ناپذیرم را صرف خوب نگه داشتن خودم کرده ام. این روزهای رنگی و ملس و خنک زیاد دوام نمیاورند. باید قدر دانست.
وقتی راه می روم دلم نمی خواهد هیچ بار اضافه ای داشته باشم نه کیف نه موبایل و نه ای پاد. نه حتی دوربین. دلم می خواهد با دریچه چشم خودم این روزهایم را ببینم.
یک گردنبد بلوط دیدم. دیدنش حس خوبی داشت. نمی دانستم باید بخرمش یا نه. نخریدمش. ولی یک جور خوبی احساس کردم مال من است. می دانم آنجا می ماند تا وقتی که من مطمن شوم و بگیرمش.
پاییز سکرمنتو شبیه تهران است. همان آفتاب گول زننده از پشت پنجره و باد سرد صبح ها و شب ها. شبیه هوای آنکارا هم هست. دلم این روزها باز برای ترکیه تنگ شده است. شاید این دلتنگی کمک کرده شاد باشم. می دانم عجیب است. اما اگر طعم دلتنگی های ترکیه مرا می دانستید شما هم لبخند می زدید.
یک شنبه را باید با هیچ شروع و با هیچ تمام کرد. بی هیچ برنامه ای. برای فردا هیچ برنامه ای ندارم. بگذار یک بار هم سررسیدم خالی بماند.او هم به خلسه و سکوت و تنهایی پاییز احتیاج دارد.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
:)
s
September 15, 2007 10:55 PM
این جا ساعت نه و نیم صبح است و قرار است پس از دو هفته فردا باران ببارد.من همیشه عاشق دو فصل بوده ام بهار و پائیز .خوش به حال تو که در شهرت پائیز را حس می کنی .در جزیره هیچ فصلی حس خودش را ندارد .خیلی قشنگ نوشته بودی .مرسی
هادی خوجینیان
September 16, 2007 01:29 AM
What a wonderful post, Leva Jan! It made me smile, as I share many of the sentiments you talked about. Keep your calendar clear and do nothing today. You deserve to take a break. I wished I had seen the necklace, and I would have bought it for you! Have a fabulous Sunday.
Nazy
September 16, 2007 09:08 AM
سلام! با عرض معذرت از بی ربط بودن کامنت خودم هم!!
لینکی که به وبلاگم دادی درست نیست، یه چیزی تهش اضافه گذاشتی فکر کنم!!
looloo
September 18, 2007 11:47 PM
beautiful post. we don't have the fall here yet, but i'm patiently awaiting the colorful celebration...
btw, blue and black go together:)
jeerjeerak
September 18, 2007 11:53 PM
هر چند اسماً پاييز شروع نشده اما گويا اونورها رسماً شروع شده. اينجا، يعنی تهران هنوز هوا گرمه. اما ي جورايی حس کردم يه باد خنکی میوزه امروز. انگار داره مياد.
نيما
September 19, 2007 08:58 AM