
linkdump
اگر شما ریس وبلاگستان بودید چه میکردید؟
واقعا من چرا فکر میکنم وقتی میخندم صدام قشنگتر میشه؟ واقعا اینطور نیست!
اینهم چهارشنبه سوری اینور آبیها
تلوزیون ایرانیکن
اهم
وای!این انگشترها چه قشنگن!
برنامه نوروزی دانشگاه سن فرانسیسکو
جزییات بیشتر را اینجا ببینید.
حق باکره بودن
احترام به انتخاب انسانها
چه میدانند مرز یعنیچه
روایت زن نوشت از فیلم بادبادک
اوباما و هیلاری در مقایسه با لابیست های اسراییل
از امید
روایتی از تاریخ معاصر جنبش زنان
زارا امجدیان. رادیو زمانه
بنی آدم
این ویدو بغض آورد و لبخند
من دلم ایر رو میخواد ایر منو نمی خواد
با صدای استاد جلال همتی خوانده شود.
[آرشيو]
contact
balootak [at] gmail [dot] comfriends
powered by
Movable Type 3.2RSS | Atom
search
developed by
hamidreza [dot] com
« احتیاج
صفحه اصلی
خاور سلطان »
یعنی از آن وقت هاست.
تلفنت را میگیری . از الف تا ی- ببخشید از ای تا زی -می روی. دریغ از یک اسم که بتوانی شماره اش را بگیری و حرف بزنی. همینطور الکی غم روی دلت سنگین تر می شود. یعنی حتی یک نفر هم نیست که بخواهی و بتوانی برایش حرف بزنی. همان حرفی را که ته ته دلت است؟ غم سنگین تر می شود.
کلاس را حذف کنم یا نه؟ این کلاس امشب اگر پر شده باشد از این رانده و آن مانده می شوم. کلاس امشب را هم اضافه کن. جهنم. شش تا روی پنجمی. خریت که شاخ و دم ندارد.
بعد از ظهر جمعه است. گرم و کشدار و مریض و دودی. یک جایی این نزدیکی ها آتش گرفته. دو روز است که دود هم به هوای لعنتی اضافه شده. هیچ کس در اداره نیست. همه یک جوری در رفته اند. ریست هم نیست. اگر هم بگذاری بروی خانه هیچ کس نمی فهمد. به وجدان کاری ربطی ندارد. کلاسی که امشب هوس کرده ام بروم اینطرف شهر است. نمی توانم همه راه را بروم و بعد برگردم.
پتویم را - که همدم همیشگی است و زیر میز قایمش می کنم- برمی دارم و می روم روی کف آشپزخانه می خوابم. همسایه عروسی گرفته لابد. دیوانه ها. صدای توپس توپس مییاد. بلند می شوم برمیگردم میاییم اینجا. بنویسم. غر بزنم. زشت است دختر. روزمره ننویس. الان دیگر هزار نفر نگران می شوند. هزار نفر که شماره ات را دارند. به همه باید بگویی که نه بابا . شوخی کردم. نوشته را با نویسنده قاطی نکنید. من حالم خوب است. ببینید. دارم می خندم. ها ها...
بعد از کلاس باید بروم نمایشگاه. خرم دیگر. غرفه هم طراحی می کنم. خدا این فروشگاهای شبانه روزی را از ما نگیرد. ساعت یک شب هم می شود رفت و گوجه و ترشی و لوبیا خرید. شله زرد هم درست کنم؟
آهنگ گوش کنم. رادیو زمانه جواد یساری گذاشته. چراغ چشمک زن تلفن از صبح تا به حال دارد خودش را می کشد. حوصله ندارم جواب تلفن بدهم. تو بالاخره بلیط گرفتی دختر؟ می دانی که. من از الان باید بدانم سه هفته دیگر چه ساعتی باید فرودگاه باشم. اگر ندانم تا خود آن روز که بگویی باید عذاب بکشم.
وسواسی شده ام. امروز صبح به نگار می گفتم. گفتم سررسیدم شده مایه جانم. بعد خدا نکند یک تغییر اتفاقی در برنامه سه ماه آینده بیافتد. عملا مریض می شوم تا بیاد و برود. اصل مرض است. می خواهید از حفظ بهتان بگویم تا آخر ماه آینده هر روز و بعد از ظهر چه کاری قرار است بکنم.
به خدا عکس ها را برایت می فرستم. تا همین فردا. یعنی نصفه شب که لوبیا و ترشی را خریدم و برگشتم خانه و برنج را شستم برایت می فرستم. فردا دستت است. یعنی توی کامپیوترت است. چه می دانم. قول می دهم.
حالا پتو را به خودم پیچیده ام. همان یک همکار باقی مانده میاید می گوید برو خانه. من می خواهم بروم. می گویم برو. من باید بمانم. اخبار گوگل می گوید بن لادن ریشش را رنگ کرده. از سه سال پیش جوانتر به نظر می رسد. دل بن لادن هم خوش است . من هم زده به سرم که بروم سرم را قرمز کنم. یعنی قرمز قرمز. بعد می گویم. نه هر وقت که آدم شدم و دوباره اندازه یک سانتیمتری همیشگی اش شد می روم قرمزش می کنم.
همین الان الان هوس کردم یک لباس کولی بخرم. نمی دانم چی است. ولی باید جایی باشد. ( به جان خودم الان یک نفر دارد مرا روانکاوی می کند) مثل لباس کاپیتان جک خودمان. انگشترهایش جور است. می ماند بقیه خرت و پرت ها. خودم را تصور می کنم. موی کوتاه قرمز. لچک به سر. لباس چند لایه روی هم. خنزر و پنزر آویزان به دست و سر و سینه و لابد ساعت سیکوی نازنینمان....
یک دوست خارجی من را تولد دخترش دعوت کرده. هر کس باید خودش را یک ابر قهرمان کند و برود. این ها هم دیوانه اند به خدا. بعد هم نمی توانی ادای این ابر قهرمان ها را در بیاوری و بشوی مرد عنکبوتی و چه می دانم زن گربه ای. خودت باید باشی. یعنی در نامه اش توضیح داده که این مهمانی به بچه ها یاد می دهد که ادای ستارگان را در نیاورند و خودشان قهرمان زندگیشان بشوند. والا زمان ما می رفتیم تولد گلپر و ایده و ساناز و دور صندلی می چرخیدیم و هر وقت آهنگ تمام می شد باید روی یک صندلی می نشستم. بعد هم سالاد الویه می خوردیم با نوشابه سیاه. اصلا سالاد الویه سرد با نوشابه نارنجی خوشمزه نمی شد. هنوز هم عقیده ام همان است.
کجا بودیم؟ آها. ابر قهرمان ها. حالا من چه قهرمانی بشوم خوب است؟ زن کولی. باید یک خصوصیت هم داشته باشم که من را شکست ناپذیر بکند. قلب زخم ناپذیر چطور است؟
خوب الان جواب ایمیلش را دادم. گفتم چون دیر خبر دار شده بودم "آلردی" برنامه دیگری گذاشته بودم و امیدوارم مهمانی ابر قهرمان ها به همه خوش بگذرد.
یک چیزی گیر کرده توی گلویم. کی بازش کنم؟ الان که سر کار است نمی شود. موقع رانندگی هم که خطرناک است. بعدش هم که کلاس است و بعد هم نمایشگاه و بعد هم قروشگاه و لوبیا و اینها . بعدش را هم که همین الان قول دادم بشینم عکس بفرستم. می شود صبح. باز هم نمی شود. کلاس دارم. بعد هم که خوب مهمان میاید. فردا عصر هم که قرار دارم بروم بیرون. شب را هم که دعوتیم. ..
بی خیال گلو و این حرفها. اصلا فرض کن گلو نداشتی. مثل سر و چشم درشت و مو که نگران بلندی و کوتاهی اش باشی و دست و این حرفها. این فرمول نامریی شدن را کسی بالاخره کشف کرد یا نه؟ فقط بلدند بروند بزنند توی سر این "آی فون" عزیزمان . آنهم وقتی که ما شش ماه برای خریدش پول جمع کردیم. ولی خودمانیم. این آقای "جابز" با این ایده صد دلار برگرداندن به مشتریان قبلی آی فون زد توی آنجایی هر چی "بیزینس" بود. مرد حسابی فکر نمی کنی رسم جدید می اندازی که هیچ هم خوب نیست و فردا قیمت هرچی ارزان شد همه توقع دارند بروند پولشان را پس بگیرند. حقت است که سهامت اینقدر یک شبه پایین بیاید." نرد" بی اتیکت!
دیگر پاچه کی را بگیرم روحیه ام عوض شود؟ دیشب خواب دیدم یکی از عضای محترم خانواده سببی - ترجمه "این لا" را داشتید؟ـ را بردم پیش روانپزشک. چون داشت برای خودش پیراهن می بافت. یک پیراهن بلند آن هم با نخ کاموای نارنجی. (لطفا دوباره روانکاوی بفرمایید). خیلی خواب عجیبی بود. گفتم اینجا بگویم تا یادم نرفته.
فهمیدید این دوتا پدر بجه خانم آنا نیکول اسمیت با هم بعله و اینها...یعنی شایعه شده. ولی خوب. آخر سورئال بود.
یعنی می دانی. الان از آن وقت هایی است که باید یک کیسه بوکس باشد...نه. حال نمی دهد. باید یک مبل باشد. راحت باشد ها. با یک بطری" ابسولوت" و دو برابرش آب آلبالو. با یک ده تایی فیلم. بعد هم تا شعاع ده کیلومتری پرنده پر نزند. آنقدر بخوری که خفه شوی بعد بخوابی. بعد هم بگیرند بیاندازند توی استخر آب سرد که دوباره بهانه داشته باشی پاچه بگیری.
دستم هم راستی دوباره درد گرفت. این را نمی گفتم دلم نمیامد تمامش کنم.
English Weblog
archives
by dateFebruary 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
چشم لوا جان! شرمندهام، زودی بلیط میگیرم و بهت میگم.
راستی ترجمهی «این لا» هم میشه سببی، نه نسبی.
به امید دیدار :)
ساعت شنی
September 7, 2007 04:20 PM
صریح, روشن, صمیمی و دوست داشتنی.
نوشته حرف نداشت. دست مریزاد.
در ضمن یک امکان برای تلفن زدن هست. همیشگی. شبانه روزی.
نام کوچکش با ف شروع....
بوسه بر پیشانی تو
لوا: بانو جان
یک نفر که دیشب زنگ زد از طرف ما. شما گرفتار بودی!!!
GhAsedak*
September 7, 2007 06:53 PM
همه اينها كه گفتي به كنار، درد دست رو سرسري نگير. نگران كننده شده ديگه.
MED
September 9, 2007 07:44 AM
kheili kheili kheili ziad barayat neveshtam amma ehsas kardam nabayad chizi begooyam!
pas hame ra pak kardam.
kheili delam mikhast mitavanestam kasi basham ke be harfhayat goosh midahad ta aram shavi va komaki karde basham...
va kheili chizhaye digar ke az nazare moshaver/advisor-am baraye "image"-am khoob nist va bla bla bla... pas hazfeshan mikonam amma shayad khodat behtar bedani dar delam che hesse nazdiki be to daram...
soorati bashi... va gaahi ham sorkh!
farinaz
September 9, 2007 01:29 PM
خانوم جون چی بگم
خودم کلی این جوری میشم دلم می خواد با یکی حرف بزنم هزار نفر هستن ولی انگار کسی نیست شونصد تا کورس می گیرم با ذوق بعد افسرده می شم که چرا وقت درست حسابی درس خوندن ندارم
بهونه میگیریم
میگی مال غربته؟ یا پاییز داره میاد؟ شما که اونجا هنوز پاییز ندارین
هی می خوام بهت ای میل بزنم بگم داریم می آییم اون طرف ها اگه شد با هم بریم کافی بخوریم هی نمی شه
حالا اومدم بریم کافی بخوریم بلکه دلامون یک کم وا شد؟
ronous
September 9, 2007 07:47 PM